|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
يحيى دولت آبادى
خدا كند
خدا كند كه جوانان ز حق جدا نشوند
به صحبت بد و بدخواه آشنا نشوند
ز درس و مدرسه تعليم و تربيت گيرند
هواپرست و طمع كار و خودستا نشوند
به زندگى تجمل نما هوس نكنند
به درد خرج بلا دخل مبتلا نشوند
خدا كند كه جوانان عقيده مند شوند
شكسته بال و پريشان و بينوا نشوند
به منصبى كه رسيدند خويش گم نكنند
به نارضائى بيچارگان رضا نشوند
خدا كند كه جوانان عقيده مند شوند
سبك عيار و تهى مغز و خودنما نشوند
سر عقيده خود پا بيفشرند چو كوه
بسان كاه زهر باد جا به جا نشوند
|
|
|
|
|
خليل سامانى (موج)
تعليم و تربيت
مربيان ملل گر به چاره برخيزند
جهانيان بهم از راه جهل نستيزند
توان به مدرسه اى باب چند زندان بست
خوش آن گروه كز آموختن نپرهيزند
سواد كشورى آباد، كاندر او مردم
بپروراندن گل هاى علم برخيزند
درست شيوه آموزش آن دبستان راست
كه كودكانش از آموزگار نگريزند
سزاست چون تن و جان با جماعتى آميخت
كه جز كتاب نخواهند با كس آميزند
به اهل فضل برازد نشان وليك نخست
سزد نشان فضيلت به سينه آويزند
كليد قفل سعادت به دست طايفه اى است
كه طرح مكتب تعليم و تربيت ريزند
فداى پاكى دريا دلان بحر سخن
كه «موج» را به گهر يافتن برانگيزند
|
|
|
|
|
سيداشرف حسينى گيلانى (نسيم شمال)
به به چه به جا شد*
صد شكر حقوق وطن امروز ادا شد
مشروطه به پا شد، به به چه به جا شد
هنگام وفا وقت صفا دفع جفا شد
مشروطه به پا شد، به به چه به جا شد
الحمد كه قانون الهى جريان يافت
ملت هيجان يافت، شد كشته و جان يافت
قرآن محمد همه را راهنما شد
مشروطه به پا شد، به به چه به جا شد
مى خواست ستمگر بكشد نوش لبان را
والا نسبان را، قانون طلبان را
حسرت بدلش ماند و خودش رفت و فنا شد
مشروطه به پا شد، به به چه به جا شد
اين غلغله، وين جنبش و اين شورش ملى
اين كوشش ملى، وين جوشش ملى
والله كه از بهر حقوق فقرا شد
مشروطه به پا شد، به به چه به جا شد
اى ملت تبريز سعادت شدتان يار
اى حضرت ستار، اى باقر سالار
از همتتان مات عقول عقلا شد
مشروطه به پا شد، به به چه به جا شد
تا شد علم نصر من الله نمايان
در خطه تهران، اى ملت گيلان
از سطوتتان محو همه ارض و سما شد
مشروطه به پا شد، به به چه به جا شد
تا شد ز صفاهان علم كاوه پديدار
شد بخت به ما يار، از جلوه سردار
اسعد كه مدد بخش جنود سعدا شد
مشروطه به پا شد، به به، چه به جا شد
المنة الله كه جوانشاه خجسته
چون لاله رسته، به به چه به جا شد
قاطرچى والدنگ و دبورى به كجا رفت
نورى به كجا رفت، سورى به كجا رفت
يار و به درك رفت و دبورى كله پا شد
مشروطه به پا شد، به به چه به جا شد
*اين شعرها به مناسبت توفيق مليون و فتح تهران و خلع محمدعيشاه قاجار سروده شده است.
|
|
|
|
|
عبدالرحمن پارسا تويسركانى
عارفى كو؟
خيز تا ساغر از آن كان طرب سنگين كنيم
خرقه سالوس و تقوى را به مى رنگين كنيم
يك دو روزى در پناه گل بياراميم خويش
خار حسرت برد و چشم زاهد بدبين كنيم
گل نقاب افكند از رخ ساقى گلرخ كجاست
تا به پيشش سرنوشت خويش را تعيين كنيم
دم غنيمت دان كه دور گل چو دور زندگى
آنقدر نبود كه تا آمال دل تأمين كنيم
قول زاهد تلخ باشد گر حديث از كوثر است
عارفى كو كز كلامش كام جان شيرين كنيم
هر رقم زد كلك استاد ازل آن مى شود
ما چه حاجت گر دعا گوئيم يا نفرين كنيم
بحث كفر و دين ملالت زاست آن به پارسا
خويشتن را فارغ از پندار كفر و دين كنيم
|
|
|
|
|
حسين آتش اصفهانى
صدف دل
بعد از اين پنهان كنم در دل، غم جانانه را
كاين صدف لايق بود آن گوهر يكدانه را
شوخى چشم ترا نازم كه كرد از غمزه اى
آنقدر مستم كه گم كردم ره ميخانه را
شمع دانى پيش پاى خود چرا هرگز نديد
بود دشوارش كه بيند كشته پروانه را
گرز ديدارت به رقص افتد دل من دور نيست
جلوه مه بر سر وجد آورد ديوانه را
گر بدين سرعت رود در فصل گل عمر بهار
فرصتى كوتا كه از مى پر كنم پيمانه را
|
|
|
|
|
|
|
|
|
شيخ علاءالدوله سمنانى
كار از دست رفته
افسوس كه آن نگار از دست برفت
سرمايه روزگار از دست برفت
افسوس و دريغ بعد از اين سودى نيست
اى مايه جان چو كار از دست برفت
|
|
|
|
|
سعدى شيرازى
اى ملك، به عدل گراى
به نوبتند ملوك اندر اين سپنج سراى
كنون كه نوبت تست اى ملك به عدل گراى
چه مايه بر سر اين ملك سروران بودند
چو دور عمر به سر شد درآمدند از پاى
نياز مانَدُ و طاعت نه شوكت و ناموس
بلند بانگ چه سود و ميان تهى چو دراى
اگر توقع بخشايش خدايت هست
به چشم عفو و كرم بر شكستگان بخشاى
نگويمت چو زبان آوران رنگ آميز
كه ابر مشك فشانى و بحر گوهر زاى
نكاهد آنچه نوشته است عمر و نفزايد
پس اين چه فايده گفتن كه تا بحشر به پاى
مزيد رفعت دنيا و آخرت طلبى
به عدل و عفو و كرم كوش و در صلاح فزاى
|
|
|
|
|
شيخ علاء الدوله سمنانى
كيمياى شادى
يك ذره غم عشق تو كم نيست مرا
آن چيست زغم كه دم بدم نيست مرا
با اين همه كيمياى شادى غم تست
چون هست غم تو هيچ غم نيست مرا
|
|
|
|
|
ابوالقاسم لاهوتى
هر آنچه باداباد
كتاب و دفتر درس و صحيفه استاد
برهن باده نهادم هر آنچه باداباد
مرا چو ساير آزادگان ز دنيا بود
دوباره پاره كتابى و يك شكسته مداد
اگر چه بود كتابم پر از لئالى علم
ولى كسش ز پشيزى نمى خريد زياد
به مى فروش بدادم، به حال من پى برد
دو شيشه باده به من داد خانه اش آباد
به پاى دار و ندار من اين دو شيشه مى است
من اين دو شيشه به ملك جهان نخواهم داد
بنوش باده كه هرگز سعادت ابدى
نداده اند به كس اندر اين خراب آباد
به آب باده بكش آتش غم اى فرزند
كه چرخ خاك سر كيقباد داد به باد
فلك نشيمن بلبل از آن خراب كند
كه آشيانه صد بوم را كند آباد
بر غم شيخ عمل كن نه پند لاهوتى
به مى بده همه هستى، هر آنچه باداباد
|
|
|
|
|
همام تبريزى
بهشت بى دوست
رفتى و آرزوى تو از جان نمى رود
نقشت ز پيش ديده گريان نمى رود
آن قامت بلند برفت از نظر وليك
از سر خيال سر و خرامان نمى رود
گر بى تو در بهشت مرا دعوتى كنند
گويم كه اين ضعيف به زندان نمى رود
كم كن ملامتم كه مرا اختيار نيست
كاين دل برون ز دوست به فرمان نمى رود
دل بسته بود با سر زلف تو عهد مهر
بگذشت عمر و از سر پيمان نمى رود
جانم فداى آن كه ز لوح ضمير او
نقش وفا و صحبت ياران نمى رود
آن است مهربان كه تنش خاك مى شود
وز جان او محبت جانان نمى رود
|
|
|
|
|
خليل سامانى (موج)
موج سراب
اكنون كه به هر سوى شتابيم سرابست
ديگر به سراب آمد گان را چه شتابست
آميخته با هر نگهى پرسش تلخى
لب ها به سكوت آمده از بيم جواب است
دل خسته ز درديست كه بيشست زگفتار
جان رنجه زرنجيست كه افزون زحسابست
بگريست جهان در غم بيدار دلان خون
در حيرتم از مردم چشمى كه بخوابست
دشمن پى تزوير فرو ريزد اگر اشك
از ديده اهل نظر اين نقش بر آبست
اى خواجه به حكم خرد آذين مكن ايوان
تا چشم گذارى بهم اين خانه خرابست
بريك دو سه روزى كه ترامانده چه بالى؟
دوران تو كوتاهتر از عمر شهابست
ياران حذر از بوم كه ويرانى اين بوم
از نوحه جغدست و ز افغان غرابست
گر خصم زند بانگ نلرزيم كه دانيم
طبليست درون خالى و لرزان چو حبابست
با او منشينيد كه رسواتر از ابليس
از وى بگريزيد كه بدتر ز عذابست
برهان دروغ آرد و لافد كه بود راست
در راه خطا پويد و گويد كه صوابست
با حيله اش از وادى حق روى متابيد
كاين راهنما رهزن پنهان به حجابست
نقشيست فريبنده كه از دور نمايد
از (موج) نيوشيد كه آن موج سرابست
|
|
|
|