|
بخش هائى از يك نامه خصوصى حسين ملك به ابوالحسن بنى صدر ۱
آخر مرد حسابى ناسلامتى تو رئيس جمهور شده اى!
اين چه زبونى است كه از خود نشان مى دهى؟!
*نوشتن اين نامه به تو از باب توسل به هر حشيشى است.
*موقعى كه جلال آل احمد از لزوم همكارى با روحانيون حرف زد نوعى ابهام مرا از قبول اين حرف بازمى داشت
*مدتى خود را با مصدق برابر مى دانستى و حالا فكر مى كنى كه روح امام جعفر صادق در تو حلول كرده است!
*اميدوارم تو را با اين قوم يأجوج مأجوج «سنخيت كامل» باشد.
*قطب زاده نيز مانند آن ديگران يك دروغگوى بزرگ بود در حالى كه دروغ گفتن در مذاهب و تفكر ايرانى بزرگترين گناه است.
|
|
|
درباره اين نامه
آنچه مى خوانيد بخش هائى از يك نامه خصوصى زنده ياد دكتر مهندس حسين ملك به آقاى ابوالحسن بنى صدر در دوران دولتمردى ايشان است. حسين ملك برادر زنده ياد خليل ملكى حدود دو سال پيش در فرانسه درگذشت. حسين ملك از روشنفكران برجسته و از صاحبنظران با دانش ايران بود كه در زمينه هاى سياسى عقايد و نظرات مستقلى داشت. وى در طول اقامت خود در فرانسه كه حدود پنجاه سال طول كشيد عقايد فيلسوفانه و اجتماعى در خور توجهى ابراز داشت و آثار و تأليفات علمى ارزنده چندى از خود به يادگار گذاشت.
نوشته هاى عميق و پر مغز، حسين ملك در سال هاى اخير در مجله سهند به مديريت آقاى رحيم شريفى چاپ و منتشر مى شد.
دكتر حسين ملك آن چنان كه از نوشته هاى اخير او در مجله سهند برمى آيد اواخر به اين نتيجه رسيده بود كه قانون اساسى مشتروطيت ايران، به شرط آن كه درست و بى نقص اجرا شود مى تواند درمان درد ايران باشد. بخش هائى از نامه ملك به بنى صدر را در چهار قسمت به نظر خوانندگان خواهيم رساند و اينك بخش اول آن را مى خوانيم:
نامه اى به بنى صدر
آقاى ابوالحسن بنى صدر
بختكيكه بر جان مملكت افتاده و بلائى كه بر سر مردم از اين بختك جمهورى اسلامى مى رسد به قدرى وحشت انگيز و يأس آور است كه دل آدمى آرام نمى گيرد و مى خواهد به هر حشيشى متوسل شود بلكه كمكى به نجات مملكت از غرق شدن بكند. ولو اين كه اين حشيش نوشتن نامه اى به تو باشد كه خود سهم بزرگى در ساختن و پرداختن اين بختك داشته اى و حتى خود را آنقدر كوچك و پست كرده اى كه نمى دانى از هول كدام حليم خودت را به عنوان سمبل دست چندم آن شهره عام و خاص كردى.
تصور مى كنم كه اين آخرين نامه من به تو باشد. خدا(۱) كند كه سق من سياه باشد و روزگار اين خواب بختك زده اى كه ملت ما بدان دچار شده است آنقدر كوتاه باشد كه من مجبور نشوم كه در توسل به حشيش باز هم به تو نامه بنويسم. توجه تو را به اين جلب مى كنم كه تلاش من در نجات اين غريق تنها توسل به حشيش نيست بلكه به تخته و تير و حتى به كشتى هم متوسل مى شوم و آن كشتى كه در آن نور و رستگارى است و اميدوارم كه موفق شويم آن را مرمت كنيم تا غرق شدگان در جمهورى اسلامى را به ساحل نجات برسانيم. اسطوره ها و مذاهب، فلسفه و اخلاق اجداد ما ايرانيان است كه منبع لايزال پيدايش بسيارى از مذاهب و مسالك و از جمله اسلام و مسيحيت بوده است.
