Nimrooz
Vol. 18, No. 937, June 29, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۳۷ - جمعه ۸ تير ۱۳۸۶
بشنو اين نى... پيرايه يغمائى
به تو مى انديشم «آماندا» ...
از هنرمندى مى گوييم كه عاشقانه زيست و عاشقانه مُرد!
003900.jpg
پيرايه يغمائى
«ويكتور خارا» در ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۸ در يك خانواده روستايى بسيار فقير در شهر كوچك «لوخوئن» در شيلى چشم به جهان گشود. پدر ش كارگر بود ومزد كمى ميگرفت و بخاطر همين نارسايى ها به الكل پناه برده بود. مادرش «آماندا» گيتار مى زد و در جشن ها و مراسم مختلف به عنوان خواننده مى خواند، اما او هم مثل بسيارى از زنان فقير آمريكاى لاتين كه مشكل مشابهى با زندگى اجتماعى و زناشويى خود دارند، از همسرش اهانت مى شنيد وكتك مى خورد. سرانجام هم پدر، همسر و فرزندان و خانواده را ترك كرد و آماندا را مثل ميليون ها زن هم سرنوشتش در آمريكاى لاتين، با زندگى طاقت فرسا و سرپرستى كودكان خردسال تنها گذاشت.
خوشبختانه مادر كه برخلاف پدر خسته و فرارى، قوى و زحمتكش و با روحيه بود، توانست تأثير قطعى را بر زندگى ويكتور بگذارد. و چون گيتار مى زد و آوازهاى فولكلوريك را به همراه نواختن، مى خواند به ويكتور، هم هنر نوازندگى و هم ميراث فرهنگى مردم كوچه و بازار را منتقل كرد. مادر همانند همه مادران جهان سوم فكر مى كردتنها راه فرار از فقر فزاينده، تحصيل است پس ويكتور را به تحصيل تشويق مى كرد بطوريكه ويكتور خارا پس از پايان دوره ابتدايى، در رشته حسابدارى در دبيرستان به ادامه تحصيل پرداخت.
اما روزگار بى رحم تر از اين حرف هاست. در مارچ ۱۹۵۰ هنگامى كه ويكتور نوجوان در كلاس درس نشسته بود، به او خبر دادند كه مادرش هنگام كار در بازار مواد غذايى، سكته كرده و درگذشته است.
مرگ مادر كه پيوند عاطفى شديدى با فرزندان خود داشت، ويكتور ۱۵ ساله را به جستجوى پناهگاهى عاطفى انداخت. نخست كليسا- كه به سرعت از آن نااميد شد و بعد چند سالى در ارتش، كه آن را هم ترك كرد.
اين جريانات ناهمگون متفاوت مدتى او را در مغاك خود فرو برد، اما ويكتور كه روحيه را از مادر به ارث برده بود، به شهر زادگاه خود برگشت و با دوستانش يك گروه موسيقى فولكلوريك درست كرد و در كنار آن در مدرسه تئاتر دانشگاه نام نويسى كرد. در دانشگاه شيلى در سانتياگو هم بازيگرى را آموخت و هم كارگردانى را.
پس از چندى آشنايى با «ويولتا پارا» نفوذ مثبت زنانه در زندگى اش را تكميل كرد. ويولتا كه يك كافه كوچك در سانتياگو داشت و خودش نيز خواننده و هنرمند و هنردوست بود، به ويكتور در تلاش هاى هنرى اش يارى داد، چنانكه ويكتور هم در كافه با او همكارى مى كرد و هم بازيگر تئاتر بود و هم آهنگ مى ساخت. سال هاى ۶۰ بود و جوانان آن نسل در رؤياى ساختن آينده بهتر. آن ها براى نسل هاى بعدى چيز هاى خوبى به ارمغان گذاشتند: آزادى هاى مدنى بيشتر، برابرى حقوقى گسترده ترو تامين اجتماعى بيشتر. ويكتور يكى از اين جوانان بود. او به تدريج به سياست جذب شده بود.
نخستين صفحه مستقل آهنگ ويكتور خارا در سال ۱۹۶۶ منتشر شد.
ويكتور در سال هاى بعد تئاتر را رها كرد و فقط به موسيقى پرداخت و چون با دردهاى مردمى سر و كار داشت، مثل ديگر همكاران خود كار خود در، Nueva Cancion، يا جنبش موسيقى نوين به بى عدالتى هاى اجتماعى و فساد سياسى حاكم حمله مى كرد.
بنابراين حمايت شديد او از «سالوادور آلنده» و برگزارى كنسرت هاى متعدد در پشتيبانى از كارزار انتخاباتى او امرى بديهى بود. خارا در دفاع از برنامه هاى حزب سوسياليست آلنده، حزب متحد مردم،- فراهم كردن امكانات آموزشى، بهداشت و مسكن براى مردم فقير- كنسرت هاى متعدد برگزار كرد. بسيارى از كنسرت هاى خارا در شهرهاى كوچك برگزار مى شد ولى كنسرتى كه او در استاديوم شيلى در دفاع از كازار انتخاباتى آلنده برگزار كرد، شهرت جهانى يافت. در اين كنسرت بسيارى ازخوانندگان سرشناس آمريكاى لاتين شركت كردند.
آلنده در انتخابات پيروز شد. اما چون متاسفانه به توافقات با دستگاه هاى بوروكراتيك وابسته به طبقات ممتاز اعتماد كرد و بر اين تصور بود كه نخبگان قدرتمند به چنين قرار هائى احترام مى گذارند، شكست خورد و با يك كودتاى آمريكايى به دست يك ژنرال داخلى سرنگون شد و در اا سپتامبر در محاصره كودتاچيان جان باخت.
روز كودتا، ويكتور خارادر محل كارش در مدرسه دولتى تكنيك بود كه نظاميان او را محاصره نمودند و به همراه پنجاه هزار تن از جوانان مبارز شيلى در استاديوم بزرگ «سانتياگو» (همان جايى كه كنسرت بزرگ خارا در آن انجام شده بود) زندانى كردند. روز ۱۶ سپتامبر رئيس زندان كه سرودهاى هيجان انگيز و پرشور او را شنيده بود، به او نزديك شد و با تمسخر از او پرسيد كه آيا حاضر است براى رفقايش گيتار بزند؟
پاسخ مثبت بود: «البته كه حاضرم!»
رئيس زندان به يكى از گروهبانان فرمان داد كه گيتارش را بياورد.
گروهبان تبرى آورد و هر دو دست ويكتور را با آن قطع كردند.
آنگاه رئيس زندان با نيشخند گفت: «خوب، بخوان چرا معطلى؟»
ويكتور خارا نگاهى به جمعيت كرد و سپس در حالى كه دستان بريده و خونينش را در هوا تكان مى داد، از مردم خواست كه او را همراهى كنند و آنگاه پنجاه هزار دهان با او شروع به خواندن كردند. صداى مردم با خواندن سرود «وحدت خلق» كه ويكتور آن را تصنيف كرده بود، در استاديوم با تمامى قدرت طنين انداز شد:
مردمى يك دل و يك صدا
هرگز شكست نخواهند خورد...
هنوز سرود به پايان نرسيده بود كه گروهبانان جسم نيمه جانش را به رگبار بستند. زندگى او تمام شد، اما سرود ناتمام او هنوز در قلب ها توفان ها برپا مى كند.
اينك با نام جاودانگى يكى از ترانه هاى ماندگار او را با هم زمزمه مى كنيم:
به تو مى انديشم «آماندا»
به تو مى انديشم «آماندا»
درخيابان باران مى بارد
و تو در راه كارخانه اى.
«مانوئل» آنجا كار مى كند
آن لبخند درخشانت
آن باران روى موهايت
محشرى است...
وعده ديدارى دارى
با او
با او
با او
تنها پنج دقيقه،
پنج دقيقه اى كه عمرى ابدى است!
آنگاه سوت كارخانه فرياد مى زند
«به كارتان باز گرديد!»
و تو به راه مى افتى.
همه چيز از تو روشنى مى گيرد
آن پنج دقيقه تو را شكوفان مى كند
به تو مى انديشم «آماندا»
درخيابان باران مى بارد
و تو در راه كارخانه اى
«مانوئل» آنجا كار مى كند
آن لبخند درخشانت
آن باران روى موهايت
محشرى است...
وعده ديدارى دارى
با او
با او
با او
با او كه سر به كوه نهاد
و در اين راه هرگز خطا نكرد
و در پنج دقيقه خاموش شد.
سوت كارخانه فرياد زد:
«به كارتان باز گرديد!»
بسيارى از كارگران باز نگشتند.
«مانوئل» نيز باز نگشت.
به تو مى انديشم «آماندا»
و تو در راه كارخانه اى
«مانوئل» آنجا كار مى كرد...





نگاهى به پشت سر
اقمشه فرنگ
ماجراى تاريخى زير كه در زمان سلطنت كريم خان زند رخ داده به خوبى نشان مى دهد كه نياكان ما در آن روزگار، با همه دورى از اوضاع و احوال دنيا و اطلاعات محدود، از سياست استعمارى خارجى در زير نقاب تجارب وحشت داشتند و تا آنجا كه مقدور بود، از آن پيشگيرى مى كردند. لازم به اين توضيح است كه آن روزها انگلستان بر بخش هائى از هند تسلط يافته و با زور و تزوير بر آن بود كه ساير قسمت هاى آن سرزمين وسيع را نيز به قلمروى حاكميت سياسى خويش ملحق سازد. اين حركت استعمارى كه در نقاب تجارت انجام مى شد از چشم رجال تيزبين ايران آن روز مخفى نبود و همين امر سبب مى شد كه در روابط خويش با اين دولت طمّاع و سلطه جو، در حد امكان، محتاط و پخته عمل كنند. اصل اين ماجرا در كتاب رستم التواريخ كه مؤلف آن از معاصران زنديه است آمده، و اينك خلاصه اى از آن:
از جانب انگليس، ايلچى [=سفير] به دربار وكيل الدوله كاروان زند آمد. وكيل الدوله مدتى وى را طلب ننموده التفاتى به وى نفرمود. وزرا به خدمتش عرض نمودند كه ايلچى از جانب پادشاه فرنگ به خدمت آمده، چرا او را به حضور خود طلب نمى نمايى؟
فرمود كه اگر با پادشاه ايران مهمى دارد كه ما وكيل ايران مى باشيم، پادشاه ايران در قريه آباده نشسته، برود به خدمت وى و كار خود را انجام دهد و اگر با ما كارى دارد ما با وى كارى نداريم!
بعد به وزراى خود فرمود كه آنچه شما از ايشان احساس نموديد، مطلب ايشان چيست؟ عرض نمودند كه مطلب ايشان، آن است كه با پادشاه ايران بناى دوستى گذارند و از نفايس فرنگ، ارمغان ها به خدمتش آرند و باليوس (نماينده تجارتى) ايشان در آن جاى گيرد و بناى معامله گذارند و امتعه و اقمشه فرنگ را به ايران آورند و مهم سازى اهل ايران شود و امور رواج يابد.
از شنيدن اين سخنان، بسيار خنديد و گفت: دانستم مطلب ايشان آن است كه به ريشخند نمودن، پادشاهى ايران را به دست آرند، چنانكه به خدعه و تزوير، ممالك هند را به چنگ آورده اند- و به دو زانو نشست و دست بر قبضه شمشير خود گرفت و گفت:
ما ريشخند فرنگى را به ريش خود نمى پذيريم و اهل ايران را احتياج به امتعه و اقمشه فرنگ نيست. پنبه و كرك و پشم و ابريشم و كتان در ايران زياده از حد است. اهل ايران هر چه مى خواهند، خود ببافند و بپوشند و اگر چنانچه شكر لاهورى نباشد، شكر مازندرانى و عسل و شيره انگور و شيره خرما اهل ايران را كافى است.
برگرفته از ماهنامه بهارستان/ش۳۲‎/على ابوالحسنى (منذر)
=================================================
چه زود گذشت...
يادى از دكتر ايرج دهقان و غزل ماندگارش




شكست عهد من و گفت: «هر چه بود گذشت!»
به گريه گفتمش: «آرى؛ ولى چه زود گذشت!»
بهار بود و تو بودى و عشق بود و اميد
بهار رفت و تو رفتى و هر چه بود گذشت
شبى به عمر گرم خوش گذشت، آن شب بود
كه در كنار تو با نغمه و سرود گذشت
چه خاطرات خوشى در دلم به جاى گذاشت
شبى كه با تو مرا در كنار رود گذشت
گشود بس گره آن شب ز كار بسته ما
صبا چو از بر آن زلف مشك سود گذشت
غمين مباش و ميانديش از اين سفر كه تو را
اگر چه بر دل نازك غمى فزود، گذشت!




====================================================
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردى به وبلاگ «سارا شعر» مى زنيم و غزل زيباى «فالگير» را از «محمد حسين بهراميان» براى شما عزيزان به ارمغان مى آوريم:
فالگير
فهميد دارم حسرتى، داغى، غمى، فهميد
از حجم اوقيانوس دردم، شبنمى فهميد
مى گفت يك جايى دلم دنبال آهويى است
فال مرا فهمى، نفهمى، مبهمى فهميد
اين كولى زيبا دو ماه از سال مى آمد
وقتى كه مى آمد، تمام كوچه مى فهميد
او داشت هفده سال- يا كمتر- نمى دانم
مى شد از آن رخسار زرد گندمى فهميد
امسال هم وقتى كه آمد، شهر غوغا شد
امسال هم وقتى كه آمد، عالمى فهميد
«مو فالگيرم... اومدم فالت بگيرم... ها»
فهميد دارم اضطرابى، ماتمى، فهميد
دستم به دستش دادم و از تب، تب سردم
بى آنكه هذيان بشنود از من، كمى فهميد
«بختت بلنده... ها گلو! چشمون دشمن كور
راز تونه گفتم پرينو، آدمى فهميد»
هى گفت از هر در سخن؛ از آب و آيينه
از مهره مار و طلسم و هر چه مى فهميد
با اينهمه او كولى خوبى نخواهد شد
هر چند از باران چشمم، نم نمى، فهميد
مى خواند از آيينه راز ماه را، اما
يك عمر من آواره اش بودم، نمى فهميد

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •