|
دكتر مصطفى الموتى
تنى چند از (نامداران معاصر ايران)
كه در سال ۱۳۸۵ به ابديت پيوستند
در سالى كه گذشت متأسفانه گروهى از ايرانيان نامدار در داخل و خارج از كشور زندگى را ترك گفته اند. روزشمار زندگى بعضى از آنان نيز قبلاً در نيمروز انتشار يافته و اكنون نيز به طور خلاصه درباره آنها مطالبى نوشته مى شود. يادشان گرامى باد هموطنان گرامى و عزيزمان هستند:
دكتر مصباح زاده
پدر روزنامه نگارى نوين در ايران و مدير امپراطورى كيهان در سن ۹۸ سالگى در آمريكا درگذشت
|
|
الموتى
|
يكى از روزنامه نگاران بزرگوارى كه عمرى به كشور و جامعه مطبوعات ايران خدمت كرد دكتر مصطفى مصباح زاده مى باشد. اين استاد برجسته دانشگاه تهران در سال هاى بعد از شهريور ۱۳۲۰ به جامعه مطبوعات ايران پيوست و اساس روزنامه اى را بنيان نهاد كه مدتى از پر تيراژترين روزنامه هاى كشور بود و تيراژ آن به يك ميليون شماره نيز رسيده است.
مصطفى مصباح زاده كه در سال ۱۲۸۷ شمسى در تهران به دنيا آمد. تحصيلات متوسطه را در دارالفنون طى كرد و سپس براى ادامه تحصيل به فرانسه اعزام گرديد و از دانشكده حقوق پاريس درجه دكترا گرفت و در مراجعت به ايران به خدمت وظيفه رفت و در آنجا نيز به تدريس پرداخت و گروهى از ارتشيان از شاگردان او بودند. سپس به تدريس در دانشكده حقوق پرداخت. ضمناً پروانه وكالت دريافت كرد ولى هرگز به شغل وكالت دادگسترى نپرداخت. بعد از شهريور ۲۰ كه ميدان را براى فعاليت مطبوعاتى آماده ديد به فكر نشر روزنامه يوميه اى افتاد ولى در مقابل او روزنامه اطلاعات قرار داشت كه توفيق در اين راه كار ساده اى نبود ولى اراده محكم و پشتكار او با پشتوانه علمى و فرهنگى اش اين جرأت را به او داد كه روزنامه كيهان را منتشر سازد.
دكتر مصباح زاده مدير تيزهوشى بود كه براى تشكيلات خود نويسنده توانائى چون عبدالرحمن فرامرزى را در اختيار گرفت كه قلم سحار فرامرزى و مديريت مصباح زاده و حمايت اوليه محمدرضاشاه پهلوى براى ايجاد روزنامه تازه اى موجب گرديد كه قدم به قدم مؤسسه اى به وجود آمد كه امپراطورى كيهان ناميده شد.
اولين شماره روزنامه كيهان عصر روز ششم خرداد ۱۳۳۱ در چهار صفحه در تهران در دو هزار شمار منتشر گرديد و حدود ۱۵ نفر در آن به كار اشتغال داشتند ولى در سال قبل از انقلاب كاركنانش به ۱۵۰۰ نفر رسيد و صاحب نشريات متعدد با چاپخانه بزرگى در خيابان فردوسى شد كه نه تنها در ايران بلكه در خيلى از كشورهاى خاورميانه مشابهى نداشت و حتى يك مؤسسه عالى آموزشى براى ترتيب روزنامه نگار داير كرد كه امروز خيلى از كسانى كه در جامعه مطبوعات ايران داراى شهرت هستند از تربيت شدگان اين دانشكده و امپراطورى كيهان هستند.
دكتر مصباح زاده كه سه دوره از بندرعباس به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد سه دوره هم سناتور شد و تا رسيدن انقلاب، سناتور انتصابى بود، وى كه با وقوع انقلاب به خارج از كشور آمد و روزنامه كيهان مصادره شد. به فكر افتاد كه روزنامه كيهان را در خارج از كشور منتشر سازد كه با وجود مشكلات فراوان و گذشت عمرى از دكتر مصباح زاده به اين كار همت گماشت.
دكتر مصباح زاده استادى دانشمند و روزنامه نگارى پر تلاش و مديرى بسيار موفق و مورد احترام خاص همه همكاران خود بود. او خدمتگذارى صديق براى كشور و ملت ايران و انسانى بزرگوار براى خانواده و دوستانش به شمار مى رفت كه در داخل خارج از كشور خيلى ها شيفته اخلاق و روش انسانى او بوده اند و همه او را به نيكى ياد مى كنند كه ۹۸ سال عمر كرد ولى عمرى پر بار كه يادگارهاى خوبى از او به جاى مانده است.
ادب و تواضع و مردمدارى و پشتكار و صداقت او در دوستى نمونه بود و هيچكس را نديدم كه در اوج قدرت دكتر مصباح زاده و تاكنون از او ايراد و انتقادى داشته باشد و همه از او ذكر خير مى كنند. يادش بخير....
دكتر مصباح زاده مدتى در دولت سهيلى رئيس اداره تبليغات و انتشارات شد ولى كار دولتى را مطابق سليقه خود ندانست و در كوتاه مدت آن را رها كرد. كراراً از او براى شركت در دولت دعوت مى شد ولى مى گفت رياست بر روزنامه كيهان را بر هر كارى ترجيح مى دهد.
هنگامى نماينده مجلس بود او را به رياست كميسيون برنامه انتخاب كردند و نويسنده نايب رئيس كميسيون بودم. او وقتى در جلسه كميسيون شركت كرد استعفاء داد و گفت من بايد به روزنامه كيهان برسم و از نويسنده خواست كه رياست كميسيون را بپذيرم. هر چه گفتم شما رئيس باشيد و من نايب رئيس گفت، وقتى نمى توانم در جلسه كميسيون برنامه شركت كنم اين موضوع برايم قابل قبول نيست! و به شغل و مقامى غير از مديريت كيهان بى علاقه بود و تمام توجهش اين بود كه كيهان روزبروز توسعه يابد كه سرانجام نيز به اين خواسته خود رسيد و شاهد هستيم كه كيهان در دوران رياست او به چه عظمتى رسيد.
نشريات كيهان:
كيهان روزانه، كيهان به فرانسه، كيهان به انگليسى، كيهان ورزشى، كيهان هوائى، كيهان بين المللى، كيهان بچه ها، كتاب هفته، كتاب ما، چهره هاى آشنا، ماهنامه كيهان (اين ماه در تهران)، سالنامه كيهان، كيهان جيبى، كتاب سياه (ترجمه آثارى از جنايات در غرب) و....
يكى از مجلات پر تيراژ منتشره از طرف كيهان مجله (زن روز) بود كه با مديريت مجيد دوامى پر تيراژترين مجله كشور گرديد و خوانندگان فراوان يافت كه جايش اكنون در ميان نشريات كشور خالى است.
نكته هائى از زندگى دكتر مصباح زاده
مصباح زاده در دوران تحصيل در ايران چند بار شاگرد اول كلاس خود شد. چون پدرش با قوام الملك شيرازى همكارى داشت همراه فرزندان او براى ادامه تحصيل به بيروت و از آنجا به فرانسه رفت و درجه دكترا در رشته حقوق گرفت. تز دكتراى خود را با عنوان (مفهوم ايران از صلح) نوشت و به پاس حق شناسى قوام الملك اين رساله را به او تقديم داشته است.
دوستى و بستگى مصباح زاده با خانواده قوام الملك موجب شد كه بعد از شهريور ۲۰ كه به فكر انتشار روزنامه كيهان افتاد چون على قوام با والاحضرت اشرف ازدواج كرده بود. او با شاه فقيد مذاكره كرد و براى انتشار كيهان كمك خواست كه طبق نوشته فردوست حدود دويست هزارتومان كمك شد و مقرر گرديد بابت اين پول مقدارى از سهام كيهان در اختيار آنها گذارده شود.
دكتر مصباح زاده مرد گشاده دستى بود. از هر كجا كه پول تهيه مى كرد صرف توسعه سازمان كيهان مى نمود و مقدارى هم به اشخاص به صورت مختلف مى پرداخت و همواره در كشوى ميزهايش مقدارى سكه طلا داشت كه به افراد مى داد. شايعه تا آنجا رسيد كه در يكى از شرفيابى ها شاه فقيد موضوع را از او مى پرسد تائيد مى كند و مى گويد اين سكه را براى تشويق مى دهم. پادشاه فقيد به شوخى گفت لابد ما را هم تشويق مى كنى؟ مصباح زاده دست در جيب مى كند و چند سكه تقديم مى نمايد. شاه سكه ها را در جيب خود مى گذارد و مى رود. ولى بعداً مصباح زاده را مى خواهد و مقدارى سكه طلا به او مى دهد.
دكتر مصباح زاده سرشار از اميد بود و در راه موفقيت كيهان هرگونه لازم بود تلاش مى كرد. مى گفت وقتى كيهان را منتشر ساختيم چون توزيع روزنامه هاى باسقازاده بود و او دربست در اختيار روزنامه اطلاعات قرار داشت. روزنامه هاى ديگر را نمى فروخت. چندى كيهان منتشر شد ولى تيراژى نداشت. يك روز در دانشكده حقوق سر كلاس موضوع را با شاگردان درميان گذاردم و از آنها كمك خواستم كه براى انتشار روزنامه مرا يارى كنند. دانشجويان دكتر را يارى مى كنند و فرداى آن روز مقدارى روزنامه را در اختيار گرفته و خود دكتر آنها را راهنمائى كه فرياد (كيهان- كيهان) مقدارى زيادى از روزنامه ها در خيابان استانبول تهران به فروش رفت. چند روز كه اين كار انجام شد بعد محمد سقا قول داد كه همه شماره هاى كيهان را بفروشد و با اين طرز به انحصارطلبى روزنامه اطلاعات خاتمه داده شد و كيهان رقيب اطلاعات گرديد.
مصباح زاده هيچگاه مقاله اى كه جلب توجه فراوان كند ننوشت همواره قلم در دست استاد عبدالرحمن فرامرزى بود كه مى گفت مصباح زاده مدير بسيار خوبى است. اگر اداره كيهان به من سپرده شود خيلى زود بساطش برچيده مى شود ولى حفظ مديريت مصباح زاده است كه كيهان را كيهان كرده است و قلم من هم نقش مهمى در پيشرفت كيهان داشت.
با اين طرز كيهان كه در آغاز در چند صفحه منتشر مى شد با تيراژ پائين در سال هاى آخر رژيم با ۲۰ تا ۳۰ صفحه نشر مى يافت كه چند شماره آن تيراژش از ميليون گذشت و مى گويند مؤسسه كيهان حدود سيصد ميليون دلار مى ارزيد كه به دست مقامات رژيم جمهورى اسلامى مصادره شد ولى اراده مصباح زاده بالاتر از آن بود كه در سنى بالاتر از ۷۰ سال در اروپا گوشه عزلت گزيند او كيهان را در لندن منتشر نسازد، او با اراده كامل به انتشار كيهان در لندن پرداخت.
وضع خانوادگى دكتر مصباح زاده
او فرزند عبدالرحمن مصباح ديوان از معارف فارس كه سالها حاكم بندرعباس و بندر لنگه بود و مادرش از خاندان سادات اخوى تهرانى بوده است. مصباح ديوان مدتى پيشكار امور مالى قوام الملك شيرازى بود.
دكتر مصباح زاده با فروغ اتحاديه دختر جعفر اتحاديه از خانواده هاى سرشناس تهران ازدواج كرد و صاحب سه فرزند به اسامى ايرج و پرويز و نازنين شدند.
خواهران دكتر مصباح زاده عبارتند از: عفت (پورسعيد)، تاج الملوك (لاچينى)، حشمت (دانش)، يكى از پسران دكتر مصباح زاده با ليلا شرقى ازدواج نمود و نازنين دخترش نيز با سليمان وهاب زاده ازدواج كرد كه منجر به جدائى شد و در نتيجه آنها داراى نوه هاى به اسامى: آزيتا، ميترا، مريم، اميرعلى، ياسمن، كاميار و سروناز گرديدند.
سرلشگر محمود ارم
اميرى شايسته در عرصه نظام و مردى موفق در بخش هاى خصوصى
يكى از امراى شايسته و لايق ارتش ايران كه هنگام اقامت در لندن شناختم سرلشگر محمود ارم بود. افسرى مطلع و خوش بيان و خوش قلم و اهل عرفان و شعر و ادب.
سرلشگر ارم نه تنها در ميان افسران شهرت فراوانى داشت بلكه به علت حسن رابطه با گروه هاى مختلف در همه گروه ها دوستان نزديكى داشت كه چه هنگام اقامت در ايران در انجام خدمت نظامى و چه در خارج از كشور در كارهاى مختلف موفق شد، از جمله با انتشار كتابى درباره فرش ايران و علاقه فراوان به اسب توانسته بود با خيلى ها رابطه نزديكى پيدا كند. كتاب فرش او كه به زبان هاى انگليسى و آلمانى و فرانسه چاپ شده و ۵۵۰ برگ دارد و عكس هائى از ۴۵۰ نوع از فرش هاى مختلف در آن ديده مى شود.
سرلشگر محمود ارم فرزند عباسقلى ارم ملقب به (اقبال الملك) مى باشد كه با احمد شاه همكارى داشت و مدتى در نيس در كنار او بود. مادرش نصرت السطنه ملقب به (نصرت السادات) فرزند وقارالملك منشى مظفرالدينشاه بود.
سرلشگر ارم كه در دبيرستان نظام كرمانشاه شاگرد اول شد، وقتى به دانشكده افسرى وارد گرديد جزو ۳۰ نفرى بود كه براى همكلاسى وليعهد انتخاب گرديد.
در خدمت افسرى بسيار موفق بود و به علت رشادت در عمليات نظامى نشان لياقت گرفت. مدتى براى تكميل تحصيلات نظامى به فرانسه و آلمان فرستاده شد. علاوه بر مشاغل نظامى در ارتش و ژاندارمرى مدتى وابسته نظامى ايران در فرانسه بود.
ارتشبد جم بعد از فوت سرلشگر ارم در نشريه نيما چنين نوشت:
تيمسار ارم از دوستان قديمى من بود و بيشتر در كارهاى اطلاعاتى خدمت كرده است. با شادروان سرلشگر ارفع مربوط در صميميت از او نقصى نديدم.
همسر سرلشگر ارم با خانواده قوام شيرازى رابطه بسيار نزديك داشت و بانوئى كاملاً شايسته است. روانش شاد و خاطره اش ماندگار.
وضع خانوادگى سرلشگر ارم
سرلشگر ارم با خانواده بهروزى كه از خانواده هاى سرشناس و شريف شيراز مى باشد وصلت كرد و صاحب سه دختر به اسامى گيتى (رزم آرا)، سوسن (معتمدى) و آريا گرديدند. به طور كلى خانواده اى موفق و خوشبخت مى باشند كه دوستان فراوان دارند.
سرلشگر ارم دو برادر داشت يكى منوچهر كه سرلشگر شد و در نخست وزيرى با هويدا كار مى كرد. برادر ديگرش (امير هوشنگ) در درجه سروانى عضو سازمان نظامى حزب توده شد كه مدتى زندان و سپس از ارتش اخراج گرديد.
دكتر همايونفر و ۸۷ سال زندگى پر تلاش او
يكى از شخصيت هاى محقق و دانشمند كه امسال در بيمارستانى در سوئيس در سن ۸۷ سالگى زندگى را ترك گفت، دكتر عزت الله همايونفر بود. نويسنده اى خوش ذوق و شاعرى توانا كه از ناطقين برجسته زمان خود به شمار مى رفت.
عزت الله همايونفر در سال ۱۲۹۹ شمسى در يك خانواده فرهنگى تولد يافت. پس از پايان تحصيلات ابتدائى و متوسطه به دانشكده ادبيات رفت و در رشته ادبيات فارسى ليسانس گرفت.
عزت الله همايونفر ابتدا در وزارت دارائى به كار پرداخت و مشاغلى به او سپرده شد ولى در كوتاه مدت عازم فرانسه گرديد و در رشته ادبيات و زبان درجه دكترا گرفت و به ايران بازگشت و بار ديگر به وزارت دارائى رفت و مشاغلى از قبيل مدير كلى دفتر وزارتى را برعهده داشت. سپس به معاونت وزارت اطلاعات منصوب گرديد تا اين كه مهندس روحانى از او براى همكارى دعوت كرد و معاون پارلمانى وزارت كشاورزى شد كه مرتب او را در پارلمان مى ديدم كه مورد احترام خاص نمايندگان دو مجلس بود. ضمناً چون از دوستان نزديك هويدا بود چندى با عنوان معاون وزير مشاور با دفتر او همكارى مى كرد.
در سال ۱۳۵۷ وقتى كابينه ارتشبد ازهارى تشكيل شد او سمت وزير مشاور يافت همايونفر در اين باره مى گويد:
«پنج روز قبل از تغيير كابينه شريف امامى، ارتشبد اويسى از من خواست او را ملاقات كنم. در اين باب ديدار گفت ديشب شرفياب بودم.
قرار شد شريف امامى برود و من كابينه را تشكيل بدهم و تو هم برحسب اوامر شاهانه وزير مشاور خواهى بود. دو روز بعد به من گفت ارتشبد ازهارى مأمور تشكيل كابينه شده و شما هم وزير مشاور هستيد.
عمر دولت ازهارى دو ماه بود. او را شخصى يافتم كه نه سياسى بود و نه نظامى. بلكه اهل آرامش و تا حدودى گوشه گير و سوءظنى و زودباور... بيمارى ازهارى در آخرين جلسه دولت به عنوان سكته، نوعى بيمارى سياسى بود. او سكته نكرده بود بلكه ايران قرار بود سكته كند كه كرد. ايران در طول عمرش به سكته كردن عادت دارد.»
دكتر همايونفر درباره خود چنين مى نويسد:
من در سال ۱۲۹۸ در شميران به دنيا آمدم. اولين هديه اى كه به من دادند يك مداد بود زيرا آن زمان با مداد مى نوشتند. من پس از دبستان و دبيرستان در دانشكده ادبيات رشته تاريخ را دنبال كردم و از همان دبيرستان شروع به نوشتن كردم كه در روزنامه ها چاپ مى شد. هفته اى سه روز شاگرد خصوصى داشتم كه از آنها ماهيانه ۱۲ تومان مى گرفتم و خرج خانواده مى كردم. بعدها اين درآمد به ۲۵ تومان رسيد. هنگامى كه ۱۸ ساله بودم با ۴۰تومان حقوق بازنشستگى پدرم و ۲۵ تومان درآمد من كه آن زمان خيلى پول بود خانواده ما زندگى مى كردند. در ۲۴ سالگى عاشق شدم و يكسال بعد از اين عشق فارغ گشتم و به بلژيك و فرانسه رفتم و در دانشگاه فرانسه درجه دكتراى در ادبيات گرفتم. در تهران در دانشگاه تهران و دانشگاه ملى درس مى دادم و همزمان فعاليت سياسى داشتم در زمان نخست وزيرى آموزگار و شريف امامى و ازهارى معاون نخست وزير بودم و با شروع انقلاب جانم به خطر افتاد و با مصيبت فراوان از بيراهه فرار كرده خود را به تركيه و سوئيس رساندم. در مدتى كه در خارج از كشور هستم با نوشتارهاى ادبى و تاريخى براى روزنامه هاى نيمروز و كيهان و راديوها و تلويزيون ها مطالبى تهيه كرده ام و مطالبى از راديوهاى مختلف با صداى من پخش شده است.
دكتر همايونفر همواره به كارهاى فرهنگى اشتغال داشت و در جوانى كتابفروشى معتبرى در تهران داير كرده بود و پس از آن به تدريس روى آورد و سال ها در مراكز مختلف آموزشى از جمله در دانشگاه ملى تدريس مى كرد و همواره وجودش پر ثمر بود.
دكتر همايونفر را چند بار در لندن ديدم كه خيلى فعال و پر تلاش بود و به ايراد سخنرانى مى پرداخت، ولى چند سالى بود كه دچار بيمارى شده و در سوئيس اقامت داشت و گاهى در بيمارستان بود و تلفنى با او گفتگو مى كرديم كه خيلى از سلامتى خود نگران بود و مى گفت «اكنون دارم آخرين روزهاى زندگانى را مى گذرانم و يكه و تنها هستم و هيچكس از من نگهدارى نمى كند مگر مؤسساتى كه در اينجا براى سالمندان وجود دارد.»
دكتر همايونفر يك بار ازدواج كرد. همسر او گيتى خطير بود كه گفته مى شد با خاندان پهلوى نسبت دارد ولى از اين ازدواج صاحب فرزندى نشد و در كوتاه مدت نيز به جدائى انجاميد.
دكتر همايونفر در زندگى پر تلاش خود ۱۲ جلد كتاب تأليف نموده كه از جمله (تاريخ ايران از قديم ترين ايام تا شروع سلسله قاجار) مى باشد. همچنين كتاب (جاى پاى شعر) را در دو هزار صفحه تأليف نموده كه در نيمروز در دوره انتشار خود خوانندگان فراوانى يافت و زحمات بسيار براى آن كشيده است.
دكتر همايونفر كتابى درباره زندگى سپهبد زاهدى تأليف نمود و همچنين كتابى درباره رضاشاه تهيه كرده بود كه متأسفانه موفق به چاپ آن نشد.
احمد اقبال ديپلمات برجسته و سفير سابق ايران در مجلس يادبود دكتر همايونفر چنين گفت:
مدت ۶۵ سال با عزت الله دوستى نزديك داشتم. عزت شب هاى جمعه موقعى كه در شبانه روزى كالج البرز بودم مرا به خانه پدرش مى برد. در اين خانه محمد همايونفر با همسر و شش فرزند زندگى مى كردند. زندگى آنها ساده بود ولى سرشار از عشق و محبت. عزت سومين فرزند اين خانواده بود. در تمام مدت زندگى از نوجوانى تا مى توانست به خانواده خدمت مى كرد و به همين سبب گل سرسبد فاميل بود. به خواهرها و برادرها و پدر و مخصوصاً مادرش عشق مى ورزيد و همواره آماده خدمت به آنان بود. در دوستى ثابت قدم بود و فداكارى هايش براى دوستان حد و مرزى نداشت.
دكتر همايونفر در شعرى درباره وطن و فوت خود چنين سروده است. اين شعر را در زمانى سروده كه بيمارى سخت او را خانه نشين كرده بود:
بر من ببخش اى وطن اى عشق فاخرم
زين تلخ گفته ها كه مفيد است چون دوا
دريا نديده اى كه ز طوفان چه مى كشد
آن مى كشد كه مى كشد عاشق، كه مبتلا
من مبتلا به عشق توأم مادرم وطن
بهتر كه در ره تو شوم هديه و فدا
غرقم بكن، به موج حادثه بسپار، حاضرم
من كشتى شكسته و عشق تو ناخدا
بر جان و دل نوشته ام اسم تو اى وطن
نگذارمى ترا، كه شوى از دلم جدا
اميد آن كه زنده بمانى تو اى وطن
چندانكه خاك را بود و باد را بقا
در خاك خفته همايونفرت وطن
روزى كه مجد تو گردد ز نو به پا
محمد رضى ويشگائى و پدرش مرتضى ويشگائى
از دولتمردان خوشنام رژيم سابق
يكى از كاركنان درستكار دولت را كه در وزارت دارائى شناختم محمد رضى ويشگائى بود كه از خانواده هاى سرشناس گيلان به شمار مى رفت. او فرزند مرتضى ويشگائى از فضات خوشنام بود كه سال ها رياست شعب ديوانعالى كشور را برعهده داشت و سرانجام رئيس دادگاه عالى تجديدنظر انتظامى قضات گرديد.
محمد رضى ويشگائى در سال ۱۲۹۷ شمسى در رشت متولد شد و تحصيلات ابتدائى و متوسطه را در گيلان و تهران به پايان رسيد و بعد از پايان رشته ادبيات در دانشگاه تهران به خدمت وزارت دارائى درآمد و مقامات مختلف را در آن وزارتخانه طى كرد. مدتى پيشكار دارائى فارس و خوزستان شد و بعد مديركل بودجه گرديد.
ويشگائى در سال ۱۳۳۷ بازرس دولت در بانك ملى ايران گرديد و چند سرى از اسكناس هاى كشور را امضاء كرده است. در سال ۱۳۳۸ كه سرلشگر ضرغام وزير دارائى شد ويشگائى را به سمت معاون ثابت وزارت دارائى تعيين نمود و به اين شغل ادامه داد تا اين كه در دولت شريف امامى به سمت وزير گمركات و انحصارات معرفى گرديد. همچنين در كابينه دوم شريف امامى نيز وزير بازرگانى شد.
ويشگائى سال ها رئيس بانك رهنى و مدتى هم عضو هيئت عامل سازمان برنامه بود.
ويشگائى عضو هيئت مديره جمعيت شير و خورشيد سرخ ايران و خزانه دار بنياد قلب ملكه پهلوى بود.
در جريان تغيير رژيم نيز به اقامت در ايران ادامه داد ولى مورد تضيقاتى قرار گرفت و زندانى شد و از پرداخت حقوق بازنشستگى او خوددارى نمودند.
در سال هاى آخر عمر در لندن اقامت گزيد و مورد احترام خاص دوستان و بستگان خود بود تا اين كه در مهرماه سال ۱۳۴۸ دچار بيمارى گرديد و مدتى در بيمارستان بسترى شد و سرانجام زندگى را در ۸۷ سالگى ترك گفت.
وضع خانوادگى ويشگائى
محمدرضا ويشگائى با خانم پروين معظمى (برادرزاده دكتر عبدالله معظمى) ازدواج كرد و صاحب دو فرزند به اسامى نازنين و رضا گرديد كه نازنين با على يزدان پناه فرزند دكتر عزت يزدان پناه سناتور سابق ازدواج كرد و صاحب دو فرزند به اسامى داريوش و سيروس گرديدند.
متأسفانه برادر محمد رضى ويشگائى نيز كه هنرمندى معروف بود و تابلوها و پرتره هاى زيادى از او به يادگار مانده يك هفته قبل از فوت برادرش در تهران درگذشت و اين خانواده دچار مصيبت و اندوه فراوان گرديدند.
ديپلماتى شريف با صفاتى پسنديده
يكى از ديپلمات هاى شريف و خوشنامى را كه در ايران شناختم منوچهر عظيما بود كه در سال هاى آخر عمرش كراراً او را در نيس مى ديدم ولى متأسفانه پس از كسالت ممتدى در ۸۵ سالگى زندگى را در شهر نيس ترك گفت.
منوچهر عظيما فرزند محمد عظيما (معتضدالملك) و مادرش عذرا نفيسى دختر دكتر مؤدب نفيسى بود كه روزهاى آخر عمرش در نيس دچار بيمارى شد وى با همت هلاكورامبد كه او را به جلسات دوستانه مى آورد، وى از اين كه در همسايگى رامبد زندگى مى كند و از محبت فراوان او برخوردار است همواره تشكر مى كرد.
منوچهر عظيما كه پس از پايان تحصيل در دانشكده حقوق تهران مانند خيلى از افراد خانواده اش كه در وزارت امورخارجه داراى مشاغلى بودند به آن وزارتخانه رفت و مقامات ادارى و ديپلماتيك را پله به پله طى كرد و سمت هاى رياست تشريفات وزارت امورخارجه، مديركل امور فرهنگى، مديريت كل امور اروپا و آمريكا را داشت و سرانجام به مقام سفارت رسيد و سال ها در يونان و اسپانيا به سر برد كه با وقوع انقلاب او ديگر به ايران نرفت و از اسپانيا عازم جنوب فرانسه گرديد و در همانجا زندگى را ترك گفت.
منوچهر عظيما با خانواده ميرفندرسكى وصلت كرد و صاحب دو فرزند به اسامى (رامين و على) گرديد و متأسفانه ازدواج او منجر به جدائى شد و سال ها به تنهائى زندگى مى كرد ولى مورد محبت خاص دوستان و بستگان خود بود.
آنهائى كه منوچهر عظيما را خوب مى شناختند صفات پسنديده را مى ستودند.
حسن شهباز
نويسنده خوش قلم و گوينده خوش بيان
و ناشر مجله پر محتواى (ره آورد) و زندگى پر فراز و نشيب او
يكى از انسان هاى خوش قريحه اى را كه در ايران در كلوپ رتارى شناختم حسن شهباز بود كه محفل گرم و دوستان فراوانى داشت و در زندگى روزهاى سخت و مشكل و پر زحمتى داشته ولى با پشتكار و تلاش زياد توانسته موفقيت سرشارى در كار و فعاليت سياسى و اجتماعى و ادبى و مطبوعاتى كسب كند.
حسن شهباز سرگذشت خود را در كتاب (غرور و مصيبت) نوشته است:
پنج ساله بودم كه از مازندران به اصفهان سفر كردم. پدرم زندگى در آن ديار را به اقامت در كرانه خزر ترجيح داد.
همراه مادر و سه خواهر بار سفر بستيم و راهى پايتخت صفوى شديم. ترك زادگاه براى من در برگيرنده شادى و غم بود. مرا در شش سالگى به آموزشگاه انگليسى ها سپردند. مبلغين كليساى انگليس از سال ها پيش در شهرهاى اصفهان، يزد، شيراز و كرمان آموزشگاه هائى تأسيس كرده بودند كه آموزگار و دبيرشان انگليسى بودند.
پدرم در اصفهان با نمايندگان تجارى، روس كار مى كرد و به سبب تسلط بر زبان و فرهنگ روسى مورد احترام جمع كثيرى از مردم بود. او را به زندان بردند. زيرا رضاشاه رابطه اش را با روس ها به هم زده بود و سرلشگر آيرم رئيس شهربانى به جان اتباع روس و همه كسانى افتاد كه با روس ها كار مى كردند.
بازداشت پدرم چهار ماه طول كشيد و به تبعيد به اراك منتهى شد. اين وضع در زندگانى ما خيلى اثر گذاشت. مادرم بيمار شد. اموال ما را در هر كجا كه داشتيم گرفتند و در مدت كوتاهى به نان شب محتاج شديم. پدر از غذاى زندان بيمار شده بود و من ناچار بودم با دوچرخه فرسوده خود در يخبندان زمستان غذا را از خانه به زندان ببرم.
روزى در بسترى پوشيده از يخ نقش زمين مى شوم و وقتى به زندان مى رسم پدرم را در ميان جمعى از زندانيان متشخص از قبيل ملك الشعراء بهار و حسام دولت آبادى ديدم.
شهباز كه دچار مشكلات مالى شده بود در ادامه تحصيل به دشوارى رسيد، روزى اسقف تامسن او را مى خواهد و مى گويد (شوراى دبيرستان تصويب كرد تا زمانى كه پدر شما در زندان است از بورس اعطائى مدرسه استفاده كنيد.)
وى مى گويد: كارمند جزء شركت نفت ايران و انگليس در اراك بودم و مى خواستم به تهران منتقل شوم كه رئيس كارگران كه مرد سالخورده اى بنام پيشداد بود گفت تو جوان هستى و ديپلم دارى برو درس بخوان و در يك رشته تخصص بگير... آنوقت همه به دنبال تو خواهند آمد و با التماس به تو كار خواهند داد. سخن او در من اثر گذاشت و سرمشقى شد تا بيش از پيش كوشا باشم.
شهباز به تهران مى آيد و در دانشگاه تهران در رشته زبان هاى خارجى ليسانس مى گيرد و به ترجمه مقالات روى مى آورد.
حسن شهباز درباره همكارى خود با مطبوعات مى گويد:
همكارى زيادى با مطبوعات داشتم. اولين بار فقط ۱۷ سال داشتم و نخستين كتابى كه ترجمه كرده بودم در روزنامه «مهر ايران» به صورت پاورقى چاپ شد.
همسر اول من دختر ميرزااحمدخان قزوينى برادر علامه قزوينى بود. من ۱۷ ساله بودم كه به محضر اين بزرگوار رسيدم و محفل علم و ادب او را يافتم. اغلب نويسندگان نامدار از جمله علامه دهخدا، دكتر قاسم غنى، دكتر غلامحسين بهمنيار، دكتر رضا زاده شفق و همه بزرگان اهل قلم و علم و ادب به محضر علامه قزوينى مى آمدند. هرگاه به منزل مرحوم علامه مى رفتم، ايشان به من اجازه داده بود كه در گوشه اى بنشينم و صحبت هاى آنان را گوش كنم.
به هر حال من ۱۷ سالم بود كه كتاب «سرگذشت» را ترجمه كردم و به دكتر غنى دادم. ايشان بعد از اين كه كتاب را مطالعه كرد. مرا احضار نمود و در حضور من تلفن كرد به «مجيد موقر» و گفت من كتاب بسيار جالبى را مى فرستم كه در روزنامه به صورت پاورقى چاپ كنيد و بدين ترتيب من عملاً از ۱۷ سالگى همكارى با مطبوعات را شروع كردم منتهى در ۲۷-۲۸ سالگى بود كه توانستم جزو نويسندگان اطلاعات ماهانه بشوم.
شهباز مى نويسد:
در جوانى به تجارت پرداختم و در معامله چوب يكصد هزارتومان سود بردم. چون كمترين آشنائى با تجارت نداشتم نيمى از آن سرمايه را از دست دادم و به دنبالش خطاى ديگرى مرتكب شدم كه جبرانش به سختى ميسر بود. در كابل كشى تلفن از تهران به تجريش پاى نهادم كه حاصل آن رفتن تمام سرمايه و بدهى ۸۰ هزار تومان سفته است كه خاطره دردناكش تا حدى بود كه تا چند سال پيش رهايم نمى كرد. از آن زمان سقوط من به دره تباهى آغاز مى شود. با چند شكست پى در پى با داشتن زن و فرزند به دامن عفريت الكل افتاده و سرگشته ميخانه ها شدم. چند دوست همسال من كه از ثروت پدر بهره اى داشتند معاشران من شدند كه برايشان زندگى در چند مائده زمينى خلاصه مى شد. زن، الكل، قمار كه حضور من در ميان آنان گرامى بود. نه به آينده فكر مى كردم و نه به خود اهميتى مى دادم. نه كتاب مى خواندم و نه كتاب مى نوشتم.
***
بعد در اداره فرهنگى آمريكا امتحان ورودى دادم با حقوق ماهانه ۱۲۴۰ تومان به كار پرداختم. دفتر من محل ديدار رجال ايران شده بود مى آمدند تا با مقامات آمريكائى آشنا شوند. واسطه اعزام شخصيت هاى بزرگ به آمريكا شدم- از همين رهگذر با بسيارى از مشاهير ادب و سياست و دين و فرماندهان ارتش آشنا و دوست شدم.
اين كار مدت ۱۴ سال طول كشيد. كتاب ترجمه مى كردم. در اطلاعات پاورقى مى نوشتم. دفتر خارجى دو شركت بازرگانى را اداره مى كردم. از نويسندگان دفتر روابط عمومى سازمان برنامه بودم و براى كنسرسيوم نفت برنامه هفتگى تهيه مى كردم.
وقتى جهانگير تفضلى وزير اطلاعات شد از من خواست تا ضيافتى در خانه خود برايش ترتيب بدهم كه اين كار انجام شد. هفته بعد نامه اى به من نوشت (با كمال خوشوقتى به شما اطلاع مى دهم كه برنامه هاى شما از راديو قطع شده است). من از اين نامه تفضلى حيرت نكردم چون او را از قديم مى شناختم. بعد كه معينيان مجدداً به وزارت اطلاعات بازگشت مرا دعوت به كار كرد.
در جريان انقلاب با خادم خانه خود درگيرى پيدا كردم. مى گفت در اين محله ارباب همه كليمى و بهائى و ارتشى بوده خانه خود را گذاشته فرار كردند و همه باغبانان و نوكرها و آشپزها به نوائى رسيده اند و از من مطالبه ۱۵۰ هزارتومان كرد كه پرداخت نكردم و كار به شكايت كشيد كه حاكم شدم ولى قاضى از من خواست كه سى هزار تومان به او بدهم بعد به آمريكا آمدم و به تأسيس مجله (ره آورد) پرداختم.
شهباز مى نويسد:
در يكى از سال هاى دور نمايشنامه اى نوشتم در پنج بخش براى پنج شب زير نام (شب هاى زاينده رود) كه از برنامه داستان هاى شب راديو تهران پخش شد و موفقيت چشمگيرى داشت.
شهباز درباره اين نمايش مى نويسد:
يكى از همكلاسى هايم در اصفهان دل به دخترى مى بندد و از او مى خواهد كه نامه هائى از قول او به دختر بنويسم. دختر مى دانست كه نويسنده اصلى اين نامه آن پسر نيست و دنبال نويسنده اصلى نامه ها بود. دختر خود را به امواج زاينده رود مى سپارد و جوان عاشق نيز پس از گرفتن درجه مهندسى به علت خوردن داروى مهلك اشتباهى فوت مى كند. اين به صورت برنامه در راديو پخش مى شود و خانمى تلفن مى كند كه در اين داستان بهتر نبود عاشق فريبكار خودكشى كند نه دختر بى گناه.
تلفن ها ادامه مى يابد يك روز روى ميز خود گلى به مناسبت روز تولد خود مى بينم با نام (بهار) وى مى نويسد: (اين كار مقدمه عشق بزرگى شد كه ۱۴ سال از زندگى مرا در برگرفت و در حقيقت سرنوشت ساز زندگى من شد.)
|