Nimrooz
Vol. 18, No. 925, April 4, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۲۵ - سه شنبه ۱۵ فروردين ۱۳۸۵
زنده كن دشت و ده و كوه و بيابانك ما...
003900.jpg
پيرايه يغمائى
نخستين برنامه «بشنو اين نى» را در سال خجسته ۱۳۸۶ با بهارانه تر و تازه و شنگ «اسماعيل وفا يغمايى» آغاز مى كنيم كه ضرب آهنگى رقصان و طنينى جادوانه دارد و خواننده را سرشار از شيطنت هاى بهارى مى كند.
اين شعر دو پاره دارد و هر بخش با قافيه و رديفى ديگر- كه در شعرهاى ديگران كمتر به كار گرفته شده- زيبايى خود را آشكار مى دارد.
آنچه بر فضاى شنگ شعر مسلط است، ابراز وجود «كاف تصغير» است كه نه تنها در قافيه ها از قبيل: (پائيز ترك، دل انگيز ترك، ريزترك، مهمانك، ريحانك، خوانك و... )، خوش نشسته، بلكه بيرون از قافيه و رديف هم از قبيل: «گلك، بلبلك، سنبلك، شوخك و...» طنينى شيرين دارد و از اين راه تفاوت خود را با بهارانه هاى ديگر نشان مى دهد.
گفتگوى آشتى پذير شاعر با بهار هم كه: «نكند آى... بهارك كه تو هم در فكرى...» يا: «قدمى رنجه نما، آى... بهارك به درآ...» بر لطف شعر مى افزايد.
اينك با نام جاودانگى و خجسته بادى شادمانه براى شما عزيزان، اين بهارانه زيبا را با هم زمزمه مى كنيم.
نوروز و روز وروزگارتان اهورايى باد!

بهارك!
اسماعيل وفا يغمايى
وه كه شوق تو كند شور مرا تيزترك
اى بهارك كه زپارينه دل انگيز ترك
مى رسى با گلك و بلبلك و سنبلكت
شوخك و شنگك و سرمست و دلاويزترك
غافل از آنكه مرا در گذر باد خزان
گشته رخساره زهجران تو پائيز ترك
اى بهارك به درآ، وقت درنگيدن نيست
چست و چالاك ترك، تندترك، تيزترك
بگذر در نفس باد صبا رقص كنان
گو به طبال طبيعت كه زند ريزترك
بر سر شاخ سپيدار كهن بر سر طبل
تا شوند اهل چمن جمله سحر خيز ترك
چو گشودند زهم ديده از آن باده سبز
جامشان پر كن و زاندازه تو لبريز ترك
كه خمارند و گذشته ست برآنان به خزان
كسى از تيره چنگيزى و چنگيز ترك
آنكه دارد به رگان خون زمستان و سبق
برده از آنكه بود از همه خونريز ترك
*******
اى بهارك بگذر سوى گلستانك ما
بفكن غلغله اى در دل بستانك ما
اى مسيحاى طبيعت ز شميم نفست
زنده كن دشت و ده و كوه و بيابانك ما
چه شود گر زقدوم تو شود نافه گشا
بعد عمرى گلك و پيچك و ريحانك ما
چه شود گر كه برآيد ز سر شاخه بيد
نغمه كوكووك و ناله دستانك ما
قدمى رنجه نما، آى... بهارك به درآ
زسرايت به در خانه ويرانك ما
كه اگر چند فقيريم ولى يافت شود
سبزى و نان و پنيرى به سر خوانك ما
نكند آى... بهارك كه تو هم در فكرى،
كه نمك گير شوى هم ز نمكدانك ما
نه، بهارا به خدا جمله نمك گير توايم
خانه از توست اگر چند تو مهمانك ما
در و دل باز به روى تو بيا، در بگشا
كه شود جان تو آميخته با جانك ما



خاقانى مى گويد:
كار كرد جهان دون عجب است
همه سوگ است و نام او طرب است
آن كه نادان، ستور او به تك است
وان كه دانا، كُميت او عقب است
گر فروتر نشست «خاقانى»
چه كند روزگار بى ادب است
قل هو الله نيز در قرآن
زير تبت يدا ابى لهب است!





نيما و راز جاودانگى او...
شاعر مورخ نيست و كسى هم از شاعر انتظار ندارد كه حوادث اجتماعى زمانش را در شعرش واگويه كند،، اما انتظار دارد كه هر كلمه اى در شعرش يك حادثه بشود و شعرش صداى شكستن حادثه هاى تاريخى، اجتماعى، مذهبى، اسطوره اى و... و... باشد و نيز همچون مادرى كه دست فرزند نو پايش را مى گيرد و به او «رفتن» مى آموزد، خواننده را به مركز حادثه ها ببرد، و به او «انديشيدن» بياموزد.
«شعر اتفاقى داست كه در زبان مى افتد» (۱) و زبان مجموعه اى از كلمه هاست، اين مجموعه مى تواند زبان را به ساحت شعر نزديك كند يا از آن فرارى دهد. پر واضح است كه هر كلمه اى شخصيت مستقل خود را دارد. «كتاب» يا «ميز» ، «آسمان» يا «زمين» هميشه كتاب و ميز و آسمان و زمين هستند. اما شاعر راستين كه راز كلمات را مى شناسد و همواره ميان «عينيت» و «ذهنيت» خود در گردش است؛ مى تواند همين كلمات را همراه با كلمات ديگر به گونه اى به رشته بكشد و خيالش را آنقدر نازكانه از لابلاى اين رشته عبور دهد كه همين واژگان ساده و معمولى نقش عوض كنندو با جان تازه ترى در شعر بنشينند. پس آنگاه است كه نوآورى را دست مايه شعر خود كرده است.
نخستين شاعرى كه قد يارش را به سرو مانند كرده، كار تازه اى انجام داده، اما آنها كه بعد از او اين كار را كرده اند، مرتكب گناه تقليد شده اند. تقليد ممكن است در شعر خوش بنشيند اما بى شك چون تكرارى است از آنچه كه گفته شده و چون فاقد نو آورى است تأثيرى را كه بايد در ذهن خواننده بگذارد، نمى گذارد
تازه گويى و نو پردازى هم كارى به شعر كهنه و شعر نو ندارد، شعر نيمايى و شعر سپيد و شعر آزاد و قصيده و غزل هم نمى شناسد، نو آورى مى تواند در همه گونه شعر اتفاق بيافتد. اگر بيافتد شعر، شعر نو است بى آنكه قالبى شكسته شده باشد و مصراعى كوتاه و بلند شده باشد و اگر نيافتد شعر اگر از نو هم نوتر باشد باز هم كهنه است، چون بى گمان تكرار مكررات است و تازه جويى با آن نسبتى ندارد.
علت اينكه هنوز بعد از قرن ها شعر حافظ و مولانا قابل درنگ است و زبان حال ماست، همانا درون مايه تازه شعر است كه سرشار از نمادها و اشاره هائى است كه بسيارى از شاعران امروز آنها را حتا بو هم نكشيده اند.
بى گمان رنج نيما هم براى هموار كردن راه شعر اين نبوده كه فقط قالب شكسته شود بلكه پا فشارى هوشيارانه او، در زمانى كه جاى «شعر» و «شعار» بى انصافانه عوض شده بود، عرضه كردن چشم اندازى نمادين و برخوردى ديگر گونه با كلمات بود، همچنان كه شعر هاى خود او بر اين مطلب گواهى مى دهند.
براى نمونه سرآغاز شعر «هنگام كه گريه مى دهد ساز» ، وى را در نظر مى گيريم:
هنگام كه گريه مى دهد ساز،
اين دود سرشت ابر بر پشت
... ... ... ... ... ... ... ... .
... ... ... ... ... ... ... ... .
تعداد كلمات اين دو بند با داشتن دو صفت مركب «دود سرشت» و «ابر بر پشت» و فعل مركب «گريه ساز دادن» فقط يازده تاست، اما در همين يازده كلمه كه هيچكدام هم با ذهن ما بيگانه نيستند، سه نوآورى عظيم اتفاق افتاده است:
نيما بر اساس گفته «مالارمه» كه عقيده دارد «بردن نام يك شئى سه چهارم لذت يك شعر را از بين مى برد» (۲) ؛ گو اينكه آسمان را تصوير مى زند، اما عملا ً از به كار بردن واژه «آسمان» پرهيز دارد بلكه او از مجموعه صفاتى كه در ذهن براى «آسمان» تدارك ديده (دود سرشتِ ابر بر پشت)، استفاده مى كند و شايد يكى از هنر نمايى هايش همين باشد كه به خواننده فرصت درنگ كردن مى دهد.
نكته دوم صفت «ابر بر پشت» براى آسمان است، زيرا همواره رسم بر اين است كه «چهره» ى آسمان يا «روى» آسمان را ابرى ديده اند، نه «پشت» آن را. اينك با توجه به صفت «ابر بر پشت» مى توان از خود پرسيد كه: ]آيا نيما هنگام دست يافتن به اين تصوير در چه نقطه اى از بلنداى خيال خود ايستاده بوده است، كه آنچه را كه مردم معمولى «روى» ديده اند، او «پشت» ديده است؟ فراتر از آسمان؟[
نكته سوم فعل مركب «گريه مى دهد ساز» است. آشكارست كه اگر اين فعل سر كردن (= گريه سر كردن) و يا سر دادن (= گريه سر دادن) بود، خواننده را به تأمل وانمى داشت. فعل گريه ساز دادن بيانى معمولى نيست و جز در زبان شعر و آن هم نه هر شاعرى به كار برده نمى شود. اينگونه فعل هاى زيبا و نامأنوس را فقط مى توان در اشعار نظامى پيدا كرد (۳)
به هر نكته كه خسرو ساز مى داد (نكته ساز دادن) / جوابش هم به نكته باز مى داد
يا در اشعار دشوار پسند صائب:
هيچ ساز از دلنوازى نيست سير آهنگ تر/ چنگ درا بگذار و قانون محبت ساز ده (محبت ساز دادن)
و بدين سان است كه كسى مى ماند...

پانوشت ها
۱- دكتر محمد رضا شفيعى كدكنى، موسيقى شعر، ص ۳
۲- رضا براهنى، طلا در مس، ج ،۲ ص ۶۶۷
۳- بنا به گفته شاعر گرانمايه نعمت آزرم: يكى از شانس هاى بزرگ نيما آشنايى او از نوجوانى با نظامى، نوپرداز ترين شاعر كلاسيك ايران بود. تأثير نظامى بر نيما بى ترديد او را به سوى انديشه هاى نو جذب كرد و به او راه نو انديشيدن آموخت. خواندن داستان هاى نظامى هم بى گمان در نو باوگى انتخاب ذهن خود نيما بوده، نه از ناگزيرى هاى درس و مدرسه. چرا كه اشعار نظامى بر خلاف سعدى جايگاهى براى خود در دروس مدرسه نداشت. نيما و پژمان بختيارى- به گفته خود نيما- هم كلاس بوده اند، علت اينكه يكى صرف نظر از جوهره نيمايى اش، نيما مى شود و يكى در همان شعر قديم و مضامين تكرارى باقى مى ماند، راه مطالعه اى است كه نيما از دوران كودكى برگزيده و همان است كه روى جهان بينى وشخصيت هنرمند تأثير عمده مى گذارد


ترديد
دكتر شفيعى كدكنى

گفتم: «بهار آمده» گفتى:
«- اما درخت ها را
انديشه بلند شكفتن نيست.
گويا درخت ها
باور نمى كنند كه اين ابر،
اين نسيم
پيغام ِ آن حقيقت سبز است...»
«- آرى بهار جامه سبزى نيست
تا هركسى،
هر لحظه اى كه خواست
به دوشش بيافكند.»


سين يكمم «سنبل گيسوى پريشان» و...
بحر طويل كه پيش از اين در موردش به تفصيل گفته شده، و اكنون به اشاره اى كوتاه، يكى از قالب هاى شعر سنتى فارسى است كه بيشتر براى بيان مطالب طنز آميز، هزل و گاه مرثيه، تعزيه نامه و يا مناظره هاى مجالس سخنورى به كار مى رود. در اين نوع شعر بر خلاف ساير قالب هاى شعر سنتى فارسى تساوى مصراع ها وجود ندارد، به اين ترتيب كه بحر طويل از يك يا چند قسمت كه اصطلاحا ً بند ناميده مى شود، تشكيل مى شود.
در هيچيك از ديوان هاى شاعران تا قبل از دوره صفويه اثرى از بحر طويل يافت نمى شود و در كتاب هاى مربوط به عروض و قواعد شعر سنتى نيز اشاره اى به اين قالب شعرى نشده.
از دوره صفويه به بعد است كه در تذكره هاى مختلف گاه اشاره هائى به بحر طويل هائى كه بعضى از شاعران سروده اند، شده است و در ديوان هاى بعضى از شاعران به بحر طويل هائى با مضامين مذهبى يا طنز آميز بر مى خوريم قديمى ترين نمونه بحر طويل، نامه اى است به ظاهر منثور كه در كتاب تاريخ طبرستان و رويان و مازندران (۸۸۱ ق) تأليف سيد ظهيرالدين مرعشى ضبط شده كه از نظر شكل و وزن، بحر طويل محسوب مى شود.
اينك هر چند كه چند روزى از موسم نوروز و چيدن سفره هفت سين گذشته، اما مى توان بحر طويل زير را ازكيوان افشار- شاعر معاصر- خواند و لذت برد. در اين بحر طويل شاعر با التماس هاى عاشقانه از همسرش كه خانه را ترك كرده، مى خواهد كه باز گردد و سفره هفت سين را بر پا كند:
سر من، سرور من، همسر من، شاخه نيلوفر من، دلبر سيمين بر من، اى مه زيباى دل افروز شده موسم نوروز و بيا از سر الفت بنما شام مرا روز و به دل عاشقى آموز و به كاشانه ما هديه كن آن مهر و وفا را...
زن من، اى زن زيباى دل آرام، تو اى رونق ايام، بيا بار دگر رام تر از رام وز نو گير همان سفره رنگين و بنه سين به سر سين و به جز آن بگذار اى شرف ديده و جان از سر ِ آيين... يكى جلد ز قرآن و يكى نان و كمى پسته خندان و دو تا ماهى الوان و يكى سرخ و يكى زرد و يكى ظرف پر از سير و يكى سركه و آن سين دگر سبزه و آن شاخ گل تازه و آن سبزى و آن مرزه و آن هم كه يكى سنبل خوشبوى خوش آوازه و آن هم سمنو در دوقدح هر دو هم اندازه و آيينه و شيرينى و شير و شكر و شمع شب افروز براى شب نوروز كه آرى به شگون صلح و صفا را...
مه من گر كه شود عيد و نيايى بر ِ ما و نكنى قسمت ما بهر خدا لطف و صفا و كرم و مهر و وفا و شكنى اين دل ما و نشوى بار دگر رونق اين محفل ما؛ ... زود ببينى كه مرا سين بنهم بر سر سين و بنشينم به يقين بر سر اين سفره دل آزار و غمين، تا كه بيايى و گشايى ز رخم چين جبين با سر انگشت مدارا...
مه من!، من بنهم هفت ز سين هاى تو اى ماهرخ شوخ لقا بر سر ِ اين سفره دل تا كه بدانى ز غمت هستى ما را...
سين يكمم «سنبل گيسوى پريشان» كه شده دامگه جان، دگر «ساعد خوش منظر عريان» و دگر «سايه مژگان» و چه مژگان كه افتاده بر آن گونه خوش فام و دگر «سرو برازنده اندام تو» اى حور گل اندام و دگر «سرخى آن جام لب سرخ» كه چون آتش زردشت شده بر من ناكام و دگر آن «سمنو» اى سمن و ياسمن سلسله مو، اى بت بى مهر و دگر «سير» كه يعنى ز غمت سير ز جان گشته ام اى ماه جهانگير و بيا در بر ِ اين همسر دلگير كه تا بر تو فشانم همه عشق و وفا را... .


با عبيد زاكانى
منطق
لرى، بزى از شيخى دزديد. شيخ هر چه خواست لر را به اعتراف ناچار كند، موفق نشد. بالاخره گفت: زوز قيامت همين بز حاضر شده و در پيشگاه عدل الهى شهادت خواهد داد كه از آن ِ من بوده و تو آن را از من دزديده اى.
لر به سادگى گفت: جناب شيخ هرگاه روز قيامت بز حاضر شد، من ريشش را گرفته و او را به دست شما خواهم داد!
هر كجا كه خواهم
خراسانى با نردبانى در باغى مى رفت كه ميوه بدزدد. خداوند باغ رسيد و گفت: در باغ من چه مى كنى؟
گفت نردبان مى فروشم. گفت در باغ من نردبان مى فروشى؟!
گفت نردبان از آن ِ من است، هر جا كه خواهم مى فروشم!



پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردى به وبلاگ اتاق ۲۰۳ مى زنيم و غزل زيبايى را كه تناسبى هم با زمان دارد از امير مرزبان براى شما عزيزان به ارمغان مى آوريم.
لب بزن... لبخند شو... دارد مى آيد عيد باز...
خنده هايت باغى از ياقوت و مرواريد باز
- هى ببين اين لحظه ماه مهربان خنديد باز
- هى ببين از پشت كوه ابروانت سر زده است
دو ستاره... دو غزل... اصلا ً دو تا خورشيد باز
ابر گيسوى سياهت را كه بالا مى دهى؛
ماهتاب صورتت روشن شد و تابيد باز
فرش هاى خانه تان لبريز از عطر گل است
يعنى اينكه دامن سبز شما چرخيد باز
تو... رها مى رقصى و آرام با تو مى زند
نغمه اى مستانه تر از چنگ خود ناهيد باز
باد موهاى تو را با خود پريشان مى كند
ولولااااااااااا... افتاده در هر شاخه اين بيد باز... .
واژه اصلا ً لال مى ماند بگويد تو چقدر...
بسكه زيبايى دهانش مانده از تمجيد باز
شعر اينجا پاك تسليم نگاهت مى شود
مثل يك مغلوب دستان تو را بوسيد باز
{}{}
گر چه اينگونه كه تو در بيت ها توفان شدى!
مى شود آن خنده را چيز دگر ناميد باز
مى شود اين شعر ها را خط زد و از سر نوشت
مى شود هفتاد جور از نو... غزل را چيد باز
مى شود... ... ...
مى شود... ... ...
مى شود، اما نمى خواهم... همين جورى خوش است
خنده هايت مى شود بر شعر من تابيد باز
{}
لب بزن دست من و اين شعر را با هم بگير
چونكه تا اينجا فقط محض شما خنديد باز
تا بخندى؛ سال نو تحويل خواهد شد عزيز
لب بزن... لبخند شو... دارد مى آيد عيد باز

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •