-اختيار داريد، اين چه حرفيه؟ همين كه يكى دو ساعت اومدن من خيلى خوشحال شدم.
-كاش خودمون ماشين مى آورديم، حالا چه جورى برگرديم؟
-من مى رسونمتون.
-دستت درد نكنه، هوشنگ دم در گفت كه آخر شب افشين رو مى فرسته دنبالمون.
خوشحال شدم، بالاخره آن شب مى ديدمش، حتى شده يك لحظه! وقتى ميز را جمع كرديم، رفتم توى اتاق خواب تا كمى به سر و وضعم برسم، دوست داشتم وقتى افشين مى آيد كاملاً مرتب باشم، يك شلوار جين ساده تنم بود با پلور مشكى كوتاه، موهايم را كه پشت سرم بسته بود باز كردم و ريختم روى دوشم. با حساسيت خاصى دو تا سنجاق ريز زدم كنار موهايم. به نظرم خيلى بهتر شد. وقتى از اتاق آمدم بيرون سپيده آريا را توى اتاق خواباند.
بالاخره خوابيد.
گفتم:
-يه وقت از تاريكى نترسه؟
-چراغ خواب رو روشن گذاشتم.
پرسيدم:
-چاى مى خورى برات بريزم؟
به جاى سپيده رعنا جواب داد:
-هيوا چند تا قهوه درست كن فال بگيريم.
رويا هيجان زده پرسيد:
-مگه بلدى؟
رعنا جواب داد:
-يه چيزائى بلدم.
سه تا قهوه درست كردم و برايشان بردم.
رويا پرسيد:
-وا، پس خودت چى؟
و رعنا به جاى من جواب داد:
-هيوا اعتقاد نداره، هيچوقت فال نمى گيره.
سپيده با تعجب پرسيد:
-مگه مى شه؟
رعنا باز به جاى من جواب داد:
-ولش كن، ديوونه اس، هر چى بهش مى گم بذار برات فال بگيرم بلكه بختت وا بشه قبول نمى كنه. نمى خواد از آينده اش خبرى بدونه.
با بى حوصلگى گفتم:
-من اصلاً اعتقاد ندارم، خصوصاً اگه رعنا بگيره، تمام زندگى منو مى دونه، آينده رو هم ماها خودمون مى سازيم، به اين چيزا نيست.
تقريباً يك ساعت فال گرفتن رعنا طول كشيد. رويا و سپيده مسخ شده بودند. مثل اين كه حرف هاى رعنا زيادى درست از آب درآمده بود. از تعجب هياهو راه انداخته بودند، من هم نشسته بودم و تماشا مى كردم. رويا و سپيده آنقدر بامزه ذوق مى كردند كه خنده ام گرفته بود. سپيده وقتى از حال و هواى فال بيرون آمد رفت به آريا سر بزند. با صداى جيغش همه مان به طرف اتاق هجوم برديم. حال و روز اتاق باور نكردنى بود! آريا بيدار شده بود و براى خرابكارى تمام تلاشش را كرده بود. پرهاى بالش وسط اتاق پخش شده بود، تمام لوازم آرايشم به هم ريخته بود، روى ديوارها پر از نقاشى بود، آن هم با لوازم آرايش.
سپيده با فرياد رفت سمت آريا كه وسط اتاق ايستاده بود و با لبخند نگاهمان مى كرد، وقتى سپيده به او حمله ور شد، جلويش را گرفتم و آريا را دادم دست رويا.
-عيب نداره سپيده، بچه است.
-غلط كرده، حتماً بايد زور بالاى سرش باشه كه آروم بگيره؟ تورو خدا ببين چى كار كرده؟
-عيب نداره، بعداً جمع مى كنم.
-بعداً نه، همين حالا. بچه من اينجارو به هم ريخته، خودمم بايد تميز كنم.
-باشه، من هم كمكت مى كنم.
رويا و رعنا نشستند توى پذيرائى به غيبت كردن، آريا هم خيلى معصومانه كنار رويا نشسته بود، فهميده بود كه كار اشتباهى كرده و خوب مى دانست تا پاك شدن آثار جرم بايد ساكت بنشيند. رفتم توى آشپزخانه و آب و دستمال و وايتكس برداشتم كه زنگ زدند، اف اف را برداشتم.
-بله؟
-سلام، افشينم، بگين بيان پائين لطفاً.
-سلام، تشريف بياريد بالا.
-نه، مرسى.
همانطورى كه اف اف دستم بود به رويا گفتم:
-اومدن دنبالتون.
رويا بلند شد و در حالى كه مى آمد طرفم زير لب گفت:
-دسته گل اين پسره رو كه هنوز رو به راه نكرديم!
اف اف را از من گرفت و جريان را خلاصه براى افشين تعريف كرد و وادارش كرد كه بيايد بالا و چند دقيقه منتظرشان بشود. زود رفتم سطل آب را گذاشتم توى اتاق پيش سپيده و برگشتم جلوى در، افشين آمد تو. دلم مى خواست آريارو غرق بوسه كنم، اگر آن بلا را سر اتاق من نمى آورد، افشين پايش توى خانه من نمى گذاشت.
-خوش اومدين.
-مرسى.
-شام خوردين.
-نه، سيرم، لطفاً به سپيده بگيد زودتر كارش رو تموم كنه، من كار دارم.
-چشم.
افشين، آريا را كه با ديدنش جلوى در آمده بود بغل كرد و رفت پيش رويا و رعنا نشست. گفتم:
-قهوه مى خوريد يا چائى؟
به جاى افشين رويا گفت:
-قهوه بخور افشين، نمى دونى رعنا چه فالى مى گيره!
افشين لبخندى زد و رو به من گفت:
-قهوه مى خورم ولى بدون فال.
براى افشين قهوه درست كردم و جلويش گذاشتم، بعد رفتم به كمك سپيده. اتاق را جارو كشيدم و با هم افتاديم به جان ديوارها، هر چه مى سابيديم پاك نمى شد. تمام سطل آب رنگى شده بود، وقتى رفتم آب را عوض كنم ديدم افشين تكيه داده به كتابخونه و دارد يكى از كتاب ها را ورق مى زند.
-چيزى نمى خوريد؟
-نه، متشكرم.
طبق معمول كوتاه و سرد. وقتى سطل را گذاشتم زير شير آب برايش يك پيش دستى ميوه بردم و گذاشتم روى كتابخانه، همانطور كه سرش توى كتاب بود تشكر كرد.
تقريباً يك ساعت طول كشيد تا كار من و سپيده تمام بشود، يكى، دو بار از او خواستم برود، گفتم خودم تنهائى از پس كار برمى آيم ولى قبول نكرد. احساس مى كرد وظيفه خودش است كه تميز كند. كار كه تمام شد آمديم پيش بقيه، آريا روى پاى رويا خوابش برده بود.
سپيده گفت:
-بريم مامان.
-يه دقيقه بشين، رعنا داره يه موضوع جالب رو تعريف مى كنه، تموم شد مى ريم.
با تعجب پرسيدم:
-پس آقا افشين كجاست؟
رويا با خونسردى جواب داد:
-رفت. سوئيچ رو گذاشت گفت خودمون برگرديم خونه، مى خواست قدم بزنه.
-حالش خوب بود مامان؟ شايد از اين كه زيادى معطل شده ناراحت شد؟!
-نمى دونم، شايد.
-ديدى سپيده؟! بهت گفتم كه برو من خودم تميز مى كنم.
-فكر نكنم ناراحت شده باشه.
-خودت الان گفتى.
-حالا من يه چيزى گفتم، افشين از اين عادت ها نداره، هيچى بهش برنمى خوره.
-خدا كنه.
از اين كه افشين بدون خداحافظى رفته بود اصلاً ناراحت نشدم، ديگر به رفتار او عادت كرده بودم، سپيده و رويا كه رفتند با رعنا كمى خانه را جمع و جور كرديم و رفتيم توى رختخواب.
صبح زود بايد مى رفتيم بيمارستان، رعنا خيلى زود خوابش برد ولى من پلك روى هم نگذاشتم، بى خوابى زده بود به سرم. بى سر و صدا از رختخواب بيرون آمدم و رفتم توى پذيرائى. يك نگاه اجمالى به اطرافم كردم، دلم مى خواست از ديد افشين به خانه ام نگاه كنم. يعنى از خانه ام خوشش آمده بود؟ روى كتاب هاى كتابخانه دست كشيدم ديده بودم كه كتاب هواى تازه احمد شاملو را برداشته بود و ورق مى زد. از كتابخانه درش آوردم و به سينه فشردم، دستم را رويش كشيدم و ورق زدم. حال خيلى خوبى داشتم. كتاب را بغل كردم و روى راحتى دراز كشيدم و تا سپيده صبح به افشين فكر كردم.
آن روز بعد از كارم رفتم دنبال سپيده، روزهاى آخر بود و سپيده مى خواست بيشتر با هم باشيم. در ضمن يك سرى از خريدهايش هم مانده بود. رويا اكثراً خانه مى ماند و از آريا مواظبت مى كرد. نمى توانستيم آريا را با خودمان ببريم، زهرمارمان مى كرد. روز قبل از رفتن سپيده، با رعنا و رويا چهارتائى بيرون رفتيم، خيلى خوش گذشت. شب بى نظيرى بود، آريا پيش افشين بود، توى آن چند روز آخر اصلاً؛ افشين را نديده بودم، از حرف هاى سپيده فهميدم كه خيلى دلگير است، دلم براى افشين مى سوخت، حتماً بعد از رفتن سپيده خيلى تنها مى شد.
پرواز سپيده نصف شب بود. از من خواست كه به فرودگاه نروم ولى به او گفتم كه حتماً مى آيم. مى دانستم كه افشين بى برو و برگرد مى آيد فرودگاه، دلم مى خواست ببينمش. يك كمى براى سپيده خريد كرده بودم تا به عنوان سر راهى به او بدهم، گز و زعفران و آجيل و از اين جور چيزها. رعنا هم برايش از فروشگاه صنايع دستى يك روميزى فوق العاده زيبا خريده بود كه داد من برايش ببرم. وقتى رسيدم فرودگاه با ديدن افشين بى اندازه خوشحال شدم. دلم داشت برايش پر مى كشيد. سپيده از ديدنم خيلى خوشحال شد.
-فكر نمى كردم بيائى.
-گفته بودم كه حتماً ميام، روياجون نيومد؟
-نه، دلش مى خواست بياد ولى گفتم خداى نكرده اتفاقى براى پدر مى افته، ديگه مى ترسيم تنهاش بذاريم.
-آره، كار خوبى مى كنين.
-خيلى دلم برات تنگ مى شه هيوا.
-من هم همينطور، اين چند ماه خيلى بهمون خوش گذشت.
-آره، آنقدر خوش گذشت كه يكهو ديدى عيد برگشتم ايران.
-ولى اين بار با شوهرت بيا.
-حتماً، فرامرز هم خيلى دلش مى خواد چند ماه ديگه يه مسافرت بره، يكهو ديدى دوتائى اومديم ايران، البته با بچه ها!
وقتى سپيده رفت من و افشين در سكوت آمديم بيرون، هوا كم كم داشت روشن مى شد. به محوطه فرودگاه كه رسيديم افشين گفت:
-اگه ماشين نياوردى مى رسونمت.
جا خوردم، افشين با من حرف زد. آن هم خيلى خودمانى، يعنى اين واقعاً افشين بود؟ ماشين آورده بودم ولى براى اين كه با او بروم گفتم:
-با آژانس مى رم.
-مى رسونمت.
لحن صداش تحكم آميز بود. پشت سرش راه افتادم، جلوجلو مى رفت و من يكى، دو قدم عقب تر دنبالش مى رفتم. درست است كه با من حرف زده بود ولى لحن كلامش هنوز غيردوستانه بود. نمى توانم احساساتم را توصيف كنم، خيلى هيجان داشتم. وقتى سوار ماشين شديم گفت:
-قرص دارى؟
-قرص چى؟
-سر درد.
-درد دارى؟
-چيز تازه اى نيست.
منظورش را خوب فهميدم، دو پهلو جواب داد. از توى كيفم قرص درآوردم، از صندلى پشت يك بطرى آب برداشت و قرص ها را خورد، بعد هم ماشين را روشن كرد و راه افتاد. تقريباً نيم ساعت صحبتى بينمان رد و بدل نشد. به خودم گفتم شروع كن هيوا، مگه همين را نمى خواستى؟ اين فرصت، توى ماشين، تو و افشين، خب حرف بزن ديگر.
-همه چى مرتبه؟
-كى تا حالا همه چى مرتب بوده كه اين دومين بار باشه؟
-تو حالت خوب نيست؟
-در معبر من
ديگر
هيچ چيز نجوا نمى كند
نه نسيمى و نه درخت
نه آبى در گذر
خودش رشته كلام را داد دستم.
-توى لحظه اى كه داريم توش زندگى مى كنيم همه چى درسته، همه چى رو به تكامله، آرامش توى دست هاى ماست.
-بايد يه چيزى وجود داشته باشه كه با وجودش احساس آرامش كنى.
خوشحال شدم، ظاهراً به ادامه بحث علاقه نشان داد. گفتم:
-اين احساسه، واقعيت نيست. از نظر درونى بايد احساس آرامش رو تنهائى بخواى، نه بسته به وجود يه چيز ديگه، هر آدمى از اول تنها به وجود مى ياد، از اول هم خوشبخته، چرا بايد سعى كنه خوشبختى رو توى وجود كس ديگه يا چيز ديگه جستجو كنه؟ آن موقع اگه چيزى كه خوشبختى ات را در آن مى بينى از دست بدى تا آخر عمر مى گى من بدبختم. زندگى مى كنى ولى هيچوقت نمى تونى احساس آرامش كنى.
-تو دارى از نظر احساسى صحبت مى كنى.
-تو م دارى منطق رو قاطى مى كنى.
-حق دارى، اين منطقه ولى حقيقت نيست، حقيقت اينه كه يه نفر بتونه بدون وابستگى مادى احساس آرامش كنه و به تكامل برسه، تمام بزرگان اديان مختلف هم اينو گفتن كه مثلاً ازدواج خوبه و دو نفر مى تونن در كنار هم به تكامل برسند ولى ما خودمان احساس رو قاطى مسائل اصلى وجودى مون مى كنيم.
-احساس نقش اول رو بازى مى كنه، آدم هائى كه راحت زندگى مى كنند و تنهان... به نظر من بى احساسن.
-يعنى مى خواى بگى حافظ بى احساس بود؟
چند ثانيه مكث كرد و گفت:
-بايد امكانات آن موقع رو هم در نظر بگيرى، زمان شاعرى مثل حافظ امكانات زيادى وجود نداشت كه ارتباط زيادى وجود داشته باشه.
-من حرف تورو قبول ندارم، ارتباط اجتماعى توى هر مقطعى از زمان وجود داره، فقط شكلش فرق مى كنه، حالا يه سئوال مى پرسم، تو فكر مى كنى اگه يه نفر همسرش فوت كنه براش سخت تره با بچه اش؟
-من هيچكدوم رو ندارم.
-من هم ندارم.
-فكر كنم بچه اش.
-به نظر تو زن و شوهرى كه بچه شون مرده نمى تونن خوشبخت باشند؟
-بايد جايگزين داشته باشند.
-اين جايگزين عشقه، ولى عشق به خدا كه شايد براى من و تو خنده دار باشه، هر آدمى هر چى داشته باشه باز يه چيز ديگه مى خواد، عشق به همسر داره اما وقتى ازدواج مى كنه، خونه مى خواد، بعدش بچه، بعد ماشين، بعد پول بيشتر و اين سير همينطورى ادامه پيدا مى كنه.
افشين سكوت كرد. من هم ديگر چيزى نگفتم، وقتى رسيديم به خانه، ماشين را نگه داشت و برگشت طرفم و مستقيم توى چشمانم نگاه كرد.
-من از عشق به خدا خنده ام نمى گيره، هر موقع كه يادش مى افتم خودآگاه يا ناخودآگاه ازش تشكر مى كنم، اين عشقى كه تو دارى ازش حرف مى زنى خيلى سخته، مربوط به عرفاست.
-يعنى تو مى گى ماها نمى تونيم به اون مرحله برسيم؟! چرا، اگه بخواهيم مى رسيم.
افشين سكوت كرد و به روبرو خيره شد. چند ثانيه اى سكوت كردم و بعدش گفتم:
-ممنونم، بالا نمى آى؟
-نه، مرسى.
-خداحافظ.
جوابم را نداد، پياده شدم و رفتم توى خانه. خيلى سبك بودم، فكر مى كردم به نوعى يه مقدار از حرف هائى كه بايد بهش مى زدم، زدم. حرف هائى كه دو، سه سال بود توى ذهنم خاك خورده بود و بايد مى شنيد. خوب مى دانستم كه روى حرف هايم فكر مى كند. با توجه به شناختى كه از او پيدا كرده بودم مطمئن بودم بى تفاوت از روى هيچ حرفى نمى گذرد. خيلى با هم خودمونى صحبت كرده بوديم و اين موضوع خوشحالم مى كرد.
نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
اين بود كه خانم ها مصمم شدند كه به ترتيب مقابل خانه رئيس بازداشتگاه كشيك بكشند تا هر زمان كه افسر مزبور از آنجا خارج شد، از او بپرسند اين محبوس كه بايد به روسيه برده شود كيست و براى چه او را به روسيه مى برند.
خانم (ولكونسكى) داوطلب شد كه اولين نگهبان باشد و در هواى سرد خود را مقابل خانه رئيس بازداشگاه رسانيد و به قدم زدن مشغول شد و بعد از يك ربع ساعت ديد كه افسرى از آن خانه خارج شد.
خانم (ولكونسكى) وقتى ديد آن مرد از خانه رئيس بازداشتگاه دور شد خود را به او رسانيد و گفت آقا براى رضاى خدا، در خصوص علت آمدن خودتان اطلاعى به من بدهيد.
افسر مزبور وقتى زن جوان را ديد، حيرت زده ايستاد و گفت: آه، خانم (ولكونسكى) اين شما هستيد؟ اجازه بدهيد احترامات خود را تقديم كنم.
خانم (ولكونسكى) آن مرد را نشناخت ولى از درجه اش فهميد كه سروان است و گفت آقاى سروان آيا ممكن است بپرسم كه شما براى چه آمده ايد؟
سروان مزبور كه ديد دو نفر از پليس هائى كه با او بودند و از خانه رئيس بازداشتگاه خارج شدند حرفش را مى شنوند گفت خانم من خود هنوز اطلاع ندارم كه براى چه آمده ام و يك نامه سربسته آوردم و به آقاى ژنرال (لپارسكى) تسليم كردم و بعد او بمن خواهد گفت كه در آن نامه چه نوشته شده است.
خانم (ولكونسكى) كه متوجه شد به خاطر حضور آن دو نفر، سروان مزبور نميتواند به آزادى صحبت كند به زبان فرانسه گفت هنگام نماز عصر من به كليسا ميروم و در صورتى كه ممكن باشد خواهش ميكنم به كليسا بيائيد و به من بگوئيد كه براى چه اين جا آمده ايد، زيرا اين موضوع براى من و زن هاى ديگر كه اينجا هستند خيلى اهميت دارد.
آن موقع سه ساعت از ظهر ميگذشت ولى هوا تاريك شده، شب فرود آمده بود، و افسر مزبور سلام داد و از زن جدا شد.
خانم (ولكونسكى) هم به خانم ها ملحق شد و گفت اميدوارم كه در موقع نماز عصر در كليسا اين افسر بمن بگويد چرا اين جا آمده است.
دو ساعت ديگر هنگامى كه خانم (ولكونسكى) در كليسا زانو بر زمين زده عبادت ميكرد صداى قدم هاى محكم نظامى را عقب خود شنيد و لحظه اى ديگر همان افسر به وى نزديك شد و كنارش زانو زد و به زبان فرانسه گفت خانم من مأمور هستم كه (آلكساندر- كورنيلويچ) را از اين جا به پايتخت ببرم و امشب او را خواهم برد.
(كورنيلويچ) يكى از محبوسين مجرد بود و با اين كه خانم (ولكونسكى) اطمينان حاصل كرد كه شوهر هيچ يك از آنها را به پايتخت بر نميگردانند از اين خبر متاسف و متزلزل شد زيرا فكر ميكرد كه شايد اين واقعه، مقدمه باز گردانيدن عده اى ديگر از محبوسين باشد و آنها را براى تشديد مجازات به پايتخت برگردانند.
(كورنيلوچ) مثل اكثر محبوسين بازداشتگاه از اشراف روسيه و از افسران سابق ارتش بود و همه او را دوست ميداشتند و حسن خلق و همت بلند و نوع پرورى وى را تقدير مى كردند.
خانم ها وقتى فهميدند كه در آن شب (كورنيلو) را به (سن پطرزبورگ) برميگردانند تصميم گرفتند كه آنقدر كشيك بكشند تا در موقع رفتن آن مرد از وى خدافظى كنند.
شبى بود سرد و چون در آسمان ابر وجود نداشت برودت بيشتر تأثير مى نمود زن ها، كه مصمم بودند از محبوسين خدافظى كنند در بيرون خانه قدم مى زدند و چون توقف در هواى خيلى سرد انسان را منجمد مى كرد، بى انقطاع راه ميرفتند.
نيمه هاى شب كه چراغهاى بازداشگاه خاموش بود يكمرتبه چراغ اصطبل روشن شد و سورتمه اى از آنجا خارج گرديد و مقابل بازداشتگاه آمد.
زن ها كه ميدانستند سورتمه مزبور بايد محبوس را به (سن پطرزبورگ) حمل نمايد آن قدر روى برف ها درجا زدند تا اين كه محبوس باتفاق افسرى كه بايد او را ببرد و دو مأمور از بازداشگاه خارج شدند.
هنگامى كه محبوس بدبخت را سوار سورتمه ميكردند زن ها بيك صدا گفتند آقاى (كورنيلويچ) خداوند شما را حفظ كند.
محبوس وقتى صدا را شنيد نظر به تاريكى دوخت ولى نتوانست زن ها را ببيند ليكن سابقه ذهنى داشت و ميدانست كه زن چند نفر از محبوسين در (چيتا) بسر مى برند و دانست خانم هائى كه با او خدافظى مى كنند همانها هستند و گفت خانمها از اين كه در اين هواى سرد براى مشايعت من آمده ايد متشكرم و اميدوارم كه خداوند شما را نيز حفظ كند آنگاه محبوس سوار سورتمه شد و ديگران هم سوار گرديدند و و سورتمه براه افتاد.
ژنرال (لپارسكى) فرمانده بازداشتگاه با اين كه زن ها را ديد و آنها را شناخت.
ايرادى نگرفت زيرا ميدانست كه اين تظاهرات از طرف بانوان آنهم در دل شب كه همه محبوسين خوابيده اند خطر و ضررى براى بازشتكاه ندارد.
***
(پولين) در اطاق گرم مهمانخانه كه پيوسته هيزم دربخارى بزرگ آن ميسوخت، منتظر مرمت سورتمه بود و ساعتى يك مرتبه از اطاق خارج ميشد و بيرون ميرفت تا ببيند كه وضع مرمت سورتمه چگونه است.
او زبان روسى را درست نميدانست تا با كارگرانى كه مشغول مرمت سورتمه بودند صحبت كند ولى مى توانست بگويد اسكارى... اسكارى... (بزبان روسى يعنى عجله كنيد... عجله كنيد. )
وقتى براى پنجمين مرتبه از اطاق گرم ميهمانخانه خارج شد كه ببيند وضع مرمت سورتمه چگونه است ديد كه يك كالسكه، كه روى سورتمه قرار گرفته از طرف مقابل رسيد و مقابل مهمانخانه توقف كرد.
وقتى (پولين) آن كالسكه را ديد قلبش فرو ريخت زيرا متوجه شد كه كالسكه پليس است.
در آن موقع كه در مسكو پس از واقعه دسامبر، اشراف و صاحب منصبان ارتش را توقيف ميكردند (پولين) از آن كالسكه ها ديده بود و ميتوانست كه در نظر اول كالسكه پليس را بشناسد.