هنگاميكه تحقيقات «اسكاتلنديارد» براى يافتن سنگ قيمتى «اسكون» (۱) به بن بست رسيد، مجبور شدند دست به دامن مردى بنام «پيتر هوركس = Peter Hurkos» (تولد ۲۱ مى ۱۹۱۱ در ِ Dordrechtهلند و مرگ يكم جون ۱۹۸۸ در لس آنجلس)، شوند كه مى گفتند داراى مغزى با اشعه ايكس است.
اين سنگ قيمتى در دسامبر ۱۹۵۰ از كليساى «وست مينستر» به سرقت رفته بود و روزنامه هاى آن زمان خبرش را با عنوان درشت در صفحه اول خود منتشر ساختند و در طى مقاله هايى، پليس لندن را به باد استهزاء گرفته بودند.
عاقبت «اسكاتلنديارد» از سر ناچارى و در كمال بى ميلى از «پيتر هوركس» درخواست كمك كرد و نماينده اى نزد او به هلند فرستاد.
«پيتر هوركس» كه يك هلندى آرام بود، نماينده «اسكاتلنديارد» را كه كارگاهى برجسته مى نمود، به حضور پذيرفت و با وى به گفتگو پرداخت و همان روز همراه اين كارگاه با هواپيما به لندن رفت.
مأموران پليس انگلستان كه در فرودگاه لندن منتظر اين مرد عجيب بودند، با احترام و تشريفات بسيار از او استقبال كردند و او پس از آشنايى با رئيس «اسكاتلنديارد» و كارگاهان ديگر همراه آنان به صحنه سرقت رفت.
«پيتر هوركس» دركليسا از مأموران پليس اجازه خواست تا به وسيله اى كه سارقان براى سرقت از آن استفاده كرده بودند و همچنين به ساعت مچى يكى از آنها كه جا مانده بود، دست بزند و سرانجام پس از مدت ها تفكر و تأمل، به آرامى روى نقشه لندن، جاده اى را نشان داد كه مدعى بود سارقان ازآنجا عبور كرده اند و سنگ قيمتى را همراه خود برده اند.
هر چند «پيتر هوركس» تا آن زمان لندن را نديده بود، اما تمام جزئيات ساختمان هائى را كه در طول اين جاده وجود داشت، براى آنان تشريح كرد و مشخصات كامل سارقين را كه سه مرد و يك زن بودند، توصيف نمود و عجيب اينجاست كه سرانجام هنگامى كه بعد از يك ماه سارقين دستگير شدند، مشخصات شان با آنچه «پيتر هوركس» گفته بود، تطبيق مى كرد.
در زمان جنگ «پيتر هوركس» با فعاليت هاى زيرزمينى وطن پرستان و مبارزان هلندى كه كشورشان اشغال شده بود، همكارى نزديك داشت. هنگامى كه آنها نسبت به يكى از افراد جديد خود مشكوك شده بودند، عكسش را پيش «پيتر هوركس» آوردند. او چند لحظه انگشتان خود را به روى عكس كشيد و گفت: «مى بينم كه اين مرد اونيفورم آلمانى به تن دارد» . از آن لحظه به بعد عضو جديد تحت مراقبت شديد قرار گرفت و و بعدها مشخص شد كه از افسران سازمان ضد جاسوسى المان نازى است و كليه اطلاعات را در اختيار آلمانى ها ميگذارد.
پليس شهر «ناى ميگن» در هلند، در بسيارى از موارد مديون «پيتر هوركس» بود، زيرا مى توانست با كمك او بسيارى از مشكلات و مسائل نامعلوم را حل كند.
در اوت ۱۹۵۱ در بخشى از يك شهر قديمى هلند آتش سوزى مهيبى رخ داد كه مهار كردن ان امكان نداشت. دويست نفر از مأموران موظف به خاموش كردن آتش بودند، ولى شعله ها همچنان زبانه مى كشيد و به انبارها و پل هاى شهر سرايت مى كرد، چند هفته بعد از اين اتش سوزى «پيتر هوركس» كه با يكى از دوستان نزديك خود كه از پزشكان معروف شهر بود، از خيابان ميگذشت، اما ناگهان ايستاد و به دوستش گفت: «به زودى اتش سوزى ديگرى در مزرعه خانواده اى بنام» يانس «رخ مى دهد. هر دو بى درنگ به اداره پليس رفتند تا مأموران را در جريان بگذارند، اما متأسفانه هنگامى كه به آنجا رسيدند، متوجه شدند كه درست چند دقيقه قبل از ورود انها چنين اتش سوزى اتفاق افتاده است. مأموران پليس از گفته آنان دچار ترديدسوءظن شدند و» هوركس «ناچار شد براى اينكه واقعيت را ثابت كند، دست به هنرنمائى ديگرى بزند و با چشمان بسته محتويات جيب هاى رئيس پليس را اعلام كند و حتى مارك خودنويسش را هم بگويد و با اين كار حيرت مأموران را برانگيزد.
از آن تاريخ مأموران پليس براى حل مسائل دشوار و نامعلوم، از اين مرد استثنائى كمك مى گرفتند. همان روز هم او را به صحنه اتش سوزى بردند و او در حاليكه درون خاكسترها جستجو مى كرذ، يك آچار پيچ گوشتى را پيدا كرد. پس لحظه اى چشمان خود را بست و ساكت ماند و بعد گفت:» بايد دنبال پسر بچه اى بگرديم كه مسبب اصلى اين آتش سوزى است. مأموران پليس عكس كليه دانش اموزان را كه در كتاب سالانه دبيرستان ها چاپ شده بود، به او نشان دادند «پيتر هوركس» همانطور كه عكس ها را مشاهده ميكرد، نوك انگشتانش را نيز به روى آنها مى كشيد. سرانجام روى يكى از آنها انگشت گذاشت و گفت: «اين پسر را نزد من بياوريد تا با او صحبت كنم.» پسر متهم فرزند ۱۷ ساله يكى از ثروتمندترين افراد ان شهر بود و پليس هم نسبت به اين اتهام چندان اطمينان نداشت، اما «پيتر هوركس» به هنرنمائى خود ادامه داد و گفت: «در يكى از جيب هاى اين پسر، يك قوطى كبريت و در جيب ديگر او يك شيشه بنزين فندك پيدا خواهيد كرد، حال آنكه او اصلا سيگار نمى كشد.»
پسر ۱۷ ساله در اداره پليس همه چيز را انكار كرد تا انكه «پيتر هوركس» گفت: «پاچه چپ شلوارت را بالا بزن و آثار خراش هائى را كه هنگام فرار از آتش و پريدن از روى سيم خاردار روى پايت به جا مانده، نشان بده.»
پسر جوان كه ديگر نتوانست چيزى را مخفى كند، به شرارت خود اعتراف كرد. بعد از آن «پيتر هوركس» را به صحنه جنايتى كه در آن مردى در آستانه خانه اش مورد اصابت گلوله قرار گرفته و به قتل رسيده بود،، بردند «هوركس» لحظه اى به لباس مقتول دست ماليد و سپس به پليس گفت: «قاتل، يك مرد مسن سبيلو است كه عينكى بچشم دارد و يك پاى او چوبى است. او بعد از شليك اسلحه را به روى شيروانى منزل پرتاب كرده.»
با يافتن يك تفنگ روى شيروانى منزل مقتول و رد يابى اثر انگشت به روى آن مشخص شد قاتل، پدر زن مقتول است كه سبيل و عينك و نيز يك پاى چوبى دارد.
«پيتر هوركس» بعدها به وسيله فرستادن امواج مغزى روى افراد به روانكاوى و روان درمانى پرداخت و در اين زمينه به موفقيت هاى چشمگيرى دست پيدا يافت. او بسيار از بيماران را كه از دردهاى مختلف رنج ميبردند درمان كرد، اما هرگز خودش پى نبرد كه چگونه به پاسخ اين معما ها دست مى يابد
او در سال ۱۹۵۷ به آمريكا برده شد و در انجا از طرف گروهى از دانشمندان و كارشناسان امور روانى مورد مطالعه قرار گرفت. همه انها اعتراف كردند كه تحت تأثير نيروى عجيب «پيتر هوركس» قرار گرفته اند و او را مردى ناميدند كه در مغز خود يك رادار دارد. و يكى از روزنامه ها با تيترى بزرگ او را اينگونه معرفى كرد:
«پيتر هوركس» پيشگويى با مغزى حاوى اشعه ايكس...
اينجاست كه به قول مولانا بايد گفت: «عقل در شرحش چو خر در گل بماند...»
عزيزان علاقه مند مى توانند براى اطلاعات بيشتر به سايت اختصاصى پيتر هوركس با نشانى زير مراجعه كنند.
http.//www.peterhurkos.com/
۱- سنگ اسكون يك سنگ قيمتى از جنس ياقوت يا زمرد نيست، بلكه سنگى نمادين براى پادشاهى كشورهاى اسكانديناوى بخصوص انگلستان، ايرلند و اسكاتلند بشمار مى رود. اين سنگ كه شبيه كلوچه بزرگى است، سرنوشت عجيبى دارد و جا دارد كه در مورد آن مطلب مجزايى نوشته شود.
برگرفته از كتاب «عجيب تر از علم» با اندكى ويرايش
در باد نايست!
شعرى از آنا اخماتوا
«آنا اخماتوا» در شهر «اودسا» در كنار درياى سياه چشم به جهان گشود. براى تحصيل حقوق و فلسفه به پاريس رفت او غير از هنر شاعرى، بر فن مترجمى نيز غلبه داشت. وى در كار شعر، «پوشكين» را معلم خود مى دانست.
آنا اخماتوا در سال ،۱۹۶۶ در ۷۷ سالگى در مسكو درگذشت.
و اينك با نام جاودانگى شعر «در باد نايست!» از او را با برگردان «رامين اعتصامى» با هم زمزمه مى كنيم:
دستم را زير روسرى تيره ام فرو بردم.
«چرا رنگت اين چنين پريده؟»
- زيرا اين من بودم،
كه او را واداشتم،
از شراب تلخ اندوه
مست شود.
«چگون فراموش كنم؟»
بيرون از اتاق،
تلو تلو خورد.
و لبانش از درد درهم پيچيد.
بى آنكه نرده را لمس كنم،
از پله به پايين شافتم،
و تا دم در،
به دنبال او دويدم.
نفس نفس زنان فرياد زدم:
«همه اش شوخى بود.
اگر بروى مى ميرم.»
با لبخندى سرد و هولناك،
گفت:
«بيرون،
در باد نايست!»
تو مرو...
مولانا جلال الدين
گر رود ديده و عقل و خرد و جان
تو مرو...
كه مرا ديدن تو بهتر از ايشان
تو مرو....
هست طومار دل من به درازاى ابد
بر نوشته ز سرش تا سوى پايان،
تو مرو....
سه رباعى طنز آميز و
يادى از عمران صلاحى
۱- كار جهان
هشدار كه با درفش نازت نكنند
توليدگر برق سه فازت نكنند
اوضاع جهان، ديمى و هركى هركى است
كوتاه بيا تا كه درازت نكنند!
۲- تهاجم فرهنگى
مرديم در اين زمانه از دلتنگى
اوضاع زمانه هم شده خرچنگى
خشك است و عبوس، هركه بينم، يارب!
قدرى برسان تهاجم فرهنگى!
۳- چاپ دوم
بگذار تو را به لب تبسم برسد
راز دل ما به گوش مردم برسد
بنشين بغل آينه تا بار دگر،
زيبايى تو به چاپ دوم برسد!
پرسه در متون كهن
كسى دريابد كه...
بعضى باشند كه سلام دهند و از سلام ايشان
بوى دود آيد!
و بعضى باشند كه سلام دهند و از سلام ايشان،
بوى مشك آيد!
اين كسى دريابد-
كه او را مشامى باشد!
****
هر چه بيخ درخت...
هر چه بيخ درخت مى خورد،
اثر آن در شاخ و برگ ظاهر مى شود.
اگر هر كسى بر ضمير تو مطلع نشود،
رنگ روى خود را،
چه خواهى كردن؟
فيه مافيه
============================
مطلب ۶
رنجم و پيوسته مكن واز
عاشقانه خراسانى ازملك الشعراى بهار
زلفاى قجريردرهم و بشكسته مكن واز
درهاى سلامت ربه روم بسته مكن واز
گر ما ر مخى، ها، نمخى، نه؛ دو كيلمه
اين بار مو ر مثل همه بار خسته مكن واز
يار اينجيه، امشو مخن آواز مؤذن!
تا م خادم مسجد، در گلدسته مكن واز
از زلف كُتا ابروى پيوسته شو و روز
عمرم ر كُتا، رنجم و پيوسته مكن واز
********
زلف هاى قجرى را دوباره پريشان مكن
درهاى سلامت را دوباره به رويم مبند
اگر مرا مى خواهى، بگو بله؛ اگر نمى خواهى، بگو نه فقط دو كلمه
اين بار هم مرا مثل بارهاى قبل خسته مكن
يار اينجاست امشب، مؤذن آواز مخوان
تو هم اى خادم مسجد در هاى گلدسته را باز مكن
با زلف كوتاه و ابروى پيوسته ات
عمرم را كوتاه و رنجم را مدام مكن