«در هر حال اگر من به اين فكر افتاده ام كه به كسانى از دست اندركاران اين بختك بدبختى چيزى بنويسم و تنها به تو فكر مى كنم به سه چيز مربوط است: اول اين كه عادت بد و يا خوبم اين شده است كه تنها به كسانى بنويسم كه شخصاً آنها را مى شناسم.
دوم اين كه اميدم به غلط يا به درست اين است كه ترا با اين قوم يأجوج و مأجوج سنخيت كامل نيست و سوم اين كه اميدوارم هنوز اثرات دم گرم قديمم به تن يخ زده تو از قهر و قدرت باقى مانده باشد و شايد اگر كمى بيشتر بدمم از جهان مرگ قدرت طلبان نجات پيدا كنى ولو اين كه قادر نباشى به درستى به جهان زنده آزادگان وارد شوى. البته شرط اين كه چنين حادثه اى اتفاق بيفتد اين است آنچه را كه درباره عقيده مذهبى ات آورده ام درست باشد. يادت هست كه در منزل حسين در پاريس چقدر اصرار كردى كه به ديدن صاحب توضيح المسائل بيائيم و من و حسين قبول نكرديم. اين براى تو قابل فهم نبود و دليل آن را پرسيدى. دو دليل آوردم: اول پرسيدم كه آيا من مسلمان ترم يا قطب زاده؟ بدون تأمل جواب دادى، تو. گفتم پس جائى كه قطب زاده محرم اسرار است جاى من نيست. ديگر گفتم آن جناب مسلمان است و براى اين كه مرا قبول كند لابد مى خواهد ببيند كه آيا ختنه شده ام يا نه و براى اين كه خوب اطمينان حاصل كند آنقدر دست كاريم خواهد كرد كه اخته شوم و من چون نمى خواهم اخته شوم به ديدار او نمى آيم. ديدى كه راست مى گفتم او ترا هم كه آيت الله زاده هستى به مسلمانى قبول نكرد. آنقدر دست كاريت كرد كه تا اخته شدى. آخر آدم حسابى ناسلامتى تو رئيس جمهور شده اى. اين چه زبونى است كه در مقابل يك آخوند بيسواد و خدانشناس نشان مى دهى؟ حواست را جمع كن، قصدم از اين نامه اين است كه اين زبونى را از تو بيرون بكشم و تو را به اصلت (لااقل آنچنان كه در حرف و سخن هاى قديم با من مى گفتى) آگاه كنم بلكه تو را نجات دهم. شايد در اينجا لازم است كه اثر آگاهى را در نجات يافتن آدمى از خود بيگانگى از زبان اسطوره هاى ايرانى برايت تعريف كنم چون مى دانم كه از آنها هيچ نمى دانى چرا كه از ايرانى بودن سخت بيگانه اى.
يك شرح اساطيرى
در اساطير ما چنين آمده است: ابتدا نور از تاريكى جدا بود و اين زمان اول بود و اين تنها يكى از سه زمان بود و زمان دوم از وقتى شروع مى شود كه اهريمنان در سرحدات پائين نور را كشف مى كنند و از زيبائى و خرمى آن در شگفت مى شوند و اين خبر را به سلطان تاريكى مى برند. سلطان تاريكى به تكاپو مى افتد و در اوائل زمان دوم (زمان مخلوط شدن نور و تاريكى) در طبقات پائين دنياى نور نفوذ مى كند، كم كم حرصش بالا مى گيرد و در صدد شكست خداى نور و تسخير جهان نور مى افتد. خداى نور كه نمى تواند جنگ كند چرا كه جنگ كردن كار نور نيست و كار تاريكى است انسان اوليه را مى آفريند كه مخلوطى است از نور و تاريكى، تا هم بدين وسيله آن قسمت از دنياى نور را كه سلطان تاريكى به يغما برده است، بازگرداند كه در اين زمينه تمثيل جلال الدين رومى چنين است:
در حديث آمد كه يزدان مجيد
خلق عالم را سه گونه آفريد
يك گروه را جمله عقل و علم و جود
او فرشته است و نداند جز سجود
يك گروه ديگر از دانش تهى
همچو حيوان در علف از فربهى
او نداند غير اصطبل و علف
از شقاوت عارى است و از شرف
قسم سوم آدميزاد بشر
نيمى از افرشته و نيمى ز خر
نيم خر خود مايل سفلى بود
نيم ديگر مايل عليا بود
در اينجا تذكر چند نكته مفيد است:
اول: اين كه اسطوره ى پيدايش آدم به عنوان انسان اوليه ايرانى است و تورات و سپس قرآن آن را از ما گرفته اند.
دوم: اين كه اسطوره مخلوط بودن انسان از نور و تاريكى نيز ايرانى است و عرب آن را به زيان خود فرشته و شيطان ناميده است. مى گويم چك و چانه در اصل و قدمت اين اسطوره هاى ايرانى بيهوده است اينها را از گات هاى باستان مى گويم.
سوم: اين كه انسان يار و ياور خداست و او را در پيروزى بر تاريكى كمك مى كند نه آنچنان كه عرب فرض كرده است.
چهارم: اينكه اصل انسان از نور است و نه آنچنان كه مى گويند كه اصل شيطان از آتش و اصل انسان از خاك (در اسطوره هاى ايرانى، زمين و آسمان و سيارات همه از تاريكى اند.) سلطان تاريكى ابتدا انسان را به بند مى كشد و خداى نور براى نجات او. در او ابتدا حيات مى دمد. باز هم سلطان تاريكى با توسل به حيله هائى كه تفصيل آنها زياد است و در اين نامه نمى گنجد از نو انسان را اسير مى كند و به كار جنگ با نور مى كشد. در اين مرحله نور به انسان روح مى دمد كه كارش آگاه كردن انسان است به اصل خود، چرا كه اگر انسان به اصل خود كه از نور است آگاه شود از بند تاريكى مى رهد و به جنگ ادامه مى دهد تا زمانى كه تاريكى مغلوب گردد و آنچه كه از نور دزديده است از نو به دنياى نور بازگردد و آنجاست كه زمان دوم پايان خواهد يافت. در اساطير ما طول اين دوران را به تعبيرى سه هزار سال، به تعبيرى شش هزار سال و به تعبيرى نه هزار سال آورده اند و اگر تعبير اول را قبول كنيم مانى پيغام آور خداى نور در ميانه اين دوران است و پيش بينى كرده است كه در ۱۴۰۰ سال بعد، زمان دوم پايان خواهد يافت و حالا درست همين اندازه از زمان آن گذشته و گويا اين پيش بينى بدان معنى باشد كه با مرگ بختكى كه جمهورى اسلامى بر ما افكنده است ما از بند ظلمتى كه ۱۴۰۰ سال است بر ما حكومت مى كند نجات خواهيم يافت آمين. (اين اصطلاح در هر حال عربى نيست از يهودى گرى به مسيحيت رفته و نمى دانم آيا مثل بسيارى چيزهاى ديگر يهوديان آن را از ايرانيان گرفته اند يا نه؟)
شايد حالا بهتر بفهمى كه چرا وقتى در بين آشنايان در طايفه يأجوج و مأجوج مى خواهم به كسى بنويسم، فقط به تو فكر مى كنم، مثلاً به حبيبى يا قطب زاده فكر نمى كنم.
قطب زاده گوبلز دروغگو
شايد خوب باشد در مورد اين دو نفر نظرم را به وضوح بنويسم. قطب زاده كه تكليفش معلوم است خود تو او را بداخلاق مى خواندى غير از هرزگى هايش كه كارش را به جائى رسانيده بود كه در فرانسه او را شوهر بيوه زنان مى خوانند و هم به دليل دله دزدى هاى جنسى او در سازمان هاى حقوق بشر بود كه اين سازمان مى خواست هر نوع رابطه اى را با ايرانيان قطع كند. او را نمونه اى از همه ايرانيان گرفته بودند و بالاخره پا درميانى يكى از رفقا سبب شد كه اين سد بشكند. بداخلاقى واقعى او دروغگوئى است كه او را در رديف بهترين شاگردان گوبلز قرار مى دهد و يادت هست كه همين دروغگوئى هاى او چقدر دردسر براى ما در مقابل منابع خبرى خارجى ايجاد مى كرد و وقاحت را به جائى رسانيده بود كه يكبار يك خانم از دوستان خود را وادار كرده بود كه صاف و ساده خودش را پيش يكى از روشنفكران فرانسه به اسم خانم مولود خانلرى معرفى كند. هر كسى در او اين صفت به اين درجه از رشد رسيده باشد به طور قطع و يقين يا از طايفه شيطان است و يا در خدمت آنهاست. بنابراين روشن است كه مرا با چنين آدمى امكان هيچ حرف و سخنى باقى نمى ماند. براى اين كه بدانى دروغ در فرهنگ ايرانى چطور تلقى مى شود باز هم از اساطير ايرانى شاهد مى آورم. در گات ها آمده است: ايما، يك خداى خورشيدى بود در عصر او انسان نه گرسنگى مى شناخت، نه تشنگى، نه غم مى شناخت، نه ترس، نه از گرما در رنج بود، نه از سرما. اين خدا مرتكب گناهى شد بس بزرگ و يكبار دروغ گفت از آن پس زندگى جامعه دگرگون شد، فساد و ظلم شكنجه و گرسنگى و مرض بر انسان نازل آمد. مى بينى كه بين اسطوره هاى ايرانى و سامى تفاوت از كجا تا به كجاست.
۱-اصل فكر كه نازل شدن بدبختى و ناراستگارى مربوط به ارتكاب گناه است، ايرانيست و سامى ها از ما گرفته اند، ليكن در آن تغييراتى داده اند كه هدفى شيطانى را تعقيب مى كند.
۲-گناه را يكى از خدايان مرتكب مى شود و نه انسان. به اين ترتيب اسطوره ها و نيز مذاهب ايرانى دچار اين معماى لاينحل مذاهب سامى نمى شوند كه اگر انسان مخلوق خداست و اعمال او نيز توسط او تعيين مى شود چرا بايستى عذاب ببيند.
۳-اين گناه در اسطوره هاى ايرانى دروغ گفتن است در حالى كه در اسطوره هاى سامى اعم از يهودى گرى، مسيحيت يا اسلام اين گناه به قسمى تعبيه شده است كه انسان را به بند مى كشد و پست مى كند. اولين گناه عبارت است از عدم اطاعت از يهوه يعنى اراده انسان به عمل آزاد. ثانياً نوع اين گناه نيز به قسمى در نظر گرفته شده كه انسان را از اساسى ترين ظرفيت هاى او برى كند. با لذت بردن از عشق است كه گناه شناخته شده و يا برخوردارى از عقل (اشاره به سيب يا گندم كه دو تعبير دارد.) اين ها را گفتم تا بدانى دروغ گفتن در مذاهب و تفكر ايرانى بزرگترين گناه است. ليكن در قوم يأجوج و مأجوج اولين و بزرگترين دروغگو صاحب كتاب توضيح المسائل است. دروغ هاى او را مى شناسيم و آقاى نزيه در نامه هاى خود آنها را به تفصيل بيان كرده است و از تكرار آنها خوددارى مى كنيم. اما جالب اين است كه وقتى اين قوم يأجوج و مأجوج پايش به تهران رسيد اولين اقدام رسمى او عبارت بود از گماشتن مظهر و مجسمه دروغگوئى يعنى قطب زاده به رياست دستگاه راديو و تلويزيون. يعنى نه فقط دروغ از طرف او مورد قبول بود بلكه لازم بود كه دروغ در سطح كشور و جهان نيز پخش شود و دروغ بزرگى كه او مأموريت پخش آن را در كشور و جهان داشت اين بود كه انقلاب ايران، انقلابى است اسلامى و ضد ملى و ضد ايرانى. بنابراين روشن است كه براى من كه بنا به طبيعت و تربيتم (كه هيچگاه براى تو قابل درك نبوده است) خود را به عنوان يكى از خالص ترين عناصر ايرانى عرضه مى كنم (اشتباهات اوائل جوانى به كنار) امكان گفتگو با عنصرى از نوع قطب زاده وجود ندارد.
اما در مورد حبيبى ميدانى كه من چند بار بيشتر او را نديده ام. درباره يكى از اين ملاقات ها بيشتر صحبت خواهم كرد. اما در اين ملاقات ها او را چنان تودار، موذى و اسلام زده تشخيص دادم كه يقين كردم صحبت با او ياسين خواندن را ماند.
بنابراين در بين تمام آشنايان قوم يأجوج و مأجوج كه اجبارهاى همكارى هاى سياسى در طى دوران خفقان مرا به آنها نزديك كرده بود تنها تو مى مانى و همانطور كه گفتم اميدوارم هنوز در تو جوى غيرت باقى مانده باشد و اثرات آن دم هاى گرمى كه به تو دميدم به كلى در اثر بوسه اى كه بر ركاب صاحب توضيح المسائل سرد نشده باشد. تا بتوانى خود را نجات دهى. چه در غير اين صورت تو را با حبيبى فرقى نخواهد بود و تلاش من بيهوده خواهد ماند.
از اينجا شروع كنم كه چرا هنوز در من اميدى باقى است. بايد قصه آشنائى ها و قطع و وصل ها را بگويم. براى اولين بار به سال ۴۴ وقتى سر راه هند از ايران مى گذشتم تو را در مدرسه علوم اجتماعى نراقى ديدم، با حبيبى با هم بوديد. نخوت از چشم هايت و حركاتت مى باريد، خود را به عنوان تبلور و تجسم مبارزات ملى معرفى مى كردى، گوئى كه هنوز مصدق نمرده در تو حلول كرده است. اولين برداشتم از تو خيلى بد بود. وقتى از هند برگشتم دانستم كه به پاريس آمده اى. با تو كارى نداشتم. تا ۶۹ فرنگى وقتى از ماداگاسكار برگشتم خبر شدم در پاريس هستى. برخوردهائى چند به من فهمانيد كه تفرعن و نخوت نه تنها ترا ترك نگفته بلكه در حال بالا گرفتن است. اگر در تهران خود را با مصدق برابر مى گرفتى بعداً تصور مى كردى كه روح امام جعفر صادق در تو حلول كرده است. تصادف چنين پيش آورد كه در آن اوضاع و احوال در منزل تكميل همايون بودم و تو بر او وارد شدى به اصرار او و نيز به اين جهت كه در آن شرايط همكارى سياسى بين ما اگر نه ضرورتى لااقل مفيد فايدتى بود بر خود فائق آمدم و نشستم و براى اينكه در هر حال رابطه قطع شده يا ناموجودى را وصل كنم، از تو پرسيدم تو كه اينقدر از علم حرف مى زنى و از علمى بودن مسائل اجتماعى دفاع مى كنى؟
اين توضيح را خوبست اضافه كنم كه اغلب كسانى كه ادعاى علمى بودن مسائل اجتماعى مى كنند خود از مقدمات علوم بى بهره اند و در هيچيك از علوم دقيقه دستى ندارند. (علم را در اين مقام به عنوان شناخت سيستماتيك بر خواص اشياء مى گيرم و نه چيز ديگر). البته گروه ايدئولوژى زده ماركسيست ها از اين قاعده عمومى بركنار است زيرا آنها علم را جاى الله و «بن ديو» مسيحيت گرفته اند (مطلقى به جاى مطلق ديگر). از طرف ديگر خود را مسلمان قرص و محكمى معرفى مى كنى. آيا ادعا دارى كه مى توانى وجود خدا را با علم ثابت كنى (البته در اينجا خدا را به جاى الله عربى گرفتم)؟ بى تأمل جواب مثبت دادى، علت اين سئوال من از تو اين بود كه مى دانم هيچ آدم عاقلى كه هم علم را بشناسد و هم خدا را، چنين ادعائى نكرده است و اين ادعا جز از طرف بى سوادانى كه خدا را هم نمى شناسند به ظهور نرسيده.
