در يكى از نشست هاى اطلاعاتى امنيتى جمهورى اسلامى محبوبيت جهانى شهبانو فرح پهلوى موضوع اصلى بحث بوده است.
آمار و پژوهش هاى خود جمهورى ملايان بر اين مسئله مهر تائيد زده است كه محبوبترين شخصيت ايرانى در سراسر جهان و به ويژه خود ايران، شهبانو مى باشد.
اين مسئله بيش از هر كس و هر چيز حاج محمود احمدى نژاد را خوش نيامده است زيرا وى را گمان بر آن بوده است كه پس از جار و جنجال و سخنرانى هاى فاشيستى اش شايد توانسته باشد در ميان مسلمانان جهان محبوبيتى به دست آورده باشد و حتى چند ماه پيش يكى از معاونانش چنين ادعائى كرد. اما هر كسى پوشيده نيست كه وقتى خود سردمداران نظام اسلامى در داخل و به ويژه در خارج از كشور وى را مرتب زير نقد مى گيرند و هفته اى يكبار آقاى رهبر ترمزش را مى كشد و كمتر در نمايندگى هاى ملاها در خارج ديده شده است تا از افكار و انديشه ها و حرف هاى رئيس جمهور منتصب (انتصابى) دفاع كنند. پس محبوبيت نه كه محروميت و تنفر جهانى از حاج محمود حتى كار رژيم را در داخل و خارج خراب كرده است. لذا جريان ۱۵ سرباز انگليسى مرحمتى بود كه بر شانه رژيم نشست تا رهبر جمهورى اسلامى با عفو سربازان بهره اى ببرد. اما حاج محمود كه مى بايست زير عكس آقاى رهبر يك دست و با سلام و صلوات براى آقا. آقايان به علاوه يك خانم انگليسى را آزاد كند، از شوق و ذوق. همه چيز را فراموش كرده و آزادى را صددرصد به حساب خودش گذاشت. غافل از آن كه در هر رژيمى عفو و بخشش از سوى بالاترين مقام ميسر است و در نظام ملايان نيز رئيس قوه قضائيه بايد از رهبر بخواهد تا او عفو كند اما حاج محمود با شتاب زد رو دست رهبر يكدست. هر چند پس از آن در نيم جمله اى از رهبرى يادى كرد. اما كسب محبوبيت جهانى ملى حاج محمود را از خود بى خود نموده بود كه با اين كار و آن هم پس از اولتيماتوم و تهديد تونى بلر. حتى پيش از به پايان رسيدن زمان تعيين شده، آنها آزاد شدند.
اما از شهبانو مى گفتيم و محبوبيت جهانى ايشان و مصاحبه اى كه هفته گذشته با يكى از كانال هاى رسمى تلويزيون فرانسه انجام دادند كه بسيار ديدنى و شنيدنى بود.
خانم «بى ربى دوما» ميزبان خانم فرح ديبا بود و پرسش هاى جالبى مطرح كرد كه شهبانو نيز پاسخ هاى زيبائى ارائه كرد.
از جريان آشنائى و عاشقى با شاه ايران و اختلاف ۲۰ سال سن به عنوان سومين همسر محمدرضاشاه. تا...
خانم دوما از شهبانو پرسيد آيا اين فاصله سنى شما با شاه موجب شده بود تا جاى خالى پدر را كه از كودكى از دست داده بوديد پر كند؟
پاسخ شهبانو اين بود كه من عاشق شاه بودم...
وقتى خانم دوما از شهبانو مى پرسد كه آيا شهبانو شدن راه و رسمى دارد؟ و كارى دشوار است؟ و چگونه كسى شهبانو مى شود؟
شهبانو مى گويد كه در ابتداى آشنائى پادشاه به من گفت كه تو بايد مردمى باشى و شايد به همين خاطر بود كه وى نخستين فرزندش را در بيمارستان در محله مردمى تهران به جهان آورد؟
شهبانو بارها به خدمت به مردم اشاره كرده و مى گويد من تلاش مى كردم از امكاناتى كه داشتم براى رفاه و خدمت به مردم بهره ببرم و شهبانو تعجب مى كند كه چرا در نخستين ماه پس از ازدواج حامله نشد، تا در تحقق بخشيدن به آرزوى شاه شتاب كرده باشد؟ اما ديرى نمى پايد كه آرزوى شاه و مردم برآورده مى شود.
