هر نيك و بدى كه در نهاد بشر است
شادى و غمى كه در قضا و قدر است
با چرخ مكن حواله، كاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است
خيام
به نوروز مى رسيم و امام محمد غزالى، فقيه برجسته ى علم كلام اسلامى و تنها كسى كه لقب «حجت الاسلام» داشته است، همان ايرانى عرب شده است كه نوروز را عيد محبوس! خوانده است و حرامش دانسته است....
نقل است كه او روزى نزد خيام مى آيد و از خيام مى خواهد برايش شرح دهد چگونه جاى اين همه ستاره ها را در آسمان مى شناسد و رصد مى كند و اندازه مى گيرد.
خيام طبيعى است كه مى بايست مقدماتى براى فهماندن اصل مطلب به اين فقيه متعصب قشرى كه ضد فلسفه و ضد دانش بود، شرح دهد... پس از ساعتى كه سعى داشت با زبانى ساده، مسائل پيچيده ى رياضى را به شيخ تفهيم كند، صداى اذان نماز ظهر از گلدسته ى مسجد برخاست كه شيخ، از خدا خواسته، حرف خيام را قطع كرد و گفت: برخيز به نماز برويم.
و در واقع مى گريزد و به مسجد مى رود و خيام هم به دنبال تحقيقات خود به رصدخانه مى رود... آدم هاى ساده، از اين صحنه به حيرت مى افتند كه نمى فهمند، غزالى غرق در انجماد دينى و مهملات آن، حتى يك جمله از حرف هاى خيام را نتوانست بفهمد و نماز را بهانه كرد و برخاست...
او، ستاره شناسى را با نقل حديث و تفسير حديث برابر مى دانست و نمى فهميد كه اين كارها، كار نقل حديث و نوحه و زارى و مرثيه نيست، انديشه ى والاى خيامى است كه:
ما لعبتكانيم و فلك لعبت باز
از روى حقيقتى نه از روى مجاز
بازيچه همى كنيم بر نطع وجود
افتيم به صندوق عدم يك يك باز
شرنگ