پس خواستم تو را بسنجم و آن جواب را شنيدم و گفتم در اين صورت تو هم با تمام تفرعن اين رسالت را قبول كردى. دانستم كه هنوز از امام جعفر صادق بودن دست برنداشته اى. سكوت كردم و سپس پرسيدم خدائى كه مى خواهى وجود آن را به صورت علمى ثابت كنى چگونه تعريف مى كنى؟
اگر يادت باشد و حالا حاشا نكنى (چرا كه ديوار حاشا براى مؤمنين به اسلام و ماركسيسم خيلى بلند است) گفتى خدا اصلى است كه با اتكاء به آن مى توان مبارزه سياسى را براى عدالت اجتماعى پيش برد. به خاطر اين تعريف دل من نسبت به تو نرم شد، تعريف تو را قبول كردم و آن رسالت را نيز پس گرفتم، اين حادثه نظر مرا نه فقط نسبت به تو بلكه نسبت به مبارزين مذهبى نيز تغيير داد و راه همكارى را هموار نمود. بعدها برخوردى كه با حبيبى داشتم نيز اثرى در همين جهت در من داشت كه خواهم گفت.
در هر حال آخرين مرحله همكارى ما وقتى بود كه دوباره به پاريس برمى گشتم. شما موفق شده بوديد حداقل همكارى سياسى را در چارچوب كميته دفاع از حقوق بشر و پيشبرد آن در ايران سازمان دهيد و در غياب من مرا نيز به عضويت آن كميته قبول كرده بوديد. اين وضع ادامه داشت تا اين كه صاحب توضيح المسائل به پاريس نزول اجلال فرمود و از آن پس كار تو اين شد كه ما را به دست بوسى ببرى و ما قبول نكرديم و حاصل اين كشمكش ها قسمتى به صورت آن نامه چهار نفرى درآمد كه من و مولود و پيشداد و مهدوى امضاء كرديم و خود تو نيز در تدوين آن به ما كمك كردى و نميدانم اين را به ياران يأجوج گفته اى يا هنوز برخى از اسرار توست و حالا موقع آن رسيده است كه اثرى را كه ملاقات با حبيبى در من گذاشت برايت تعريف كنم.
در سال ۶۹ از ماداگاسكار برگشته بودم (مقارن همان زمانى كه با تو در خانه تكميل همايون صحبت كردم) با حبيبى در قهوه خانه اى بحثى داشتم. صحبت از قصه پردازى هاى عادى گذشت و به بيان تئوريك مسائل كشيد تا حدى كه من از مفهوم لوگوس آنچنان كه خود بدان رسيده بودم و نه آنچنان كه در فلسفه يونان از آن صحبت مى شود و آن را لوگوس مى گويند نيز حرف زدم. دستگيرم نشد كه حرف هايم را فهميد يا نه؟ كما اين كه هنوز هم نميدانم آن چيزهائى را كه از گورويچ ترجمه كرده فهميده است يا نه؟ (چه ترجمه كردن دليل بر فهميدن نيست ولو اين كه ترجمه نسبتاً خوب هم به عمل آمده باشد.) آدم كم حرف تودارى است و تودارها سخت مبهم و خطرناك و گويا خودت اين امر را تجربه كرده اى و دارى تقاصش را پس مى دهى. در هر حال آخر سر برگشت و گفت كه شيعه هم همين حرف و سخن ها را مى گويد. اين حرف او مرا به تأمل و انديشه واداشت.
(ادامه دارد)
(خدا از دو كلمه «خود» و «آ» درست شده است و خود در اينجا به معنى انسان است و به خود آمدن و به خود آگاه شدن فلسفه اى بوده است كه تمام نخبگان ايرانى كه خيام و حافظ و مولوى برجسته آنانند هميشه تبليغ كرده اند و اين از قديم ترين آئين ها و اسطوره هاى اجدادمان به ما رسيده است آنجا كه در گات ها جهان بزرگ انسانيت مينوى و انسان زمينى جهانى است كوچك كه با به خود آمدن و آگاه شدن به اصل خود به جهان بزرگ مى پيوندند.)
|