آنگاه كه خانم دوما از تاجگذارى و جشن هاى ۲۵۰۰ ساله مى پرسد و مى گويد آيا آن جشن ها افراط نبود؟ شهبانو بسيار زيبا و رندانه پاسخ مى دهد:
-وقتى كه شاه تاج را بر سر من نهاد، گوئى كه تمامى زنان ايران تاجگذارى كردند.
اما در رابطه با جشن هاى ۲۵۰۰ ساله شايد كمى زياده روى شد و مى بايست با احتياط بيشتر آن جشن ها برگزار مى شد اما بايد بدانيد كه پس از دو هزار و پانصد سال ما مسئله اى را جشن مى گرفتيم.
شهبانو مى گويد من نقش بسيار خوبى در كشور داشتم و تصميمات بدى نمى گرفتم. درست است كه در ايران دموكراسى نبود، اما ما نمى توانستيم يكشبه مثل غرب بشويم، مشكلاتى بود، اما اگر آن زمان يكى بود هم اكنون هزاران است.
خانم دوما سخن شهبانو را قطع مى كند و مى گويد: به هر حال بود؟! و شهبانو با غرور و دليرى ادامه مى دهد: كجا هستند آن همه ژورناليست، نويسنده، سياستمدار و مدافعان حقوق بشر كه آن روزها آنقدر داد و فرياد مى كردند؟! چرا حالا حرفى نمى زنند چيزى نمى نويسند و فريادى نمى كشند؟ ملت ايران در شرايط بسيار سخت و دشوارى است و به يك حمايت جهانى نياز دارد.
خانم دوما مى پرسد: وقتى ايران را ترك كرديد آيا گمان مى كرديد كه اين آخرين سفر بدون بازگشت شما خواهد بود؟
پاسخ شهبانو منفى است، نه هرگز فكر نمى كردم كه دوران تبعيد (هجرت) اين همه طولانى باشد.
-آيا اميد به بازگشت داريد؟
-اين آرزوى اكثر ملت ايران است من نيز بسيار دلتنگ ايرانم من امروز در خانه خودم نيستم. احساس غريبى مى كنم با اين كه دوستان بسيارى دارم.
-آيا شما به پادشاهى رضا در ايران ايمان داريد؟
-ايمان ندارم اما آنچه من و رضا به آن باور داريم اين است كه ايرانى بتواند به زودى رنگ آزادى و دموكراسى و لائيسيته را ببيند و در فرداى آزادى ايران اين مردم هستند كه انتخاب خواهند كرد نه من و فرزندم و ما پيرو انتخاب و رأى مردم خواهيم بود.
دوما از شهبانو مى پرسد كه آيا شما بيشتر خودتان را غربى حساب مى كنيد يا ايرانى؟ بيشتر اروپائى هستيد يا ايرانى يا بى وطن.
شهبانو با افتخار پاسخ مى دهد كه: نه! من صددرصد ايرانى مانده ام ايرانى فكر مى كنم و از بامداد تا شام به ايران مى انديشم همه ما اينگونه مى انديشيم حتى فرزندانم و نوه هايم. من هرگاه به فرزندم در آمريكا زنگ مى زنم، روى دستگاه پيام گير موزيك ايرانى و صداى ايرانى مى شنوم. حتى نوه هاى من كه ايران را نديده اند عاشق ايرانند. روزى يكى از نوه هايم از من پرسيد: چرا ما نمى توانيم به ايران برويم؟
به او پاسخ دادم كه آنجا كسانى هستند كه ما را دوست ندارند.
وى گفت: مامانى، آيا نمى توانيم با آنها به گفتگو بنشينيم؟
اندوهگين ترين هنگامه اين مصاحبه وقتى بود كه خانم دوما درباره پرنسس ليلا از شهبانو پرسيد. بغض در گلوى شهبانو و اشكى زيبا در چشمانش نقش بست. و من كه از پر مهرى و لطافت ليلا آگاه بودم نيز بسان بسيارى ديگر از هموطنانم با شهبانو در اندوهش همراه بودم.
www.awesta.net