Nimrooz
Vol. 18, No. 925, April 4, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۲۵ - سه شنبه ۱۵ فروردين ۱۳۸۵
خاطرات حميد زرگرى
يك پتوى سياه سربازى به پشت پنجره!
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه محاكمه و اعدام صدام حسين- ۱۸
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
-بررسى مفاد توافق الجزيره و تفسير بند چهارم اعلاميه ۵ مارس ۱۹۷۵.
-بند چهارم توافق الجزيره حاكى از عدم رضايت طرفين به ادامه اختلافات تاريخى فيمابين وعلاقه دو جانبه به رفع اين اختلافات و قطع مخاصمات موجود براى هميشه بود.
-وقتى پادشاه فقيد از الجزيره بازگشت در فرودگاه مهرآباد اصول مورد توافق را به وزيرخارجه ابلاغ نمود و وزيرخارجه ساعتى بعد تلفنى نگارنده را از آنچه در گفتگو با پادشاه گذشته بود آگاه ساخت و وظايف آينده اداره زير سرپرستى مرا «سنگين و حساس» توصيف نمود.
-دريافت خبر توافق هاى الجزيره بهترين خاطره دوران خدمتم در وزارت خارجه بود.
-شادمانى ديگرم اين بود كه اطلاع يافتم به زودى يكى از همراهان نخست وزير براى سفر به عراق خواهم بود و پس از ۲۲ سال يكبار ديگر توفيق زيارت اعناب مقدسه را خواهم يافت.
-مقايسه كوتاهى بين اوضاع عراق در دوره سلطنتى و دوران حكومت بعثى ها.

خاطرات حميد زرگرى
يك پتوى سياه سربازى به پشت پنجره!
004068.jpg
زرگرى
قرار شد من به خانه برادر ستوان محمدى همدوره ام بروم. خانه او در خيابان اسكندرى بالاتر از خانه ما در كنار حمامى عمومى بود. برخلاف تصور من، او مرا نشناخت و بعد از يك روز بدون كوچكترين گفت و شنودى او را ترك كردم.

اختفا در سازمان شخصى
در خيابان نواب در خانه فريدون نامى مستقر شدم. او كارمند دولت و در حزب مسئول بخش بود. بدين ترتيب از سازمان افسرى جدا شدم. درآن موقع سازمان شخصى تهران هنوز دست نخورده بود.
فريدون تميز و شيك پوش و شمالى بود. پدر و مادرش با او زندگى مى كردند. پدرش سخت مريض بود و در انتظار مرگ با ناله هاى جانسوز تأثر و تأسف اهل خانه را به خود جلب مى كرد. فريدون به پدرش خوب مى رسيد. در خانه يك كارگر مستاجر نيز زندگى مى كرد. او نيز عضو حزب ما و در كميته بخش بود. اين كارگر روزى پنجاه ريال درآمد داشت و گيره چوبى لباس درست مى كرد.
با فريدون هميشه در بحث و جدال سياسى بود و مدعى بود كه در حزب توده به كارگران راه نمى دهند و آنها را مى كوبند. مى گفت كه مسئول بخش بايستى او باشد نه فريدون.
رابط من در آنموقع مهندس پژوان بود. او مرا از پيش فريدون به خانه ديگرى آورد در بالاى نواب در نزديكى خانه اكبر داد خواه.
رفيق ميزبان ما با خانم و پدر و مادر خا نم اش زندگى مى كرد. بچه نداشتند. اهل بابل بودند.
بعد از مدت كوتاهى يك رفيق نظامى ديگر به ما پيوست. او درجه دار و از نيروى هوائى بود. در عمليات آتش زنى هواپيما ها شركت كرده و اجبارا مخفى شده بود. مرد قد بلند و قوى هيكلى بود. نامش را هيچوقت ندانستم. خيلى كم حرف و متين بود. بعد ها به او حاجى مى گفتيم.
رفيق ميزبان ما روز هاى جمعه بعد از ظهر خودش را تر و تميز كرده و با صورت صاف و تراشيده و اودكلن زده خانه را ترك مى كرد. اين كار كه مرتب در روز هاى جمعه تكرار مى شد باعث سوءظن خانم اش شده بود. يك روز در جواب خانم اش كه به كجا مى رود گفت: به حوزه حزبى مى روم.
من مى دانستم كه تماس او فقط مهندس پژوان است و با كس و يا سازمان حزبى حق تماس ندارد.
اين جريان برايم تازگى داشت و برايم حتم بود كه رفيق مان به راند مى رود و با زن ديگرى ارتباط دارد.
يك روز قرار بود كه صاحب خانه به ديدن خانه خود بيايد. او سروان پليس و گويا رئيس يكى از كلانترى هاى محل بود. حال من و رفيقم از اين خبر گرفته شد. قرار شد كه روز موعود يكى از ما ها بيمار و ديگرى رل دكتر را بازى كند. وقتى جناب سروان آمد، در اطاق مهمانى در روى تشكى روى زمين خوابيده و دستمالى تر روى پيشانى داشت. من بعنوان دكتر در كنارش نشسته بودم. پشت من به در اطاق بود. سروان وقتى بعد از بازديد حياط به اطاق مهمانى نزديك شد، رفيق ميزبان به او گفت:
-ببخشيد جناب سروان از مازندران مهمان آمده و متأسفانه بيمار است و ما دكتر برايش آورده ايم.
سروان سرى توى اطاق كشيد و با سلام و عرض معذرت از آنجا دور شد.
خطر بخوبى رفع شد. ولى خطر دوم جدى تر و خطرناك تر بود.
روز به روز رابطه زن و شوهر بدتر مى شد. خانم هم روز ها به گردش هاى طولانى مى رفت. روزى در حياط زده شد. بدون انتظار و غير عادى زيرا هيچ كس با آنها رابطه نداشت. مادر اجبارا در را باز كرد. سربازى در وسط
در نمايان شد. من و حاجى سخت ناراحت شديم. سرباز بعد از گفت و گو با مادر ناپديد شد. از حرفهاى مادر فهميديم كه سراغ د ختر او را گرفته بود كه در خانه نبود. شوهر روابط غير عادى با زن ديگر داشت، زن هم در دنبال مرد ديگر بود.
شبى از داد و بيداد زن و شوهر از خواب بيدار شديم. زن به شوهرش فحش مى داد و ناسزا مى گفت: اى توده اى بى همه چيز من به تو نشان مى دهم!
زن در فكر انتقام بود. مى بايستى هرچه زود تر خانه را ترك بكنيم. البته ما سعى كرديم كه زن و شوهر را به هم نزديك كنيم ولى بدون نتيجه بود...

چاپخانه
خانه جديد مادر انتهاى خيابان نواب در كوچه بن بستى بود. يك خانه سه اطاقى با اثاث بسيار ساده و محقر. در آن خانه دو رفيق زن و دو رفيق مرد نيز با ما بودند. يك دستگاه چاپ دستى در آنجا براى چاپ نشريات حزب بود. يكى از رفقا حروف چين بود.
چند روز از اقامت ما در آن خانه نگذشته بود كه مى بايستى خانه را ترك بكنيم. علت اين بود كه قبل از ما در آن خانه على اميد مبارز معروف سنديكائى كه تقريبا تمام عمرش را در زندان بسر برده بود با يك دانشجوى دانشكده افسرى از رفقاى ما مخفى بوده است و اين دو نفر را در موقع گذشتن از مرز شوروى سابق مأمورين ايرانى دستگير كرده بودند. خطر همه ما را تهديد مى كرد.
قرار شد سه روز ديگر به خانه بر گرديم. اگر خانه لو رفته بود علامت اين بود كه يك پتوى سياه سربازى به پشت پنجره آويزان باشد.
براى سه روز مى بايستى در جائى مخفى شد. قرار شد سه روز ديگر سر كوچه يكى از رفقا ساعت هشت شب منتظر من باشد. با رفيق خلبان نيز قرارى گذاشتند.
نواب را فورى ترك كردم ز يرا محله ما بود و دوست و رفيق و آشنا خيلى زياد.
در آن زمان تقريبا تمام اعضاء سازمان افسرى حزب بغير از پنجاه نفر كه موفق به فرار شدند همه در بند بودند. دو دسته از رفقاى افسر را تيرباران كرده بودند. در چنين شرايطى كجا بروم و از كى طلب كمك بكنم.
پدرم دوستى داشت كه در تهران در خيابان اميريه زندگى مى كردند. پدرم در زمان تبعيدش در بندر شاهپور با او آشنا و دوست شده بود. دوست صميمى او بود. او تاجر و مرد ثروتمندى بود.
ما از دوستى پدر با اين خانواده فقط اطلاع داشتيم نه رابطه. پدر وقتى از جنوب برگشت روزى مرا پيش آنها برد. من در سال سوم دانشكده افسرى بودم. با هم آشنا شديم. تنها دختر اين خانواده بنام پرى هيجده سال داشت. پرى با پوست شيرى رشتى با چشمان سياه و بزرگ اش در زيبائى كامل بود. پرى دانش آموز دبيرستان و در كلاس دهم بود. زندگى مادر در تنها دخترش خلاصه مى شد. عشق مادر. مثل بت او را مى پرستيد و پروانه وار دور او مى گشت. مادر از من خواهش كرد كه به پرى در دروسش كمك كنم. در اين ديدار هاى درسى پرى بمن علاقه مند شد. تعادل فكرى و جسمى اش بهم خورده بود و در عشق پنهانى مى سوخت. مادر به اين عشق پى برده بود و خانواده ما هم از اين علاقه خبر داشتند. قلب من در گرو شوشان بود. تصادفا پرى و شوشان در يك دبيرستان و با هم همكلاس بودند. مادر پرى سعى مى كرد ما را با هم به پيوندد.
تصميم گرفتم كه به خانه آنها بروم. هر وقت به خانه شان مى رفتم آهنگى را سوت مى زدم و خدمت كارشان در را برايم باز مى كرد. اين بار در زدم. خدمتكار در را برويم با ز كرد. و بعد از سلام و عليك با صداى بلند گفت:
خا نم جواد آقا است!
او مرا نشناخت و برادرم جواد را بجاى من گرفت. صداى ما برادران عجيب بهم شبيه است.
حرفى نزدم و از پله ها بالا رفتم. مادر به پيشوازم آمد و گفت:
جواد آقا خوش آمديد خيلى وقت است كه خانه ما نبوديد چه عجب؟
گيج و واج بودم چه بگويم؟ مادر پرى مرتب حرف مى زد از پدر و مادر مى پرسيد من ساكت و كلاه به سر حرفى نمى زدم. در اين موقع پرى نيز از اطاقش بيرون آمد و در كنار مادرش ايستاد.
ناچار كلاهم ر ا ا ز سر م بر داشتم و گفتم:
مادر و اقعا اين قدر عوض شده ام كه شما مرا نمى شناسيد؟
با اين حر كت و گفتار من مادر خود را عقب كشيد و در حاليكه د ستهاى خود را باز كرده بود مى گفت:
بچه جان توئى خدا حفظت كند اينجا خانه تست. بيا تو.
پرى از ديدن من ميخكوب شد رنگ سفيدش، سفيد تر شده بود و با هيجان مى گفت:
نه ممكن نيست... . نه ممكن نيست...
از آنها خواهش كردم كه توى اطاق برويم. به اطاق خواب پرى رفتيم. در كنار تختخواب ورشوئى روى زمين نشستيم. مادر پرى مجال صحبت را بمن نداد و شروع كرد:
ما فكر مى كرديم كه شما در پاريس هستيد. در اينجا مابين دوستان و آشنايان پخش شده است كه حميد در پاريس است. حال شما را در تهران مى بينيم. بچه جان ميدانى كه دو دسته از رفقاى ترا تيرباران
كردند. باز ناصر خان را دو مرتبه به فرماندار نظامى برده اند و گويا سرتيپ بختيار از او ده هزار تومان گرفته و آزاد ش كرده است...
ناصر خان آراد ضامن من بود. بعد از فرار من مجبور مى شود كه به دادگسترى ده هزار تومان بپردازد. بعد ها ر و زى ا و به فر ما ند ا ر نظا مى ا حضا ر مى شود. تيمور بختيار به او مى گويد يا حميد را تحويل بده و يا ده هزار تومان. اين دو همديگر را مى شناختند. آراد مى گويد:
شما با پليس و سرباز و ژاندارم كه در ا ختيار داريد نمى توانيد او را پيدا كنيد چگونه من مى توانم؟
-در اين صورت بايستى ده هزار تومان بپردازيد.
-من اين پول را به دادگسترى پرداخته ام.
-اينجا حكومت نظامى تهران است.
آراد از پرداخت پول ابا مى كند. بختيار او را در فرماندارى نظامى زندانى مى كند. بعد از چند ساعتى آراد حس مى كند كه مسئله جدى است و در كشور گل و بلبل و در دادگاه بلخ است. بختيار با او حساب شخصى داشت و با سوء استفاده از جريان من مى خواست با آراد تصفيه حساب بكند. آراد يك چك ده هزار تومانى به بختيار مى دهد و به او مى گويد:
حاضرم چند چك ديگر نيز بكشم ولى يك مو از سر حميد كم نشود. بختيار چك را مى گيرد و او را آزاد مى كند.
اضافه مى كنم كه سرتيپ بختيار در آن هنگام رئيس فرماندارى نظامى تهران بود.
بعد از فرار من ابتدا برادرانم را آزار مى كنند و بعد نوبت به پدر مى رسد. او را به سازمان امنيت يا ساواك مى برده اند. در هر ماه يك بار. هميشه سراغ مرا از او مى گرفتند. يك شب در حدود ساعت هشت سروانى با چند سرباز به خانه مان مى ريزند. پدرم را به زور از خانه بيرون كشيده و به بيرون شهر مى برند. سروان او را از اتوموبيل پياده مى كند. بعد از سئوال و جواب كه «پسرت كجا است» شروع به ضرب و شتم پدر مى كند. چند بار پدر بى هوش مى شود. سروان كلت خود را روى گيج گاه پدر مى گذارد و مى گويد
تا ده مى شمارم اگر آدرس او را ندهى همين جا مى كشمت هر وصيتى دارى بكن!
بعد از اينكه تا ده مى شمارد وحشيانه با فحش و نا سزا با كلت خود ضربه اى بسر پدرم وارد مى كند.
نزديك صبح پدرم را بى هوش و نيمه جان، خونى و زخمى به داخل حياط مى اندازند و مى روند. پدرم چندين ماه در خانه بسترى مى شود.
آن شب تا نزديكى هاى صبح حرف زديم. پرى ساكت بود و حرفى نمى زد. از گذشته از روز هائى كه با هم به پيك نيك مى ر فتيم ياد كرديم.
مادر پرى مى گفت:
ناراحت نباش اينجا خانه تست. ده سال هم مى توانى در خانه ما باشى، احدى به وجود تو در اينجا پى نمى برد.
من در جواب گفتم:
من فقط دو روز احتياج به كمك شما دارم و بعداً خانه شما را ترك مى كنم. روزى بايستى ايران را به قصد خارج ترك بكنم. نميدانم كى و بكجا خواهم رفت.
بالأخره مى بايستى بخوابيم. پرى تختخوابش را به من داد و قرار شد در اطاق او و روى تختخوابش بخوابم. من روى زمين خوابيدم.
روز ديگر بعد از صرف صبحانه صحبت از سر گرفته شد. پرى در خانه ماند و به مدرسه نرفت.
مادر براى اولين با ر آرزوى خود را براى ازدواج ما به اين شكل بيان كرد كه من و پرى براى تحصيل به فرانسه و يا به آلما ن برويم و او تمام مخارج ما را تضمين مى كند. با تشكر پيشنهادش را رد كردم. پرى دوست من بود و بس احساس ديگرى نسبت به او نداشتم.
رد كردن پيشنهاد مادر و نخوابيدن در تختخواب پرى باعث طغيان روحى پرى شد. من احساس مى كردم كه چگونه عواطف و محبت نرم او نسبت به من تبديل به نگاههاى سرد و خشمگين شده است. مثل اين بود كه به او توهين شده است.
از مادر پرى خواهش كردم كه ترتيب ملاقات مرا با برادرم جواد بدهد. مادر قبول كرد و چادرخود را بسر انداخته از خانه خارج شد.
در غياب مادر پرى شروع به بحث و جدال با من كرد. عصبانى شده و آرامش خود را از دست داده بود.
به من و حزب توده توهين مى كرد. و از من خواست كه هر چه زود تر گور خود را گم كنم. جز سكوت و تحمل چاره ديگرى نبود. خدمتكار كه شاهد رفتار هيستريك پرى بود مات و حيران بود. عشق تبديل به كينه شده بود. شايد زود گذر بود ولى در آن شرايط خيلى خطرناك مى نمود.
بالاخره مادر آمد. ترتيب ملاقات را داده بود و قرار بود كه برادرم جواد شب بيايد. مادر از رفتار دخترش معذرت خواست. شب برادرم آمد. از او خواستم كه قرارى براى فردا با محمود معروف به استالين بگذارد. او واقعا با سبيل هاى بلشويكى اش شبيه استالين بود. تاكسى داشت و اكثر رفقاى افسر ما را در تهران جا بجا كرده بود.
در آن شب غمناك و ضع اسفناكى داشتم. در بند اصول اخلاقى خود بودم. چرا به آرزوهاى پرى جواب مثبت ندادم و او را شب در آغوش نگرفتم كه نرم و لطيف تر باشد و بيشتر مرا بپرستد. شب دوم را در اطاق مهمانى خوابيدم نه در اطا ق پرى. از كار خود و آمدن به خانه آنها متأسف بودم ولى چاره
نداشتم. از عشق پرى و از اينكه مى خواست با من ازدواج بكند با خبر بودم. عشق خود خواهى و كينه ورزى با هم اند.
صبح ساعت ده با تشكر و پوزش فراوان از انها جدا شدم. پرى با من خداحافظى نكرد. دوستى بسيار با ارزش و بزرگ ما با اين حادثه درهم ريخت از خاطرات شيرين از سفر چند روزه در دماوند قبل
از كودتاى بيست و هشت مرداد از پيك نيك هاى خانوادگى چيزى نماند و همه الوده شد. بايد اقرار كنم كه تقصير از من بود. عشق قابل خريد نيست و نمى توان با آن معامله كرد. اميدوارم كه مادر و پرى مرا بخشيده باشند. پرى بعد ها به اروپا آمد و گويا در آلمان پزشك شد و بعد هم شوهر كرد.
در خيابان اميريه در تاكسى در كنار محمود نشستم. شب ساعت هشت با اسماعيل رفيق چاپخانه در سر كوچه اى كه چاپخانه بود قرار داشتم و مى بايستى ده ساعت را به شكلى بگذرانم. به دو خانه سر زديم كسى
در آنجا نبود. خانه سوم خانه خواهر زن سروان دادخواه بود. و قتى در زدم عوض خواهر زن دادخواه دختر همسايه خود را در اسكندرى در مقابل خود يافتم. آنها اهل ميانه و سخت ضد توده اى بودند. در جواب سئوال من گفت كه مستأجر سابق از آنجا رفته است. من خيلى ناراحت به تا كسى برگشتم اين دختر كه چهار سال مرا مى شناخت بى حركت در وسط در ايستاده و مرا نگاه مى كرد. نمى دانم مرا شناخت يا نه؟ لال شده بود، كافى بود كه فريادى از خود بيرون دهد آى مردم بگيريد اين توده اى بى دين و بى وطن را همانطور كه به ما مى گفتند.
محمود خواست راه بيفتد ولى در اثر خيس بودن خيابان و باران قبلى اتوموبيل درجا زد و بقول ايرانى ها بوكسوات كرد. نمى خواست تكان بخورد. از تاكسى پياده شدم شروع كردم به هل دادن تاكسى سروانى كه از آنجا مى گذشت دلش بحال ما سوخت و در كنار من براى كمك قرار گرفت.
دو افسر يكى فرارى و ديگرى در خدمت شاهنشاه تاكسى را از گل و آب نجات دادند.
دختر همسايه همانطور مات و مبهوت در آستا نه در ايستاده و به ما نگاه مى كرد. از سروان تشكر كردم و وقتى از آنجا دور شديم نفسى براحتى كشيدم. حال كجا برويم. دوست و آشنا در آن حوالى زياد بود ولى نمى دانستم چه عكس العملى از خود نشان د هند.
محمود به خيابا ن شاهرضا آمد. يك بطرى ودكا و يك خربزه اصفهان خريد و براه ا فتا ديم. ا و
گفت چاره اى جز رفتن به خانه ما نيست هر چه باداباد.
خانه محمود در سلسبيل بود. سلسبيل پر از درجه دار ارتش و فاميل و آشنا. محمود هم كه مشهور عام بود. خانم محمود مرا و خانواده ر ا نيز مى شناخت و با هم رابطه داشتند. وقتى مرا ديد رنگ اش پريد و
شروع كرد به گريه كردن. وقتى آرام شد به تهيه كردن غذا پرداخت. او شوهرش را مى پرستيد و با
او هم مرام بود. حوادث آنروز را بفال نيك گرفتم. با محمود لبى تر كرديم. با خربزه بسيار چسبيد.
قرار شد محمود تا شب با من در خانه بماند و مرا شب به محل قرار ببرد. خانم محمود اصرار داشت كه بدنبال پدر و مادر برود من سخت مخالف بودم ولى او اعتنائى به حرف من نكرد و از خانه خارج شد.
بعد از مدت كوتاهى با پدر و مادر برگشت.
مادرم گريه مى كرد و پد رم مر تب اشگهاى خود را پاك مى كرد. با قلبى دردناك هر دو را در آغوش كشيدم. پدرم سا كت بود. چشمهاى سياه و زيبايش مثل هميشه برق مى زدند. با حسرت و تأسف بمن نگاه مى كرد مثل اينكه بگويد: پسر جان آخر من كه بتو گفتم اين كار نتيجه ندارد و به ما خيانت كردند چرا به حرفهاى پدرت گوش ندادى؟
نيم ساعتى نگذشته بود كه يك استوار ارتش به خانه محمود آمد. يك حادثه غيرقابل پيش بينى. او فاميل خانم محمود بود. شاه پرست و عضو ركن دو ستاد ارتش كه كارش جاسوسى و ضد جاسوسى بود.
خانم محمود مرا يكى از فاميل هاى محمود معرفى كرد. او خيلى كنجكاو بود و حرفهاى خانم محمود را باور نكرد. با سئوالات خود همه را ناراحت كرده بود. پدر و مادر ازاين وضع اشفته شدند. پدر به مادرم گفت:
يالا بلند شو برويم.
با ترس و ناراحتى خداحافظى كردند و رفتند.
ديدار غير مترقبه زخم ديگرى بر زخم هاى پيشين پدر و مادر بود. از ديدار در زندان بد تر بود.
خانم محمود با نيت خوب خود آرامش پدر و مادر را بهم زده بود. استوار ول كن نبود و تعجب مى كرد كه چگونه تا حال مرا نديده و نشناخته است. محمود به من اشاره كرد و گفت:
بلند شو برويم و كمى در شهر بگرديم.
باز به شاهرضا آمديم. محمود به استوار بد و بيراه مى گفت و خيلى از جريان ناراحت بود. تا ساعت هشت شب مى بايستى در شهر پرسه بزنيم.
ساعت هشت شب محمود در نزديكى كوچه اى كه چاپخانه در آنجا بود پارك كرد. منتظر من بود كه اگر پيش آمدى نشود او برود. خانه در كوچه بن بستى بود و از اين لحاظ خيلى نامناسب. مى بايستى خانه را كنترل بكنم و به بينم كه رفقا به خانه بر گشته اند يا نه؟ وقتى داخل كوچه مى شدم در طرف راست من در خيابان يك جيپ نظامى ايستاده بود و در آن سه نفر در لباس شخصى بودند. به راه خود ادامه دادم كه سوءظن نكنند. و فتى به خانه نزديك شدم ديدم كه پتوى سياه از پنجره آويزان است. خانه لو رفته بود.
تا آخر كوچه رفتم و دو مرتبه برگشتم. وقتى به سر كوچه رسيدم جيپ چراغ هاى خود را روشن كرد.
برايم حتم بود كه تحت كنترل آنها هستم. داخل مغازه بقالى شدم و كبريتى خريدم. بعد از خروج از بقالى، جيپ خيلى نزديك شده بود. بطرف خيابان نواب راه افتادم. در اين موقع اسماعيل سر رسيد و فورى محوطه را ترك كرديم. محمود در خيابان نواب در انتظارم بود به او اشاره كردم كه برود.
داستان جيپ و سرنشينان آن را بعداً براى خوانندگان خواهم گفت.

دكتر رضا قاسمى
در حاشيه محاكمه و اعدام صدام حسين- ۱۸
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
-بررسى مفاد توافق الجزيره و تفسير بند چهارم اعلاميه ۵ مارس ۱۹۷۵.
-بند چهارم توافق الجزيره حاكى از عدم رضايت طرفين به ادامه اختلافات تاريخى فيمابين وعلاقه دو جانبه به رفع اين اختلافات و قطع مخاصمات موجود براى هميشه بود.
-وقتى پادشاه فقيد از الجزيره بازگشت در فرودگاه مهرآباد اصول مورد توافق را به وزيرخارجه ابلاغ نمود و وزيرخارجه ساعتى بعد تلفنى نگارنده را از آنچه در گفتگو با پادشاه گذشته بود آگاه ساخت و وظايف آينده اداره زير سرپرستى مرا «سنگين و حساس» توصيف نمود.
-دريافت خبر توافق هاى الجزيره بهترين خاطره دوران خدمتم در وزارت خارجه بود.
-شادمانى ديگرم اين بود كه اطلاع يافتم به زودى يكى از همراهان نخست وزير براى سفر به عراق خواهم بود و پس از ۲۲ سال يكبار ديگر توفيق زيارت اعناب مقدسه را خواهم يافت.
-مقايسه كوتاهى بين اوضاع عراق در دوره سلطنتى و دوران حكومت بعثى ها.
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
مدتى اين مثنوى تأخير شد...
سفر نگارنده به پاريس براى شركت در يك سمينار تحقيقى و گرفتارى هاى ناشى از تدارك برنامه آئين نوروزى كانون ايران سبب شد كه دنباله اين نوشتار به شماره ويژه نوروزى نيمروز نرسد. با پوزش از عزيزانى كه اين سلسله مقالات را دنبال مى كنند اينك مطلب را پى مى گيريم:
در شماره ۹۲۳ به بررسى مفاد توافق الجزيره ۱۹۷۵ پرداختيم و بند اول و دوم آن را توجيه و تفسير كرديم: بند اول در مورد تحديد حدود مرزهاى زمينى بر طبق پروتكل اسلامبول مورخ ۴نوامبر ۱۹۱۳ و صورتجلسات كميسيون تحديد حدود ۱۹۱۴ بود كه توضيح داديم به خلاف پاره اى شايعات ناآگاهانه، دولت شاهنشاهى هيچ نقطه اى از خاك ايران را در قبال احقاق حق خود در مرز آبى يعنى قبولاندن خط تالوگ به عنوان مرز دو كشور در اين رودخانه مرزى قابل كشتيرانى به عراق واگذار نكرده و فقط نقاطى از خاك عراق را كه در دوران طولانى اختلافات ارضى و مرزى در اختيار داشت براساس پروتكل ۱۹۱۳ و صورتجلسات ۱۹۱۴ به عراق پس داد و عراقى ها هم نقاطى از خاك ايران را كه در تصرف داشتند به ما برگرداندند و كميسيون مشتركى كه مأمور علامت گذارى مرز زمينى بود بر اين امر صحه گذاشت.
در مورد بند دوم اعلاميه كه جانِ كلام و عمده ترين مسأله مورد توافق يعنى قبول اصل تالوگ (خط القعر) از سوى عراق به عنوان مرز آبى در شط العرب بود و موفقيت عمده اى براى ايران به شمار مى رفت نيز توضيح لازم داده شد و دليل گردن نهادن و تمكين عراق را به اين ضابطه بين المللى در مورد رودخانه هاى مرزى قابل كشتيرانى، متذكر شديم و نبرد جنگجويان كرد با حمايت مادى و معنوى ايران عليه رژيم بعثى عراق را عامل اصلى در تنگنا قرار دادن عراق و تسليم آن دولت به خواست حقه ايران برشمرديم.
درباره بند سوم كه ناظر به تعهد طرفين به حفظ امنيت مرزى به منظور پايان بخشيدن به هر نوع رخنه اخلال گرانه بود توضيح داده شد كه اين بند امتياز چشم گيرى به سود عراق بود زيرا ايران را متعهد مى كرد كه از كمك به مبارزان كرد عليه رژيم بعثى عراق دست بردارد. پاى بندى دولت شاهنشاهى به اجراى اين بند موجب شد كه بعضى از ناظران خارجى و نيز بسيارى از اكراد ايرانى و عراقى دولت شاهنشاهى را به عهدشكنى و فرصت طلبى متهم كنند، كه در اين مورد نيز توضيح داده شد كه در عالم سياست عواطف و احساسات چندان محلى ندارند و آنچه مطرح است «مصالح ملى» است و مصالح ملى ايران در آن موقع چنين حكم مى كرد كه در برابر دست يابى به حقوق حقه و قانونى خود در رودخانه مرزى شط العرب و به كرسى نشاندن خط تالوگ به عنوان مرز آبى بين دو كشور دست حمايت خود را از پشت كردهاى عراق بردارد و كنترل بر مرز زمينى در نواحى شمالى با عراق را براى جلوگيرى از نفوذ عوامل مخالف رژيم آن كشور مورد توجه و اجراى دقيق قرار دهد ولى در عين حال موجبات اسكان هزاران پناهنده كرد عراقى را در ايران تدارك نمود و بر اين پايه ملامصطفى بارزانى و پسرانش به ايران آمدند و موجبات رفاه حال آنها و دويست هزار كرد عراقى در ايران فراهم شد.
درهامش اين بند يادآور شديم كه عراقى ها هم متقابلاً عليه ايران دست به اقدامات ايذائى مى زدند و علاوه بر حمايت و تقويت مخالفان رژيم ايران و تحريك هموطنان عرب زبان ما در خوزستان و براداران بلوچ در بلوچستان به ايجاد بلوا و آشوب، از اعزام عوامل نفوذى به ايران فروگذار نمى كردند، بنابراين تعهد و تقيّد به بند سوم توافق الجزيره در عين حال مصالح امنيتى ايران را نيز متضمن بود و اينك به تفسير بند چهارم توافق الجزيره مى پردازيم:
در بند چهارم آمده است:
«طرفين توافق كرده اند كه مقررات فوق عوامل تجزيه ناپذيرى براى يك راه حل كلى بوده و در نتيجه بديهى است كه نقض مفاد هر يك از مواد فوق مغاير روح توافق الجزيره است.
طرفين با پرزيدنت هوارى بومدين در تماس دائم باقى خواهند ماند و پرزيدنت بومدين در صورت لزوم براى اجراى تصميمات متخذه كوشش برادرانه به عمل خواهد آورد.
اعليحضرت پادشاه ايران و جناب آقاى صدام حسين تصميم گرفته اند كه روابط سنتى حسن همجوارى و دوستانه خود را به ويژه در راه حذف و از بين بردن كليه عوامل منفى در مناسبات طرفين از طريق تبادل نظر مداوم درباره مسائل مورد علاقه مشترك و ايجاد همكارى متقابل برقرار سازند.
طرفين رسماً اعلام مى دارند كه منطقه بايد از هرگونه دخالت خارجى مصون بماند. به منظور تعيين نحوه كار، كميسيون مختلط ايران و عراق جهت پياده كردن و اجراى تصميمات متخذه به توافق مشترك تشكيل خواهد يافت.
وزيران امورخارجه ايران و عراق با حضور وزير امورخارجه الجزاير در تاريخ ۱۵ مارس ۱۹۷۵ در تهران اجتماع خواهند كرد و طبق تمايل دو طرف نماينده الجزاير به كليه جلسات كميسيون مختلط ايران و عراق دعوت خواهد شد. كميسيون مختلط دستور جلسه و روش اجرائى كار خود را معين خواهد كرد و در صورت لزوم به طور متناوب در بغداد و تهران تشكيل جلسه خواهد داد.
اعليحضرت شاه ايران دعوتى را كه از طرف پرزيدنت حسن البكر براى انجام ديدار رسمى از عراق از معظم له به عمل آمده با مسرت پذيرفته اند و تاريخ انجام اين ديدار با توافق مشترك تعيين خواهد شد. ضمناً جناب آقاى صدام حسين پذيرفته اند كه در تاريخى كه بعداً از سوى طرفين تعيين خواهد شد از ايران ديدار رسمى به عمل آورند.
اعليحضرت شاه ايران و آقاى صدام حسين از پرزيدنت هوارى بومدين كه با الهام از احساسات برادرانه و بى نظرانه براى برقرارى تماس مستقيم بين رهبران دو كشور اقدام كردند و بدين ترتيب به ايجاد يك عصر نوين در مناسبات ايران و عراق به منظور حفظ منافع و مصالح عالى آينده منطقه مشاركت و كمك كرده اند صميمانه سپاسگزارى كردند.
الجزيره به تاريخ ۶ مارس ۱۹۷۵».
***
بند چهارم اعلاميه توافق الجزاير از اين جهت واجد اهميت است كه سه راه حل مندرج در بندهاى اول و دوم و سوم را عناصر جدائى ناپذير يك راه حل كلى و جامع مى شناسد و تخلف از هر يك از بندهاى سه گانه مذكور را تخلف و نقض كل قرارداد تلقى مى كند. در واقع بند چهارم بر جامعيت و كليت توافق الجزيره تأكيد مى ورزد و تمامى اصول مورد توافق را يك واحد معين مى پندارد و آنها را تفكيك ناپذير مى داند. اين بند نشانه علاقه طرفين به حل يكپارچه كليه اختلافات موجود بود و قطعى و غير قابل تفكيك و دائمى شناختن اصول سه گانه مذكور در بندهاى اول تا سوم توافق نامه الجزيره به منزله نقطه پايان گذاشتن به تمامى اختلافات فيمابين از جمله مسائل مرزى و همچنين مسأله كردها و قطع كمك ايران به جنگاوران كرد بود و طرفين پذيرفتند كه هرگاه يكى از موارد سه گانه مورد توافق را نقض كنند اين تخلف به منزل نقض كليه مواد مورد توافق است و لذا رسماً خود را ملزم به رعايت ان موارد دانستند.
بررسى كلى و تدقيق در اعلاميه مشترك مؤيد آن است كه طرفين از اختلافات طولانى و تاريخى فيمابين و تشديد تدريجى اين اختلافات ناخرسند بوده و مايل بودند كه به اين كشمكش ها كه متضمن زيان طرفين و منطقه اى است براى هميشه پايان بخشند و اساس رابطه حسن همجوارى را بين خود مستقر سازند. در آن زمان دولت بعثى عراق اين واقعيت را درك كرده بود كه از لحاظ قدرت نظامى و نيز موقعيت منطقه اى و بين المللى در سطح ايران نيست و در موضع ضعيف ترى قرار دارد و از ادامه اين اختلافات طرفى نخواهد بست و ايران برپايه همين اولويت بر احقاق حق قانونى خود در شط العرب براساس ضوابط بين المللى پاى مى فشرد و جامعه بين المللى نيز از اين ادعاى به حق و قانونى ايران حمايت مى كرد و هنگامى كه دولت عراق در اين مورد به ايران تسليم شد و خط القعر را در مرزآبى شط العرب به رسميت شناخت ايران نيز اخلاقاً متعهد شد كه از پشتيبانى كردها و تجهيز آنان عليه عراق دست بردارد.

بازگشت اعليحضرت فقيد از الجزيره:
پادشاه فقيد روز ۷ مارس ۱۹۷۵ از سفر الجزاير به تهران بازگشت و نگارنده در تلويزيون مشاهده كرد كه ايشان برابر صف وزيران، جلوى روانشاد خلعت برى وزيرخارجه توقف كرده و اصول مورد توافق را كه هنوز جزئيات آن رسماً اعلام نشده بود به وزيرخارجه ابلاغ نمودند و ساعتى بعد مرحوم خلعت برى تلفنى نگارنده را كه مسئوليت اداره اول سياسى و اجراى مفاد توافق الجزيره را عهده دار بود از اصول مورد توافق آگاه نمود از جمله يادآور شد كه روز ۲۴ اسفند ۱۳۵۳ (۱۵ مارس ۱۹۷۵) نخستين جلسه مشترك وزيران خارجه ايران و عراق با حضور وزيرخارجه الجزيره در تهران تشكيل خواهد شد تا اصول مورد توافق در الجزيره را در يك پروتكل جامع بگنجانند و كميته هاى مربوطه را براى پياده كردن اصول مورد توافق تشكيل دهند و افزود كه به امر اعليحضرت نخست وزير قريباً به عراق سفر خواهد كرد و سپس صدام حسين به ايران خواهد آمد و تأكيد كرد كه شما (نگارنده) در سفر نخست وزير به عراق همراه ايشان خواهى بود. وزيرخارجه بر اين نكته تكيه كرد كه از اين تاريخ كار اداره اول سياسى سنگين تر و حساس تر خواهد شد و بايد آمادگى لازم را براى حسن اجراى مفاد توافق الجزيره و همكارى با كميته هاى منتخب داشته باشد و در تسهيل كار آنان جديت لازم را به عمل آورد.
دريافت اين خبر كه به لطف الهى و با درايت پادشاه فقيد سرانجام اختلافات ديرينه بين دو كشور همسايه و هم كيش پايان يافته است براى نگارنده بسيار مسرت بخش بود و مى توانم به جرأت بگويم كه در طول خدمت در وزارت امورخارجه بهترين و مطبوع ترين خاطره اى كه دارم دريافت خبر بهجت اثر توافق هاى ايران و عراق در الجزيره بود. خبر مسرت بخش ديگرى كه در حاشيه توضيحات وزيرخارجه فقيد دريافت كردم نويد سفر به عراق و زيارت اعتاب مقدسه بود. نگارنده در يك خانواده مذهبى پا به عرصه وجود گذاشته و با تعلقات مذهبى باليده و رشد كرده ام، بر اين پايه بود كه به سال ۱۳۳۲ خورشيدى كه در كلاس دوم دانشكده حقوق درس مى خواندم هنگام تعطيلات تابستان براى سياحت و در ضمن ديدار با مرحوم محمودخان بهادرى وزيرمختار و سركنسول ايران در استانبول (كه از اقوام سببى نزديك من بود) به استانبول رفتم و پس از دو ماه توقف و اقامت در بناى تاريخى و كهنسال سركنسولگرى شاهنشاهى در استانبول كه از يادگارهاى ارزنده مرحوم ميرزاحسين خان سپهسالار است. (۱) هنگام بازگشت به ايران داوطلبانه به جاى بازگشت از مسير آذربايجان، مسير عراق را برگزيدم و با قطارى كه از دوره عثمانى ها استانبول را با گذر از سوريه به عراق مى پيوندد به كاظمين رفتم و يك هفته در آن شهر مقدس مذهبى اقامت گزيدم و به زيارت اعتاب مقدسه در كاظمين و كربلا و نجف و سامرا موفق شدم و از طريق مرز خسروى به تهران بازگشتم. در آن موقع عراق رژيم سلطنتى داشت و بعدها كه پس از توافق الجزيره چند بار به عراق رفتم مقايسه روزگار عراق در دوره بعثى ها با دوره سلطنتى برايم حيرت انگيز بود زيرا عراق را در دوره سلطنتى كشورى با رفاه نسبى، رونق اقتصادى، نشاط و سرزندگى عمومى ديده بودم ولى در زمان حكومت بعثى ها عراق را كشورى كه گرد غم و اندوه و ترس و وحشت بر آن پاشيده اند و از رونق كسب و كار و نشاط عمومى و فراوانى نعمت در آن خبرى نبود يافتم كه سيطره حكومت پليسى و وحشت از گزمه هاى حكومتى خنده را بر لبان مردم خشك كرده بود كه در اين مورد بعداً توضيح بيشترى خواهم داد. غرض اين است كه با اين روحيه مذهبى وقتى وزيرخارجه مژده داد كه در معيت نخست وزير به زودى به عراق خواهم رفت بسيار شادمان شدم.

نخستين اجتماع وزيران در تهران:
پس از توافق الجزيره در اجراى مفاد آن در تاريخ ۲۴ اسفند ۱۳۵۳ برابر با ۱۵ مارس ۱۹۷۵ كنفرانس وزراى خارجه ايران و عراق با حضور وزيرخارجه الجزاير در تهران تشكيل شد و اصول مورد توافق را در يك پروتكل گنجاندند و به منظور اجراى مندرجات اين پروتكل قرار شد سه كميته تشكيل شود كه كار علامت گذارى مرز خاكى و تعيين حدود مرزآبى براساس خط تالوگ (خط القعر) و برقرارى كنترل دقيق در مرزها را عهده دار گردند. پيرامون اين پروتكل و نقش كميته هاى سه گانه در شماره آينده صحبت خواهيم كرد.
(ادامه دارد)
***
۱-بناى سركنسولگرى شاهنشاهى ايران در استانبول كه در زمان امپراطورى عثمانى (تا سال ۱۳۰۸ كه سفارت به آنكارا منتقل شد)، محل سفارت شاهنشاهى ايران بود يكى از بناهاى زيبا و تاريخى و از يادگارهاى ارزنده مرحوم ميرزاحسين خان سپهسالار در دوره سفارت آن مرحوم نزد باب عالى است. سپهسالار از سال ۱۲۳۷ تا ۱۲۴۷ با مقام وزيرمختارى نمايندگى ايران را نزد دولت عثمانى داشت و در سال ۱۲۴۷ سفارت ايران در دربار عثمانى به مرتبت سفارت كبرى ارتقاء يافت و مشيرالدوله به عنوان نخستين سفير كبير ايران تا سال ۱۲۵۰ در دربار عثمانى مأموريت داشت. در آن دوران بود كه اين بنا را خريد و بازسازى كرد و به دولت ايران ارمغان نمود. نكته جالب اين كه وقتى على منصور (منصورالملك) سفير ايران در تركيه شد (بين سال هاى ۱۳۳۲ تا ۱۳۳۶) به جهات خاصى اصرار داشت كه اين بنا را بفروشد و سركنسولگرى ايران را به بناى نوسازى منتقل نمايد. شايعاتى در مورد علت اصرار او براى فروش اين بنا وجود داشت كه وارد آن نمى شوم ولى اين را به طور قطع و يقين مى دانم و در پرونده هاى وزارت خارجه نيز منعكس است كه اگر مقاومت و پايمردى مرحوم محمودخان بهادرى وزيرمختار و سركنسول وطن دوست ايران در استانبول نبود اين بناى تاريخى كه در بهترين نقطه استانبول در كنار تنگه بُسفر قرار دارد امروز در اختيار ايران نبود. خدايش بيامرزد كه از صاحب منصبان شريف وزارت خارجه بود و بعدها مرحوم دكتر حسين داوودى كه از مرداد ماه ۱۳۵۰ تا آبان ۱۳۵۳ سركنسول ايران در استانبول بود به تعمير و نوسازى داخلى اين بنا پرداخت كه ياد آن مرحوم نيز گرامى و روانش شاد باد.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •