وقتى قرار شد چند روزى در بيمارستان از اسماعيل فصيح مراقبت كنم، فكرش را هم نمى كردم كه چيزهايى بشنوم از زبان خودش كه سال هاى سال است خيلى ها منتظر شنيدنش هستند؛ ناگفته هاى اسماعيل فصيح از زندگى و آثارش. به همين دليل با آن كه نه بيمارستان مكان مناسبى بود براى گفت وگو و نه حال جسمى و روحى فصيح آن قدر مناسب كه صحبت كند، وقتى خودش شروع كرد به تعريف كردن خاطراتش اجازه گرفتم تا آنها را يادداشت كنم. اسماعيل فصيح حالا بيش از يك هفته است كه بر اثر سكته مغزى در بيمارستان فوق تخصصى شركت نفت تحت نظر است، شركتى كه فصيح ساليان سال از عمرش را آنجا سپرى كرده و خاطرات بسيارى از آن دارد. كاركنان و پزشكان بيمارستان كه اسمى از فصيح و رمان هايش نشنيده اند، بعد از ديدن انعكاس خبر بسترى شدنش در روزنامه هاى كشور با لحن محترمانه ترى حرف مى ز نند، او را به اتاق خصوصى مى برند و بيشتر از گذشته از او مراقبت مى كنند. بيمارستان شركت نفت حالا تبديل شده به مكانى كه افراد بسيارى براى اولين بار اسماعيل فصيح را آنجا مى بينند، مشتاقانى كه بارها و بارها براى انجام مصاحبه، ديدار يا عرض ارادتى به هزار زحمت شماره تلفن اين نويسنده گوشه گير را پيدا كرده و جواب رد محترمانه اى شنيده بودند. با اين همه اسماعيل فصيح به قول نزديكانش هنوز همان آدم گذشته است؛ مهربان، دوست داشتنى، منزوى و البته كمى هم خجالتى. او تنها در فشار عصبى مجوز نگرفتن كتاب جديدش از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى است، علتى كه فصيح خود عمده دليل بسترى شدنش در بيمارستان مى داند، در اين حال پزشكان هم فشار عصبى زياد را عامل بروز عارضه مغزى فصيح معرفى مى كنند. فصيح از آن دسته عصبى هائى است كه مارسل پروست در كتاب معروف خود درباره شان مى نويسد؛ «همه چيزهاى عظيم و مهمى كه مى شناسيم كار عصبى هاست. همه مكتب ها را آنها بنيان گذاشته اند و همه شاهكارها را آنها ساخته اند و نه كسان ديگر. بشريت هرگز نخواهد فهميد كه چقدر به آنها مديون است و به خصوص آنها براى ارائه اين همه چيز به بشريت چقدر رنج كشيده اند. ما از شنيدن موسيقى خوب، از ديدن نقاشى زيبا لذت مى بريم، اما نمى دانيم كه براى سازندگان شان به چه بهايى تمام شده اند، به قيمت چه بيخوابى ها، چه گريه ها، چه خنده هاى عصبى، چه كهيرها، چه آسم ها، چه صرع ها و چه مقدار اضطراب مرگ كه از همه آنهاى ديگر بدتر است...» ۱
اگر قرار باشد يكى از پركارترين و در عين حال كم حاشيه ترين نويسندگان معاصر را نام ببريم، اسماعيل فصيح بى شك يكى از اولين ايشان خواهد بود. نويسنده اى كه برخلاف تيراژ چشم گير كتاب هايش در گير و دار اين سال هاى ادبيات ايران، به جز يك بارى كه در سال ۱۳۷۲ با مجله «كلك» گفت وگو كرده، تن به مصاحبه نداده و در بين دوستداران ادبيات به گوشه گيرى معروف است و كمتر كسى است كه از زندگى و تجربياتش خبر دارد. انزواى ادبى فصيح شايد دو عامل عمده داشته باشد، يكى درد و رنج بسيارى كه در ساليان اول اقامتش در ايالات متحده از مرگ همسرش كشيد و ديگرى دورى از وابستگى هاى حزبى و جناحى و زد و بندهاى ادبى. دلايلى كه باعث شده فصيح از محافل ادبى ايران دورى كند و به جاى آن تنها بنويسد. انزواى بيش از حد فصيح، هر چند باعث شده تنها به مهم ترين خواسته و علاقه اش يعنى نوشتن بپردازد و نويسنده پركارى باشد، او را تا حدى از فضاى ادبى كشور دور كرده و تبديل شده به نقطه مشتركى كه منتقدان آثار فصيح روى آن انگشت مى گذارند و معتقدند به همان دلايل نسل امروز كمى از اسماعيل فصيح و آثارش فاصله گرفته است.
اسماعيل فصيح كه دوستان نزديك و اعضاى خانواده «ناصر» صدايش مى زنند، درباره كودكى هايش مى گويد؛ «سال ۱۳۱۳ به دنيا آمدم و فرزند دهم خانواده ارباب حسن بودم كه در محله درخونگاه تهران زندگى مى كرديم. پدرم نزديك سه راه شاپور مغازه خواروبارفروشى داشت و نزديك چهارراه گلوبندك هم خانه اى داشت كه داراى دو حياط بزرگ بود و شامل اتاق هاى زيادى مى شد و برادرهاى بزرگم كه ازدواج كرده بودند در آنجا زندگى مى كردند. خواهرم هرازچندگاهى كتاب هاى مختلفى مى گرفت و برايم مى خواند، مثل كتاب هاى الكساندر دوما. پس از آن كه ارث پدر بين فرزندا نش تقسيم شد، من سهمى نخواستم. مادرم به من ۳۲۰۰ تومان كمك كرد و با همان پول رفتم امريكا.»
پس از آن كه در جواب سوالش كه قيمت امروز تخم مرغ را مى پرسد گفتم حدود صد تومان، مى گويد؛ «از تهران با ۷۰ تومان رفتم استانبول و سه روز هم طول كشيد. بعد از استانبول با قطار Orient Express رفتم پاريس و از پاريس هم با ارزان ترين بليت طياره كه گيرم آمد رفتم نيويورك. قبل از آن كه بروم امريكا در همين ايران از سفارت امريكا پذيرش دانشگاه گرفته بودم و وقتى كه رسيدم به امريكا، اول نيويورك بودم و بعد رفتم مانتانا، يعنى از اين سر امريكا رفتم آن سر امريكا تا در Montana State College درس بخوانم. چهار سال شيمى خواندم و از همان ماه اول هم چون انگليسى ام خوب بود، اجازه يافتم تا ساعات آزادم را در هفته براى دانشگاه كار كنم. استادم كه از من خوشش آمده بود، ۲ گفت؛ Do you know how to wash the test tubes؟ و من هم گفتم؛ Sure، I know how to wash the test tubes since I was four years old. به همين ترتيب تا آخر آن سال آن قدر پول درآوردم كه ماشين خريدم. آن چهار سال خيلى خوب بود، پس از آن كه ليسانس شيمى گرفتم، با ماشين رفتم كاليفرنيا. يعنى سال ۱۹۶۱. توى راه كه بودم و راديو گوش مى كردم شنيدم كه ارنست همينگوى خودكشى كرده. اتفاقاً همينگوى ژوئيه سال ۱۹۸۸ متولد شده بود و دقيق در همان ماهى كه متولد شده، مرده. اول نگذاشتند كه جنازه همينگوى دفن بشود چون ايالتى كه آنجا زندگى مى كرد، ايالتى كاتوليك بود و دو سه روز جنازه مانده بود و چون خودكشى كرده بود نمى گذاشتند دفن بشود. تا اين كه خبر به پرزيدنت كندى رسيد و او هم فوراً دستور داد كه من به عنوان پرزيدنت و يك كاتوليك متعصب مى خواهم كه همينگوى دفن شود. بعد دفنش مى كنند و روى آن تنها مى نويسند؛ Ernest Hemingway
(۱۹۶۱-1899). درست شصت و دو سال.» ۳
اسماعيل فصيح در همان سال هاى اول اقامت در امريكا كتاب هاى ارنست همينگوى را مى خواند، به قول خودش عاشق كتاب «وداع با اسلحه» است و يك بار هم در آوريل ۱۹۶۱ يعنى درست دو ماه پيش از خودكشى همينگوى، اين نويسنده مشهور امريكايى را كه نزديك ايالت مانتانا زندگى مى كرده، ديده است. فصيح ماجرا را اين طور تعريف مى كند؛ «وقتى در سانفرانسيسكو ازدواج كردم، با همسرم رفتم به مزولا در مانتانا. يك روز دانشگاه همينگوى را دعوت كرد تا براى دانشجويان صحبت كند، همينگوى بعد از پانزده سال اقامت در كوبا آن وقت ها در همان نزديكى ايالت ما در مانتانا زندگى مى كرد، مانتانا يكى از ايالت هاى بزرگ امريكا بود و همان جا بود كه ليسانس زبان و ادبيات انگليسى گرفتم. همينگوى هم آمد، آن هم با يك شلوار كوتاه و زيرپوش. البته نيامد توى دانشگاه. جلوى در دانشگاه همه به شكل نيم دايره دور همينگوى نشستيم و به سوال هاى مختلف جواب داد. همينگوى وقتى چهره متفاوت و شرقى من را ديد فكر كرد كه احتمالاً بايد اهل كوبا يا كشورهاى شرقى باشم، به من نگاه كرد و گفت؛ Where are you come from؟ و به زبان انگليسى خيلى خوب و همان طور كه امريكايى ها» ايران «را تلفظ مى كنند، جواب دادم؛ Iran و او هم گفت؛ You ran؟ و من هم جواب دادم؛ Yes، from Iran غفصيح با صداى بلند مى خنددف و بعد گفت؛ Try very hard و من هم گفتم؛ Yes Iشll try و بعد پرسيدم؛ Writing or something else؟ و گفت؛ Write يا شايد هم Right كه آن موقع نفهميدم كه منظورش كدام يك است، كه البته احتمالاً منظورش همان» نوشتن «بوده. بعد هم من مثل نظامى ها دست راستم را بردم بالا و به او سلام نظامى دادم. مجله رودكى هم جديداً يك ويژه نامه درباره همينگوى منتشر كرده كه برايم فرستادند و آن را خواندم. يك نكته خيلى بامزه اى هم كه درباره همينگوى وجود دارد اين است كه يك روز صبح از خواب بيدار مى شود و با خودش مى گويد كبدم خيلى وضعش خراب است، تا شب بايد فكرى به حالش بكنم. همان روز بود كه با گلوله خودش را كشت.»
فصيح با تمام خاطرات خوشى كه از امريكا دارد، وقتى ياد مرگ همسرش مى افتد، چهره اش را غم مى گيرد، چشمانش كمى تر مى شود و مى گويد كه ساليان سال تلاش كرده اين بغض گلو را فراموش كند و به اشارات كوتاهى در كتاب هايش به اين موضوع بسنده كرده، تا آن كه در سال ۱۳۸۳ تصميم به چاپ كتابى مى گيرد به نام «عشق و مرگ» كه نزديك ترين روايت را به زندگى شخصى اش دارد و به قول خودش «جلال آريان» در آن exactly با خود اسماعيل فصيح شباهت دارد. فصيح ماجراى واقعى بودن رمان «عشق و مرگ» ، آخرين كتابى كه از او منتشر شده را تأييد مى كند و مى گويد كه «جلال آريان» كاراكتر نام آشناى رمان هاى او در اين كتاب نزديكى بيشترى با خود شخصيت نويسنده دارد؛ «اولين ازدواجم با يك دختر نروژى به نام آنابل كمبل بود در سانفرانسيسكو كه تازه آمده بود به كاليفرنيا و من هم عاشقش شده بودم. اما هنگام وضع حمل بچه در شكم مادر مى ميرد، و مادر و كودك با هم همزمان مى ميرند.» در اين بين فصيح عبارتى از دكتر فراهام در رمان «عشق و مرگ» به ياد مى آورد كه به قهرمان داستان مى گويد؛ If you love her donصt marry her. مرگ آنابل كمبل، فصيح بيست و نه ساله را تحت تأثير قرار مى دهد، طورى كه خود مى گويد امريكا بعد از مرگ همسر برايش «تحمل ناپذير» مى شود و تصميم مى گيرد تا در بازگشت به ايران به جاى آن كه سوار هواپيما بشود، با كشتى Queen Merry و در طول چهارده شبانه روز به جنوب فرانسه برود و دو هفته اى را هم در ونيز سپرى كند و بعد با هواپيما بيايد ايران، تا شايد حال و اوضاعش بهتر شود.
فصيح وقتى به تهران مى رسد دوستان جديدى پيدا مى كند كه صادق چوبك، نجف دريابندرى، احمد محمود، غلامحسين ساعدى و كريم امامى از مهمترين آن چهره ها هستند، فصيح در اين باره تعريف مى كند؛ ]وقتى رسيدم ايران، رفتم پيش صادق چوبك كه چهره خاصى بود در شركت نفت و بعد هم نجف دريابندرى را ديدم كه آن موقع در انتشارات فرانكلين بود. يك بار كه رفته بودم پيش صادق چوبك در تهران، كتاب «خاك آشنا» را برايش بردم و وقتى آن را ديد گفت فعلاً دست نگه دار و برو جنوب شركت نفت. بعد نامه اى نوشت براى رئيس كارگزينى و او هم حكم مرا نوشت و داد دستم. بعد از اين ماجرا چوبك را چند بار هم جنوب ديدم. بعد يك رئيس انگليسى پيدا كرديم كه من از او خوشم نمى آمد و كار را ول كردم و آمدم تهران و گفتم مى خواهم استعفا بدهم. صادق چوبك گفت كه نه، استعفا نده و برو به مسجد سليمان. شش ماهى آنجا بودم و بعد دوباره برگشتم امريكا. «فصيح در ادامه مى گويد؛» دو سال بعد از اين كه از امريكا برگشتم ايران، به واسطه يك دوست قديمى كه در دبيرستان رهنما داشتم، با خانم «پريچهر عدالت» ازدواج كردم. بعد دخترم، سالومه كه نقاشى هاى كتاب «دل كور» را كشيده، به دنيا آمد و الان هم در شيكاگو زندگى مى كند. يك پسر هم دارم به نام شهريار كه كرج است.[
ساعت سه صبح است كه فصيح از خواب بيدار مى شود، ياد خاطراتش از آبادان مى افتد و مى گويد؛ ]وقتى هنوز آبادان بودم، اين موقع شب از خواب بيدار مى شدم و شروع مى كردم به نوشتن. ده، دوازده صفحه اى مى نوشتم تا هوا روشن شود و بعد صبحانه مى خوردم و از اين كه كار را كمى جلو انداخته بودم، ذوق مى كردم.[
شركت نفت و باشگاهش خاطرات زيادى دارد هم براى اسماعيل فصيح كه بيشتر عمرش را براى آنجا كار كرده و هم براى دوستداران كتاب هايش كه در گوشه و كنار رمان هاى فصيح نام آن را مى ديدند؛ «شب ها يا مى رفتيم سينما، يا مى رفتيم باشگاه شركت نفت كه سينما هم داشت، غذا مى خورديم، شركت با كمپانى هاى خارجى قرارداد داشت و در هفته فيلم هائى از لندن و امريكا مى آمد و آنها را مى ديديم.» با اين همه انگار آن قدر كه فصيح به شركت نفت و آبادان وفادار بوده، شركت به او نبوده. شركت نفت، آن هم در آن روزهايى كه فصيح برايش كار مى كرده، آدم را ياد ابراهيم گلستان و فعاليت هاى مختلفش مى اندازد، فصيح كتاب هاى گلستان را مهم مى داند و مى گويد؛ «ابراهيم گلستان را مى شناختم و بارها هم در ايران ديدمش و هم در لندن، اما زياد به هم نزديك نبوديم، هفت هشت سال پيش منزل يكى از شاگردانم به نام آقاى رحمت كه در لندن براى شركت نفت كار مى كرد، آقاى گلستان را ديدم.» فصيح خود را بيشتر از همه تحت تأثير جمالزاده و احمد محمود و بزرگ علوى مى داند و مى گويد؛ «بيشتر از همه با احمد محمود ارتباط داشتم كه زياد همديگر را مى ديدم و همچنين غلامحسين ساعدى، كه واى چقدر آدم خوبى بود.» عاشق شعرهاى فروغ فرخزاد است و به گفته خودش تا وقتى كه هنوز در بستر بيمارى نيفتاده بود، هر از چند گاهى به «ظهير الدوله» مى رفت و از او ياد مى كرد. جلال آريان كتاب «شهباز و جغدان» هم وقتى به ديدار برادر فيلسوفش در شمال تهران مى رود، هر از چند گاهى به قبر دورافتاده فروغ سر مى زند، فصيح درباره فروغ مى گويد؛ «من و فروغ فرخزاد زياد همديگر را ديديم. فروغ را قبلاً يك بار در مسجد سليمان ديده بودم و آشنا بوديم و آنجا داشت با آقاى گلستان فيلم مى ساخت. يك بار كه من قرار بود بيايم تهران براى كار شركت، از قبل به فروغ خبر دادم و قرار گذاشتيم ناهار را با ابراهيم گلستان و غلامحسين ساعدى توى خيابان نادرى بخوريم، يك خيابان فرعى بود توى نادرى به نام قوام السلطنه كه ناهار را آنجا خورديم. با فروغ قرار گذاشتيم و باز براى شام همديگر را در هتل هيلتون ديديم.»
اسماعيل فصيح «تنگسير» صادق چوبك را رمانى به يادماندنى مى داند و در پاسخ به اين سوال كه دوستى اش در آينده هم با چوبك ادامه داشته يا نه مى گويد؛ «صادق چوبك بازنشسته شده بود، اتفاقى يك بار در» هايت پارك «لندن به هم برخورديم، تا اين كه ديگر همديگر را نديدم و بعد فهميدم كه در امريكا فوت كرده. من و صادق چوبك دوستى خوبى داشتيم، البته دوستى مان هيچ گاه به رفت و آمد خانوادگى نكشيد، ولى هر وقت كه كارى داشتم مى رفتم پيشش. سال هاى آخر عمرش هم با آن كه ديدارهايمان كمتر شده بود، به واسطه دوستى مشترك هميشه برايم عكس و كارت مى فرستاد.» «جلال آريان» براى دوستداران فصيح كاراكتر نام آشنايى است، قهرمانى كه در بيشتر كتاب هاى فصيح حضور دارد و خيلى ها به قول فصيح به اشتباه او را در همه جاى كتاب خود نويسنده تصور مى كنند. فصيح درباره انتخاب نام اين كاراكتر مى گويد؛ «يك روز وقتى هنوز جنوب بودم تصميم گرفتم يك كاراكتر در زندگى ام انتخاب كنم به نام جلال آريان» . فصيح درباره «جلال آريان» مى گويد؛ «در هر داستانى كه جلال آريان در آن حضور دارد، يك نفر هست كه رنج مى برد و تلاشش را مى كند اما ماجرا به مرگ ختم مى شود، در نهايت يا مرده آن فرد را حمل مى كند مثل زمستان ۶۲ يا...» فصيح در پاسخ به اين سوال كه چرا آريان هميشه گرفته و رنجور است مى گويد؛ «از دردهاى قلب و مغز و اينها است ديگر. يك حادثه بدى كه اتفاق مى افتاد آدم را به اين راحتى ها ول نمى كرد كه.» جلال آريان آن قدر با اسماعيل فصيح عجين شده كه باور اين كه با فصيح متفاوت است كمى سخت و مشكل به نظر مى رسد. حال آن كه آريان به همان ميزان به فصيح نزديك است كه «مارسل» راوى «در جست وجوى زمان از دست رفته» به «مارسل پروست» . گاه شباهت و نزديكى آن قدر زياد مى شود، مثل كتاب «عشق و مرگ» كه فاصله اين دو از بين مى رود، اما هميشه اين طور نيست. فصيح با آغاز كار در جنوب ايران، نگارش «شراب خام» را هم شروع مى كند، رمانى كه خود درباره اش مى گويد؛ «شراب خام را نوشتم و سال ۱۳۴۷ آن را بردم انتشارات فرانكلين و به واسطه نجف دريابندرى و با ويراستارى كريم امامى منتشر شد. البته الان سال ها است كه آقاى دريابندرى را نديده ام و تماس آن چنانى هم نداريم.» اغلب كتاب هاى اسماعيل فصيح را كه نگاه كنيد، شعرى در آغاز آن آمده است كه به قول فصيح كليد اصلى داستان است، شراب خام هم كليدى داشته كه در همان چاپ هاى اول به توصيه نجف دريابندرى حذف شده؛ «هر كدام از كتاب ها چند بيت شعر در ابتدايش دارد كه تز داستان را تشكيل مى دهد، براى شراب خام هم بيتى نوشته بودم از حافظ كه مى گفت؛ اگر اين شراب خام است اگر آن فقيه پخته/ به هزار بار بهتر زهزار پخته خامى، كه آقاى دريابندرى آن موقع به دلايلى گفت اين را حذف كن.» فصيح در اين لحظه ياد شعر كتاب «نامه اى به دنيا» مى افتد و مى گويد؛ «كتاب» نامه اى به دنيا «ابتدا در امريكا چاپ شد و بر اساس يك شعرى از اميلى ديكنسون بود. اين نامه اى است به دنيا، كه هرگز به من ننوشت.»
«اعتماد»
پى نوشت ها؛
۱- از كتاب «گرمانت ۱» از مجموعه «در جست وجوى زمان از دست رفته» نوشته مارسل پروست، ترجمه مهدى سحابى؛ صفحه ۳۴۸.
۲- عين ماجرا در صفحه ۱۷ كتاب «عشق و مرگ» نوشته اسماعيل فصيح، نشر آسيم، ۱۳۸۳ نقل شده است.
۳- براى مطالعه زندگى نامه دقيق اسماعيل فصيح رجوع شود به كتاب «اصل آثار فصيح» نوشته دكتر عماد بديع، نشر البرز، ۱۳۷۹.
سهيل آصفى
نيره اخوان بيطرف: بايد حجاب خانم ها را زير نظر گرفت
«نمى توانيم مردم را به حال خود رها كنيم و بگوييم هر كى، هر طور مى خواهد بيايد بيرون.» نيره اخوان بيطرف، عضو فراكسيون زنان و منشى كميسيون قضائى و حقوقى مجلس اسلامى ضمن بيان جمله فوق در گفتگو با «روز» تأكيد مى كند كه بايد به وضع «بدحجابى» در جامعه رسيدگى شود.
خام اخوان، با نزديك شدن به فصل گرما، دوباره حرف از برخورد با «بدحجابى» و پوشش زنان و مردان شده است. انصار حزب الله تظاهراتى در اعتراض به «بدحجابى» اعلام كرده اند، و دوباره نگرانى از برخوردهاى خيابانى با مردم بالا گرفته. چه فكر مى كنيد؟
من ضمن تأييد اين تصميم كه مقابله با پديده هاى «بدحجابى» و «بى حجابى» هست...
«بى حجابى» ؟ مگر مى شود در جمهورى اسلامى؟
عده اى طورى بيرون مى آيند كه اينگونه است. من با اين تصميم نيروى انتظامى موافقم.
يعنى به شيوه «برخوردهاى خيابانى» ؟
نه، شيوه عملكرد نيروى انتظامى نبايد «خيابانى» باشد. بايد كار مداوم و مستمر كرد.
يعنى چى؟
در طول مسير خيابان، كوچه ها...
باز «خيابان» است كه!
به هر حال يك منطقه شهردارى را شامل مى شود. بايد عده اى كه زير نظر نيروى انتظامى هستند، تجربه دارند و كارآموزى كرده اند به اماكنى كه خانم ها در آنجا كار مى كنند وارد شوند. آنها را زير نظر بگيرند.
كه چه بشود؟
كه اگر حجاب متناسب با «شئونات اسلامى» را رعايت نمى كنند، خيلى محترمانه تذكر دهند و اين مسأله را از خود مدير بانك، بنگاه اقتصادى يا مدرسه و دانشگاه بخواهند كه براى بار دوم با «بدحجابى» رو به رو نشوند. اگر «بدحجابى» نبود، مدير آن مكان را تشويق كنند و اگر خود را اصلاح نكردند آنها را جريمه مالى كنند.
يعنى «بدحجاب» ها را «جريمه نقدى» كنند؟
مسئول جايى را كه نيرويى جذب كرده كه آن نيرو اصلا قواعد نظام را رعايت نمى كند جريمه نقدى كنند.
برخى از مسئولين ذيربط در جمهورى اسلامى گفته اند مسأله «بدحجابى» از حيطه «فرهنگى» خارج شده و بيشتر حالت مقابله سياسى با جمهورى اسلامى را به خود گرفته. فراكسيون زنان مجلس هم اين طور فكر مى كند؟
اكثريت زنان اين طور نيستند. اما ممكن است عده قليلى مأمور به اين كار باشند.
يعنى چه جورى؟
يعنى بابت اين مأموريت خود مزدى هم بگيرند. عمله دسته اى باشند كه چنين هدفى دارند.
مساله «حجاب اجبارى» بحث تازه اى نيست. از همان روزهاى بعد از انقلاب از سوى حاكميت مطرح شده است ودر طول اين بيست و هفت هشت سال هم تريبون هاى تبليغى با در دست داشتن همه امكانات از مدارس و دانشگاهها تا رسانه هاى گروهى و... سعى در ترويج مسأله «حجاب» داشته اند. چطور است كه بعد از اين مدت هنوز جمهورى اسلامى با چنين مسأله اى در رابطه خود با مردم رو به روست؟
به عملكرد ما مربوط است. مردم از مسئولين و مديران خود انتظار دارند به حرفى كه مى گويند عمل كنند و صادقانه برخورد كنند. اگر اين اتفاق بيفتد شايد آن درجه اعلام مخالفت با نظام از طريق «بدحجابى» كاهش پيدا كند. به هر حال مردم انتظاراتى دارند كه بايد به آنها جواب داده شود. مسأله گرانى و... بى تأثير نيست. اگر در همه موارد درست برخورد كنيم مى توانيم به شعار امسال «اتحاد ملى وانسجام اسلامى» عمل و اعتماد مردم را جلب كنيم.
چطور تا حالا «اعتماد مردم» جلب نشده؟
شايد در محدوده كارهاى خودمان درست عمل نكرديم.
يعنى مردم نسبت به «حجاب اجبارى» در طول اين سالها اقبالى نشان داده اند؟
وقتى اقبال نشان مى دهند كه آن مسيرى كه بايد نشان داده شود و حرفى كه بايد به عمل ختم شود، انجام بگيرد.
يعنى چه اقدامى بايد انجام مى گرفته كه نشده؟
همان منطبق نبودن حرفها با عمل.
مثلا چى؟
به هر حال وقتى ما مى گوييم بايد مشكلات مردم را رفع و رجوع كرد، فردى كه در پايين ترين رده يك اداره مشغول به كار است و مردم با او سر و كار دارند و مى بينند كارشان را خوب راه نمى اندازد، از اين اتاق به آن اتاق مى فرستد، به هر حال ناراضى مى شوند.
بحث ما در مورد خاص «حجاب اسلامى» بود.
بى ربط نمى تواند باشد. بالاخره وقتى رضايت مردم را حاصل نكنيم، مى تواند بطور غير مستقيم در آن ظاهر بيرونى مردم خودش را نشان دهد.
حالا اگر انتخاب پوشش به عهده خود مردم گذاشته شود چه؟
من فكر نمى كنم بشود.
چطور؟
«حجاب» از مسائل اساسى دينى ما است. چطور مى شود بگوييم هر كى هر طور خواست بيايد بيرون. البته الان اينطورى شده است!
اينطورى شده؟
بله، خب نظارت ها رها شده و درست عمل نكرديم. نمى توانيم مردم را به حال خود رها كنيم و بگوييم هر كى، هر طور مى خواهد بيايد بيرون!...
در جريان انقلاب سال ۵۷ هم زنان بى حجاب و با حجاب و... همه با هم بودند...
باشد!
خب؟
همه براى تحقق اهداف اسلامى حركت مى كردند. براى استحكام و ايجاد جمهورى اسلامى. جمهوى اسلامى يعنى نظام بر اساس اسلام باشد. يكى از احكام پوشش همين بحث «حجاب» است.
پنجاه تا امضا هم جمع نشده
فرمانده نيروى انتظامى اخيراً گفته ۸۶ درصد تهرانى ها خواستار برخورد با «بدحجابى» هستند و از طرف ديگر گفته كه جامعه «بدحجاب» ها را وادار به اين پوشش كرده است. تناقضى نمى بينيد؟
در اين ۸۶ درصد هم زنان ما مى توانند جا بگيرند و هم مردان ما هستند. آن عده اى كه پوشش نامناسب دارند مى تواند به دليل درست عمل نكردن جامعه باشد.
با توجه به اينكه كشور در شرايط خاصى به دليل «مسأله پرونده هسته اى» و... به سر مى برد، برخى از كارشناسان معتقدند بهتر است در شرايط فعلى دوباره به «عرصه خصوصى» زندگى مردم وارد نشد كه احساس نا امنى در جامعه تقويت شود...
در اجتماعى كه عرصه خصوصى نيست.
منظور، حق انتخاب نوع پوشش براى افراد جامعه است...
نه ديگر شلوار تا زير زانو پوشيدن و روپوشى كه تا بالاى آرنج دست بيرون باشد.
مدتى است بخشى از پويشگران زن در يك كارزار به دنبال جمع كردن يك ميليون امضا براى تغيير قوانين تبعيض آميز عليه زنان در ايران هستند، نظر فراكسيون زنان نسبت به اين اقدام چيست؟
نه، آنكه يك ميليون امضايى نبود، پنجاه تا امضا هم تا حالا جمع نشده! تلاش كردند ولى نشد. هميشه تحت عنوان «حقوق بشر» خواسته اند از اين اقدامات انجام دهند.
اينكه زنان كشور خواهان عدم تبعيض در برابر قانون نسبت به خود هستند چه؟
بحثى نيست. مى توانند با ما در ميان بگذارند.
«اقدام عليه امنيت ملى» از جرائم پويشگران زن كشور اعلام شده است؛ از سوى ديگر در مورد مطالبات زنان، گفته شده كه مثلا اگر زنى نخواهد هوو داشته باشد چه ارتباطى به امنيت ملى دارد؟
من هم فكر نمى كنم ربطى به «اقدام عليه امنيت ملى» داشته باشد.
يعنى برخوردهاى اخير با پويشگران زن را قبول نداريد؟
من بايد بدانم كه اصلا چه اتفاقى افتاده است كه اظهار نظر كنم. اگر مطلبى دارند مى توانند بنويسند به ما بدهند.