فراز و فرود تمدن هاى باستانى ايران پيش از دوران معاصر-۹
توسعه سريع پادشاهى هخامنشى بر نگرانى ممالك مستقل همجوار افزود. پادشاه ليديا كه در تجارت و استخراج طلا سرآمد بود، از خبرهاى بسط فرمانروائى كوروش بس انديشناك شد. در آن زمان، براى اولين بار، در قلمرو ليدى، بنام حكومت سكه ضرب شده بود.
كروئسز پادشاه ليدى از آن روى نامور است كه اقتدار و صلابت ليدى در عهد او افزايش يافت. تسلط ليدى بر شهرهاى يونانى در خط ساحلى در غرب آناتوليا در دوره دولتمدارى اين پادشاه (۵۴۶-۵۶۰ ق.م) صورت تحقق پيدا كرد.
هرودت تاريخ نگار يونانى مى گويد كه پادشاه ليدى در انديشه بود كه با تهديد پرشيا چه بايد كرد. او بدين منظور با پيشگويان در دلفى در يونان به رايزنى پرداخت. پيشگويان به رسم خود، پاسخى ايهامى به پادشاه دادند. آنها گفتند كه چنانچه او به پرشيا حمله كند، امپراطورى بزرگى توسط او ويران خواهد شد. دلشاد از اين پيشگوئى، پادشاه سپاهش را به سوى سرزمين پرشيا در مرزهاى شرقى بسيج كرد.
روياروئى سپاه ليدى با سپاه كوروش در ميانه آناتوليا در شهر باستانى هاتوساس صورت گرفت. اين جنگ نتيجه اى قطعى به بار نياورد. پادشاه ليدى؛ سپاه خود را به پايتخت ليدى، يعنى به سارديس عقب كشانيد و اعلام ختم جنگ كرد. قصدش آن بود كه در موسم بهار، لشگر خود را مجدداً بهم گرد آورد و حمله را از سر بگيرد.
از سوى ديگر، كوروش كه از جنگ هاى زمستانى واهمه اى در دل نداشت، غير منتظره با سپاهش پشت ديوارهاى سارديس فرود آمد. پايتخت ليدى كه براى شرايط محاصره آمادگى نداشت، پس از ۱۴ روز سقوط كرد و به سپاه پرشيا تسليم شد. بنابراين مطابق با پيشگوئى كاهنان يونانى، يك امپراطورى سقوط كرد. منتهى آن كه برافتاد، پادشاهى ليديا بود و نه پادشاهى پرشيا.
توسعه امپراطورى پرشيا در قرن ششم قبل از ميلاد به مثابه خارى بود همانا در چشم يونانيان. روياروئى هاى دو تمدن ايرانى و يونانى در قرن پنجم قبل از ميلاد توسط هردوت اولين تاريخ نگار مدرن ثبت گرديده است. از آنگاه كه كوروش در ۵۴۷ ق.م سارديس پايتخت پادشاهى ثروتمند ليديا در منتهى اليه آناتولياى غربى را تسخير كرد، بر نگرانى هاى يونانيان از ايرانيان دو چندان افزوده شد.
يونانيان كه دچار تفرقه و جنگ هاى پايان ناپذير در ميان خود بودند، با ظهور فيليپ دوم در مقدونيه (۳۳۶-۳۵۹ ق.م) و اطلاع از استحكام و اقتدار پادشاهى اش، متوجه تغيير در معادلات قدرت در مرزهاى شمالى خود شدند.
مقدونيه براى مدتى باج گذار داريوش اول و خشايارشا در پادشاهى هخامنشى بود. در دوره فيليپ دوم، مقدونيه به سرعت مدارج رشد و اعتلا را سپرى كرد؛ آنچنانكه اهرم فشارى شد براى وحدت دولت- شهرهاى يونان كه در جدال مداوم با يكديگر به سر مى بردند.
فيليپ دوم با اصلاحاتى كه در ارتش مقدونيه ايجاد كرد، از فرصت طلائى حاصل از جنگ هاى فرساينده بين دولت- شهرهاى يونان استفاده نموده، قسمت هاى مهمى از شمال يونان را تحت فرمان خود درآورد.
در ۳۴۰ ق.م، فيليپ دوم تنگه بسفور، كه از آنجا گندم و حبوبات از طريق درياى سياه به يونان مى رسيد، را تحت محاصره قرار داد. در نتيجه، يونانيان در ضرورت اتحاد با برخى اقوام همجوار، خود را ابتدا متحد كردند.
در حمله به اتحاد يونان در ۳۳۸ ق.م، سپاه فيليپ پيروز مى شود. ولى از حمله به شهرهاى يونان، فيليپ تن مى زند و پيشنهاد صلحى را مى دهد كه يونانيان در عوض آن، اطلاق شهروندى براى فيليپ و پسرش اسكندر را در طبق اخلاص گذاشتند. فيليپ دوم پس از شكست دادن اتحاد آتن، برنامه خود داير بر ضرورت اتحاد با يونانيان را تقويت بخشيد. بدين نحو، يونانيان، فيليپ و پسرش را از آن خود شمردند و از وى خواستند تا در جهت اتحاد يونانيان اقدامات عاجلى وضع نمايد و علمدار جنگ عليه پرشيا شود.
اكثر دولت- شهرهاى يونان، حول ميثاق وحدت گرد آمدند. تنها اسپارت و برخى جزاير مستقل از اين اتحاد فدرالى سر باز زدند. در سر كردگى اين اتحاد، فيليپ به عنوان رهبر نيروهاى يونانى و مقدونى انتخاب گرديد. بنابر عهد و ميثاق، اينك جنگ تمام عيارى عليه پرشيا در دستور كار فيليپ قرار گرفت.
قدرت پرشيا رو به فزونى بود، در ۳۴۳ ق.م، گردنكشى پنجاه ساله مصر آخرالامر سركوب شده بود و كنترل پرشيا بر آناتوليا نيز محكم تر گشته بود.
آرزوى فيليپ منتهى هرگز صورت تحقق نيافت و او فرصت حمله به ايرانزمين را نيافت. او در صدد لشگركشى به پرشيا بود كه در ۳۳۶ ق.م به قتل رسيد. پس از فيليپ دوم، اسكندر بر اورنگ سلطنت تكيه زد و عهده دار اجراى نقشه پدر شد. اسكندر تحت تأثير اساطير يونانى، از بچگى آرزومند بود كه قهرمانى نامدار شود تا در عرصه خدايان در لاهوت جايگاهى براى خويش دست و پا كند.
بارى، طبقه حاكمه در آتن، خرسند از اين جابجائى قدرت، به سود اسكندر رأى مثبت داد و او را بر مسند پادشاهى برنشانيد. البته نافرمانى ها و مقاومت هائى در برخى نواحى از اتحاديه يونان در مورد انتخاب اسكندر صورت گرفت كه با ضرب شست فورى و قاطع اسكندر خنثى شد. اسكندر موقعيت خود را به سرعت تحكيم كرد و يونانيان مردد را به پذيرش فرمانروائى خود ناگزير ساخت.
پس از سركوبى گردنكشى ها، در ۳۳۴ ق.م با خاطر جمعى از استحكام قدرت خود در يونان، اسكندر به قصد تسخير پرشيا، عزم براى عزيمت جزم كرد. اسكندر ابتدا در تروى در ساحل غربى آناتوليا فرود آمد. پس از تسخير شهر و برگزارى آئين هاى خدايگانى، اسكندر سپاهش را به سوى شرق روانه كرد.
در اولين روياروئى با سپاه ايران، سپاه يونانى با خوش شانسى توانست فائق آيد. سپاهش را سپس اسكندر روانه جنوب آناتوليا كرد و شهرهاى ساحلى را يكى پس از ديگرى به زير فرمان خود درآورد. ساتراپ هاى غرب آناتوليا، اينك همگى تحت اقتدار و فرمان اسكندر درآمده بودند.
پس از موفقيت در آناتوليا، اسكندر بر آن شد كه فينقيه و مصر را تسخير كند تا ناوگان هوائى ايران امكان امدادرسانى از راه دريا را نداشته باشد. نقشه اسكندر همانا حمله از راه زمين به مراكز قدرت هخامنشيان در فنيقيه و مصر بود.
در ۳۳۳ ق.م، اسكندر قواى خود را همراه با نيروهاى تقويتى كه از مقدونيه رسيده بود، از آناتوليا به سوى سيليشيا پيش راند. از آن طرف داريوش سوم نيروى عظيم خود را كه مشتمل بر ۳۰۰۰۰ سربار مزدور يونانى بود از بابل در بين النهرين به سوى غرب به حركت درآورد. در رزمگاه، شكست ارتش ايران آنچنان سنگين بود كه داريوش سوم پيشنهاد مذاكره داد. اما اسكندر براى گشودن باب مذاكره، خواستار تسليم بدون قيد و شرط شاهنشاهى ايران شد. لذا مذاكره و صلحى سرنگرفت و اسكندر متكبرانه حركت بسوى جنوب را از سر گرفت.
كارزار بعدى در شهر تاير در فنيقيه روى داد. شهر تاير به صورت جزيره اى منفك از خشكى و با برج و بارو از يك طرف و با ناوگان جنگى از طرف ديگر محافظت مى شد. به مدت هشت ماه نيروى جنگى اسكندر دست اندركار ساختن گذرگاهى خاكى شدند تا ساحل را به ديوارهاى شهر در جزيره پيوند زنند:
مقاومت مردمان تاير جانانه بود. به مناسبت همين ايستادگى، سقوط شهر منجر به قلع و قمع ۸۰۰۰ نفر و به بردگى كشيدن ۳۰۰۰۰ نفر از مردمانش شد. در اثناى محاصره شهر تاير و پيش از سقوط آن، داريوش پيشنهاد كرد كه در عوض انعقاد صلح، او سرزمين هاى غرب فرات را به اسكندر واگذار خواهد كرد. اسكندر مجدداً اين پيشنهاد را رد كرد و حركت به سوى جنوب را از سر گرفت.
پس از سقوط غزه (در آنجا كه امروز فلسطين واقع است) اسكندر قواى خود را به سوى مصر پيش تاخت. ساتراپ مصر به سهولت تسليم شد. مصريان كه هماره از استيلاى ايرانيان ناخرسند بودند و متوالياً دست به شورش مى زدند، ارتش اسكندر را خوش آمد گفتند و او را آزادى گر خود خواندند و عنوان شاهى را به او عطاء نمودند. شهر اسكندريه در كنار درياى مديترانه به يادبود اين فتح نامگذارى و بنا گرديد.
اينك نوبت قلب امپراطورى پرشيا بود كه هدف حملات بى امان سپاه اسكندر قرار گيرد. اسكندر ارتش ۴۰۰۰۰ نفرى خود را كه با سواره نظام ۷۰۰۰ نفرى پشتيبانى مى شد به سوى ايرانزمين هدايت كرد.
مواجهه با ارتش ايران اين بار در شهر آشور در بين النهرين صورت گرفت. شكست قواى ايران در اين نبرد، روحيه ارتشيان و حكومت را تضعيف كرد. نيروى مهاجم پس آنگاه به تسخير بابل دست يازيد و از آنجا در شوش، بى هيچگونه مقاومتى، فرود آمد و خزاين آن را غارت كرد. سرانجام با انهدام آخرين مقاومت ها در كوه هاى زاگرس، قواى اسكندر به پايتخت امپراطورى در تخت جمشيد وارد شد و امپراطورى هخامنشى را به پايان عمر خود رسانيد.
اسكندر پس از هشت سال لشگركشى خستگى ناپذير، بالاخره به فتح تخت جمشيد مهمترين پايتخت امپراطورى هخامنشى موفق گرديد. بدين نحو تاريخ خاورميانه باستان به پايان رسيد و فصلى تازه در تاريخ آن آغاز گشت.
(ادامه دارد)