Nimrooz
Vol. 18, No. 926, April 11, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۲۶ - سه شنبه ۲۲ فروردين ۱۳۸۵
تاليف حسن آزاد
پشت پرده هاى حرمسرا
در مورد عشرت طلبى اوگتاى قاآن بايد اضافه كنيم كه وى «... در مدت هفت سالى كه اردوى عظيمش به فتح اروپاى شرقى اشتغال داشتند، تمام ايام خود را به عيش و كامرانى و شرابخوارى گذراند».
... اوگتاى قاآن در مدت اقامت خود در مغولستان نيز غالباً به ييلاق و قشلاق و شكار و عيش و نوش مشغول بود، مخصوصاً در شراب افراط ميكرد، تقريباً دائم الخمر بود و همين حال روز به روز بيشتر موجب ضعف مزاج او ميشد، تا آنكه بالاخره بر اثر همين كيفيت در سال سيزدهم سلطنت خود يعنى در سنه ۶۳۹ وفات يافت.
از ايلخانان، اولجاتيو نيز در شرب شراب و شهوت رانى افراط ميكرد، و بهمين جهت بسيار ضعيف شده بود.
او در رمضان سال ۷۱۶ موقعى كه در اطراف سلطانيه به شكار مشغول بود دچار پا درد سختى شد و اعتدال مزاجش رو به انحراف گذاشت، و در روزى كه حمام رفته بود، در خوردن غذاهاى لذيذ افراط كرد و به اثر آن مرضش شدت يافت و در ۲۸ رمضان آن سال در سلطانيه فوت نمود.
قبل از اولجايتو، از جمله ايلخانيان، گيخاتو نيز علاوه بر ضعف نفس و اسراف و تيذير، فردى شرابخواره و عياش وفاسق بود و در مدت سلطنت كوتاه خود بر اثر تعرض به عرض و ناموس مردم، همه را از خود رنجاند، او در حال مستى از دادن دشنام به اطرافيان و محترمان نيزخود دارى نميكرد.
گيخاتو در اثر اسراف و تبذير در در كارهاى فسق و فجور، خزانه را خالى ساخت، تا آنجا كه به توصيه يكى از نزديكان اقدام به نشر پول كاغذى چاو كرد كه با مخالفت مردم روبرو شد.
گيخاتو نيز در راه عياشى و بى سياستى و سست عقلى جان خود را از دست داد و در سال ۶۹۴ به قتل رسيد.
و بشنويد از سلطان ابوسعيد كه «در حال مستى علامه بزرگوارى مانند قاضى عضدالدين ايجى را در محفل جمع به رقص واداشت، بيچاره قاضى امتثال امر كرد.
شخصى او را گفت مولانا، تو رقص به اصول نميكنى، زحمت مكش.
مولانا گفت: من رقص به يرليغ ميكنم نه به اصول.
روزى ديگر همين سلطان سر بر زانوى مولانا گذاشته بود و به شوخى او را گفت: مولانا تو ديوثان را چه باشى؟
گفت متكا.
و حكايات عديده ديگر كه همه در عين ملاحت و لطف، نماينده حس استهزايى است كه رندان آن زمان در مشاهده وضع ناگوار روزگار از خود ظاهر ساخته اند».
و مى بينيم كه هر چه از ابتداى كار مغول دورتر مى شويم جانشينان اين قوم در اثر قدرت و ثروت، نسبت به مصالح و مسايل مملكتى بى اعتنا، اما به عيش و عشرت و شرابخوارى و فسق و فجور و زنبارگى علاقمند ميشود، آنچنانكه نه صلاح ملك و ملت را مى شناسند و نه حرمت بزرگان و دانشمندان و علما را پاس ميدارند.
و اما در ميان ايلخانان عشق سلطان ابوسعيد به بغداد خاتون و سپس دلبستگى او به دلشاد خاتون و ماجراهايى كه ايندو عشق در تاريخ ايلخانان دارد، خود فصلى است مستقل و پى آمدهاى آن، كتابى است خواندنى.
ماجرا بطور مختصر از اين قرار است كه امير چوپان دخترى داشت بنام بغداد خاتون كه در حسن و جمال شهرتى به كمال يافته بود، و او را در تاريخ ۷۲۳ امير شيخ حسن، پسر امير حسين گوركان جلاير كه بعدها به شيخ حسن ايلكانى معروف شد در عقد ازدواج خود گرفته بود.
سلطان ابوسعيد كه در اين تاريخ قريب بيست سال داشت فريفته جمال بغداد خاتون و مايل به تزويج او گرديد و در مدتى كه گرفتار عشق او شده بود به كلى از فكر سياست و مملكت دور افتاد و به غزلسرايى در وصف دختر امير چوپان و سوز و گداز در فراق او ايام را مى گذراند.
به موجب ياساى چنگيزى هر زنى كه منظور نظر خان قرار گيرد شوهر بايد او را طلاق گفته به خدمت خان روانه دارد.
ابوسعيد براى رسيدن به اين مطلوب كسى را محرمانه پيش امير چوپان فرستاد و سر خود را فاش كرد.
اين نكته امير چوپان را متغير كرد و براى آنكه شايد انصراف خاطرى ابوسعيد را فراهم شود بغداد خاتون را با امير شيخ حسن جلاير به قراباغ فرستاد و به اين تدبير دختر را دور كرد.
اما ابوسعيد دست از سوادى خود برنداشت و بيشتر از پيش خود را گرفتار عشق ديد و چون بى ميلى امير چوپان را نسبت به طرحى كه پيشنهاد او كرده بود حس نمود، بر آن امير صديق متغير شد و ركن صائن وزير نيز در دامن زدن آتش اين خصومت سعى كرد و دمشق خواجه را كه نيايت مهام خاصه ايلخانى به عهده او بود در چشم ابوسعيد مستبد و مستقل جلوه داد.
امير چوپان وقتى در خلوت از ابوسعيد موجب تغيير مزاج او را نسبت به خود پرسيد، ابوسعيد از دمشق خواجه و استبداد و تسلط او شكايت كرد و آن را برخلاف وظيفه دولتخواهى شمرد.
چوپان پسر را مورد عتاب قرار داد و علت اين حركت را پرسيد.
دمشق خواجه گفت من بر خود گناهى نمى بينم و تغيير مزاج سلطان را هم علتى جز سعايت صائن وزير نمى شناسم.
امير چوپان صائن وزير را با خود به خراسان برد و زمام امور وزارتى يكسره در دست دمشق خواجه قرار گرفت، و اين مسئله علاوه بر توليد ملالت در خاطر ابوسعيد، امراى ديگر را هم به حسد و اميداشت، چنانكه پيوسته از دمشق خواجه پيش ابوسعيد سعايت ميكردند و در صدد استيصال او بودند.
دشمنان دمشق خواجه فرصت را غنيمت شمرده در موقعى كه امير چوپان در خراسان و پسران ديگر او در روم و گجستان و هرات سرگرم حكومت يا دفع مخالفين بودند، به ابوسعيد خبر دادند كه دمشق خواجه با يكى از همخوابگان خاصه ايلخانى كه در قلعه سلطانيه است راه دارد به سلطان بى اعتناست و جز خيال عصيان انديشه اى در خاطر نمى پزد.
ابوسعيد كسان به تحقيق قضيه گماشت و در شبى كه دمشق خواجه به ديدار معشوقه به قلعه رفته بود، سلطان را خبر كردند و ابوسعيد فرمان قتل او را صادر كرد، و فرمان داد كه در شهر و ميان مردم كشته شدن امير چوپان را نيز شهرت دهند و سر جمعى از دزدان كرد را كه در همان ايام به سلطانيه آورده بودند به جاى سر امير چوپان و ياران او در شهر بگردانند.
دمشق خواجه كه پهلوانى دلير بود از قلعه سلطانيه گريخت، ولى امرايى كه به تعقيب او رفته بودند دستگيرش كردند و به فرمان ابوسعيد، او را در پنجم شوال سال ۷۲۷ كشته، سرش را از قلعه سلطانيه آويختند و اموالش را به تاراج بردند.
چون امير چوپان از قتل پسر اطلاع يافت، نامه اى به ابوسعيد فرستاد مشعر بر آنكه اگر پسر من راه عصيان و نافرمانى رفته بود به سزاى خود رسيد، بنده همچنان بر سر صدق و خدمتگزارى باقيست.
ولى امرا ابوسعيد را از خيال كينه كشى و اقتدار امير چوپان ترساندند و ابوسعيد از بيم، امير چوپان را به عجله به پايتخت احضار كرد و از طرفى ديگر به امراى همراه او محرمانه دستور داد كه چوپان را دستگير كنند.
اما امراى مزبور كه با امير چوپان پيمان وفادارى داشتند زير اين بار نرفتند و امير را از كيفيت واقعه مستحضر ساختند.
امير چوپان با پسر خود امير حسين و امراى ديگر مشورت كرد.
امير حسن گفت خراسان در دست ماست و عوايد فارس و كرمان نيز به ما ميرسد.
تيمورتاش روم را در نصرف دارد و امير محمود برادر ديگر ما گرجستان را.
صلاح در اينست كه از اولوس جغتاى يارى بطلبيم و انتقام خود را از ابوسعيد بكشيم.
امير چوپان اين رأى را نپسنديد و به دليرى خود مغرور شده گفت كسى كه در عراق با من تاب مقاومت داشته باشد نيست.
به پايتخت ميروم و خود، كار را يكسره ميكنم، سپس به قتل صائن وزير كه او را مايه اين فساد ميدانست امر داد و خود با هفت تومان (هر تومان ده هزار است) لشگر كه همراه داشت به قصد عراق حركت كرد.
ابوسعيد كه از هيبت چوپانيان بر خود ميلرزيد فرمان هائى چند در دفع پسران امير چوپان و قلع ماده ايشان صادر نمود و خود نيز از سلطانيه با لشگرى بيرون آمده به قزوين نزول كرد و امراى سرحدى نيز هر كدام با قشونى به مدد او حركت نمودند.
امير چوپان در مشهد طوس امراى خويش را به وفادارى نسبت بخود قسم داد و با ايشان به سمنان آمد و در آن شهر به زيارت عارف معروف شيخ ركن الدين علاءالدوله سنمانى رفت و در مجلس او بار ديگر پيمان خود را با امراى همراه تجديد نمود و از علاءالدوله التماس كرد كه ابوسعيد را ملاقات كند و آتش غضب او را به آب نصيحت فرو نشاند و مراتب وفادارى امير را به عرض او برساند و از او بخواهد كه محركين قتل دمشق خواجه را به امير چوپان بسپارد تا به وسيله سياست ايشان اين فتنه خاموش شود.
علاءالدوله التماس امير چوپان را پذيرفت و نزد ابوسعيد رفت سعى بسيارى كرد كه ميان سلطان و اميرالامرا را التيام دهد، ليكن ابوسعيد با اينكه علاءالدوله را به احترام پذيرفت مسئول او را اجابت ننمود و امراى همراه چوپان نيز عهد شكنى كرده به ارودى ايلخانى پيوستند و امير چوپان پس از مرخص كردن ساتى بيك زوجه خود، از راه بيابان فرار نمود و از طريق طبس خود را به كنار مرغب رساند.
ابتدا خيال داشت به ماوراءالنهر و تركستان رود ولى از رفتن به آنجا پشيمان شده به خيال پناهندگى به ملوك بيوفاى كرت پيش غياث الدين رفت.
غياث الدين ابتدا مقدم او را گرامى داشت ولى چون در همان ايام از طرف ابوسعيد امرى داير بر قتل امير چوپان به او رسيد، آن امير نامى را با پسر خردسالش جلاوخان كه از خواهر اول ابوسعيدبود دستگير كرد و مصمم به قتل ايشان شد.
امير چوپان پس از ملامت غياث الدين چون قتل خود را مسلم ديد از او سه خواهش كرد.
اول آنكه سر او را از تن جدا نكند، و اگر خواهد كه از كشته شدن او نشانى به اردوى ايلخانى فرستد، يك انگشت او را كه دو سر داشت قطع كرده روانه نمايد.
دوم آنكه پسر اوجلاو خان را نكشد وو او را به خدمت ابوسعيد فرستد تا شايد بر جوانى او رحم آورد و او را به قتل نرساند.
سوم آنكه نعش او را به مدينه طيبه بفرستد.
ملك غياث الدين اين تقاضاها را پذيرفت و امير چوپان را كشته، انگشت او را به نشانى پيش ابوسعيد فرستاد و او نشانى را كه در محرم سال ۷۲۸ به اردوى سلطان كه در قراباغ بود رسيد به امر ايلخانى در سر اردو بازار آويختند.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •