*بار ديگر حافظ «تازه»اى به بازار آمده است و اين بار صفت «تازه» معناى كامل خود را دارد. سال هاست كه حافظ شناسى يا به قول امروزى ها «حافظ پژوهى»، بازارى پر رونق پيدا كرده است. سالى نيست كه «حافظ» ديگرى بر خيل حافظ هاى موجود اضافه نشود، ولى همه آنها را كه نگاه مى كنى، جز تغيير چند كلمه و جابه جائى چند بيت، تفاوت چندانى با هم ندارند. اين تغييرات و جابه جائى ها نيز تنها به كار همان پژوهندگان و كارشناسان ادبى مى آيد وگرنه عامه مردم، حافظ را همانى مى شناسند كه از اول و از همان نخستين ديوانى كه به دستشان رسيده، مى شناخته اند و كارى به كار تحشيه ها و تفسيرها و بحث و جدل هاى دانشگاهى ندارند. فال شان را مى گيرند و از قيل و قال «حافظ پژوهى» بركنارند.
-و اما حافظ تازه، واقعاً تازه است و با هيچ يك از حافظ هاى ديگر قابل مقايسه نيست. مى شود گفت لحظه پردازى هائى از غزليات حافظ است، ثبت لحظه ها، «آن»هاى درخشنده اى كه در بيت ها- و مصرع ها- جا خوش كرده است و غالباً در تمامت غزل، جلوه خود را از دست مى دهد و از ياد مى رود. ثبت كننده اين لحظه ها، «عباس كيارستمى» است كه كار اصلى اش نيز در واقع جز اين نيست. از لحظه هاى گذرا عكس مى گيرد، فيلم برمى دارد و از پيوند و گسست آنها، به آفرينش سينمائى مى رسد. كيارستمى خود مى گويد كارى كه او كرده است نه تعبير و تفسير است، نه پژوهش و نه دستكارى، «تمركز»ى است روى مصرع يا بيتى از حافظ و بعد مى افزايد كه در سينما هم همين كار را مى كند. هنگام تماشاى فيلم، به لحظه درخشانى كه مى رسد، سالن سينما را ترك مى كند تا بتواند آن لحظه را با خود نگاه دارد و با آن زندگى كند: «گاه يك پلان از فيلم ما را بس!» حالا كيارستمى، حافظ را در ۶۴۷ پلان براى ما خلاصه كرده است!
تازه جوئى هاى «كيارستمى» تنها به گزينش لحظه هاى ناب شعرى در غزليات حافظ محدود نمى شود. چيزهاى ديگرى هم هست كه نشان از احساس و انديشه او دارد. مصرع ها را به صورت تازه اى تقطيع مى كند، براى آن كه درست خوانده شود، يا آنگونه كه او مى خواهد خوانده شود. مى گويد كه خواننده نبايد اسير وزن شعر بشود. چون اگر چنين شود، وزن، او را با خود مى برد و لحظه هاى مورد نظر را در سايه قرار مى دهد. خواننده براى آن كه لحظه ها را درك كند، بايد از جاذبه وزن و قافيه رها شده باشد. تقطيع تازه به اين رهائى يارى مى رساند. مصرع ها در دو و گاه سه سطر، حتى چهار سطر، در زير هم مى آيد و شبه «هايكو»هائى پديد مى آيد كه گاه محتوائى جذاب تر و شاعرانه تر از «هايكو» دارد:
*-ظلمات است/ بترس از/ خطر گمراهى.
*-آينه دانى كه/ تاب آه ندارد.
*-بهاى/ نيم كرشمه/ هزار جان/ طلبند.
-كيارستمى مى گويد با همه اين تمهيدات پيشگيرانه بازديده است كه بيشتر مردم كتاب او را كه باز مى كنند، سعى مى كنند آن را بنا به عادت «پشت سرهم و به زور با آهنگ» بخوانند. «مردم هنوز شعر بى آهنگ» را شعر نمى دانند»!
-نوجوئى ديگرى كه در نگاه كيارستمى به غزليات حافظ جلوه دارد، ترتيب تقدم و تأخر آنهاست. مجموعه غزل هائى كه از آنها «مصرع چينى» شده در هجده فصل، با عناوينى چون: عشق و شباب/ تمناى وصال/ اسرار عشق و مستى/ مقام رضا.... تنظيم گرديد و توالى شعرها، با خط سير زندگى و انديشه حافظ از جوانى تا پيرى همخوانى دارد. مجموعه با «منم/ كه شهره شهرم/ به عشق ورزيدن» آغاز مى شود كه سرمستى جوانى را نشانه مى زند و با مصرعى پايان مى گيرد كه بويِ مرگ مى دهد: «به روز واقعه/ تابوت ما/ ز سرو كنيد...»
*
غلبه بر عادت
*بديهى مى نمايد اگر «بدعت گزارى»، كيارستمى ميان استادان سنتى بازتاب مثبتى به دست نياورد. اينان، هميشه پرداختن به حافظ و سعدى و مولوى را در حيطه اختيار و اقتدار خود به شمار مى آورند. حتى اديبان جوان تر را كه كمابيش به شيوه خود آنان عمل مى كنند. به سختى مى پذيرند، چه برسد به سينماگر نوآورى كه بخواهد «حافظ مينى ماليستى» جلوى آنها بگذارد! كيارستمى در اينجا نيز زيركى به خرج داده و به جاى آن كه خود مقدمه اى بر «روايت» خود بگذارد، ويراستارى و مقدمه نويسى را بر عهده يكى از همان حافظ پژوهان سنتى نهاده است كه «بهاءالدين خرمشاهى» باشد. اين سپر سنگين، بلاگردان او خواهد شد و سر و صداها را خواهد خوابانيد! خرمشاهى نيز سخت حواسش جمع بوده كه زياد در ستايش ولخرجى نكند. مقدمه در واقع نامه كوتاهى است خطاب به كيارستمى كه او را دوست هنرمند خود مى نامد. از مقدمه برمى آيد كه «پيش خوانى و ويراستارى» مجموعه به خرمشاهى واگذار شده كه «اول، هنوز نديده و نخوانده به اين كار بى اعتقاد بوده و نمى دانسته كه برجسته سازى و قاب گيرى شعر حافظ، مصرع به مصرع، چه پَرِ پروازى به آن مى دهد؟» ولى وقتى ديده و خوانده شده، پذيرفتنى جلوه كرده است. خرمشاهى مى نويسد:
-«بنده حافظ پژوه، دست كم دويست بار حافظ را خوانده ام ولى اين بار، اين جداسازى و فاصله گذارى و قاب گيرى و برجسته سازى شما به نحوى بود كه بر عادت پنجاه ساله من و انسم.... با شعر حافظ غلبه كرد....»
بعد به حرفه اصلى كيارستمى اشاره مى كند كه تصويرپردازى و نورپردازى باشد: «زاويه ديد خيلى مهم است». اگر از يك درخت از سه چشم انداز عكس بگيريم، حاصل كار سه چيز مختلف خواهد بود «و يا اگر يك عكس تكثير شده را به پنج شكل متفاوت قاب بگيريم، پنج تصوير متفاوت را القاء مى كند»!
بيان اين بديهيات براى احتراز از همان ولخرجى است! با اين همه گريزى نيست كه درباره خود اين بدعت و نوآورى حرفى زده شود: «حسن كار شما اين است كه به قيمت برجسته سازى ابيات كمتر مشهور، كمتر از اشعار خيلى معروف و ضرب المثل شده حافظ استفاده كرده ايد. حاصل كار شما يك تنوع هنرى مهم در كار و بار شعر و حافظ پژوهى است... از بس كه كار جذاب بود، كل كار را در يك نشست خواندم و ويراستم و پيشنهادهاى اصلاحى برايتان در حاشيه بعضى صفحات نوشتم... دست مريزاد!...»
-كيارستمى ولى كار خود را حافظ پژوهى نمى داند. مى گويد قلمرو پهناورى است كه پرداختن به آن كار او نيست او فقط نگاه خود را و لذتى را كه از حافظ مى گيرد، توضيح مى دهد. شب كه به خانه مى آيد و چند ساعتى بى كار است، كتابى، قصه اى، شعرى مى خواند. آنها را «هاى لايت» مى كند. زيرش خط مى كشد.
«اين يك لذت شخصى است». حالا با بيان نگاه و روايت خود خواسته ديگران را نيز در اين لذت برى سهيم كند و اين تنها گناهى است كه مرتكب شده است! براى هر كس كه در اين لذت سهيم شود، خوشحال است و به هر آن كس هم كه نخواهد يا نتواند چنين شود، توصيه مى كند كه روايت او را از حافظ به كنارى بگذارد و به سراغ حافظ اصلى كه روايت هاى مختلفى هم دارد، برود! در واقع او جاى كسى را تنگ نمى كند كه تنگ نظران را به صدا درآورد. كنار همه روايت ها، روايت خود را، روايت هايكوئى خود را مى گذارد. به گفته كيارستمى «هايكو شاعرانه ترين شعر جهان است. آن قدر كه بايد به تو نمى دهد، تا تو را تشنه نگاه دارد. تشنه به معنائى كه هيچ معنائى نيست... به جاى آن كه شعر را به عالم تو بياورد، تو را به عالم خود دعوت مى كند كه هيچستان است...»!
كيارستمى مى افزايد «ما در عصر» فست فود زندگى مى كنيم. اين كتاب هم نوعى ساندويچ است در عصر ما!»
مصرع هاى كامل
*اينك وقت آن رسيده است كه در حافظ به روايت كيارستمى تورقى بكنيم و از مصرع هاى هايكو واره آن لذتى برگيريم. كيارستمى عمدتاً مصرع هاى اول غزل ها را برچيده است. زيرا گفته اند كه مصرع اول هديه خداوندى است. جرقه اى است كه در ذهن شاعر مى زند و او را برمى انگيزاند كه مصرع هاى ديگر را بسازد. در غزل به طور كلى بيت ها الزاماً از نظر محتوائى در ارتباط با يكديگر نيستند و هر بيت مى تواند حرفى جدا براى خود داشته باشد. ولى مصرع دوم هر بيت معمولاً معناى مصرع اول را روشن يا كامل مى كند. كيارستمى غالباً به سراغ مصرع هاى اولى رفته است كه از نظر معنائى كامل است و نياز به مصرع دوم ندارد و يا بدون يارى مصرع دوم حس يا معنائى ديگر را القاء مى كند. وقتى حافظ مى گويد: «در دم نهفته به، زطبيبان مدعى» حرف ديگرى زده است تا وقتى كه مصرع دوم را به دنبال آن مى آورد:
«باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند». در مصرع اول، نوميدى، مطلق است و در مصرع دوم اين اطلاق از ميان مى رود و نيازى هم به آن نيست و چون در همان مصرع اول، مبتدا و خبر معنا را كامل مى كند. اگر چه ممكن است آن معنائى نباشد كه مورد نظر حافظ بوده است.
-در روايت كيارستمى، برخى از مصرع هاى برگزيده شده محتوائى وصفى دارد و معنائى را نمى رساند. مى شد از آنها چشم پوشى كرد و از حجم كتاب كاست! مثلاً: «روشنى طلعت تو/ ماه ندارد- در دلبرى/ به غايت خوبى/ رسيده اى- به هر سو/ بلبل عاشق/ در افغان- مزرع سبز فلك/ ديدم و/ داس مه نو- بر طرفِ/ گلشنم/ گذر افتاد/ وقت صبح- لب سرچشمه اى و/ طرف جوئى!...»
-در برابر، شمار مصرع هاى پر معنا و قابل تفسير و تأويل غلبه دارد و حقاً همان لحظه هاى نابى است كه به هنگام خواندن يا شنيدن تمامى غزل در هجوم مصرع هاى ديگر و زير دست و پاى وزن و قافيه گم مى شود و از ذهن مى گريزد؛ نمونه ها بسيار است:
-«عشق تو/ نهال حيرت آمد!-
-جمالِ/ صورت و معنى/ زأمن صحت تست.
-دست از طلب/ ندارم/ تا كام من/ برآيد.
-چنان نماند و/ چنين نيز هم/ نخواهد ماند.
-بتى دارم/ كه گيرد گل/ زسنبل/ سايبان دارد.
-قدر مجموعه گل/ مرغ سحر داند و/ بس!
-شبان تيره/ مرادم/ فناى خويشتن است.
-به روز حادثه/ غم/ با شراب بايد گفت!
-غم دنياى دنى/ چند خورى/ باده بخور
-جهانِ/ فانى و باقى/ فدايِ/ شاهد و ساقى!
-برآى!/ اى آفتاب/ صبح اميد.
-هر شبنمى/ در اين ره/ صد بحر/ آتشين است.
-بحرى است/ بحر عشق/ كه هيچش/ كرانه نيست.
-لاف عشق و/ گله از يار/ زهى لاف خلاف!
-زفكر تفرقه/ بازآى/ تاشوى مجموع!
-عروج/ بر فلك سرورى/ به دشوارى است.
-جاى آن است/ كه خون موج زند/ در دل لعل.
-كِى/ شعرتر انگيزد/ خاطر/ كه حزين باشد؟
-چنين قفس/ نه سزاى/ چومن/ خوش الحانى است!
-دمى/ با غم به سر بردن/ جهان يكسر نمى ارزد.
-فتنه مى بارد/ از اين/ سقفِ مُقَرنَس/ برخيز!
در گزيده هاى كيارستمى از حافظ چند مصراعى را نيز مى توان يافت كه نگاه خيامى دارد. نگاهى كه به گفته او، بر ادبيات ما چيرگى دارد. در خوشبين ترين شاعران نيز ديده مى شود. با اين مصرع ها، روايت تازه حافظ رو به پايان مى رود:
-«آخر الامر/ گل/ كوزه گران/ خواهى شد!
-عاقبت/ منزل ما/ وادى خاموشان است.»
كيارستمى، جمله اى از «آرتور رمبو» شاعر نوآور قرن نوزدهمى فرانسه را بر پيشانى روايت خود از حافظ آورده است: «بايد مطلقاً مدرن بود». خواسته بگويد كه سعى كرده چنين باشد. به قول خرمشاهى «زاويه ديد» مهم است. زاويه ديد كيارستمى در برابر ادبيات نيز تازگى دارد و بر غناى تفسيرهاى ادبياتى مى افزايد. حتى اگر عيب و ايرادهائى هم داشته باشد.
-كيارستمى از كار خود راضى است. نشانه رضايت هم همين بس كه بلافاصله پس از حافظ رفته است به سراغ سعدى. در انتظار مى مانيم تا ببينيم «ساندويچ سعدى» او چه مزه اى دارد!*
***
... و يك نامه
*«نقد و بررسى كتاب تهران»، در اين روزگارى كه همه كتاب ها در پشت ديوار سانسور مانده است، همچنان سرپا ايستاده و شماره نوروز خود را نيز انتشار داده است. نگاهى گذرا به كتاب هائى كه در اين زمانه عُسرت مورد بررسى قرار گرفته، نشان مى دهد كه چگونه كتاب هائى با چه محتوياتى اجازه نشر مى گيرد: مذهبى، اسطوره اى، عرفانى و.... كمتر نشانى از نقد و ارزيابى مسائل سياسى، اجتماعى و فرهنگى روز در ميان آنها مى توان يافت. انتشار يافته ها نيز غالباً بوى نا مى دهد.
با اين همه انتشار فصلنامه «نقد و بررسى كتاب» در تهران كه همت همكار ديرين ما «هرمز همايون پور» را، پشتوانه دارد، بسيار مغتنم است. دست كم به ما مى گويد كه چه كتاب هائى در ايران امروز چاپ نمى شود و آن چه كه چاپ مى شود در چه مقولاتى است و با چه كيفيتى!
-از قضا در آخرين شماره «نقد و بررسى» دو سه مطلب آمده است كه با محتواى اصلى بازتاب اين هفته ما تجانس دارد. از جمله نامه اى است از داريوش آشورى و درباره كتاب او با عنوان «عرفان و رندى در شعر حافظ»- و واكنش هاى مثبت و منفى كه در ميان عرفان شناسان و حافظ پژوهان پديد آورده است. آشورى گمان مى كند كه «كنجكاوى برانگيزترين و نيز جنجال برانگيزترين» كتاب را او انتشار داده است. به همين جهت هم هست كه از «جبهه هاى گوناگون به آن تاخته اند و كمتر در فهم آن كوشيده اند. دليل آن هم رهيافت تازه او به مسئله «معماى حافظ» است...» آشورى مى افزايد چون او «رابطه ميان متنى ديوان حافظ و تأويل هاى صوفيانه قرآن» را پيگيرى كرده و با نگرشى هرمنوتيكى به كانون فرهنگ و جهان بينى صوفيانه رندانه او راه يافته، برايش شگفتى آور نيست كه كتابش با واكنش هاى شديد مدعيان سخن شناسى و حافظ شناسى از همه سو- و گاه با پرخاش هاى خشم آگين- روبرو شده است! گذشته از ناقدان پرخاشگر كسانى هم هستند كه نقدهائى مى نويسند «با ادبانه، اما در راستاى فهم سنتى اديبانه يا صوفيانه». علاوه بر آن نقدهائى هم هست «از طيف هاى گوناگون فهم و تفسير روشنفكرانه.
از گرايش هاى ايران باستانى- كه به دنبال يك حافظ «مِهرى» يا زرتشتى.... مى گردند تا طيف روشنفكرى چپ، با زمينه فهم ماركسيستى- لنينيستى از تاريخ و ادبيات... و با فهم پديده هاى فرهنگى، در ذات خود، كارى ندارند، به گفته آشورى، «جهان آكادميك غربى ولى از كتاب او استقبال بيشترى به عمل آورده و اين همان چيزى بوده كه او انتظارش را داشته است. از جمله پروفسور «لئونارد لوئيسن»، استاد ادبيات متصوف، سه سال پيش در لندن، از رهيافت تازه او به شعر حافظ با ستايش سخن گفته است.
لوئيسن بعداً، آشورى را به پروفسور «گرهارد بورينگ»، استاد معروف دانشگاه «ييل» در آمريكا معرفى كرده و او نيز پس از دريافت كتاب آشورى، نقطه نظرهاى او را ستوده است. «بورينگ» كه داريوش آشورى او را يكى از برجسته ترين دانشوران تصوف شناس كنونى، به ويژه در زمينه هرمنوتيك صوفيانه به شمار مى آورد، در نامه اى نوشته است كه مطالعه و سبك مُدرنگرانه نويسنده را مى ستايد.
بديهى است كه اين ستايش ها از سوى «اتوريته»هاى جهانى، براى آشورى سخت فرح افزاست. از همين رو و از اين روى نيز كه پاسخى به واكنش ناقدان خودى داده باشد، متن ستايشنامه «بورينگ» را نيز پيوست نامه خود انتشار داده و در پايان يادآورى كرده است كه اين كتاب، يعنى- «عرفان و رندى در شعر حافظ»- «نه تنها از جهت پژوهشى و نظرى، بلكه از جهت كوشش براى خروج از درماندگى جهان سومى مان در عالم انديشه براى من معناى خاص دارد.»**
*حافظ به روايت عباس كيارستمى، فرزان روز، تهران ۱۳۸۵.
-و با بهره گيرى از گفتگوى پرويز جاهد با كيارستمى براى راديو زمانه.
**نقد و بررسى كتاب تهران، شماره ،۱۸ تهران، اسفند ۱۳۸۵.