اولا كه من هرچه كردم نفهميدم چه اتفاقى افتاده است كه بايد جشن هسته اى بگيريم، البته نفس جشن گرفتن براى مردمى كه دائما در حال عزادارى هستند، بسيار چيز خوبى است، ولى چه اتفاقى افتاده كه قبلا نيفتاده بود؟ قبلا همين مقدار سانتريفيوژ فعال بود، داشت كارش را مى كرد و قرار بود اضافه شود. حالا چه چيز جديدى اتفاق افتاده است؟ البته از اين ماجرا دو نتيجه مى شود گرفت: اول اينكه اگر در اين دنيا با قلدرى پيش برويم كسى جرأت ندارد نگاه چپ به ما بكند. دوم اينكه: شاهنامه آخرش خوش است. من كه ته دلم روشن نيست، حالا مى گوئيد آدم ترسويى هستم، اشكالى ندارد، ولى اين دنبكى كه زده مى شود، فردا صداش بدجورى درمى آيد. البته يك احتمال هم وجود دارد و آن اينكه برخلاف آنچه من فكر مى كنم دنيا دست يك مشت ببوى گاگول است كه ما مثل آب خوردن سرشان را كلاه مى گذاريم و كار خودمان را مى كنيم.
خبرى كه همه مى دانستيم
امروز بالاخره همان خبرى كه صد و هفتاد و سه هزار و دويست و چهل و دو بار اعلام شده بود و همه مى دانستند، دوباره اعلام شد. جشن هسته اى برگزار شد و دادار دودور راه افتاد كه ما وارد يك مرحله اى شديم كه قبلا نشده بوديم. آقاى سعيدى مسوول امور بين المللى سازمان انرژى اتمى گفت: «اين كه ادعا مى شود ورود به مرحله صنعتى غنى سازى به معناى نصب ۳ هزار سانتريفيوژ است، صحت ندارد. ما در آستانه توليد صنعتى غنى سازى قرار گرفتيم... وى از اعلام تعداد سانتريفيوژهاى نصب شده خوددارى كرد.» آقازاده هم ضمن تشكر از كليه دولت هاى سابق و لاحق، بحصوص دولت احمدى نژاد، گفت: «به توليد انبوه سانتريفيوژ و آغاز توليد صنعتى دست يافتيم.» يعنى اينكه قرار است توليد صنعتى را آغاز كنيم، بعداً چه مى شود؟ ايران مى تواند سوخت اتمى توليد كند. بعد از اينكه سوخت اتمى توليد كرديم چه مى شود؟ پولدار مى شويم و درآمدمان زياد مى شود. بعداً چه مى شود؟ بعداً دو حالت دارد؛ يا يك دولتى داريم كه بلد است كشور را اداره كند يا دولتى مثل دولت احمدى نژاد داريم كه هرچه بيشتر پول دستش مى دهى، زندگى ات بدتر مى شود. پس نتيجه مى گيريم كه انرژى هسته اى خيلى چيز خوبى است و انشاء الله با اين خبر خوش قطعنامه هاى سازمان ملل همه بايگانى مى شود و از جنگ هم خبرى نمى شود، آمريكايى ها هم از خليج فارس مى روند و خاورميانه هم مى افتد دست همين دولت هائى كه هست و به خوبى و خوشى و در كمال عدالت و آزادى، همان طورى كه تا پنج سال قبل جمهورى اسلامى و طالبان و صدام در بهشت خاورميانه زندگى مى كردند، به زندگى ادامه مى دهيم، به اميد آن روز
مهرورزى و گريه خوشحالى
ادامه خبرها: در جشن هسته اى امروز احمدى نژاد از خوشحالى خبرى كه خودش داده بود، گريه اش گرفت. سووال: چرا گريه كرد؟ جواب: چون بعد از دو سال احساس مى كرد موفق شده است كه يك كارى انجام دهد. على لاريجانى هم گفت: «ايران امروز چرخه سوخت خود را كامل كرده و اگر غربى ها مايل به تفاهم با ايران هستند، وقت آن است.» ، احمدى نژاد هم كه خودش مى داند كه اين كار در خدمت چيست، گفت: «توليد سوخت هسته اى ايران در خدمت گسترش صلح جهان است.» آقامحمدى هم گفت: «هيچ مسأله اى در مذاكرات تابو نيست. پيام صلح و دوستى خود را به دنيا اعلام مى كنيم.» متكى هم كه بالاخره در يك جشن دعوت شده بود و قرار نبود نامه اى براى كسى ببرد، گفت: «روز ۲۰ فروردين روز تجلى اراده ملت ايران در موضوع هسته اى است.» البته، به يك نكته توجه كرديد يا نه؟ در اين جشن هسته اى تقريبا هيچ كدام از بزرگان كشور و آدم حسابى ها كسى حضور نداشت. آمريكا اعلام كرد: «ايران به سرپيچى از خواست جامعه بين المللى ادامه مى دهد.» ، رويترز گفت: «احتمالا اين خبر خشم غرب را برخواهد انگيخت.» بان كى مون، دبيركل سازمان ملل هم از ايران خواست به درخواست شوراى امنيت تمكين كند.
چند نتيجه گيرى اخلاقى از جشن هسته اى:
اول: اين معادله دو طرف دارد، يا جهانيان در آن پيروز مى شوند كه مى زنند مملكت مان را نابود مى كنند، يا دولت ايران موفق مى شود كه مى زند پدر ملت ايران را در مى آورد.
دوم: ما نفت و گاز داريم، ولى آزادى و عدالت نداريم، از اين به بعد نفت و گاز و انرژى هسته اى خواهيم داشت و آزادى و عدالت نداريم.
سوم: اگر قرار باشد مثل امروز كه نفت صادر مى كنيم و بنزين وارد مى كنيم، از فردا قرار باشد نيروگاه هسته اى داشته باشيم و غنى سازى هم بكنيم، و دائما هم ريش مان دست پوتين باشد، چه اتفاقى مى افتد؟
چهارم: به قول دائى جان ناپلئون: مشكل اين قمر اين نيست كه نفخ دارد، مشكلش اين است كه عقل ندارد، حالا ما يك قمر داريم كه هم نفت دارد، هم گاز و هم انرژى هسته اى، ببين چه سروصدايى از اين قمر صادر بشود.
تجاوز بر پلنگ تيز دندان
داستان ملوانان انگليسى هم داستانى شده است. به دنبال مصاحبه ۲۰۰ هزاردلارى «فى ترنى» ملوان زن انگليسى با رسانه هاى بريتانيايى كه در آن گفته است: «مى ترسيدم به من تجاوز كنند... ايرانى ها من را مجبور كرده بودند لباسهايم را دربياورم.» وزير دفاع انگليس سريعا عرض سابقش مبنى بر آزادى فروش خاطرات ملوانان به زسانه ها را درز گرفت و گفت: «نيروهاى بازداشتى ديگر حق فروختن خاطرات خود را ندارند.» يك ساعت قبل از صدور اين دستور، ما با فى ترنى مصاحبه اى انجام داديم كه سيصد هزار دلار آب خورد، ولى مى ارزيد. به اين مصاحبه دقت كنيد.
ما: چطور شد شما را دستگير كردند؟
فى (چون ايرانى هستيم با ما ندار شده و با اسم كوچك همديگر را صدا مى زنيم): ما داشتيم توى آب مى رفتيم يك دفعه ديديم به طرف ما حمله كردند، اول فكر كرديم ايتاليايى هستند، چون پرچم شان مثل ايتاليايى ها بود، ولى برعكس زده بودند، به همين دليل...
ما: چطور فهميديد كه ايتاليايى نيستند؟
فى: وقتى با آنها انگليسى حرف زديم و ديديم كه به جاى حرف زدن با دست هايشان با چشم و ابروى شان حرف مى زنند، حدس زديم ايتاليايى نيستند...
ما: پس مطمئن نبوديد كه ايتاليايى نيستند؟
فى: نه، به نظر ما ايتاليايى بودند، تا اينكه ايرانى ها توضيح دادند كه ايتاليايى ها خيلى وقت است از جنگ رفته اند، بعد ما متوجه شديم كه ايرانى هستند.
ما: چرا در مقابل آنها مقاومت نكرديد؟
فى: چون خيلى با خشونت به ما گفتند كه بايد تسليم بشويم. ما هم ديديم خشن هستند، با هم تصميم گرفتيم برويم ببينيم ايران چه جورى است، راستش را بخواهيد من دلم مى خواست اصفهان را هم ببينم.
ما: مگر شما اسلحه نداشتيد، چرا هيچ مقاومتى نكرديد؟
فى: راستش را بخواهيد برخوردشان جورى نبود كه آدم بخواهد جنگ كند، ضمنا آنها از ما دور نبودند و نمى شد به آنها تيراندازى كرد، مى ترسيديم جنگ بشود و بزنيم همديگر را بكشيم.
ما: در تهران چطور بود؟
فى: خيلى سخت بود، اول اينكه من را از بقيه جدا كردند، چون گفتند زن هستم و بقيه مرد هستند، من اعتراض كردم و گفتم كه چرا من را جدا مى كنيد، آنها را جدا كنيد، آنها هم همين كار را كردند، يعنى آنها را جدا كردند.
ما: كجا زندانى شديد؟
فى: نمى دانم، ولى سلول انفرادى بود و ما را براى بازجوئى مى بردند.
ما: چطور شد شما را لخت كردند؟
فى: به من گفتند لباس ات را دربياور، من گفتم نه اول شما لباس تان را در بياوريد، بعد من.
ما: بعد چى شد؟
فى: آن خانم فكر كرد من لزبين هستم، به همين دليل به من گفت مگر تو بچه ندارى، خاك بر سرت!
ما: از كجا فهميديد مى خواهند به شما تجاوز كنند؟
فى: شب خوابيده بودم كه صداى ريختن چيزى مثل چاى در ليوان آمد، بعد در باز شد و يك نفر به من چاى داد، معمولا وقتى كسى در زندان به من چاى مى دهد، احساس مى كنم ممكن است به من تجاوز كند.
ما: آيا به شما گفته بودند كه ممكن است اگر اسير شويد به شما تجاوز كنند؟
فى: بله، گفته بودند، ولى زير حرف شان زدند، ظاهرا ايرانى ها در جريان نبودند.
ما: بازجوئى ها چطور بود؟
فى: خيلى بد، چشم من را مى بستند، و من دائما فكر مى كردم مى خواهند به من تجاوز كنند، بعد مى پرسيدند مأموريت تان چيست و بدون هيچ تجاوزى برمى گرداندند زندان.
ما: آيا شما را تهديد به مرگ هم كردند؟
فى: بله، يك روز ديدم يك نفر دارد با من ور مى رود، آمدم بغلش كنم، ديدم يك زن است، گفتم چيه؟ هيچ چيز نگفت: فقط مرا اندازه گرفت، اندازه قد و دور كمر و اين جور جاها، من فكر كردم حتما مى خواهند مشحصات مرا به مسوولين تجاوزشان بدهند تا ببينند من براى تجاوز مناسب هستم يا نه، ولى بعداً فكر كردم ممكن است بخواهند براى من تابوت درست كنند، ولى آخرش معلوم شد مى خواهند براى من لباس بدوزند.
ما: وقتى جلوى دوربين مى رفتى چه احساسى داشتى؟
فى: خيلى بد بود، وقتى دوربين را ديدم مطمئن شدم مى خواهند جلوى دوربين به من تجاوز كنند و فيلم پورنو بسازند، ولى مى دانستم ايرانى ها فيلم پورنو توليد نمى كنند، ولى بعداً متوجه شدم كه اين هم دروغ است و فقط مى خواهد از ما اعتراف بگيرند.
ما: بدترين چيزى كه در خاطرتان هست چيست؟
فى: روز آخر بود، يكى آمد در زد، من فورا خودم را براى تجاوز آماده كردم، گفت: لباس ات را بپوش برويم. گفتم: بپوشم يا در بياورم؟ گفت: مى خواهيم برويم پيش رئيس جمهور. گفتم: نه، اون نه، نمى شود پيش يكى ديگر برويم؟ گفت: نمى خواهى آزاد بشوى؟ گفتم: پس تجاوز چه مى شود؟ چيزى نگفت.
ما: اگر به شما تجاوز كرده بودند چه مى كرديد؟
فى: داستانش را يك ميليون پاوند مى فروختم.
ذوالقدر: ديديد رفتم و برگشتم
چشم شان كور، دنده شان نرم، همين است. فكر مى كنند ايرانى ها هم همين طورى هستند كه مثلا يكى را ممنوع السفر كنند، طرف بنشيند توى خانه و زانوى غم بغل بگيرد، اصلا از اين خبرها نيست، از فردا از روى ليست سازمان ملل همه با هم سفر به دور دنيا. در پى سفر ذوالقدر، معاون وزير كشور كه سفرش براساس قطعنامه سازمان ملل ممنوع شده است، به مسكو، اين كشور توضيح داد كه «سفر معاون وزير كشور ايران به روسيه ناقض قطعنامه شوراى امنيت نبود.» البته قرار شده كه همه افراد ليست بعد از سفر و موقعى كه مطمئن شدند كه برگشته اند خبرش را اعلام دارند.
پس از چهار سال
احمدى نژاد چهار سال اش تمام شد، از دستشويى بيرون آمد و گفت: اگر كسى مى خواد من ديگه كارى ندارم.