Nimrooz
Vol. 18, No. 924, March 16, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۲۴ - جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
دكتر مصطفى الموتى
دكتر فريدون كشاورز و ۹۹ سال زندگى پر ماجرا
دكتر مصطفى الموتى
تنى چند از (نامداران معاصر ايران)
كه در سال ۱۳۸۵ به ابديت پيوستند

در سالى كه گذشت متأسفانه گروهى از ايرانيان نامدار در داخل و خارج از كشور زندگى را ترك گفته اند. روزشمار زندگى بعضى از آنان نيز قبلاً در نيمروز انتشار يافته و اكنون نيز به طور خلاصه درباره آنها مطالبى نوشته مى شود. يادشان گرامى باد هموطنان گرامى و عزيزمان هستند:

دكتر مصباح زاده
پدر روزنامه نگارى نوين در ايران و مدير امپراطورى كيهان در سن ۹۸ سالگى در آمريكا درگذشت
مهندس ناصر سياح
مردى سازنده و نيكوكار

دكتر مصطفى الموتى
دكتر فريدون كشاورز و ۹۹ سال زندگى پر ماجرا
دكتر فريدون كشاورز از رهبران حزب توده در مهرماه ۱۳۸۴ در ژنو در سن ۹۹ سالگى درگذشت.
فريدون كشاورز در سال ۱۲۸۵ شمسى در تهران متولد شد. پدرش وكيل التجار گيلانى بود كه به تجارت اشتغال داشت. از تجار يزدى بود كه در گيلان اقامت گزيده و در دوره هاى اول و دوم به نمايندگى مجلس انتخاب شده بود كه روى پله هاى مجلس سكته كرد و درگذشت.
فريدون كشاورز تحصيلات ابتدائى را در گيلان و متوسطه را در تهران گذرانيد و چون از دانشجويان ممتاز زمان رضاشاه بود براى ادامه تحصيلات به فرانسه اعزام شد و به تحصيل در رشته پزشكى پرداخت و پزشك متخصص اطفال گرديد. در تهران مورد استقبال فراوان قرار گرفت و از پزشكان حاذقى بود كه خيلى از كودكان را از مرگ تجات داد. بعد از شهريور ۱۳۲۰ با تشكيل حزب توده به راهنمائى سليمان ميرزا اسكندرى عضويت حزب را پذيرفت و با اين كه اكثر رهبران حزب توده از گروه ۵۳ نفر كمونيست هاى زندانى زمان رضاشاه بودند او در رديف رهبران حزب توده قرار گرفت.
دكتر كشاورز در دوره چهاردهم از طرف حزب توده نامزد نمايندگى مجلس دربندر پهلوى شد و پس از انتخاب عضو گروه ۸ نفرى فراكسيون حزب توده گرديد بعد از طرف قوام السلطنه به وزارت دعوت شد و به وزارت فرهنگ منصوب گرديد و همراه دكتر يزدى و ايرج اسكندرى سران حزب توده در كابينه قوام السلطنه شركت داشتند.
در سال ۱۳۲۷ بعد از تيراندازى به سوى پادشاه كه حزب توده غير قانونى اعلام گرديد همراه ساير رهبران حزب توده به مخفيگاه رفت و پس از چندى همراه دكتر رادمنش به خارج از كشور گريخت و تا آخرين روز زندگى در خارج از كشور به سر برد. دكتر كشاورز مانند چند تن از رهبران حزب توده غياباً محكوم به اعدام شده بود.
دكتر كشاورز ساليان دراز در شوروى به سر برد و به فعاليت حزبى ادامه مى داد و پس از اختلاف نظر با رهبران حزب توده كتابى تحت عنوان (من حزب توده را متهم مى كنم) منتشر ساخت و به خيلى از مقامات حزبى كه در مهاجرت بودند حمله كرد و از زمانى كه از شوروى گريخت به عراق و الجزيره و چين كمونيست و آلبانى رفت و مدتى در اين كشورها اقامت جست و با رهبران اين كشورها ملاقات هائى داشته است. دكتر كشاورز در پلنوم چهارم حزب توده كه در مسكو تشكيل شده بود مسئولان حزب توده را به مناسبت سياست ضد ملى و دشمنى با نهضت ملى مصدق مورد انتقاد قرار داد و رابطه خود را با مقامات حزب توده قطع كرد و بعد از تغيير رژيم از رفتن به ايران خوددارى كرد چون كيانورى و كامبخش را دشمن خود مى دانست به همين جهت در سوئيس اقامت گزيد تا اين كه در ۹۹ سالگى پس از مدتى بسترى بودن بيمارستان زندگى را ترك گفت.

وضع خانوادگى دكتر كشاورز
پدرش وكيل التجار گيلانى و مادرش جنت خانم نام داشت.
يكى از برادرانش كريم كشاورز بود كه از نويسندگان و مترجمان و محققين نامدار ايران به شمار مى رفت. كريم چند زبان خارجى از جمله روسى و فرانسه و انگليسى را خوب مى دانست. چندين جلد كتاب با ارزش از خود به يادگار گذاشته است. يك برادر ديگر او جمشيد كشاورز بود كه او نيز با گروه چپ در ايران همكارى داشت.
خواهرش همسر على اكبر نهاوندى گرديد كه دكتر هوشنگ نهاوندى و دكتر اردشير نهاوندى فرزندان او هستند.
دكتر كشاورز در فرانسه با دكتر خديجه محمدآبادى ازدواج كرد كه نخستين وكيل دادگسترى زن در ايران بود. اكنون دختر فريدون كشاورز در آمريكا زندگى مى كند و پزشك در رشته بيمارى كودكان است. پسر دكتر فريدون كشاورز هنگامى كه او در خارج از كشور به سر مى برد در تهران به بيمارى آپانديسيت درگذشت.
روزشمار زندگى دكتر كشاورز توسط دكتر نرسى جعفرى و پدرش جود جعفرى تهيه و به چاپ رسيده است. قبلاً نيز بيوگرافى او در روزنامه نيمروز توسط نويسنده انتشار يافته است.
دكتر كشاورز از جمله سران حزب توده است كه زندگى پر ماجرائى داشته ولى سال هاى آخر عمر را در سوئيس به آرامى گذرانيده و از ساير رهبران حزب توده زندگى بهترى داشته است.


آفت خواننده قديمى
آفت خواننده قديمى كه در سال هاى دور به خواننده لاله زارى يا مردمى شهرت داشت در سن ۷۵ سالگى به درود زندگى گفت. آفت كه نام اصلى او (ملوك آنغوز) بود كار خوانندگى را در كافه هاى ساز و ضربى لاله زار شروع كرد.
بانو آفت را رقيب مهوش خواننده مردمى كافه هاى تهران مى دانستند. اما لقب بلبل شرق در تئاترها و كافه كاباره ها فقط متعلق به آفت بود. از آهنگ هاى معروف آفت كه قديمى ها هنوز آنها را زمزمه مى كنند «دم گاراژ بودم»، «مامان»، «كوه نور»، «عشق پوشالى» و «غريبه» را بايد نام برد.
آفت بعد از انقلاب درويش شد و در امور خيريه و كمك به مستمندان فعاليت داشت. از آفت دو پسر به نام هاى حسين و حسن و ۷ نوه و يك نتيجه به جا مانده كه در آمريكا زندگى مى كنند.



فرخ غفارى
چهره شاخص فرهنگى و هنرى ايران در ۸۵ سالگى در پاريس درگذشت
يكى از كارگردان هاى قديمى سينماى ايران و پايه گذار (فيلم خانه ملى ايران) فرخ غفارى بود كه در اواخر سال ۱۳۸۵ در پاريس درگذشت.
فرخ غفارى در سال ۱۳۰۰ شمسى در تهران متولد شد. پس از پايان تحصيلات مقدماتى به اروپا رفت و در بلژيك و فرانسه به تحصيلات خود ادامه داد و در زمينه سينما و تئاتر اطلاعات عميقى يافت و در مراجعت به ايران به نوشتن نقد سينمائى در نشريات ايران پرداخت و چند فيلم تهيه كرد كه عبارتند از: (جنوب شهر)، (شب قوزى) و (زنبورك) و....
غفارى در فيلم شب قوزى كه براساس داستانى از افسانه هاى هزارويك تهيه شده خود نيز بازى كرد و اين فيلم را از برجسته ترين آثار سينمائى داشته اند.
فرخ غفارى سال ها معاونت سازمان تلويزيون ملى ايران را برعهده داشت. همچنين فعاليت زيادى در برگزارى جشن هنرشيراز داشت. برگزارى جشنواره فيلم تهران از كارهاى مهم فرخ غفارى بود.
فرخ غفارى بعد از انقلاب در پاريس مقيم شد و ديگر فعاليتى نداشت. وى به علت ناراحتى قلبى مورد عمل جراحى قرار گرفت و سرانجام در اواخر سال ۲۰۰۶ در بيمارستانى در پاريس درگذشت.



سپهبد حسنعلى منيعى و نقش او در نجات آذربايجان
يكى از امراى نامدار ارتش ايران كه در اواخر سال ۱۳۸۵ درگذشت سپهبد
حسنعلى منيعى بود. او از نواده هاى منيع الملك از خانواده هاى سرشناس آذربايجان بود.
پس از خاتمه تحصيلات سلسله مراتب نظامى را طى كرد و در سال ۱۳۵۰ به درجه سپهبدى رسيد. از كارهاى مهم او در خدمت نظامى سركوب پيشه ورى و غلام يحيى و نيز فرقه دموكرات در آذربايجان بود همچنين او در كشف شبكه نظامى حزب توده نقش مهمى داشته است.
او گفته است در شهريورماه ۱۳۵۹ از خدمت نظام معاف شد و انقلابيون به خانه او ريخته اموالش را غارت و يكى از اشرار لباس نظامى او را پوشيده و گفت حالا من سپهبدم و تو هيچ كاره.... چشمهاى همسرم را بسته بودند به طورى كه دچار اغماء شده بود. يكى از چريك ها كه از سربازان سابق من بود به كمك من و همسرم رسيد و ما را نجات داد.
پس از درگذشت همسرم از مرز تركيه عازم خارج از كشور شدم و در پاريس تقاضاى پناهندگى كردم.
سپهبد منيعى در خارج از كشور مقالات بسيار سودمندى مى نوشت كه شرح حال او را قبلاً در روزنامه نيمروز چاپ كردم.
همسرش پروين منيعى بود و پسرش ابوالفضل منيعى مهندس هواپيمائى در كانادا و دخترش ليلا منيعى دكتر دندانپزشك در بروكسل مى باشند.
سپهبد منيعى اميرى رشيد بود كه از او به نيكى ياد مى شود.



دكتر حسين اهرى
از بانكداران معروف ايران به طور ناگهانى در اسپانيا درگذشت
دكتر حسين اهرى كه در رشته بانكى و پولى تحصيلات عالى داشت و درجه دكتراى خود را در امور پولى و بانكى از فرانسه گرفت در اواسط سال ۱۳۸۵ در سفرى كه از فرانسه به اسپانيا داشت به طور ناگهانى در ۸۸ سالگى زندگى را بدرود گفت.
حسين اهرى در سال ۱۲۹۶ در بندر پهلوى متولد شد و پس از تحصيلات مقدماتى در كنكور محصلين اعزامى شركت كرد و عازم فرانسه شد و به دريافت ديپلم نايل گرديد و در بازگشت به ايران به خدمت در بانك ملى ايران اشتغال ورزيد و در دانشگاه تهران به تحصيل پرداخت و ليسانس حقوق گرفت وى سپس عضو هيئت نمايندگى ايران در كنفرانس جهانى پول شد و در پاريس درجه دكتراى خود را گرفت و تز خود را درباره (سياست پولى دولت ايران) نوشت.
دكتر حسين اهرى در مراجعت به ايران رئيس اداره كل عتبارات بانك ملى ايران شد و مدتى نيز بازرس دولت در شركت نفت گرديد. بعد از بازنشستگى به كار خصوصى اشتغال ورزيد به ساختن خانه هاى ارزان پرداخت.
در ابتداى تأسيس روزنامه آيندگان دكتر اهرى مدتى صاحب امتياز روزنامه مزبور بود و بعد از انقلاب جلاى وطن كرد در فرانسه مقيم شد. از دولتمردان خوشنام و مطلع در رشته خود بود. دوبار ازدواج كرد و صاحب چند فرزند شد.
يكى از برادران او دكتر محمود اهرى بود كه مطب پر رونق و درمانگاهى سر پل تجريش داشت كه صميمانه به يارى بيماران مى پرداخت. برادر ديگرش احمد اهرى از كاركنان عاليمقام بانك ملى بود كه به خوشنامى شهرت داشت.


عبدالعلى همايون
از كارمندى مجلس شورايملى تا سريال (سركار استوار)
يكى از كاركنان مجلس شورايملى كه به گروه هنرى پيوست عبدالعلى همايون بود كه چند تن از افراد خانواده اش سابقه كار در مجلس شورايملى داشته اند.
عبدالعلى همايون در نوجوانى به خواندن (پيش پرده) پرداخت و تدريجاً در كار خواندن ترانه هاى طنزآميز شهرت يافت.
عبدالعلى همايون از سال ۱۳۲۸ مدتى به روزنامه نگارى پرداخت ولى با خواندن (واريته بهارى) كارش به سينما كشيده شد و از آن پس تا فرا رسيدن انقلاب به بازيگرى در سينما و تلويزيون پرداخت و در بيش از بيست فيلم شركت كرد و در خيلى از سريال هاى تلويزيونى به ايفاى نقش پرداخت.
عبدالعلى همايون از نخستين كسانى بود كه (آواز كوچه باغى) را مى خواند و با خواندن (بيات تهران) به شهرتش افزوده شد.
اما مهمترين نقش او در مجموعه تلويزيونى (سركار استوار بود) كه همراه پرويز صياد (صمدآقا) به ايفاى نقش پرداخت و طرفداران زيادى پيدا كرد.
عبدالعلى همايون در فيلم هاى سينمائى نقش هاى متفاوتى بازى كرد كه از آن جمله مى توان به (ستارخان) و (جنوب شهر) اشاره كرد.
يكى از كارهاى جالب عبدالعلى همايون تنظيم (تصنيف هاى تهران قديم) بود كه از شاهكارى او به شمار مى رود.
با فرا رسيدن انقلاب تضييقاتى برايش فراهم گرديد كه مدتى با همسر و فرزندانش در آمريكا به سر مى برد و چند سال قبل به ايران بازگشت و در اثر سكته قلبى در سن ۸۶ سالگى در تهران درگذشت.


مرگ ناگهانى دكتر نوريانى از پزشكان برجسته ايرانى در آمريكا در اثر تصادف اتومبيل
يك واقعه تأسف آور كه در اواخر سال ۱۳۸۵ در آمريكا روى داد مرگ ناگهانى دكتر مورى نوريانى متخصص و جراح بيمارستان هاى زنان و زايمان و استاد دانشكده پزشكان كاليفرنيا مى باشد.
دكتر نوريانى فرزند كامران نوريانى و نوه مرتضى نوريانى (پدر صنعت نوين چاپ در ايران) بود.
دكتر نوريانى هنگام تحصيل در دانشگاه كاليفرنيا از دانشجويان ممتاز بود كه پژوهش هاى زيادى درباره سرطان رحم و نازائى زنان انجام داده و مقالات ارزنده اى در مورد بيمارى هاى زنان در مجلات پزشكى جهان مى نوشت. وى داراى همسر و سه فرزند بود. همسر دكتر نوريانى نيز متخصص بيمارى زنان و زايمان مى باشد.
مرتضى نوريانى پدر صنعت چاپ ايران مرد (خود ساخته اى) بود كه در هندوستان به فراگرفتن زبان انگليسى پرداخته و مدرسه عالى تجارت را در ايتاليا طى كرده و با تسلط به زبان هاى فرانسه و ايتاليائى، انگليسى و آلمانى مؤسسه بزرگى براى توسعه صنعت چاپ در ايران به راه انداخت و توانست ۲۵۰۰ دستگاه ماشين چاپ هايدلبرگ و پنج هزار ماشين صحافى در چاپخانه هاى ايران به كار اندازد.
مرتضى نوريانى با خانم عفت جرجانى ازدواج كرد كه حاصل آن سه پسر و دو دختر و ۸ نوه شد كه اكثر آنها داراى تحصيلات عالى هستند.
كامران نوريانى پدر دكتر نوريانى نيز در آمريكا تحصيلات عالى داشته و جانشين پدر در توسعه صنعت چاپ در ايران بود كه از مرگ فرزند شايسته ۳۸ ساله خود دچار غمى بزرگ شده كه اين مصيبت را به او و خانواده نوريانى تسليت مى گويم.


دكتر شاپور شهبازى
از اساتيد برجسته تاريخ و ادبيات ايران باستان
دكتر شاپور شهبازى كه در مرداد ماه سال ۱۳۸۵ در آمريكا زندگى را بر اثر ابتلاى به سرطان ترك گفت از دانشمندانى بود كه در سال ۱۳۴۹ برنده جايزه بهترين كتاب سال شد.
دكتر شهبازى، زاده شيراز و فارغ التحصيل رشته تاريخ از دانشگاه پهلوى شيراز بود. وى پس از پايان تحصيلات دوره ليسانس، در انگلستان به تحصيلات خود ادامه داد و از دانشگاه لندن درجه هاى فوق ليسانس و دكتراى باستانشناسى گرفت. وى در سال ۱۳۵۳ «مؤسسه تحقيقات هخامنشى» را در تخت جمشيد بنياد گذاشت و تا سال ۱۳۵۸ مديريت آن را برعهده داشت. او در دانشگاه هاى شيراز، هاروارد، كلمبيا و گوتينگن آلمان، فارسى و دروس باستانشناسى و ايرانشناسى تدريس مى كرد و مدت ها استاد تاريخ و فرهنگ هاى خاورميانه در دانشگاه اورگون شرقى بود. وى بيش از هجده جلد كتاب و نزديك به ۱۸۰ مقاله تحقيقى به زبان هاى خارجى درباره ايران باستان و فرهنگ و تمدن آن، در تهران و آمريكا به چاپ رسانيده است. نخستين كتاب او با نام «كورش بزرگ» كه درباره بنيادگذار سلسله هخامنشى و ايران باستان نوشته شده بود در سال ۱۳۴۹ برنده جايزه بهترين كتاب سال شد. از ميان ديگر آثار وى بايد از «يادمان هاى ايرانى» شرح مصور تخت جمشيد، كتيبه هاى باستانى تخت جمشيد، زندگى تحليلى فردوسى، تارخ مفصل ساسانيان و جلد اول كتاب شكوه ايران نام برد.
درگذشت دكتر شاپور شهبازى ضايعه اى جبران ناپذير براى دوستداران فرهنگ و تمدن ايران است.


محمود اعتمادزاده (م.ا. به آذين) زندانى در دو رژيم نيزدر سال ۸۵ درگذشت
يكى از كسانى كه زمان رضاشاه به هزينه دولت به فرانسه فرستاده شد و مدت ۶ سال در رشته مهندسى دريائى و مهندسى ساختمان گواهى عالى در رشته مهندسى گرفت و به ايران مراجعت كرد محمود اعتمادزاده بود.
محمود اعتمادزاده در سال ۱۲۹۳ خورشيدى در شهرت رشت متولد شد. رشته هاى آموزش ابتدائى و متوسطه را در رشت به پايان رسانيد و مدتى در مشهد تحصيل كرد و در تهران ادامه تا به فرانسه اعزام شد. در مراجعت به ايران طبق تعهدى كه داشت به خدمت در نيروى دريائى پرداخت. گويا ضمن خدمت نظام در ارتش دست و پاى او هم آسيب ديده بود ولى به علت فعاليت هاى مخالف از نيروى دريائى اخراج گرديد.
محمود اعتمادزاده به همكارى با گروه چپ ادامه داد و پس از تأسيس حزب توده وارد فعاليت حزبى شد و مقالاتى با نام مستعار (به آذين) مى نوشت. تدريجاً محمود اعتمادزاده (به آذين) جزو نويسندگان مشهور حزب توده شد. مدتى روزنامه راه مردم را منتشر ساخت. دبيركل شوراى نويسندگان و هنرمندان ايران گرديد. مدتى رئيس جمعيت ايرانى هواداران صلح بود. مدتى در رژيم سابق زندانى شد و در جمهورى اسلامى نيز به زندان افتاد.
حزب (اتحاد دموكراتيك مردم ايران) را در آستانه انقلاب تشكيل داد ولى نتوانست كارى انجام دهد.
به آذين در مصاحبه اى گفت در طول ۸ سال زندان جمهورى اسلامى تلاش كردند كه مرا اسلام شناس كنند ولى اسلام شناس نشدم بلكه امت اسلام را شناختم.
در جلد نهم (ايران در عصر پهلوى) به طور مفصل درباره او مطالبى انتشار يافته است، او زندگى را در ۹۲ سالگى ترك گفت.


مولود خانلرى بانوئى مبارز و آخرين روزهاى زندگى غم انگيزش
مولود خانلرى از نوادگان خانواده قاجار بود. در سال ۱۹۱۳ در شهرستان قزوين به دنيا آمد. در جوانى به حزب توده ايران پيوست. در سال ۱۹۵۰ به فرانسه مهاجرت كرد. از حزب توده بريد ولى با چپ گرايان همكارى نزديك داشت و با نشريات فارسى و فرانسه همكارى مى كرد. با ژان پل سارتر، كلود مورياك، پيكاسو و چند تن ديگر از انديشمندان معروف همكارى داشت.
در جريان انقلاب در عين مخالفت با رژيم پهلوى از همكارى با روحانيون خوددارى كرد و به دخالت آخوندها در سياست هشدار داد.
وقتى دكتر شاپور بختيار به پاريس آمد به نهضت مقاومت ملى پيوست و مدت ها رياست شوراى آن را برعهده داشت و ماهنامه فرانسه زبان نهضت مقاومت را با عنوان (لترپرسان) منتشر ساخت.
بعد از ترور دكتر بختيار از سياست كناره گرفت و دچار بيمارى آلزايما شد و در سال ۱۳۸۵ زندگى را بدرود گفت و در آخرين روزهاى زندگى ايام سختى را گذرانيد. صاحب سه دختر بود كه معروفترين آنها مهشيد اميرشاهى نويسنده نامدار مى باشد.


شعبان جعفرى در ۸۵ سالگى درگذشت
شعبان جعفرى سرشناس ترين چهره ورزش باستانى ايران و مدير و مؤسس باشگاه و زورخانه جعفرى صبح روز شنبه۲۸ مرداد ماه در سال ۱۳۸۵ به سن ۸۵ سالگى در بيمارستانى در شهر تارزاناى كاليفرنيا درگذشت.
شعبان جعفرى در سال ۱۳۰۰ در محله سنگلج تهران متولد شد و پس از چند سالى تحصيل در مدارسى چون عنصرى، بصيرت و اسلام ترك تحصيل كرد و به ورزش باستانى روى آورد.
وى از سال ۱۳۱۹ به نظام وظيفه فراخوانده شد، ليكن با ورود ارتش متفقين به ايران در شهريور ۱۳۲۰ كه درهاى پادگان ها گشوده شد خدمت سربازى او نيز پايان يافت. پس از چندى به همراه حبيب الله بلور باشگاه ورزشى راه آهن را در ميدان شاهپور تأسيس كرد و سپس در مسابقات قهرمانى ورزش هاى باستانى كشور در سال ۱۳۲۲ به مقام قهرمانى در رشته كباده و چرخ رسيد.
شعبان در واقعه نهم اسفند سال ۱۳۳۱ جزو گروهى از ورزشكاران و افسران بازنشسته و ديگر طبقات بود كه در برابر كاخ سلطنتى اجتماع كردند و خواستار آن بودند كه پادشاه از سفر به خارج منصرف شود.
در جريان اين تظاهرات، جمعيت تظاهركننده از برابر كاخ اختصاصى كه فاصله زيادى با منزل دكتر مصدق نداشت به سوى خانه نخست وزير كشيده شد و درگيرى هائى رخ داد كه به شكسته شدن در آهنى منزل دكتر مصدق و تيراندازى گارد محافظ منزل انجاميد.
بر اثر اين حادثه، گروهى كه شعبان جعفرى هم جزو آنها بود به عنوان محركين اغتشاش بازداشت شدند. شعبان تا عصر ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ در زندان به سر مى برد و پس از سقوط دولت دكتر مصدق او نيز از زندان آزاد شد و به تظاهركنندگان خيابانى پيوست.


دو تن ديگر از ۳۶ فرزند فرمانفرما
در سال ۱۳۸۵ دو تن ديگر از فرزندان عبدالحسين ميرزافرمانفرما زندگى را ترك گفتند. جمشيد ميرزافرمانفرمائيان و دكتر صبار فرمانفرمائيان. آنها از جمله ۳۶ فرزند فرمانفرما (۲۴ پسر و ۱۲ دختر) بودند كه نقش مهمى در تاريخ معاصر ايران داشته اند.
عبدالحسين ميرزافرمانفرما از نواده هاى عباس ميرزا نايب السلطنه بود كه نقش مهمى در تاريخ معاصر ايران داشته است. چند بار نخست وزير ايران شد و با پنج پادشاه كار كرده كه آخرين آنها رضاشاه بود.
عبدالحسين ميرزافرمانفرما براى نخستين بار با عزت الدوله دختر مظفرالدينشاه ازدواج كرد و سپس ۷ همسر ديگر داشت و صاحب ۳۶ فرزند شد كه ۲۴ پسر و ۱۲ دختر بودند كه در زمان حيات او چهار پسرش زندگى را ترك گفتند كه محمدجعفر و نظام الدين و سالار لشگر و نصرت الدوله بودند كه نصرت الدوله فيروز كه مدتى از نزديكان رضاشاه بود به زندان افتاد و به سمنان تبعيد شد و در آنجا زندگى را ترك گفت و فوتش شايعات زيادى همراه داشت.
پنج تن از فرزندان فرمانفرما در دوران سلطنت پهلوى به وزارت رسيدند و بقيه نيز در مشاغل دولتى و بخش خصوصى از شخصيت هاى لايق و فعال كشور بودند كه همگى از دختر و پسر تحصيلات عالى داشته و به چند زبان خارجى تسلط داشتند و چند جلد كتاب هم از آنها در داخل و خارج از كشور به چاپ رسيده است.
فرزندان فرمانفرما كه به وزارت رسيدند عبارتند از: نصرت الدوله، محمدولى ميرزا فرمانفرمائيان، سرلشگر محمدحسين فيروز، دكتر صبار فرمانفرمائيان، مظفر فيروز كه به وزارت و سفارت رسيد نوه فرمانفرما بود.
دكتر خداداد فرمانفرمائيان رئيس بانك مركزى و مديرعامل سازمان برنامه گرديد. دكتر علينقى فرمانفرمائيان رئيس بانك اعتبار صنعتى شد. منوچهر فرمانفرمائيان از كارشناسان برجسته نفتى ايران نيز مدتى سفير ايران در ونزوئلا گرديد و مدتى هم عضو هيئت مديره شركت ملى نفت ايران شد و چند جلد كتاب هم تأليف كرده است. محمدولى فرمانفرمائيان نيز چند دوره از آذربايجان به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد.
بقيه پسران فرمانفرما عبارتند از: هارون الرشيد، فاروق، كاوه، جمشيد، عبدالعلى، عبدالعزيز، ابوالبشر، كريم داد، الله وردى، تارى وردى، سيروس، عليداد، حافظ.
دختران عبارتند از: مريم، ستاره، حميرا، جباره، ثريا، ليلى، هايده، مهرماه، منير، ماه سيما.... و....
يك تن از دختران فرمانفرما كه خيلى شهرت يافت مريم فيروز است كه مدتى همسر سرتيپ اسفنديارى پسر محتشم السلطنه اسفنديارى رئيس مجلس شورايملى بود ولى بعد از جدائى از او همسر دكتر نورالدين كيانورى شد و چون از فعالين حزب توده بود محكوم به اعدام شد و به شوروى گريخت و بعد از انقلاب به ايران بازگشت و هنگام تحرير اين مطلب در تهران به سر مى برد و خاطرات خود را نيز در تهران نيز منتشر ساخته است.
دختر ديگر او ستاره فرمانفرمائيان كتاب (دختر ايران) را به زبان انگليسى نوشته است. او مى نويسد من پانزدهمين فرزند از ۳۶ اولاد فرمانفرما بودم كه ۸ تن از پسرها درجه دكترا داشتند و اكثر دختران دانشگاه ديده و يا لااقل دبيرستان را تمام كرده بودند. دكتر مصدق هم خواهرزاده فرمانفرما بود.
مهرماه فرمانفرمائيان (رئيس) زندگى نامه عبدالحسين ميرزافرمانفرما را در دو جلد منتشر كرده است. او همسر محسن رئيس وزيرخارجه و سفير ايران بوده است.

دكتر مصطفى الموتى
تنى چند از (نامداران معاصر ايران)
كه در سال ۱۳۸۵ به ابديت پيوستند

در سالى كه گذشت متأسفانه گروهى از ايرانيان نامدار در داخل و خارج از كشور زندگى را ترك گفته اند. روزشمار زندگى بعضى از آنان نيز قبلاً در نيمروز انتشار يافته و اكنون نيز به طور خلاصه درباره آنها مطالبى نوشته مى شود. يادشان گرامى باد هموطنان گرامى و عزيزمان هستند:

دكتر مصباح زاده
پدر روزنامه نگارى نوين در ايران و مدير امپراطورى كيهان در سن ۹۸ سالگى در آمريكا درگذشت
003825.jpg
الموتى
يكى از روزنامه نگاران بزرگوارى كه عمرى به كشور و جامعه مطبوعات ايران خدمت كرد دكتر مصطفى مصباح زاده مى باشد. اين استاد برجسته دانشگاه تهران در سال هاى بعد از شهريور ۱۳۲۰ به جامعه مطبوعات ايران پيوست و اساس روزنامه اى را بنيان نهاد كه مدتى از پر تيراژترين روزنامه هاى كشور بود و تيراژ آن به يك ميليون شماره نيز رسيده است.
مصطفى مصباح زاده كه در سال ۱۲۸۷ شمسى در تهران به دنيا آمد. تحصيلات متوسطه را در دارالفنون طى كرد و سپس براى ادامه تحصيل به فرانسه اعزام گرديد و از دانشكده حقوق پاريس درجه دكترا گرفت و در مراجعت به ايران به خدمت وظيفه رفت و در آنجا نيز به تدريس پرداخت و گروهى از ارتشيان از شاگردان او بودند. سپس به تدريس در دانشكده حقوق پرداخت. ضمناً پروانه وكالت دريافت كرد ولى هرگز به شغل وكالت دادگسترى نپرداخت. بعد از شهريور ۲۰ كه ميدان را براى فعاليت مطبوعاتى آماده ديد به فكر نشر روزنامه يوميه اى افتاد ولى در مقابل او روزنامه اطلاعات قرار داشت كه توفيق در اين راه كار ساده اى نبود ولى اراده محكم و پشتكار او با پشتوانه علمى و فرهنگى اش اين جرأت را به او داد كه روزنامه كيهان را منتشر سازد.
دكتر مصباح زاده مدير تيزهوشى بود كه براى تشكيلات خود نويسنده توانائى چون عبدالرحمن فرامرزى را در اختيار گرفت كه قلم سحار فرامرزى و مديريت مصباح زاده و حمايت اوليه محمدرضاشاه پهلوى براى ايجاد روزنامه تازه اى موجب گرديد كه قدم به قدم مؤسسه اى به وجود آمد كه امپراطورى كيهان ناميده شد.
اولين شماره روزنامه كيهان عصر روز ششم خرداد ۱۳۳۱ در چهار صفحه در تهران در دو هزار شمار منتشر گرديد و حدود ۱۵ نفر در آن به كار اشتغال داشتند ولى در سال قبل از انقلاب كاركنانش به ۱۵۰۰ نفر رسيد و صاحب نشريات متعدد با چاپخانه بزرگى در خيابان فردوسى شد كه نه تنها در ايران بلكه در خيلى از كشورهاى خاورميانه مشابهى نداشت و حتى يك مؤسسه عالى آموزشى براى ترتيب روزنامه نگار داير كرد كه امروز خيلى از كسانى كه در جامعه مطبوعات ايران داراى شهرت هستند از تربيت شدگان اين دانشكده و امپراطورى كيهان هستند.
دكتر مصباح زاده كه سه دوره از بندرعباس به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد سه دوره هم سناتور شد و تا رسيدن انقلاب، سناتور انتصابى بود، وى كه با وقوع انقلاب به خارج از كشور آمد و روزنامه كيهان مصادره شد. به فكر افتاد كه روزنامه كيهان را در خارج از كشور منتشر سازد كه با وجود مشكلات فراوان و گذشت عمرى از دكتر مصباح زاده به اين كار همت گماشت.
دكتر مصباح زاده استادى دانشمند و روزنامه نگارى پر تلاش و مديرى بسيار موفق و مورد احترام خاص همه همكاران خود بود. او خدمتگذارى صديق براى كشور و ملت ايران و انسانى بزرگوار براى خانواده و دوستانش به شمار مى رفت كه در داخل خارج از كشور خيلى ها شيفته اخلاق و روش انسانى او بوده اند و همه او را به نيكى ياد مى كنند كه ۹۸ سال عمر كرد ولى عمرى پر بار كه يادگارهاى خوبى از او به جاى مانده است.
ادب و تواضع و مردمدارى و پشتكار و صداقت او در دوستى نمونه بود و هيچكس را نديدم كه در اوج قدرت دكتر مصباح زاده و تاكنون از او ايراد و انتقادى داشته باشد و همه از او ذكر خير مى كنند. يادش بخير....
دكتر مصباح زاده مدتى در دولت سهيلى رئيس اداره تبليغات و انتشارات شد ولى كار دولتى را مطابق سليقه خود ندانست و در كوتاه مدت آن را رها كرد. كراراً از او براى شركت در دولت دعوت مى شد ولى مى گفت رياست بر روزنامه كيهان را بر هر كارى ترجيح مى دهد.
هنگامى نماينده مجلس بود او را به رياست كميسيون برنامه انتخاب كردند و نويسنده نايب رئيس كميسيون بودم. او وقتى در جلسه كميسيون شركت كرد استعفاء داد و گفت من بايد به روزنامه كيهان برسم و از نويسنده خواست كه رياست كميسيون را بپذيرم. هر چه گفتم شما رئيس باشيد و من نايب رئيس گفت، وقتى نمى توانم در جلسه كميسيون برنامه شركت كنم اين موضوع برايم قابل قبول نيست! و به شغل و مقامى غير از مديريت كيهان بى علاقه بود و تمام توجهش اين بود كه كيهان روزبروز توسعه يابد كه سرانجام نيز به اين خواسته خود رسيد و شاهد هستيم كه كيهان در دوران رياست او به چه عظمتى رسيد.

نشريات كيهان:
كيهان روزانه، كيهان به فرانسه، كيهان به انگليسى، كيهان ورزشى، كيهان هوائى، كيهان بين المللى، كيهان بچه ها، كتاب هفته، كتاب ما، چهره هاى آشنا، ماهنامه كيهان (اين ماه در تهران)، سالنامه كيهان، كيهان جيبى، كتاب سياه (ترجمه آثارى از جنايات در غرب) و....
يكى از مجلات پر تيراژ منتشره از طرف كيهان مجله (زن روز) بود كه با مديريت مجيد دوامى پر تيراژترين مجله كشور گرديد و خوانندگان فراوان يافت كه جايش اكنون در ميان نشريات كشور خالى است.

نكته هائى از زندگى دكتر مصباح زاده
مصباح زاده در دوران تحصيل در ايران چند بار شاگرد اول كلاس خود شد. چون پدرش با قوام الملك شيرازى همكارى داشت همراه فرزندان او براى ادامه تحصيل به بيروت و از آنجا به فرانسه رفت و درجه دكترا در رشته حقوق گرفت. تز دكتراى خود را با عنوان (مفهوم ايران از صلح) نوشت و به پاس حق شناسى قوام الملك اين رساله را به او تقديم داشته است.
دوستى و بستگى مصباح زاده با خانواده قوام الملك موجب شد كه بعد از شهريور ۲۰ كه به فكر انتشار روزنامه كيهان افتاد چون على قوام با والاحضرت اشرف ازدواج كرده بود. او با شاه فقيد مذاكره كرد و براى انتشار كيهان كمك خواست كه طبق نوشته فردوست حدود دويست هزارتومان كمك شد و مقرر گرديد بابت اين پول مقدارى از سهام كيهان در اختيار آنها گذارده شود.
دكتر مصباح زاده مرد گشاده دستى بود. از هر كجا كه پول تهيه مى كرد صرف توسعه سازمان كيهان مى نمود و مقدارى هم به اشخاص به صورت مختلف مى پرداخت و همواره در كشوى ميزهايش مقدارى سكه طلا داشت كه به افراد مى داد. شايعه تا آنجا رسيد كه در يكى از شرفيابى ها شاه فقيد موضوع را از او مى پرسد تائيد مى كند و مى گويد اين سكه را براى تشويق مى دهم. پادشاه فقيد به شوخى گفت لابد ما را هم تشويق مى كنى؟ مصباح زاده دست در جيب مى كند و چند سكه تقديم مى نمايد. شاه سكه ها را در جيب خود مى گذارد و مى رود. ولى بعداً مصباح زاده را مى خواهد و مقدارى سكه طلا به او مى دهد.
دكتر مصباح زاده سرشار از اميد بود و در راه موفقيت كيهان هرگونه لازم بود تلاش مى كرد. مى گفت وقتى كيهان را منتشر ساختيم چون توزيع روزنامه هاى باسقازاده بود و او دربست در اختيار روزنامه اطلاعات قرار داشت. روزنامه هاى ديگر را نمى فروخت. چندى كيهان منتشر شد ولى تيراژى نداشت. يك روز در دانشكده حقوق سر كلاس موضوع را با شاگردان درميان گذاردم و از آنها كمك خواستم كه براى انتشار روزنامه مرا يارى كنند. دانشجويان دكتر را يارى مى كنند و فرداى آن روز مقدارى روزنامه را در اختيار گرفته و خود دكتر آنها را راهنمائى كه فرياد (كيهان- كيهان) مقدارى زيادى از روزنامه ها در خيابان استانبول تهران به فروش رفت. چند روز كه اين كار انجام شد بعد محمد سقا قول داد كه همه شماره هاى كيهان را بفروشد و با اين طرز به انحصارطلبى روزنامه اطلاعات خاتمه داده شد و كيهان رقيب اطلاعات گرديد.
مصباح زاده هيچگاه مقاله اى كه جلب توجه فراوان كند ننوشت همواره قلم در دست استاد عبدالرحمن فرامرزى بود كه مى گفت مصباح زاده مدير بسيار خوبى است. اگر اداره كيهان به من سپرده شود خيلى زود بساطش برچيده مى شود ولى حفظ مديريت مصباح زاده است كه كيهان را كيهان كرده است و قلم من هم نقش مهمى در پيشرفت كيهان داشت.
با اين طرز كيهان كه در آغاز در چند صفحه منتشر مى شد با تيراژ پائين در سال هاى آخر رژيم با ۲۰ تا ۳۰ صفحه نشر مى يافت كه چند شماره آن تيراژش از ميليون گذشت و مى گويند مؤسسه كيهان حدود سيصد ميليون دلار مى ارزيد كه به دست مقامات رژيم جمهورى اسلامى مصادره شد ولى اراده مصباح زاده بالاتر از آن بود كه در سنى بالاتر از ۷۰ سال در اروپا گوشه عزلت گزيند او كيهان را در لندن منتشر نسازد، او با اراده كامل به انتشار كيهان در لندن پرداخت.

وضع خانوادگى دكتر مصباح زاده
او فرزند عبدالرحمن مصباح ديوان از معارف فارس كه سالها حاكم بندرعباس و بندر لنگه بود و مادرش از خاندان سادات اخوى تهرانى بوده است. مصباح ديوان مدتى پيشكار امور مالى قوام الملك شيرازى بود.
دكتر مصباح زاده با فروغ اتحاديه دختر جعفر اتحاديه از خانواده هاى سرشناس تهران ازدواج كرد و صاحب سه فرزند به اسامى ايرج و پرويز و نازنين شدند.
خواهران دكتر مصباح زاده عبارتند از: عفت (پورسعيد)، تاج الملوك (لاچينى)، حشمت (دانش)، يكى از پسران دكتر مصباح زاده با ليلا شرقى ازدواج نمود و نازنين دخترش نيز با سليمان وهاب زاده ازدواج كرد كه منجر به جدائى شد و در نتيجه آنها داراى نوه هاى به اسامى: آزيتا، ميترا، مريم، اميرعلى، ياسمن، كاميار و سروناز گرديدند.


سرلشگر محمود ارم
اميرى شايسته در عرصه نظام و مردى موفق در بخش هاى خصوصى
يكى از امراى شايسته و لايق ارتش ايران كه هنگام اقامت در لندن شناختم سرلشگر محمود ارم بود. افسرى مطلع و خوش بيان و خوش قلم و اهل عرفان و شعر و ادب.
سرلشگر ارم نه تنها در ميان افسران شهرت فراوانى داشت بلكه به علت حسن رابطه با گروه هاى مختلف در همه گروه ها دوستان نزديكى داشت كه چه هنگام اقامت در ايران در انجام خدمت نظامى و چه در خارج از كشور در كارهاى مختلف موفق شد، از جمله با انتشار كتابى درباره فرش ايران و علاقه فراوان به اسب توانسته بود با خيلى ها رابطه نزديكى پيدا كند. كتاب فرش او كه به زبان هاى انگليسى و آلمانى و فرانسه چاپ شده و ۵۵۰ برگ دارد و عكس هائى از ۴۵۰ نوع از فرش هاى مختلف در آن ديده مى شود.
سرلشگر محمود ارم فرزند عباسقلى ارم ملقب به (اقبال الملك) مى باشد كه با احمد شاه همكارى داشت و مدتى در نيس در كنار او بود. مادرش نصرت السطنه ملقب به (نصرت السادات) فرزند وقارالملك منشى مظفرالدينشاه بود.
سرلشگر ارم كه در دبيرستان نظام كرمانشاه شاگرد اول شد، وقتى به دانشكده افسرى وارد گرديد جزو ۳۰ نفرى بود كه براى همكلاسى وليعهد انتخاب گرديد.
در خدمت افسرى بسيار موفق بود و به علت رشادت در عمليات نظامى نشان لياقت گرفت. مدتى براى تكميل تحصيلات نظامى به فرانسه و آلمان فرستاده شد. علاوه بر مشاغل نظامى در ارتش و ژاندارمرى مدتى وابسته نظامى ايران در فرانسه بود.
ارتشبد جم بعد از فوت سرلشگر ارم در نشريه نيما چنين نوشت:
تيمسار ارم از دوستان قديمى من بود و بيشتر در كارهاى اطلاعاتى خدمت كرده است. با شادروان سرلشگر ارفع مربوط در صميميت از او نقصى نديدم.
همسر سرلشگر ارم با خانواده قوام شيرازى رابطه بسيار نزديك داشت و بانوئى كاملاً شايسته است. روانش شاد و خاطره اش ماندگار.

وضع خانوادگى سرلشگر ارم
سرلشگر ارم با خانواده بهروزى كه از خانواده هاى سرشناس و شريف شيراز مى باشد وصلت كرد و صاحب سه دختر به اسامى گيتى (رزم آرا)، سوسن (معتمدى) و آريا گرديدند. به طور كلى خانواده اى موفق و خوشبخت مى باشند كه دوستان فراوان دارند.
سرلشگر ارم دو برادر داشت يكى منوچهر كه سرلشگر شد و در نخست وزيرى با هويدا كار مى كرد. برادر ديگرش (امير هوشنگ) در درجه سروانى عضو سازمان نظامى حزب توده شد كه مدتى زندان و سپس از ارتش اخراج گرديد.


دكتر همايونفر و ۸۷ سال زندگى پر تلاش او
يكى از شخصيت هاى محقق و دانشمند كه امسال در بيمارستانى در سوئيس در سن ۸۷ سالگى زندگى را ترك گفت، دكتر عزت الله همايونفر بود. نويسنده اى خوش ذوق و شاعرى توانا كه از ناطقين برجسته زمان خود به شمار مى رفت.
عزت الله همايونفر در سال ۱۲۹۹ شمسى در يك خانواده فرهنگى تولد يافت. پس از پايان تحصيلات ابتدائى و متوسطه به دانشكده ادبيات رفت و در رشته ادبيات فارسى ليسانس گرفت.
عزت الله همايونفر ابتدا در وزارت دارائى به كار پرداخت و مشاغلى به او سپرده شد ولى در كوتاه مدت عازم فرانسه گرديد و در رشته ادبيات و زبان درجه دكترا گرفت و به ايران بازگشت و بار ديگر به وزارت دارائى رفت و مشاغلى از قبيل مدير كلى دفتر وزارتى را برعهده داشت. سپس به معاونت وزارت اطلاعات منصوب گرديد تا اين كه مهندس روحانى از او براى همكارى دعوت كرد و معاون پارلمانى وزارت كشاورزى شد كه مرتب او را در پارلمان مى ديدم كه مورد احترام خاص نمايندگان دو مجلس بود. ضمناً چون از دوستان نزديك هويدا بود چندى با عنوان معاون وزير مشاور با دفتر او همكارى مى كرد.
در سال ۱۳۵۷ وقتى كابينه ارتشبد ازهارى تشكيل شد او سمت وزير مشاور يافت همايونفر در اين باره مى گويد:
«پنج روز قبل از تغيير كابينه شريف امامى، ارتشبد اويسى از من خواست او را ملاقات كنم. در اين باب ديدار گفت ديشب شرفياب بودم.
قرار شد شريف امامى برود و من كابينه را تشكيل بدهم و تو هم برحسب اوامر شاهانه وزير مشاور خواهى بود. دو روز بعد به من گفت ارتشبد ازهارى مأمور تشكيل كابينه شده و شما هم وزير مشاور هستيد.
عمر دولت ازهارى دو ماه بود. او را شخصى يافتم كه نه سياسى بود و نه نظامى. بلكه اهل آرامش و تا حدودى گوشه گير و سوءظنى و زودباور... بيمارى ازهارى در آخرين جلسه دولت به عنوان سكته، نوعى بيمارى سياسى بود. او سكته نكرده بود بلكه ايران قرار بود سكته كند كه كرد. ايران در طول عمرش به سكته كردن عادت دارد.»
دكتر همايونفر درباره خود چنين مى نويسد:
من در سال ۱۲۹۸ در شميران به دنيا آمدم. اولين هديه اى كه به من دادند يك مداد بود زيرا آن زمان با مداد مى نوشتند. من پس از دبستان و دبيرستان در دانشكده ادبيات رشته تاريخ را دنبال كردم و از همان دبيرستان شروع به نوشتن كردم كه در روزنامه ها چاپ مى شد. هفته اى سه روز شاگرد خصوصى داشتم كه از آنها ماهيانه ۱۲ تومان مى گرفتم و خرج خانواده مى كردم. بعدها اين درآمد به ۲۵ تومان رسيد. هنگامى كه ۱۸ ساله بودم با ۴۰تومان حقوق بازنشستگى پدرم و ۲۵ تومان درآمد من كه آن زمان خيلى پول بود خانواده ما زندگى مى كردند. در ۲۴ سالگى عاشق شدم و يكسال بعد از اين عشق فارغ گشتم و به بلژيك و فرانسه رفتم و در دانشگاه فرانسه درجه دكتراى در ادبيات گرفتم. در تهران در دانشگاه تهران و دانشگاه ملى درس مى دادم و همزمان فعاليت سياسى داشتم در زمان نخست وزيرى آموزگار و شريف امامى و ازهارى معاون نخست وزير بودم و با شروع انقلاب جانم به خطر افتاد و با مصيبت فراوان از بيراهه فرار كرده خود را به تركيه و سوئيس رساندم. در مدتى كه در خارج از كشور هستم با نوشتارهاى ادبى و تاريخى براى روزنامه هاى نيمروز و كيهان و راديوها و تلويزيون ها مطالبى تهيه كرده ام و مطالبى از راديوهاى مختلف با صداى من پخش شده است.
دكتر همايونفر همواره به كارهاى فرهنگى اشتغال داشت و در جوانى كتابفروشى معتبرى در تهران داير كرده بود و پس از آن به تدريس روى آورد و سال ها در مراكز مختلف آموزشى از جمله در دانشگاه ملى تدريس مى كرد و همواره وجودش پر ثمر بود.
دكتر همايونفر را چند بار در لندن ديدم كه خيلى فعال و پر تلاش بود و به ايراد سخنرانى مى پرداخت، ولى چند سالى بود كه دچار بيمارى شده و در سوئيس اقامت داشت و گاهى در بيمارستان بود و تلفنى با او گفتگو مى كرديم كه خيلى از سلامتى خود نگران بود و مى گفت «اكنون دارم آخرين روزهاى زندگانى را مى گذرانم و يكه و تنها هستم و هيچكس از من نگهدارى نمى كند مگر مؤسساتى كه در اينجا براى سالمندان وجود دارد.»
دكتر همايونفر يك بار ازدواج كرد. همسر او گيتى خطير بود كه گفته مى شد با خاندان پهلوى نسبت دارد ولى از اين ازدواج صاحب فرزندى نشد و در كوتاه مدت نيز به جدائى انجاميد.
دكتر همايونفر در زندگى پر تلاش خود ۱۲ جلد كتاب تأليف نموده كه از جمله (تاريخ ايران از قديم ترين ايام تا شروع سلسله قاجار) مى باشد. همچنين كتاب (جاى پاى شعر) را در دو هزار صفحه تأليف نموده كه در نيمروز در دوره انتشار خود خوانندگان فراوانى يافت و زحمات بسيار براى آن كشيده است.
دكتر همايونفر كتابى درباره زندگى سپهبد زاهدى تأليف نمود و همچنين كتابى درباره رضاشاه تهيه كرده بود كه متأسفانه موفق به چاپ آن نشد.
احمد اقبال ديپلمات برجسته و سفير سابق ايران در مجلس يادبود دكتر همايونفر چنين گفت:
مدت ۶۵ سال با عزت الله دوستى نزديك داشتم. عزت شب هاى جمعه موقعى كه در شبانه روزى كالج البرز بودم مرا به خانه پدرش مى برد. در اين خانه محمد همايونفر با همسر و شش فرزند زندگى مى كردند. زندگى آنها ساده بود ولى سرشار از عشق و محبت. عزت سومين فرزند اين خانواده بود. در تمام مدت زندگى از نوجوانى تا مى توانست به خانواده خدمت مى كرد و به همين سبب گل سرسبد فاميل بود. به خواهرها و برادرها و پدر و مخصوصاً مادرش عشق مى ورزيد و همواره آماده خدمت به آنان بود. در دوستى ثابت قدم بود و فداكارى هايش براى دوستان حد و مرزى نداشت.
دكتر همايونفر در شعرى درباره وطن و فوت خود چنين سروده است. اين شعر را در زمانى سروده كه بيمارى سخت او را خانه نشين كرده بود:
بر من ببخش اى وطن اى عشق فاخرم
زين تلخ گفته ها كه مفيد است چون دوا
دريا نديده اى كه ز طوفان چه مى كشد
آن مى كشد كه مى كشد عاشق، كه مبتلا
من مبتلا به عشق توأم مادرم وطن
بهتر كه در ره تو شوم هديه و فدا
غرقم بكن، به موج حادثه بسپار، حاضرم
من كشتى شكسته و عشق تو ناخدا
بر جان و دل نوشته ام اسم تو اى وطن
نگذارمى ترا، كه شوى از دلم جدا
اميد آن كه زنده بمانى تو اى وطن
چندانكه خاك را بود و باد را بقا
در خاك خفته همايونفرت وطن
روزى كه مجد تو گردد ز نو به پا


محمد رضى ويشگائى و پدرش مرتضى ويشگائى
از دولتمردان خوشنام رژيم سابق
يكى از كاركنان درستكار دولت را كه در وزارت دارائى شناختم محمد رضى ويشگائى بود كه از خانواده هاى سرشناس گيلان به شمار مى رفت. او فرزند مرتضى ويشگائى از فضات خوشنام بود كه سال ها رياست شعب ديوانعالى كشور را برعهده داشت و سرانجام رئيس دادگاه عالى تجديدنظر انتظامى قضات گرديد.
محمد رضى ويشگائى در سال ۱۲۹۷ شمسى در رشت متولد شد و تحصيلات ابتدائى و متوسطه را در گيلان و تهران به پايان رسيد و بعد از پايان رشته ادبيات در دانشگاه تهران به خدمت وزارت دارائى درآمد و مقامات مختلف را در آن وزارتخانه طى كرد. مدتى پيشكار دارائى فارس و خوزستان شد و بعد مديركل بودجه گرديد.
ويشگائى در سال ۱۳۳۷ بازرس دولت در بانك ملى ايران گرديد و چند سرى از اسكناس هاى كشور را امضاء كرده است. در سال ۱۳۳۸ كه سرلشگر ضرغام وزير دارائى شد ويشگائى را به سمت معاون ثابت وزارت دارائى تعيين نمود و به اين شغل ادامه داد تا اين كه در دولت شريف امامى به سمت وزير گمركات و انحصارات معرفى گرديد. همچنين در كابينه دوم شريف امامى نيز وزير بازرگانى شد.
ويشگائى سال ها رئيس بانك رهنى و مدتى هم عضو هيئت عامل سازمان برنامه بود.
ويشگائى عضو هيئت مديره جمعيت شير و خورشيد سرخ ايران و خزانه دار بنياد قلب ملكه پهلوى بود.
در جريان تغيير رژيم نيز به اقامت در ايران ادامه داد ولى مورد تضيقاتى قرار گرفت و زندانى شد و از پرداخت حقوق بازنشستگى او خوددارى نمودند.
در سال هاى آخر عمر در لندن اقامت گزيد و مورد احترام خاص دوستان و بستگان خود بود تا اين كه در مهرماه سال ۱۳۴۸ دچار بيمارى گرديد و مدتى در بيمارستان بسترى شد و سرانجام زندگى را در ۸۷ سالگى ترك گفت.

وضع خانوادگى ويشگائى
محمدرضا ويشگائى با خانم پروين معظمى (برادرزاده دكتر عبدالله معظمى) ازدواج كرد و صاحب دو فرزند به اسامى نازنين و رضا گرديد كه نازنين با على يزدان پناه فرزند دكتر عزت يزدان پناه سناتور سابق ازدواج كرد و صاحب دو فرزند به اسامى داريوش و سيروس گرديدند.
متأسفانه برادر محمد رضى ويشگائى نيز كه هنرمندى معروف بود و تابلوها و پرتره هاى زيادى از او به يادگار مانده يك هفته قبل از فوت برادرش در تهران درگذشت و اين خانواده دچار مصيبت و اندوه فراوان گرديدند.


ديپلماتى شريف با صفاتى پسنديده
يكى از ديپلمات هاى شريف و خوشنامى را كه در ايران شناختم منوچهر عظيما بود كه در سال هاى آخر عمرش كراراً او را در نيس مى ديدم ولى متأسفانه پس از كسالت ممتدى در ۸۵ سالگى زندگى را در شهر نيس ترك گفت.
منوچهر عظيما فرزند محمد عظيما (معتضدالملك) و مادرش عذرا نفيسى دختر دكتر مؤدب نفيسى بود كه روزهاى آخر عمرش در نيس دچار بيمارى شد وى با همت هلاكورامبد كه او را به جلسات دوستانه مى آورد، وى از اين كه در همسايگى رامبد زندگى مى كند و از محبت فراوان او برخوردار است همواره تشكر مى كرد.
منوچهر عظيما كه پس از پايان تحصيل در دانشكده حقوق تهران مانند خيلى از افراد خانواده اش كه در وزارت امورخارجه داراى مشاغلى بودند به آن وزارتخانه رفت و مقامات ادارى و ديپلماتيك را پله به پله طى كرد و سمت هاى رياست تشريفات وزارت امورخارجه، مديركل امور فرهنگى، مديريت كل امور اروپا و آمريكا را داشت و سرانجام به مقام سفارت رسيد و سال ها در يونان و اسپانيا به سر برد كه با وقوع انقلاب او ديگر به ايران نرفت و از اسپانيا عازم جنوب فرانسه گرديد و در همانجا زندگى را ترك گفت.
منوچهر عظيما با خانواده ميرفندرسكى وصلت كرد و صاحب دو فرزند به اسامى (رامين و على) گرديد و متأسفانه ازدواج او منجر به جدائى شد و سال ها به تنهائى زندگى مى كرد ولى مورد محبت خاص دوستان و بستگان خود بود.
آنهائى كه منوچهر عظيما را خوب مى شناختند صفات پسنديده را مى ستودند.


حسن شهباز
نويسنده خوش قلم و گوينده خوش بيان
و ناشر مجله پر محتواى (ره آورد) و زندگى پر فراز و نشيب او
يكى از انسان هاى خوش قريحه اى را كه در ايران در كلوپ رتارى شناختم حسن شهباز بود كه محفل گرم و دوستان فراوانى داشت و در زندگى روزهاى سخت و مشكل و پر زحمتى داشته ولى با پشتكار و تلاش زياد توانسته موفقيت سرشارى در كار و فعاليت سياسى و اجتماعى و ادبى و مطبوعاتى كسب كند.
حسن شهباز سرگذشت خود را در كتاب (غرور و مصيبت) نوشته است:
پنج ساله بودم كه از مازندران به اصفهان سفر كردم. پدرم زندگى در آن ديار را به اقامت در كرانه خزر ترجيح داد.
همراه مادر و سه خواهر بار سفر بستيم و راهى پايتخت صفوى شديم. ترك زادگاه براى من در برگيرنده شادى و غم بود. مرا در شش سالگى به آموزشگاه انگليسى ها سپردند. مبلغين كليساى انگليس از سال ها پيش در شهرهاى اصفهان، يزد، شيراز و كرمان آموزشگاه هائى تأسيس كرده بودند كه آموزگار و دبيرشان انگليسى بودند.
پدرم در اصفهان با نمايندگان تجارى، روس كار مى كرد و به سبب تسلط بر زبان و فرهنگ روسى مورد احترام جمع كثيرى از مردم بود. او را به زندان بردند. زيرا رضاشاه رابطه اش را با روس ها به هم زده بود و سرلشگر آيرم رئيس شهربانى به جان اتباع روس و همه كسانى افتاد كه با روس ها كار مى كردند.
بازداشت پدرم چهار ماه طول كشيد و به تبعيد به اراك منتهى شد. اين وضع در زندگانى ما خيلى اثر گذاشت. مادرم بيمار شد. اموال ما را در هر كجا كه داشتيم گرفتند و در مدت كوتاهى به نان شب محتاج شديم. پدر از غذاى زندان بيمار شده بود و من ناچار بودم با دوچرخه فرسوده خود در يخبندان زمستان غذا را از خانه به زندان ببرم.
روزى در بسترى پوشيده از يخ نقش زمين مى شوم و وقتى به زندان مى رسم پدرم را در ميان جمعى از زندانيان متشخص از قبيل ملك الشعراء بهار و حسام دولت آبادى ديدم.
شهباز كه دچار مشكلات مالى شده بود در ادامه تحصيل به دشوارى رسيد، روزى اسقف تامسن او را مى خواهد و مى گويد (شوراى دبيرستان تصويب كرد تا زمانى كه پدر شما در زندان است از بورس اعطائى مدرسه استفاده كنيد.)
وى مى گويد: كارمند جزء شركت نفت ايران و انگليس در اراك بودم و مى خواستم به تهران منتقل شوم كه رئيس كارگران كه مرد سالخورده اى بنام پيشداد بود گفت تو جوان هستى و ديپلم دارى برو درس بخوان و در يك رشته تخصص بگير... آنوقت همه به دنبال تو خواهند آمد و با التماس به تو كار خواهند داد. سخن او در من اثر گذاشت و سرمشقى شد تا بيش از پيش كوشا باشم.
شهباز به تهران مى آيد و در دانشگاه تهران در رشته زبان هاى خارجى ليسانس مى گيرد و به ترجمه مقالات روى مى آورد.
حسن شهباز درباره همكارى خود با مطبوعات مى گويد:
همكارى زيادى با مطبوعات داشتم. اولين بار فقط ۱۷ سال داشتم و نخستين كتابى كه ترجمه كرده بودم در روزنامه «مهر ايران» به صورت پاورقى چاپ شد.
همسر اول من دختر ميرزااحمدخان قزوينى برادر علامه قزوينى بود. من ۱۷ ساله بودم كه به محضر اين بزرگوار رسيدم و محفل علم و ادب او را يافتم. اغلب نويسندگان نامدار از جمله علامه دهخدا، دكتر قاسم غنى، دكتر غلامحسين بهمنيار، دكتر رضا زاده شفق و همه بزرگان اهل قلم و علم و ادب به محضر علامه قزوينى مى آمدند. هرگاه به منزل مرحوم علامه مى رفتم، ايشان به من اجازه داده بود كه در گوشه اى بنشينم و صحبت هاى آنان را گوش كنم.
به هر حال من ۱۷ سالم بود كه كتاب «سرگذشت» را ترجمه كردم و به دكتر غنى دادم. ايشان بعد از اين كه كتاب را مطالعه كرد. مرا احضار نمود و در حضور من تلفن كرد به «مجيد موقر» و گفت من كتاب بسيار جالبى را مى فرستم كه در روزنامه به صورت پاورقى چاپ كنيد و بدين ترتيب من عملاً از ۱۷ سالگى همكارى با مطبوعات را شروع كردم منتهى در ۲۷-۲۸ سالگى بود كه توانستم جزو نويسندگان اطلاعات ماهانه بشوم.
شهباز مى نويسد:
در جوانى به تجارت پرداختم و در معامله چوب يكصد هزارتومان سود بردم. چون كمترين آشنائى با تجارت نداشتم نيمى از آن سرمايه را از دست دادم و به دنبالش خطاى ديگرى مرتكب شدم كه جبرانش به سختى ميسر بود. در كابل كشى تلفن از تهران به تجريش پاى نهادم كه حاصل آن رفتن تمام سرمايه و بدهى ۸۰ هزار تومان سفته است كه خاطره دردناكش تا حدى بود كه تا چند سال پيش رهايم نمى كرد. از آن زمان سقوط من به دره تباهى آغاز مى شود. با چند شكست پى در پى با داشتن زن و فرزند به دامن عفريت الكل افتاده و سرگشته ميخانه ها شدم. چند دوست همسال من كه از ثروت پدر بهره اى داشتند معاشران من شدند كه برايشان زندگى در چند مائده زمينى خلاصه مى شد. زن، الكل، قمار كه حضور من در ميان آنان گرامى بود. نه به آينده فكر مى كردم و نه به خود اهميتى مى دادم. نه كتاب مى خواندم و نه كتاب مى نوشتم.
***
بعد در اداره فرهنگى آمريكا امتحان ورودى دادم با حقوق ماهانه ۱۲۴۰ تومان به كار پرداختم. دفتر من محل ديدار رجال ايران شده بود مى آمدند تا با مقامات آمريكائى آشنا شوند. واسطه اعزام شخصيت هاى بزرگ به آمريكا شدم- از همين رهگذر با بسيارى از مشاهير ادب و سياست و دين و فرماندهان ارتش آشنا و دوست شدم.
اين كار مدت ۱۴ سال طول كشيد. كتاب ترجمه مى كردم. در اطلاعات پاورقى مى نوشتم. دفتر خارجى دو شركت بازرگانى را اداره مى كردم. از نويسندگان دفتر روابط عمومى سازمان برنامه بودم و براى كنسرسيوم نفت برنامه هفتگى تهيه مى كردم.
وقتى جهانگير تفضلى وزير اطلاعات شد از من خواست تا ضيافتى در خانه خود برايش ترتيب بدهم كه اين كار انجام شد. هفته بعد نامه اى به من نوشت (با كمال خوشوقتى به شما اطلاع مى دهم كه برنامه هاى شما از راديو قطع شده است). من از اين نامه تفضلى حيرت نكردم چون او را از قديم مى شناختم. بعد كه معينيان مجدداً به وزارت اطلاعات بازگشت مرا دعوت به كار كرد.
در جريان انقلاب با خادم خانه خود درگيرى پيدا كردم. مى گفت در اين محله ارباب همه كليمى و بهائى و ارتشى بوده خانه خود را گذاشته فرار كردند و همه باغبانان و نوكرها و آشپزها به نوائى رسيده اند و از من مطالبه ۱۵۰ هزارتومان كرد كه پرداخت نكردم و كار به شكايت كشيد كه حاكم شدم ولى قاضى از من خواست كه سى هزار تومان به او بدهم بعد به آمريكا آمدم و به تأسيس مجله (ره آورد) پرداختم.
شهباز مى نويسد:
در يكى از سال هاى دور نمايشنامه اى نوشتم در پنج بخش براى پنج شب زير نام (شب هاى زاينده رود) كه از برنامه داستان هاى شب راديو تهران پخش شد و موفقيت چشمگيرى داشت.
شهباز درباره اين نمايش مى نويسد:
يكى از همكلاسى هايم در اصفهان دل به دخترى مى بندد و از او مى خواهد كه نامه هائى از قول او به دختر بنويسم. دختر مى دانست كه نويسنده اصلى اين نامه آن پسر نيست و دنبال نويسنده اصلى نامه ها بود. دختر خود را به امواج زاينده رود مى سپارد و جوان عاشق نيز پس از گرفتن درجه مهندسى به علت خوردن داروى مهلك اشتباهى فوت مى كند. اين به صورت برنامه در راديو پخش مى شود و خانمى تلفن مى كند كه در اين داستان بهتر نبود عاشق فريبكار خودكشى كند نه دختر بى گناه.
تلفن ها ادامه مى يابد يك روز روى ميز خود گلى به مناسبت روز تولد خود مى بينم با نام (بهار) وى مى نويسد: (اين كار مقدمه عشق بزرگى شد كه ۱۴ سال از زندگى مرا در برگرفت و در حقيقت سرنوشت ساز زندگى من شد.)

مهندس ناصر سياح
مردى سازنده و نيكوكار
در طى ساليان درازى كه در الموت و قزوين فعاليت سياسى و حزبى داشتم با مهندس ناصر سياح كه در شهرستان قزوين حسن شهرت داشت آشنا شدم. مردى نيكوكار كه در كارهاى خيريه همواره پيشقدم بود و به كار سازندگى اشتغال داشت.
سال ها بعد اطلاع يافتم كه مهندس سياح در كشور هلند و چند نقطه ديگر از اروپا به امر ساختمان سازى اشتغال دارد و مخصوصاً در كشور هلند تعداد زيادى خانه براى سالمندان ساخته و سعى دارد دامنه فعاليت ساختمانى خود را در اروپا توسعه دهد. به همين جهت در داخل و خارج با سازمان هاى مختلف در ارتباط بود و در ايران توانست با همكارى بنياد پهلوى در ساختمان هتل هيلتون نقش برجسته اى داشته باشد و همچنين در ساختمان بنياد پهلوى در نيويورك نيز به شدت فعال بود و عضو هيئت امناء اين سازمان در نيويورك شد.
مهندس ناصر سياح در داخل ايران ساختمان بزرگ اسكان را ساخت كه خانه هاى آن به صورت خانه هاى نمونه درآمد. او نقشه وسيع ديگرى داشت كه در كنار ساختمان اسكان چند ساختمان ديگر و يك مركز تجارى و فرهنگى بسازد كه با فرا رسيدن انقلاب برنامه اش بهم ريخت و راهى خارج از كشور گرديد.
ولى كليه اموالش مصادره گرديد و تنها پسرش شهرام دچار مشكلات فراوان شد.
مهندس سياح بعد از انقلاب نيز در خارج از كشور به خانه سازى پرداخت و تعدادى آپارتمان در لندن ساخت و ساختمان بزرگى هم در آلمان بنا نهاد كه اين يادگارها از او در انگلستان و آلمان باقى است كه با سرپرستى پسرش شهرام سياح اداره مى شود.
مهندس سياح را بعد از انقلاب در لندن ديدم و از همان ايام به علت خصلت انسانى و روش مثبتى كه در زندگى داشت سعى فراوان مى نمود كه به آشنايان خود به هر صورتى كه امكان دارد يارى برساند او را كراراً مى ديدم و خوشوقت بودم كه اين انسان شريف و خانواده اش از مشكلاتى كه برايشان به وجود آمده بود نجات يافته اند.
مهندس سياح از چندى قبل دچار كسالت شد و اين بيمارى او را به كلى ناتوان كرد كه حتى نمى توانست در دوره هاى دوستانه اى كه داشت با تمام علاقه اش شركت كند و تدريجاً احساس مى كرد كه چراغ عمرش رو به خاموشى است تا اين كه در روز يكشنبه ۲۰ ژانويه ۲۰۰۷ همسر و فرزندش مرا مطلع ساختند كه وى درگذشته است. روحش گرامى باد. انسانى سازنده و پر تلاش و نيكوكار صميمى بود.


