|
مهدى قاسمى
نگاهى (شايد) تازه بر ضرورت ايستادگى در مقولات:
جدائى «دين و حكومت»- لائيسيته- سكولاريسم
«جدائى دين و حكومت» كه از منضمات كليدى مشرب «لائيسيته» و «سكولاريسم»- اين دست آورد پر بهاى فرهنگ بشرى- است.
هم سازگار با سير تاريخ است و هم خاصه از ديدگاه تجربه ى مصيبت بارى كه نصيب ملت ما شده زمينه ى اِعمال يافته است.
(ديندارى توده ها در عين نفرت از حاكمان فقيه جلوه ى روشنى از حاصل تجربه ى پر درد آنها است.)
|
|
مهدى قاسمى
|
با گسترش طاعونى كه زير نام «جنبش اسلامى» دنيا را در گرفته است و دَمادم صحنه هائى دلخراش از خون و آتش و مرگ و اشك مى آفريند، اين انديشه در من قوت گرفته است كه سواى «من و مائى» كه «مذهب» را در اشكال و مفاهيم «رايج» آن ديربازى است طِلاق گفته ايم، پدران و مادران و اجداد ما هم مذهبى نداشته اند، فقط تصور مى كردند كه «مسلمانند». اسلامشان خلاصه مى شد در «سلوك خوش و اخلاق خوب». پيش خود معتقد بودند و گاه هم لابد از سَرِ وظيفه ى «امر به معروف» به ما مى گفتند، همين كه با مردم روراست باشى، دروغ نگوئى، بر مال كسى دست نگذارى، حقى را پايمال نكنى و اگر توانستى افتاده اى را دست بگيرى و گرهى از كارِ فرو بسته اش بردارى: مسلمانى.
بعضشان نماز هم مى خواندند، روزه هم مى گرفتند، گهگاه پاى وعظ و روضه ى ملائى مى نشستند و محض تبرك و قُربت، روضه اى هم در خانه برپا مى كردند و براى امام حسين و طفلان مُسلم و حضرت عباس و بى كسى زينب و ستمى كه گويا از عمر بر فاطمه رفته بود، چشمى تَر مى كردند و بعضشان هم نه!
خانواده ى ما از آن دست بود كه روضه ى خانگى هم داشتند و تا آنجا كه از پنجاه، شصت سال پيش به خاطر دارم، روضه ى هفتگى و خانگى ما به نوعى رفع تكليف مى مانست و چنين بود كه گاه روضه خوان، از اهالى كثير خانواده فقط يك مستمع داشت ولى از اين باب گله اى هم نداشت. كارش كه تمام مى شد، مى دانست حق الزحمه اش كه ميان ۵ ريال تا يك تومان نوسان داشت، در يك نعلبكى، روى رَف آماده است. برمى داشت و به كيسه مى ريخت و مى رفت. اين ها را كه به هم ببنديد و جمع كنيد، به درك «مسلمانى» خاندان ما رسيده ايد و يقين دارم كه دنياى مسلمانى اكثر ساير خاندان ها نيز از اين فراخ تر نبود.
به ياد دارم يك روز از سَرِ مزاح، از مادرم كه سخت بر اَداى «فريضه ى نماز» پايبند بود. سئوال كردم: «شما كه در طليعه ى هر نماز، الزاماً سوره ى «حمد» را مى خوانيد، ممكن است به من بگوئيد معناى «اله الصَمَد» و يا «كُفواً احد» چيست؟ خيلى روشن و ساده گفت: نه! نميدانم!
ادامه دادم و پرسيدم، وقتى شما به زبانى سخن مى گوئيد كه خود معناى آن را نمى دانيد، چه انتظار داريد، آن خدائى كه به قول خودتان آن بالابالاها نشسته و به سخن شما گوش داده است، حرف شما را بفهمد و بپذيرد و جواز دهد كه درهاى بهشت را به رويتان باز كنند؟
پاسخى داد كه به جاى پيگيرى آن گفتگوى شوخى بار، ذهن مرا در خاموشى به عواملى كشاند و اندكى بعد خواهم گفت به كجاها!
سخنِ مادر اين بود كه: خدا احتياجى ندارد، حرف زبان مرا بشنود، او حرف دل من را مى خواهد و آن را مى شنود.
پنهان نمى كنم كه با شگفتى احساس كردم، مادر، بى هيچ كم يا زياد، بدون آن كه با مثنوى مولانا سر و كار داشته باشد، دقيقاً همان را مى گويد كه مولوى در شش دفتر مثنوى در قالب حكايات و افسانه هاى جوراجور و از آن جمله در قصه ى پر مغز و تكان دهنده ى «موسا و شبانِ» خود نقل كرده است، آنجا كه خدا، پيامبر «اولوالَعزمش» موسا را به زير رگبارى از سرزنش گرفته است كه تو را چه حق بود، بنده ى مرا كه با زبان اخلاص خود با من به گفتگو نشسته بود، بيازارى؟
گناه او چيست؟ اين است كه مرا همچو «خود» دانسته است؟
ژرفاى خلوص و احساس او را مى خواندم وقتى خطاب به من مى گفت:
تو كجائى تا كه خدمت ها كنم
جامدات را دوزم و بَخيه زنم
جامه ات دوزم، شپش هايت كُشم
شير پيشَت آورم اى محتشم
ورترا بيماريئى آيد به پيش
من ترا غمخوار باشم همچو خويش...
و تو موسا! براو شوريدى، «خيره سرش» خواندى، «مسلمان ناشده» كافرش شناختى و دهانش را كه آواى عشق از آن جارى بود «دوختى».
واى موسا! «پيامبر» من هستى اما هنوز نمى دانى:
هر كسى را سيرتى بنهاده ايم
هر كسى را اصطلاحى داده ايم
سِنديان را اصطلاح سند مدح
هنديان را اصطلاح هند مدح.
شگفتا كه تو از آفريده هاى من مى خواهى، تنها با زبان تو با من سخن بگويند و تنها به قاعده هاى عباديِ تو اقتدا كنند، در حاليكه:
ما برون را ننگريم و قال را
ما درون را بنگريم و حال را
چند از اين الفاظ و اضمار و مجاز؟
سوز خواهم، سوز، با آن سوز ساز.
آتشى از عشق در جان برفروز
سر به سر فكر و عبادَت را بسوز
و در عوض بدان:
موسيا! آداب دانان ديگرند
سوخته جان و روانان ديگرند...
و بارى، پاسخ مادر بِرَغمِ آن گفتگوئى كه با طنز سرگرفته بود، ذهن مرا باز هم و باز هم، جلو و جلوتر بُرد و به آنجا كه پُر دلى و شجاعت انسانى چون مولوى به قله ها مى رسد تا بى پروا و با بانگ بلند در برابر دكانداران دين و مذهب، پوچى و بيهودگى و حتى گزند اين «واسطه ها» را از بالا تا پائين روى دايره بريزد.
دايه عاريت بود روزى سه چار
مادرا! ما را تو گير اندر كنار
من نخواهم لطف حق از واسطه
كه هلاك خلق شد اين رابطه
پيشتر نوشتم، من كه سال هاى درازى است، به مذهبى از مذاهب رايج روى ندارم (نه اين كه به خدائى باور نداشته باشم) اما پاسخ مادر در يكسو و كشش حافظه در ديگر سو، مرا بر اين نظر استوارتر ساخت كه چه فاصله ى بعيد و در همان حال پر تناقضى است ميان مذهب پدران و مادران ما و مذهب اين گله ى «علما و «فقها» كه خود را «واسطه هاى» پيامبر و حتى خدا و خلايق مى دانند، ولى در رنگ كارى و نيرنگ سازى با شيطان سر به مسابقه گذاشته اند و اين را «تهمت» نگيريد كه حكايت از واقعيت است.
از اين جماعت بسيار سراغ داريم كه آن روز كه پياده اند به «آيتى» از رحمت و عطوفت و گذشت مى مانند و آن روز كه سوار مى شوند، در بى رحمى و خباثت و قدرت پرستى، ركورد مى آورند.
-من در «مذهب» پدران و مادرانمان، مطلقاً خصلتى نمى ديدم كه با الزامات و ارزش هاى زمان در تنافر باشد. مى ديدم آنها با همان باورهاى ساده ى مذهبى، معنويتى را بنا كرده اند كه در آن خيرجوئى و انساندوستى خانه كرده است، وانگهى، احساس مى كردم. مذهب به پدر و مادرِ سخت كوش من آرامشى مى دهد تا در زير بار سنگين زندگى دوام بياورند پس دليلى نمى ديدم تا آنها را از دنيائى كه براى خود ساخته اند، جدا كنم و افزوده بر اين، همواره پيش خود گفته ام كه اگر قرار است روزى برسد و بشريت از باورهاى مذهبى خود بُگسلَد تا آن روز فاصله بسيار است و بقاى مذهب خود گواه بر اين است كه همچنان در رديف «نيازها» است و مايه شگفتى هم نيست، اگر در پيشرفته ترين جوامع بشرى كه كمند دانش را بر افلاك افكنده اند، هنوز دوام آورده است. بيهوده نبود كه نويسندگان ارجمند «اعلاميه ى جهانى حقوق بشر» بر حق مسلم انسان ها در پذيرش عقايد سياسى و مذهبى اصرار ورزيدند و ضرورت احترام بدين حق را در اثر جاودانه ى خود گنجاندند حالى كه بى ترديد برخى از آنها (و خاصه پروفسور رنه كاسن كه اَرشد نويسندگان اعلاميه حقوق بشر محسوب مى شد) به مشرب «خردگرائى» تعلق داشتند و طبعاً در صف ميراث داران «قرن روشنائى» مى راندند، با اين همه از سَرِ واقع بينى مى ديدند كه مذهب و دين پديده اى است كه در ژرفاهاى جوامع بشرى ريشه بسته است و به همين دليل ستيز با آن را نه تنها موافق مصلحت كه حتى بيهوده و بى ثمر مى يافتند. منتها نگاه آنها بر دين و مذهب در واقع همان نگاه پدران و مادران ما بود كه باورهاشان آزارى نمى آفريد از آن قماش مذهب و دينى نبود كه وقتى به كارنامه ى متوليانشان مى نگرى اولش را دامگذارى، آخرش را غرق شدن در «لذت» قدرت مى يابى:
-به بيان ديگر، مذهب در آن قالب ذهنى كه پدران و مادران ما را گرم مى كرد، پديده اى نبود كه ستيزى برانگيزد. در اين قالبِ انباشته از رياكارى و ستمگرى است كه هرگونه تلاش براى شكستن آن حتى در شمار واجبات قرار مى گيرد.
تا فراموش نكرده ام، اين را هم ناگفته نگذارم كه روى گردانى من از مذاهب رايج (يا آنچه در زبان شيرين و پر مغز عبيد زاكان «مذهب مختار») خوانده مى شد، از آن زمان زمينه يافت كه با تاريخ آشنا شدم. اين تاريخ بود كه با نشانى هاى دقيق از حوادث روزگاران به من آموخت كه بيشترين كشتارها، سهمگين ترين ويرانى ها، ترسناك ترين عذاب ها، در ميدان جنگ مذاهب و «اديانى» رخ داده است كه بعضى نه فقط خدايشان كه حتى نخستين آبشخوار و آغازگرشان واحد بوده است.
آيا اين جنگ هاى صليبيِ «چهارگانه» نبود كه هر بار صدها و صدها هزار خشك و تر را به آتش مى كشيد و آبادى ها به ويرانه ها تبديل مى كرد؟
آيا اين پيروان ديانت «محمدى» نبودند كه گروهى زير درفش اسماعيل اول صفوى و گروهى زير عَلَمِ سلطان سليم دوم عثمانى- آن يك بنام دفاع از «قداستِ» شيعيگرى و اين يك بنام اصالت «سنى گرى» صدها هزار از مردم بى پناه و بى گناه را تكه پاره كردند؟
به عقب تر بيائيم- در دوران پس از فتح «قادسيه» مگر همان ها كه بر درفششان نقش «لااكراه فى الدين» و «المؤمنون اِخوه» نشسته بود- نبودند كه براى چارميخه كردن سلطه ى خود بر سرزمين هايِ «مفتوحه» از خون مردمان جوى هاى خون به راه انداختند و «آسياب ها به گردش آوردند؟»
شگفت آور نبايد باشد كه اين حكايتى است استثناءناپذير. سرنوشت اديان و مذاهب را هر جا كه سراغ بگيرى، اين وانفسا را سراغ گرفته اى. حتى آئين لطيف و انسانى بودا را (كه مى دانيد بودا هرگز دعوى دين آورى و پيامبرى نداشت) ولى وقتى اخلاف و پيروان او كه بُريدن درختى و آزار جانورى را گناه مى شمرد، به مرحله اى از قدرت رسيدند و به بيان روشنتر وقتى «شيرينى» قدرت را چشيدند، همان «قدرت» را به جانشينى مقتداى خود پذيرفتند و او را يكسره فراموش كردند، تا آنجا كه در قرن دهم ميلادى، آنگاه كه در سرزمين سيلا «كره ى امروزى» وقتى مركبِ قدرت را زير پا ديدند، حتى به سلاطين آن سرزمين هم ابقاء نكردند و رسمى بنيان ريختند كه براساس آن، پادشاهان مجبور بودند براى دستيابى به اريكه ى سلطنت، سال ها در معابد بودائى «زمامدارى» را تمرين كنند و به بيان واضح تر، در خدمت رُهبانان بودائى، راه و روش سرسپردگى را بياموزند.
در قرون وسطا، آن سازمان هاى مخوف «انكيزيسيون» بنا بر چه قصدى بنيان گرفت؟ -براى پاسدارى از ميراث عيسا مسيح بود و يا حفظ و بسط سلطه ى كليساى رم كه آن دخمه هاى شكنجه ى انسان ها، پديد آمد؟ دخمه هائى كه بقاياى آنها، به صورت موزه ها، خصوصاً در ايتاليا و اسپانيا، هنوز كه هنوز است، روح ناظران را به اعصار پيش مى برد و مى لرزاند.
اين نقل تاريخ است كه وقتى پاپ «اينوسان سوم»- فراموش نكنيد «اينوسان» به معناى «بى گناه و معصوم است»- بر ضد «آلبى ها» نوعى جنگ صليبى به راه انداخت، به «صليبى هاى» خود فرمان داد به هر جا رسيديد بر خرد و بزرگ ابقاء نكنيد. سفير پاپ بنام مَخدوم خود گفته بود: «تنابنده اى را زنده به جاى نگذاريد. باك نداشته باشيد اگر در ميان آنها بى گناهى هم بوده باشد. زيرا خداوند در دنياى ديگر، هواخواهان خود را جدا خواهد ساخت». گفتنى است كه آن قربانيان از دل و جان، حتى به «رُبوبيّت مسيح» ايمان داشتند، گناهشان اين بود كه كليساى رم را در خط مسيح نمى ديدند و به همين «دليل» هرزى (HERSEIE) يا منافق لقب گرفتند و مستوجب مرگ شناخته شدند.
به شباهت ها بنگريد كه گاه خيره كننده است. در پيوند با كشتارهائى كه بى درنگ پس از پيروزى «انقلاب اسلامى» سرگرفت. احمد صدر حاج سيدجوادى، وزير دادگسترى دولت موقت بازرگان، در گفتگوئى با نشريه ى «خلق مسلمان» (۱۳ آبان ۱۳۵۸) چگونگى عملِ قاضى القضات شرع، حجت الاسلام صادق خلخالى را چنين شرح داده بود:
«... شنيدم آقاى خلخالى به كودك ۱۶ ساله اى كه دستور اعدامش توسط هم ايشان داده شده بود، گفته بود اگر گناهكار باشى به جزاى اعمالت مى رسى و اگر بى گناه باشى خوشحال باش كه شهيد مى شوى...»
احمد صدر حاج سيدجوادى در نقل ديگرى از جنايات صادق خلخالى و كتشار وحشيانه اى كه در كردستان به راه انداخت، همانجا گفته بود: «مادر جوانى بنام على احسن ناهيد كه اعدام شده بود، عكس هائى را كه در هنگام غسل ميّت و در سردخانه از وى گرفته بودند به ما نشان داد كه معلوم مى كرد، پاى اين جوان در گچ بوده و هنگام اعدام حتى نمى توانسته است سَرِ پا بايستد...»
نزديكتر بيائيم، در همين ماه ها و هفته هاى جارى بر صفحه ى تلويزيون ها، دائماً با صحنه هائى از حاصل فريبكارى ها و دامگذارى ها و تزويرها روبرو مى شويم و همه بنام «اسلام» و «سيره ى محمدى» كه بى هيچ مبالغه گاه زبان تاريخ در نقل هاى خود به لُكنت مى افتد: هر زمان شاهديم كه چگونه كودكان و نوجوانان محروم و مغزشوئى شده را با وسوسه ى «همخوابگى با حوريان بهشتى» به سلاحى مبدل مى كنند تا در بازارى، گذرگاهى و حتى بيمارستان و مدرسه و دانشگاهى با انفجار خود، گروهى مردم بى گناه و بى خبر از همه جا را، آن هم به عنوان با «استكبار» و «استكباريان» كه در جاى خود آرميده اند، تكه تكه كنند.
همچنين شبان و روزان، در كشور مصيبت زده ى خودمان، ناظريم كه چطور به بهانه ى حفظ «قداست اسلام و مسلمانى»، انسان ها را مى ربايند، سر به نيست مى كنند، زن و شوهرى را در خانه اشان با ضربات چاقو قطعه قطعه مى كنند و يا در زير شكنجه هاى رعب آور به اعتراف بر گناه ناكرده واميدارند.
در قلمرو تزويرها و رياكارى ها و شكارِ مردمِ ساده دل، آن روزها را به خاطر بياوريم كه آيت الله و آنگاه «امام» خمينى هنوز دستش از اريكه ى خلافت و «ولايت مطلقه» كوتاه بود چه مى گفت؟- مى گفت: «دانشگاه در حال تعطيل است، اينها نمى گذارند كارى بكند. مى ريزند تويِ آن، زن و مردش را مى زنند. زخمى مى كنند و يا مى گيرند و مى برند در حبس ها، دانشجويان را كُتك مى زنند و مى كشند- از سخنرانى آقاى خمينى- نوفل لوشاتو- ۲۰ مهرماه ۱۳۵۷.»
مى گفت: «اينها براى تحميل قدرت خود تشبّث مى كنند به يك عده چماق به دست، مى خواهند، زير سايه ى چماق زندگى كنند- همانجا در سخنرانى ۱۲ آبان ۱۳۵۷».
و نه چندان دور، يعنى از آن دَم كه تخت قدرت را زير پا گرفت چه كرد؟
به درهاى دانشگاه كُلون بست. چه بسيار دانشجويان و استادان را به زندان افكند. «چماقداران» حزب الله و انصار را زير شعار «يا روسرى يا توسرى» به جان زنان انداخت و پروا نكرد و خطاب به آنها كه تازه، بيدار و نيمه بيدار شده بودند با غيظ و غضب نهيب زد كه خفقان بگيرند وگرنه «توى دهانتان خواهم زد.»
او در آن هنگام كه هنوز پياده بود و به قول خودش هنوز «اعجاز خداوندى» ظاهر نشده بود تا تخت ولايت مطلقه را به او واگذارد، مى گفت:
«دولت جمهورى اسلامى يك دولت دموكرات به معناى واقعى است، هر كسى (حتى كمونيست ها) مى توانند عقايد خودشان را اظهار كنند و دولت اسلامى تمام منطق ها را با منطق جواب خواهد داد- نوفل لوشاتو ۹ نوامبر ۱۹۷۸ در يك مصاحبه مطبوعاتى.»
و آن روز كه بى رقيب، تيغ را به دست گرفت، نشان داد كه «منطق اسلامى» و اسلام ناب محمدى از چه قماش است.
تابستان سال ۶۷ و آن فاجعه ى كشتار رعشه انگيز قريب ده هزار زندانى، از نوجوانان ۱۵-۱۶ ساله تا پيران نود ساله را به خاطر بياوريد كه پيشتر براى آنها احكام قاطع مبتنى بر زندان هاى ده ساله و بيست ساله و كمتر و بيشتر صادر شده بود. گروه گروه از آنها را به جوخه هاى اعدام سپردند و اجسادشان را در كاميون هاى حمل گوشت به گورستان هاى ناشناخته بردند و چال كردند و اين «ضيافت خون» به اشكال و انحاء جوراجور بنام نامى «خاتم النبيّين» ادامه يافت.
به حكايات ديگرى از دنياى «سلوك و اخلاق» اين مبشران «عدالت محمدى و علوى» و در سيرى از گذشته تا حال آنها بپردازيم و به قياس بنشينيم ميان آنروزشان كه پياده بودند و امروزشان كه سواره اند.
از زبان «على» نقل مى كردند: در آن هنگام كه «مولاى متقضيان» به خلافت رسيد، در نخستين مواجهه با مأموران خود به آنها خاطرنشان ساخت كه «بدانيد، اگر فقر رهسپار شهرى شود، كُفر به او مى گويد مرا با خود بِبَر، پس نبايد از فقير انتظار ايمان داشته باشيد.» راستش را بخواهيد من نمى دانم اين كلام على است و يا همانگونه كه «نهج البلاغه» را به او نسبت داده اند و در اين ترديدهاى قوى است، آن را هم بنام وى ساخته اند، هر چه هست، جوهره ى آنچه را كه من مى خواهم بگويم، تغيير نمى دهد.
سخنِ من، نقل احوال و گفتار همين «علما و فقهاى» صاحب منصب كنونى است كه در آن روزگارِ پيادگى، زير درفش «عدالت علوى» چه سينه ها كه چاك نمى زدند و چه خطابه هاى «عدالتخواهى» كه به گوش مردم شيفته ى عدالت نمى خواندند. قياس كنيد آن فقرى را كه به گفته ى على، ايمان مى شكست با كرّ و فرى كه در عرصه هاى ثروت و قدرت به «بركت وجود نخستين حكومت الله در كره ى ارض» نصيب بردند.
قياس كنيد سفره هاى آنروزشان را فقط با سفره «افطارى» همين چند ماه پيشِ «رهبر معظم انقلاب، ولى فقيه، واسطه ى خدا و نماينده ى امام زمان» آيت الله خامنه اى را كه حتى حيا نكردند و آن ضيافت شاهانه را كه به اصطلاح قصه گويان قديم «اگر از شيرمرغ مى خواستى تا جان آدمى» در آن مى يافتى، در صفحه ى تلويزيون «صدا و سيماى جمهورى اسلامى» به نمايش گذاشتند و نمايشى با شركت «حاكمان فقيه» و پرچمداران نبرد با استكبار و ديديم چطور آن پيروان عليِ «ساده پوش و ساده نوش» در گرفتن تعهدهاى درشت، يكى بر ديگرى پهلو مى زند. غافل كه در نزديكى آن كاخ ضيافت «مقام ولايت» ميليون ها و ميليون ها مردمى مى زيَند كه گرسنه سر به بستر مى گذارند و نيز بى خيال از اين كه «گماشتگان» خود آنها، دو هفته پيشتر از آن «افطارى افسانه اى» خط فقر را از مرز چهل درصد امتِ بالاتر كشيده و نرخ بيكارى را تا ۲۰ درصد رقم زده اند.
آنها را كَكى هم نمى گزيد، هر چند مى دانستند در آن نزديكى ها، چه بسيارند زنان و مردانى كه براى غذاى كودك گرسنه و داروى بيمار خود آماده اند اعضاء بدنشان را بفروشند و كم نيستند كه مرگِ از راه خودكشى را بر ذلت زندگى رجحان مى دهند و حتى بنابر آمارهاى (نه چندان قابل اعتماد حكومت) ميليون ها و غالباً از نسل جوان هستند كه درد خود را به افيون واگذار كرده اند.
اگر مفهوم دقيق ريا و تزوير و خباثت و «بى رگى» را مى خواهيد، بيهوده سر به كتاب هاى لغت نكشيد، مصداق مجسم اين كلمات را آن هم در قالب اسلامى آنها و زندگى متوليان معركه اى كه خود بر آن «شريعت ناب محمدى» لقب داده اند، خواهيد جست.
اما بنياد قصد من در پى اين مقدمات- كه به شما حق مى دهم اگر آن را حكايتى بسيار گفته و بسيار شنيده تلقى كنيد- گشودن باب نظرى است درباره ى آراء و عمل دو گروه كه براى غلبه بر اين عارضه ى چركين و ويرانگر. هر كدام نسخه اى ارائه مى دهد كه ظاهراً با نسخه ى ديگر در تضاد است و به گمان من هيچيك شفابخش نيست.
-گروه اول كه به تعبير خود، ريشه ى درد را هدف گرفته اند، مقابله با «دين» عموماً و حذف «اسلام» را خصوصاً و در يك وجه كلى «ستيز با دين» را گره گشاى مشكل مى دانند. در پيوند با «اسلام» معتقدند با ظهور اين دين در عرصه ى زندگى ما ايرانى ها، نه فقط ظلم و ذلت كه مايه هاى عقب ماندگى و افول و انجماد فكرى مضاعف شد و نتيجه مى گيرند، كه چاره اى متصور نيست مگر هستى خود را از اين بختك نفس گير نجات دهيم.
به تصور من، چنين برداشتى، پايگاهِ منطقى، تاريخى و حتى جامعه شناسى ندارد زيرا در دوره ى اسلامى، تصادفاً به موازات يكى از تاريك ترين دوره هاى قرون وسطايِ غَرب (به ويژه قرن هاى ۱۰ تا ۱۳ ميلادى) يعنى در قرن هاى (چهارم و پنجم و ششم) عمدتاً در دوره ى سامانى شاهد يك جوشش عظيم فرهنگى بوده ايم كه به همت اغلب فرزانگان ايرانى نظير محمد زكريا، بيرونى، بوعلى، فارابى، خيام، فردوسى و حتى در قلمرو هنرِ «تحريم شده يِ» موسيقى مانند ابراهيم و اسحق موصلى و انبوهى ديگر از فلاسفه و دانشمندان، تابش آن، تا غرب اروپا نفوذ كرد.
دامنه و ژرفاى اين جوشش، با توجه به معيارهاى زمانى، به حدى بوده است كه پاره اى از اهل نظر، ان را در حد خود «رنسانسى» تلقى كرده اند. امّا اين كه چرا آن دوره ها كشيده نشد و آن ارزش ها دوام نياورد، خود مبحث مستقلى است كه به هر روى با گنجائى بحث ما نمى خواند.
مسلماً اديان به دليل «تعبدى» كه در خميره ى خود دارند و به «قدّاست هاى» لايَتغيرى پايبندند، از توانائى همزيستى با علوم و فلسفه ى عقلى بى بهره اند هم اكنون ما در آمريكاى پيشرفته صنعتى و تكنولوژيك ناظريم كه چگونه آخوندهاى كليسائى و پيروان مغز مرده ى آنها دست و پا مى كنند تا در مدارس كشورشان، «نظريه ى» آفرينش و تكوين توراتى (همان كُن فَيَكُن ما) را جايگزين نظريه ى تكامل داروينى كنند. آرى اين واقعيت پوشاندنى نيست ولى در طرف ديگر، در مسير تحولات اجتماعى و فكرى و تحكمّ نيازهائى كه از درون اين تحولات سر مى كشند اديان هرگز قادر نبوده اند از تولد ارزش هاى علمى و قدرت انديشه گرى مانع شوند. سرسختى نشان داده اند، راه بندهائى ساخته اند، اما در فرجام (دير يا زود) جلوه هاى آزادانديشى بشر، مزيت و قدرت خود را بازنموده است.
عصاره ى آنچه را كه مى خواهم بگويم اين است كه از ديدگاه همين تفكر و دانش پوياى پديد آمدن اديان خواه در اشكال بدوى و خواه در قالب تك خدائى و امروزين آنها، خود مبتنى بر علل اجتماعى و اقتصادى بوده است و به حكم تجربه و عقل واصل «تعليل» تا آن علل پابرجايند، معلول آنها نيز به بقاى خود ادامه مى دهد. «آفتاب آمد دليل آفتاب»، لَمالم بودن معابد مسيحى و اسلامى و يهودى و هندوى و غيره از «مؤمنان» نشانه ى بارزى از صحت اين «تعليل» و برداشت علمى است.
حرف من خطاب به گروه اول (مورد بحث) اين است كه تلاش آنها براى برافكندن اديان (و طبعاً اسلام) آن هم به شيوه هاى مرسوم و ستيزگرانه كه گاه به اهانت و هجو آميخته است ثمرى به بار نخواهد آورد (اگر بيش از پيش به عصبيت ها دامن نزند). اين گروه كافى است با ديده ى علتياب به جامعه ى كنونى خودمان بنگرند. بى ترديد درخواهند يافت كه تعلقات دينى (البته در همان قالبى كه در آغاز مقال به آن اشاره كردم) اگر وسيع تر نشده، همچنان پا برجا مانده است. آنچه آنها را بايد به تأمل برانگيزد اين «ظاهراً» شگفتى است كه مردم «ديندار» به همان اندازه كه بر تعلقات دينى اشان استوار مانده اند، بر خشم و نفرت خود نسبت به متوليان و حاكمان و فقيهان دينى روز تا روز افزوده اند و از آنجا كه مى دانم نيت اين گروه از هموطنان، از خير خالى نيست، توجه ايشان به اين تضاد و كيفيت بهره گيرى از آن را، برمى انگيزم (در اين باره اندكى بعد توضيح خواهم داد.)
تا به حال و قال گروه دوم بپردازم، براى پرهيز از هرگونه استنباط ناروا به بيان نكته اى ناگزيرم و اين كه، منظور من در شرح تلاش هاى بى اثر و احتمالاً بداثرى كه در ضديت گستاخانه و «عوامانه» با دين و مذهب مردمان كمابيش رسم شده است، مطلقاً شامل اهل تحقيق و انديشه گرائى نيست كه مسائل و پديده هائى اجتماعى را از ديدگاه فلسفه ى عقلى دنبال مى كنند، هر چند كه در ترازوى پژوهش آنها، دين يكسره پديده اى خلاف عقل و علم وزن شود. اين حق مسلم آنها است، يك ستون فلسفه آزادانديشى و آزاديخواهى، همين است كه به «انديشه» تا آنجا كه بخواهد فرصت پرواز مى دهد. مسلماً بايد جنگيد با همه ى كور انديشانى كه خصوصاً در اين روزگار به كمك زور و ترور، برآنند تا پليدى جُمود و تحجر خود را بر ديگران تحميل كنند پس ناگفته پيدا است، سخن از گروهى است كه خواسته يا ناخواسته به همان شيوه اى گرائيده اند كه كورانديشان پيش گرفته اند و پيدا است كه اگر زور و زرى هم داشتند همان مى كردند كه اينان مى كنند.
-گروه دوم: آنهائى هستند كه در ادبيات جارى ما به گروه «روشنفكران مذهبى» شهرت گرفته اند و پيشاپيش بگويم كه من در حدّ دريافت خود در جمع ايشان نيز مردمانى را تشخيص داده ام كه در نيّت خيرشان ترديد ندارم. ظاهراً اينان برآنند تا ديانت (و اساساً اسلام) را از چنگ فقاهتى هاى منجمد بيرون آورند. معتقدند كه در اسلام چسبيدن به يك «قرائت»، روا نيست. مى گويند اين شيوه كه مصداق «يكسويه نگرى» است، «اصالت» را از «اسلام» گرفته است حاليكه: اسلام ديانت زندگى و روحاً همساز با جوهره ى تكامل مادى و معنوى بشر است. بر اين باورند كه بلى «در اسلام نابرابرى هاى حقوقى فراوان وجود دارد. از جمله نابرابرى ميان حقوق عبد و مولا، نابرابرى حقوقى زن و مرد و نابرابرى حقوقى مسلمان و غير مسلمان در جامعه ى اسلامى. اين نابرابرى ها از مسلمات فقه اسلامى است و فقهاى فريقين بر آنها اجماع دارند.- از مقالات آقاى سروش.»- دكتر سروش در همان ها اضافه مى كند كه «بلى، حكومت فقهى بر جامعه ى مقلد چندان از روح دموكراسى دور است كه عشق از صبورى و ديو از قرآن.» و در جاى ديگر براى حل مشكل- آنچه را كه در دين آمده است به دو بخش تقسيم مى كند «ذاتى» و «عَرَضى»- آنچه را كه «مى توانست به گونه ى ديگرى باشد» «عَرَضى» و آنچه را كه «تغييرش به نفى دين خواهد انجاميد» «ذاتى» مى داند. از ديدگاه او احكام «فقهى» عَرَضى هستند و لذا قابل تغيير و از اين رهگذار است كه مى كوشد تا دين را با «قرائت خود» سر و سامانى دهد آنگونه كه به قامت استوارى درآيد و با نيازهاى متغير و رو به كمال بشر همساز شود.
من مى توانستم، از ديگر نمايندگان طيف موسوم به «روشنفكران مذهبى» و از جمله آقاى خاتمى نيز نقل هائى بياورم كه تا اين اندازه هم آمادگى در پذيرش تطابق دينى با الزامات دنياى امروز را ندارند و به هر روى قصد من هم اين نيست، مقاله را از مسير اصلى خود منحرف كنم و به آراء حضرات وقف كنم. همينقدر مى خواهم بگويم كه تلاش آقايان روشنفكران دينى هم گرهى از كار فروبسته ى مردم كه اساس آن استبداد موحش مذهبى است، نخواهد گشود. زيرا اگر منظورشان «به راه آوردنِ» فقهاى حاكم و «تاجور» است، در واقع آب در غربال مى كشند، چرا كه آنها در پشت همه ى بافندگى هاى دينى اشان، چشم به معشوق به تخت نشسته ى خود، يعنى «نفس قدرت» دارند و مُحال است به «قرائتى از دين» روى كنند كه ذره اى از پيكره ى اين معشوق بخراشد.
و امّا اگر قصدشان دفع برودت و انجماد از مذهب و دين مردم است، كه اين خود تحصيل حاصل است. من در آغاز اين مقال با اشاره اى به چند و چون ايمان و مذهب «پدران و مادرانمان» يادآور شدم كه تعلقات دينى آنها با بافته هاى متوليان دينى از جابُلقا تا جابُلسا فاصله داشت و كوتاه سخن، مذهب آنها از چهار ديوار «اخلاق» بيرون نبود و امروز هم اگر در گرايش هاى دينى مردم با تعمق نظر كنيم، همان خصلت را چه بسا با فاصله اى بيشتر درخواهيم يافت. پس آيا بهتر نيست در اين زمينه ها مردم را به خود واگذاريم و آنها را از اين چون و چراهاى نه بى حاصل كه بد حاصل برهانيم؟
به باور من، اين هر دو گروه، اگر به جاى اين قبيل تقلاها، سنگينى «رسالت» خود را با قصد برون رفت از وانفساى كنونى، به تحقق اصل «جدائى دين و حكومت» واسپارند، مشكل بنيادين را حل كرده اند. زيرا:
اولاً: جدائى دين و حكومت كه اساس مشرب «لائيسيته»، اين دست آورد پر بهاى فرهنگ بشرى است- هم با سير تمدن و تاريخ سازگار است و هم با تجربيات روزمره ى مردم. - (شگفتيِ بقاى ديندارى توده ها همراه با نفرت از حاكمان «دين پناه»، همين جا به ناشگفتى تبديل مى شود.)
ثانياً: به خلاف نگرانى «روشنفكران دينى» كه پيدا است، مفهوم «لائيسيته» و «سكولاريسم» را به درستى نشناخته اند. اصل «جدائى حكومت و مذهب» خدشه اى به تعلقات آنها وارد نخواهد ساخت. من از سخنان بسيارى از ايشان و از جمله آقاى عبدالكريم سروش، جاى جاى اين استنباط را دارم كه از منظر آقايان، سكولاريسم به معناى دست كشيدن از ايمان دينى است. مطلقاً چنين نيست. سكولاريسم كه جلوه ى تام آن در اعلاميه ى جهان حقوق بشر يافتنى است. ضد دين نيست. هواخواه آزادى دينى است (البته در پذيرش دين و يا ردّ دين و يا تغيير دين).
كوتاه كنم: به گمان من، حلاّل مشكل و باطل السحر جامعه ى ما و به تعبيرى همه ى جوامع بشرى رويكرد به لائيسيته است و خوشبختانه بايد گفت و پيشتر هم اشاره كردم كه تحقق آن خصوصاً در جامعه ى ما، به دليل تجربه ى ذلت بارى كه به ما روى كرد، از زمينه هاى استوارى برخوردار است و دريغا كه تلاش هاى فكرى و عملى چراغداران و برگزيدگان ما اين خط راست را گم كند و در پيچ پيچ تصوراتى كه حاصل احساسات محض و ناپخته است گرفتار بماند.
***
در دو زمينه از آنچه رفت، يكى در پيوند با مشرب عرفان و ديگرى مربوط به آراء «روشنفكران مذهبى» به دليل اصرار بر اختصار، ناگفته بسيار ماند ناگزير آراء خود را درباره ى آن دو مقوله، در مقالات مستقلى عرضه خواهم داشت.
|