*بيست و سوم فروردين ماه جارى، دومين سالروز مرگ «شاهرخ مسكوب»، نويسنده و پژوهشگر ايرانى است كه پيش از اين نيز درباره او، حرف ها و آثارش صحبت كرده ايم (نيمروز ۸۰۶ و ۸۳۰). ولى جاذبه شخصيت او از يك سو و صداقت انديشه هايش از سوى ديگر آدمى را برمى انگيزاند تا در هر فرصتى باز به او بينديشد و دوباره حرف هايش را مرور كند.
در اين مرور دوباره، علاوه بر «روزها در راه» (مجموعه يادداشت ها)، يادنامه اى تكيه گاه ماست كه مجله «ايران نامه»، چند ماهى پس از مرگ او، انتشار داده است. در اين ويژه نامه علاوه بر مقالاتى از ديگران درباره مسكوب، نامه ها، يادداشت ها و سخنرانى هاى منتشر نشده او نيز آمده است كه نكته هاى بديعى را در خود دارد.
-گفتنى است كه مسكوب، ايران نامه را «فرزند» خود مى دانست چرا كه در به بار نشستن آن كوشش تمام به كار زده بود. عضو گروه دبيران و مشاوران آن بود و بخش هائى از مهمترين پژوهش هاى خود را در آغاز در آن انتشار داده بود. در آخرين مقاله اش در ايران نامه با عنوان «سخن در شاهنامه»، نوشته است: «در شاهنامه تاريخ و تاريخ نگار هر دو عاقبت غمناكى دارند. اما نه بى اميد. فردوسى مى داند كه ديگر او «خاك تيره نيست/ تا باد بر بادش دهد.» چيزى- نه چندان ناچيز- مى ماند كه ز گنج كه هيچ، از مرگ هم فراتر مى گذرد... سخن را چون كاخى مى سازد كه در آن خانه كند.» به گفته مدير ايران نامه، در يادداشتى كه بر يادنامه مسكوب نهاده، «خانه سخن هاى او نيز خواهد ماند گرچه خود پيش از پايان كارش رفت.»
-از «سخن» كه بگذريم، سبب ماندگارى مسكوب را بايد در ويژگى هاى اخلاقى و رفتارى او نيز جستجو كرد.
«فروتنى عالمانه و عطش سير ناشدنى به آموختن كه از آگاهى به گستردگى دامنه نادانسته ها سرچشمه مى گرفت» از اين ويژگى ها به شمار مى آمد كه بر آنها بايد «بيزارى از تظاهر، راستى در گفتار و بى تكليفى در كردار و كمياب تر از همه، بى پروائى در بازبينى باورهاى ديرين و اقرار به خطا» را افزود. يادداشت هاى «روزها در راه» را بيشتر به همين نيت به دست گرفت تا بتواند «در حد توانائى گمراهى ها و ضعف هاى» خود را ببيند و «حساب خود را برسد»! در اين صورت وقتى در همين يادداشت ها، به حساب ديگران نيز رسيده، جاى گله اى باقى نگذاشته است! در نامه اى مى نويسد:
-«كنجكاوى روحى و ميل به دانستن موجب بوده است كه هميشه از خودم در عذاب باشم... هميشه در خود احساس فقر. احساس تهى بودن يا بهتر بگويم احساس تنهائى كنم... خيال دست يافتن به ميوه درخت معرفت مرا هم چون هر انسان ديگرى از بهشت آرامش بيرون افكنده است...!»
-«داريوش شايگان» از دوستان نزديك مسكوب نيز بر ويژگى هاى انسانى و اخلاقى او انگشت تأكيد مى گذارد: «با صفت بودن، معرفت داشتن و نجيب بودن برايش ارزش هاى اساسى بودند... در قضاوت، تعادل، را حفظ مى كرد.» شهامت و صراحت لهجه داشت ولى فوق العاده با گذشت و منصف بود و حق كسى را ضايع نمى كرد... با اين همه چيزى كه به گفته شايگان. جاذبه اصلى او را مى ساخت، «هاله حضورى بود كه از تمام وجودش مى تراويد. شاهرخ حضورى بسيار نافذ داشت.... در واقع يك اقليم حضور بود!...» شايگان در همين گفتار افزوده است كه شاهرخ به قهرمانان حماسى شاهنامه شباهت داشت و سخت پاى بند آئين جوانمردى بود.
*
*در يادنامه «خاطراتى از شاهرخ» را از قلم «حسن كامشاد، از دوستان نزديك و ديرين او مى خوانيم كه خود، در قلمرو ترجمه نام آور شده است. آشنائى كامشاد با مسكوب به دوره تحصيل در دبيرستان هاى اصفهان برمى گردد و تا آخرين روزهاى عمر دومى در غربت مى پايد. از همين روى خاطرات او، از هم نفسى ها و هم نشينى ها و بحث و جدل ها، خواندنى است.
كامشاد مى نويسد: «شاهرخ آدم بسيار خوشى بود و بيش از هر كس به خودش مى خنديد!... من و او عمرى يكديگر را دست انداختيم و به ريش هم خنديديم.» او با آن كه از جوانى، «روزانه نويسى»هاى خود را آغاز كرده بود، يكى دو سال آخر به سبب لرزش دست، آن را به كنارى نهاد و «ساير نوشته هايش را هم با كامپيوتر ماشين نويسى مى كرد.» آخرين دفترچه اى كه از او باقى مانده- و با دست لرزان نوشته- به گفته كامشاد دو صفحه بيشتر نداشته است. يك صفحه مربوط به دارو و درمان بوده و در صفحه دوم «فقط يك مصرع شعر درج شده بوده» كه بايد «آخرين اثر خامه شاهرخ» باشد!:
-«عشق، داغى است/ كه تا مرگ نيايد/ نرود!»
*
اخلاق روشنفكرى
*«احمد كريمى حكاك»، سه كتاب انتشار يافته در غربت شاهرخ مسكوب (مسافرنامه، گفتگو در باغ و سفر در خواب) را زير ذره بين قرار داده تا دگرديسى «عاطفه حسرت» را در او بنماياند. به باور او، طبيعى است كه نگاه خود تبعيدى به گذشته نگاهى حسرت آلود باشد. ولى در بعضى از نويسندگان و شاعران اين «حسرت»، بى هيچ تغيير در همان مرحله «ويرانگرى» خود مى ماند مثلاً در غلامحسين ساعدى يا نادر نادرپور كه «حسرت آلودگى» جاى جاى، راه را، حتى بر نگرش واقعگرا بر محيط موجود مى بندد و همه جلوه هاى ديار غربت را زشت و پلشت مى نماياند.» در مورد مسكوب ولى برخورد با «غربت» به گونه ديگرى است.
اگر چه سفر از «حسرت ويرانگر» آغاز مى شود، در نهايت به «حسرت التيام بخش» مى رسد. گذر از اين، مسير به يارى نوعى تصعيد ذهنى فراهم مى شود كه در آن «كليت ها جاى خود را به نشانه هاى مشخصى از گذشته اى عزيز، اما از دست رفته و بازنيافتنى مى دهد.
-كريمى حكاك، پس از كند و كاو در محتواى هر سه كتاب مورد بررسى به اين نتيجه مى رسد كه، «سفر در خواب» را مى توان «نقطه اوج سير و سلوكى دانست كه با «مسافرنامه» آغاز مى شود، در «گفتگو در باغ»، از پيچ و خم مكاشفه اى هميشه در حال حدوث، مى گذرد» و در اينجا به نظرى ديگر دست مى يابد.
منظرى كه از آن مى توان به مدد خرد قومى، حافظه تاريخى و آگاهى از واقعيت معاصر بودن با زمانه خويش، با چشمى باز و دلى خالى از حقد و كين و حسرت بيمارگونه، در گذشته شخص نگريست.
به گفته كريمى حكاك، اين همان احساسى است كه در روايت نظامى از پايان كار شاه سياهپوشان -در هفت پيكر- مى توان ديد و.... در رباعى هاى منسوب به خيام و در صدها اثر خرد و كلان ديگر در ادب هزار و صد ساله فارسى. «از اين منظر، اگر چه جهان سست است و بى بنياد، اما كار ما شايد اين است كه «فلك را سقف بشكافيم و طرح نو دراندازيم!»
*
*«رامين جهانبگلو» كه مدتى است «زبان بريده به كنجى نشسته» ساكت و خاموش، شاهرخ مسكوب را «نمونه ناب و نادر روشنفكر ايرانى» ناميده كه مهمترين دل مشغولى ذهنى او «ضرورت پايبندى به اخلاق روشنفكرى» بوده است. همين فضيلت است كه از او «انسانى متعهد و مسئول» و «نقاد نسبت به زندگى و كارنامه خودش» پرورانده است:
-«با همه خودخواهى، وقتى به خودم نگاه مى كنم، يك پارچه عذاب وجدانم....
... قول و فعلم يكى نيست. يك جور فكر مى كنم، جور ديگر عمل... من يك دروغ راست نما».... هستم. رودخانه اى كه به جاى آبيارى خاك خودش، انگار هر دم باتلاقى زير پاهايش دهن وامى كند!...»
مسكوب اگر چه در مورد تضاد ميان فكر و عمل خود سختگيرانه- و حتى بيرحمانه- داورى مى كند ولى نشان مى دهد كه شهامت تحسين برانگيزى در بازنگرى در خويشتن دارد. به گفته مسكوب «حقيقت، عدالت و زيبائى»، سه اصل مورد نظر و پيروى او در زندگى است. سه اصلى كه «عشق از درون» آنها را به هم گره مى زند و جهانبگلو مى گويد كه «توجه مسكوب به عالم سياست و نگاهش به تاريخ و ادبيات ايران و جهان نيز با اين سه مفهوم اصلى ارتباط مستقيم دارد.» با تكيه بر همين حقيقت جوئى و داورى عادلانه است كه آشفتگى هاى نظرات اخلاقى و سياسى كسانى را برمى رسد كه خود را «مربيان معنوى و فكرى جامعه» نيز معرفى كرده اند.
در يكى از يادداشت هاى خود پس از خواندن «اخلاق ناصرى» مى نويسد:
-«فيلسوفان و متفكران ما وقتى در مورد (مسائل اجتماعى) دهان باز مى كنند، آدم از حيرت، سنگ مى شود! (از جمله) حرف هاى نامربوط و نيم جويده فارابى كه خود ريزه خوار دست سوم ته مانده سفره درهم ارسطو و ديگران است....»!
مسكوب اگر چه عمدتاً در «باغ كهنسال تاريخ ايران» پرسه مى زند ولى دلمشغولى ديگرى نيز دارد و آن سرك كشيدن به باغ فرهنگ ديگران است. مى گويد: «آدميزاد نمى تواند به باغ ديگران سرك نكشد. دست خودش نيست... فرهنگ خود راهى به باغ چهارفصل دنياست... ولى مسئله اين است كه آيا مى توانى نهال بومى خاك ديگرى بشوى يا نه؟...
*
زبان و سخن
*«فرنگيس حبيبى» در يادنامه، از «سخن در جان مسكوب» سخن گفته است. به باور او زبان مسكوب شخصيت و هويتى بارز دارد» و «به دروازه يك شهر» مى ماند. «اما دروازه اى كه خود شهرى ديگر است و تماشا مى طلبد!» به بيان ديگر زبان او تنها وسيله انتقال مفاهيم و رسانيدن انديشه نيست. بلكه خود، «گردش است، هم در زمان و مكان نزديك و خودمانى و هم در زمان و مكان تاريخى و اساطيرى». او اهل زبان بلاغت و فصاحت نيست كه «بوى سنگينى و خفه سرداب هاى متروك» را مى دهد و «زبان و ادب آدم را مريض مى كند» و «او كلمات را زير انگشتان خود لمس مى كند و بعد روى كاغذ مى آورد» و «اين لمس حسى- بدنى را در هزار گوشه نوشته هايش مى توان ديد، چشيد، خنديد و گريست!»
حبيبى سپس دريافت مسكوب را از يك بيت فردوسى به نقل مى آورد كه در عين حال راه او را نيز به سوى شاهنامه گشوده است. بيت راهگشا اين است:
-«زمادر، همه مرگ را زاده ايم/ همه بنده ايم، ار چه آزاده ايم.»
مسكوب مى نويسد: «... شعر زير و زبرم كرد، از روشنى، درستى و سادگى، از ژرفاى انديشه و بداهت، از اين كه مثل نفس كشيدن و تپيدن قلب بديهى و بى واسطه است. از سحر سخن و حقيقت بى زمان... حيرت زده و مجذوب و مشتاق در شعر به سر مى بردم.
شعر را نفس مى كشيدم و در سينه حبس مى كردم و به هزار توى رگ هايم مى فرستادم. روزها و شب ها، بيت، در تنم جارى بود و آن را آبيارى مى كرد و سر ريز مى شدم. نمى توانستم طاقت بياورم.
-مانند بركه كوچكى پياپى از اين نهر زلال و زاينده و جوشنده سرريز مى شدم...»
مسكوب در جائى ديگر گفته است: «سخن نوشداروى زندگى و پادزهر مرگ است» و «فردوسى آن را چون كاخى بلند بنا كرده كه از باد و باران گزند نيابد تا بتواند نام و نشان زمان زدگان را زنده نگاه دارد» و فرنگيس حبيبى مطلب خود را با اين اميد به پايان مى برد كه باشد كه نگاه و سخن شاهرخ مسكوب نيز از پس غيبتش برآيد!
*
*جليل دوستخواه، مسكوب را در يادنامه، شاهين بلند پرواز انديشه و فرهنگ ناميده است و مى گويد از خاك او بوى شاهنامه، بوى رستم، بوى تهمينه، بوى اسفنديار و بوى سهراب به مشام جان هرزايرى خواهد رسيد»! پژوهشگر گرامى ما با آن كه در جائى از مطلب مى گويد كه مسكوب از ابتذال «رديف و درجه تعيين كردن ها براى خويش مى پرهيخت»، خود دست به اين كار مى زند و گزافه مندانه مى افزايد كه او «يك تنه توانست طومار تمام ابتذال و انحطاط را كه در چند سده اخير گريبانگير زبان فارسى شده بود، درهم نوردد و بار ديگر آب زلال و جان بخش زبان فارسى درى را در جويبار زمان روان گرداند»!
البته حرف هاى درست به قاعده اى نيز از قلم دوستخواه مى خوانيم. از جمله اين كه زبان براى مسكوب نه يك ميانجى و رسانه ساده و قالبى خشك براى معنا، بلكه مايه و ماده بنيادين براى انديشيدن به شمار مى آمد و «زبان او روانى، سادگى، استوارى و شكوهمندى را يكجا داشت» كه «در طيف گسترده پژوهش هايش، در هر مورد به تناسب درون مايه گفتار، دگرديسى مى يابد...»
*
«روزانه»ها
*از شاهرخ مسكوب، جدا از كتاب هاى پژوهشى و آفرينشى دو جلد يادداشت هاى روزانه نيز به يادگار مانده كه بر آنها، عنوان «روزها در راه» را نهاده است. يادداشت ها، آئينه تمام نمائى است كه در آن مى توان با انديشه هاى او درباره زندگى، مرگ، سياست، جامعه و فرهنگ ايران و جهان آشنا شد و تصوير كمابيش دقيقى از جهان بينى او به دست آورد.
صداقت و صراحت او در داورى درباره رويدادهائى كه با آن روبرو شده، آدميانى كه شناخته و چيزهائى كه ديده و خوانده و شنيده، كمياب است. كمياب تر از آن بى پروائى او در انتقاد از خويشتن است.
نقد و بازنگرى در حرف ها و كارهاى خود، در سراسر يادداشت ها پراكنده است. همه اين ها در قالب نثرى شيرين، زلال و جاندار جاى گرفته كه خواننده را تا به پايان يادداشت ها نرسد، رها نمى كند.
تكه هائى از آن را با هم مرور مى كنيم. درباره سنت در روياروئى با مدرنيته مى نويسد:
-«بازگشت به سنت يعنى بازگشت به جهل، تعصب و ظلمت، بر كندن از سنت يعنى از خود بيگانگى يا «ناخويشتنى». ميانگين بهينه ميان اين دو، در كجاست؟...
-در سنتى كه از خود فرا بگذرد؟- سنتى داراى ويژگى مدرن، يعنى سنجش؟- سنتى سنجشگر كه بتواند خود را بسنجد و انتقاد كند. يعنى سنتى كه در همان حال كه هست، نباشد؟ سنتى شونده، نه باشنده، رونده، نه ايستنده!...»
-آن جا كه از موسيقى- جهانى و ايرانى- براى التيام زخم هاى روحى خود بهره مى گيرد:
بتهوون را گذاشتم، به صداى بلند. از بس نيرومند و زيباست ترس و دلهره را مى شورد... گهواره امن روح است. فارغ از غم هاى حقير در آن تاب مى خورى و سير انفس مى كنى....
...(وقتى ديگر)... آواز غمزده و پر حسرت هنگامه اخوان را دارم مى شنوم كه مرا به ياد قمر و بچگى خودم مى اندازد. صدا سرشار از محرومى كسى است كه روحش در بهشت اما تنش در دوزخ باشد. مثل خود قمر و خيلى از زن هاى ديگر آن دردستان كه در آرزوى آب، روى خاك سوخته بيابان سرگردانند. سراب!...»
*
*«فرهنگ ايران، فرهنگ شعر است. با گات ها شروع مى شود، با حافظ به اوج و با جامى به انحطاط مى رسد!... از همان آغاز شعر، حقيقت است و يا حقيقت در شعر تجلى مى يابد... نطفه حقيقت در انديشه بسته و در شعر به دنيا مى آيد...!»
-مسكوب، خطابى دارد كوتاه ولى كوبنده به ميهنى كه شورمندانه دوستش دارد ولى از آن دور افتاده است:
*«ايران عزيزم، ايران جاهلِ ظالم. ايران كوه هاى بلند، بيابان هاى سوخته و آفتاب وحشى و رفتگان و ماندگان عزيز. دلم برايت تنگ شده... اى بى وفاى ناكس دور! با اين همه بيداد تبهكاران، واى به حال آيندگان...!»
*
-اين جا و آنجا در يادداشت ها و به مناسبت هائى از شاعران و نويسندگان ايران امروز نيز ياد مى كند، همچنان برهنه و بى پيرايه:
*«سياوش كسرائى در جوانى شاعر بسيار با استعداد و كم سوادى بود. خصوصيت اول را پس از چند سالى از دست داد.... اما دومى را گمان مى كنم تا آخر نگاه داشت!.... گلشيرى همه تردستى هاى نويسندگى را براى گفتن حرف هائى (به كار مى برد) كه حداكثر به درد يك گزارش روزنامه اى مى خورد. جزئيات در خدمت كليات كم ارزش است.
(و اما)... «روزانه هاى» «بيژن جلالى»، زلال خاموشى است كه لحظه هائى روح را از هياهوى... پناه مى دهد. گاه مثل ييلاق است در دامن كوه، غرق در نور آفتاب، ساكت، خنك و دور، با لرزش نسيم، پيچ و خم يك جوى باريك و چند بيد سبز و گريز نغمه پرنده اى گاه و بى گاه...»*
*ايران نامه شماره ۳ و ۴ (سال ۲۲) آمريكا، پائيز و زمستان ۱۳۸۴/- روزها در راه، شاهرخ مسكوب، خاوران، پاريس ۱۳۷۹.