تورج فرازمند
انسانى مطلع و شايسته در رسانه هاى گروهى
يكى از كسانى كه در رسانه هاى گروهى خوب درخشيد تورج فرازمند بود كه در ۸۰ سالگى در سال ۱۳۸۵ بر اثر بيمارى سرطان زندگى را ترك گفت. صداى گرم و پر طنين او در راديو و تلويزيون و تفسير و ترجمه هايش موجب شد كه شهرت فراوان يابد.
تورج فرازمند در سال ۱۳۰۵ در تهران متولد شد. پدرش شمس على ميرزا فرازمند از نواده هاى فتحعليشاه و مادرش عشرت الملوك از فرهنگيان با سابقه كشور بود كه يكبار هم در ايران به عنوان مادر شايسته سال انتخاب گرديد.
زيرا بانوئى فداكار بود كه بعد از فوت همسرش با حقوق معلمى كوشيد تا چهار فرزندش را به عالى ترين درجات تحصيلى برساند. (ايرج مهندس نفت، بهمن استاد دانشگاه منچستر، هما دكتر در رشته شيمى، تورج فارغ التحصيل دانشگاه سوربن در پاريس).
تورج فرازمند در مراجعت از اروپا در خبرگزارى پارس به كار مشغول شد و سپس در سرويس خارجى روزنامه اطلاعات به كار پرداخت و گفتارهايش در راديو و نوشته هايش در مطبوعات جلب توجه فراوان كرد.
تورج فرازمند مدتى سردبير روزنامه اطلاعات بود و اطلاعات جوانان و كودكان از يادگارهاى او است. يكى از كارهاى مهم او ترجمه خاطرات چرچيل مى باشد كه در ۱۲ جلد نشر يافته و در آن اسرار مهمى از جنگ دوم جهانى طى آن فاش شده است.
گفته ها و نوشته هاى تورج فرازمند موجب شد كه دكتر خانلرى او را به همكارى در مجله سخن دعوت كند و در نتيجه روابطى بسيار نزديكى با هم پيدا كردند و هنگامى كه خانلرى وزير فرهنگ شد از همكاران نزديك او بود.
تورج فرازمند مدتى كوتاه مديرعامل راديو تلويزيون شد و در عين حال به ادامه تحصيل حقوق در دانشگاه تهران پرداخت و با دريافت ليسانس در رشته قضائى و طى دوره كارآموزى وكيل دادگسترى شد ولى در اين حرفه شهرتى نيافت و كار مهمى صورت نداد.
سال ها تورج فرازمند و ايرج گرگين برنامه مشتركى را در راديو اجرا مى كردند كه علاقمندان فراوانى يافت و در همان دوران تورج فرازمند به مديريت شبكه اول و ايرج گرگين به مديريت دوم راديو تلويزيون ايران منصوب شدند. تورج فرازمند بعد از بركنارى رضا قطبى مديرعامل تلويزيون ملى ايران گرديد ولى در كوتاه مدت جاى خود را به دكتر شاه حسينى داد.
تورج فرازمند در دولت بختيار كه با او دوستى نزديك داشت كارها را رها كرد و با همسرش خانم گلبن و دو فرزندش از ايران خارج شده از راه تركيه عازم اروپا شدند كه متأسفانه در اين سفر دختر خود را از دست داد و از اين راه خانواده او صدمه فراوان ديدند.
تورج فرازمند در آمريكا نيز با رسانه هاى گروهى همكارى نزديك داشت و تا آخرين روزهاى زندگى با وجود بيمارى به همكارى با مطبوعات ادامه مى داد.
از آخرين يادگارهاى تورج فرازمند مجله سياسى (جهان) بود كه مدتى در امريكا منتشر ساخت ولى بيمارى سرطان به او مهلت نداد تا بتواند به خدمات پر ارزش مطبوعاتى خود ادامه دهد.

مادر نمونه سال
مادر تورج فرازمند (عشرت الملوك) از فرهنگيان صديق كشور به شمار مى رفت. نام خانوادگى اش جهانبانى بود كه با شمس على ميرزا فرازمند (حسان السلطنه قاجار) ازدواج كرد و چون در ۲۹ سالگى همسر خود را از دست داد با كوشش فراوان و تدريس در رشته رياضى در مدرسه اتحاد و مديريت مدارس زرتشتى و يهوديان و ارامنه تهران توانست هزينه سنگين تحصيل فرزندان خود را در ايران و اروپا تأمين كند به همين جهت او را (مادر نمونه سال) معرفى كرده اند. زيرا همه فرزندانش داراى تحصيلات عالى شده اند و هنگامى كه در ۹۶ سالگى زندگى را ترك گفت در مطبوعات كشور از او تجليل شد.


دكتر على اصلان پهلوى
نوه شاهپور عليرضا پهلوى
يكى از پزشكان انسان دوستى كه در جنوب فرانسه يار و ياور ايرانيان بود دكتر على اصلان پهلوى است كه آخرين ماه هاى سال ۱۳۸۵ به علت عارضه مغزى در ۴۲ سالگى درگذشت و موجب تأسف فراوان گرديد.
او فرزند كريستيان پهلوى بود كه پس از پايان تحصيلات پزشكى در فرانسه در رشته امدادرسانى كارشناس شد به همين جهت يك بخش اورژانس در كلينيك سن رژمن نيس را اداره مى كرد و خيلى از ايرانيان كم بضاعت كه از خدمات مجانى او استفاده كرده اند يادش را گرامى مى دارند. دكتر على اصلان پهلوى نيز ۶فرزند ۴ تا ۱۸ ساله دارد و سازمان هاى امداد فرانسه نيز اعلام كرده اند كه فرزندان كريستيان پهلوى را صميمانه يارى مى كنند.



پرويز ياحقى
سيماى جاودان موسيقى ايران
يكى از هنرمندان پر ارزشى را كه هنگام اقامت در ايران شناختم پرويز ياحقى بود كه در مدتى كه به كار روزنامه نگارى پرداخته و خبرنگار يكى دو روزنامه شده بود با او آشنا شدم. او خواهرزاده حسين ياحقى هنرمند معروف بود و از همان ايام صباوت صحبت از اين بود كه پرويز ياحقى در نواختن ويلن استاد با ارزشى است.
وقتى داوود پيرنيا برنامه گل هاى جاويدان را در راديو آغاز كرد يكى از هنرمندانى كه در اين برنامه نقش حساسى داشت و نامش بلندآوازه شد پرويز ياحقى بود كه آثار هنريش طرفداران فراوان يافت.
بيژن ترقى درباره ياحقى مى گويد: «پرويز ياحقى يا به قولى، كاروانسالار موسيقى ايران، يكى از خورشيدهاى درخشان هنر اين سرزمين است كه از آغاز جوانى در رفيع ترين قله هاى هنر اصيل موسيقى ايران درخشيدن گرفت. او با پنجه هاى سحرآميز و پر اسرار خود كه از سرچشمه فياض و لايتناهى نبوغ و پشتوانه هاى وراثت اصيل خانواده هنرمندش متأثر است. دلنشين ترين نغمات آسمانى را به گوش دلباختگان عالم خاك رسانيد. نواى دلنشين و پر رمز و راز او كه به سرگذشت زندگى ما انسان ها مى ماند، گاه به نغمه پر زمزمه جويباران مانند است كه صفا و خرمى از آن مى تراود و گاه به صداى بغض گريه عاشقى كه سوز و درد از آن مى بارد.
پرويز ياحقى در احياى هنر موسيقى اصيل و سنتى ايران و زنده كردن گوشه هاى پر بار و غنى دستگاه هاى آن و نماياندن نقش ويلن در ساز سلو و تكنوازى كه داراى سبكى ابتكارى و بديع است، سهم چشم گير و بسيار مؤثرى را به خود تخصيص داده است. چرا كه در اجراى موسيقى ملى، از ويلن تنها در اركسترها و كارهاى دسته جمعى استفاده مى شد ليكن او توانست با استفاده از سيم هاى بم و مهجور ويلن، به قدرت تأثير و وسعت هر چه بيشتر آن بيفزايد. ديگر از شاهكارهاى اين هنرمند خلاق ساختن و اجراى چهار مضراب هاى مختلف در قطعات موسيقى ايرانى است و چيره دستى او در هنر آهنگسازى و تنظيم اركستر براى آهنگ هاى ايرانى به گونه اى است كه در طول بيست و پنج سال اخير مؤثرترين و شيواترين ترانه ها و قطعات آهنگين را از خود به يادگار گذارده، به طورى كه هيچگاه با گذشت زمان فراموش نخواهند شد.»
تورج نگهبان مى گويد: «پرويز ياحقى از نظر نوازندگان ويلن، هنرمندى است بدون جانشين- در نواختن آنقدر اعتماد به نفس دارد و آنقدر به كار خود باور دارد كه خود ساز پاسخ لازم به اين اعتماد به نفس را مى دهد!
... وقتى مى خواهد آهنگ بسازد. اول مى نشيند فكر مى كند و مقدمه آهنگ كه به ذهنش آمد، رفته رفته ديگر آهنگ او را به دنبال خود مى كشد- پرويز كوچه پس كوچه هاى آهنگسازى را خوب ياد گرفته و راحت آهنگ را تعقيب مى كند.... آهنگ او را مثل سايه به دنبال خودش مى كشد!...»
پرويز ياحقى در سال ۱۳۱۴ شمسى در تهران متولد شد و در سال ۱۳۸۵ در ۷۱ سالگى زندگى را ترك گفت.
با حميرا خواننده معروف ازدواج كرد و بعد از او جدا شد و صاحب فرزندى هم نشدند.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
شعر
از لابلاى متون
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   شعر   •   از لابلاى متون   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •