وقتى كه من بچه بودم آبادى ما به قدر همه دنيا بود؛ صبح تا شام مى دويدم و هرگز نمى توانستم به آخر اين دنياى قشنگ برسم؛ تپه پشت تپه، رودخانه كنار رودخانه، چشمه دنبال چشمه و همه جا تا چشم مى ديد و پا مى دويد باغ بود، قلعه بود، مزرعه بود، مرتع بود، گوسفند و گاو و اسب و قاطر در مرتع ها و مردم در كوچه باغ ها، در مزارع، در صحراها مى لوليدند؛ پدرم مى گفت كه آبادى ما از خيلى ازشهرها بيشتر جمعيت دارد؛ غالباً بعد از اين حرف پدرم آهى مى كشيد و مى گفت: حيف! هزار حيف! خوب دنيائى داريم اگر مفتش ها بگذارند. به همان اندازه كه ما بچه ها از ديوهاى قصه مى ترسيديم بزرگترهامان از مفتش مى ترسيدند؛ از تهران خيلى دور بوديم، راهى كه از پايتخت و از مركز ايالت به آبادى ما منتهى مى شد كوهستانى بود، مال رو بود؛ در خيلى جاهايش مال هم كوتاه مى آمد و مسافر مجبور مى شد پياده بيايد. با وجود اين همين كه چند نفر به عنوان مفتش يا مأمور آمدند و اوضاع ما را ديدند آنچه نبايد بكنند كردند و زير دندانشان مزه كرد. پاى اين لولوها به آبادى ما باز شد، هر چند وقت يك دفعه سر و كله يك دسته پيدا مى شد، وقتى كه مى آمدند درست مثل اين بود كه وبا آمده است؛ باز وبا بعض مردم را ناديده مى گيرد. از ده خانه يكى را از قلم مى اندازد و مى رود اما اينها دست رد به سينه احدى نمى گذاشتند.
هر چه آمدن اينها زيادتر شد آبادى ما مفلوك تر و كوچكتر شد مثل اين بود كه مزرعه ها را يك آتش بى امان مى سوزاند و خاكستر مى كند؛ قلعه ها روزبروز خراب تر مى شد، قنات ها مى خشكيد، بالا دست ما يك دسته از گردن كلفت هاى پايتخت ملك خريدند و طولى نكشيد كه قناتهامان را از زير دزديدند و مجراى رودخانه هامان را از رو برگرداندند؛ ديگر نمى دانم چه كردند و چه نكردند؛ پيرمردهاى ما مُردند، بچه هامان به ثمر نرسيدند، دخترها و زن هامان براى كلفتى و خيلى چيزهاى ديگر ربوده شدند. جوان هامان وقتى كه ديدند عرصه زندگى شان تنگ شده است گريختند. خلاصه، وقتى كه من بيست و پنج شش ساله بودم از دنياى روزگار كودكيم كه هرگز نمى توانستم اول و آخرش را پيدا كنم يك ده كوره خشك مفلوك كثيف مانده بود كه چهل پنجاه خانوار بدبخت در آن با فلاكت و نكبت زندگى مى كردند و گرداگردشان ده فرسخ در ده فرسخ صحراى برهوت بود.
به سن من حتى يك مرد ديگر هم در ده نبود؛ اما من چرا جان سختى كرده و نرفته بودم؟ دليلش آن بود كه در ده دلبستگى داشتم، همان روز ورودمان در جنوب شهر يك اطاق كرايه كرديم و فرش و اثاث فقيرانه اى خريديم و من فوراً به گلتاج گفتم:
-تو بنشين خانه دارى كن، من مى روم عقب كار.
قسمتى از پول هايم را به كمرم بستم. باقى اش را پيش گلتاج گذاشتم و در شهر به راه افتادم. به فكر افتادم كه يك دكان باز كنم. سر رشته از تره بار داشتم، مى خواستم سبزى فروشى و ميوه فروشى كنم. اينجا و آنجا پرس و جو كردم، گفتند بايد جواز بگيرى، براى گرفتن جواز هزار تومان از جيبم پريد و با همه زرنگى كه به خرج دادم دو هزار تومان هم كلاه سرم رفت تا توانستم دكانى تهيه كنم. به مباركى دكان را باز كردم. دو سه هزار تومان جنس خوب خريدم و توى دكان ريختم. همان شب اول يك جوانك سر برهنه يقه باز سبيلوى خيلى گردن كلفت جلوى دكان آمد، با وضعى ترس آور سلام عليك كرد و بى مقدمه گفت:
-اگر مى خواهى اينجا زندگى كنى بايدشب به شب ده تومان به من بدهى!
-براى چه بدهم؟ به چه حساب!
-اين ديگر فضولى است؛ همه كاسب هاى حق و حساب دان محل به من باج مى دهند.
-مگر شما چه كاره هستيد؟
-من؟ نمى شناسى مرا؟
و دستش را كه به كمرش زده بود با يك چاقوى گاو كشى عجيب بيرون آورد و با غرشى غضب آلود گفت:
-اگر چون و چرا كنى زندگيت را بى ريخت مى كنم!
مرتكب سفاهت بزرگى شدم كه فوراً تسليم نشدم. به خيالم رسيد كه از خود دفاع كنم اما هر چه بيشتر دست و پا زدم مثل مگسى كه در دام عنكبوت افتد بيشتر گرفتار شدم، همه از او حمايت مى كردند و هر جا كه رومى آوردم و زبان به شكايت باز مى كردم بارى روى بارم گذاشته مى شد. از منافعى كه از كسب و كارم مى بردم ده يكش هم به خودم نمى رسيد؛ با وجود اين زندگى مى كردم. نان بخور و نميرى با زنم مى خوردم و فكر مى كردم كه كم كم راه و چاه را پيدا خواهم كرد. در جستجوى راه و چاه بودم كه يك شب گلتاج به محض آن كه وارد منزل شدم با هول و هراس به من گفت:
-از اينجا برويم، خانه مان را عوض كنيم.
با تعجب پرسيدم: براى چه؟ عيبى ندارد منزلمان؟ بلكه خانه زندگى شهرى ها را ديده اى و هوس كرده اى.
گفت: نه جانم، اين حرف ها نيست، اينجا من در خطرم؛ امروز صاحب ملك آمده بود به خانه سركشى كند، آدم شر و شورى است، همين كه چشمش به من افتاد حالش تغيير كرد. با كمال بى حيائى مشغول شوخى كردن با من شد و حرف هاى زشت زد، من تعرض كردم. گفتم قباحت دارد اما او خيره تر شد، همسايه هامان همه مثل سگ از او مى ترسند. يكى از آنها يواشكى به من گفت: كسى نمى تواند حريف اين آدم شود، زورش مى رسد، حتى باك ندارد كه هفت تيرش را بكشد و آدم را بكشد، يا بايد از اين خانه بى خبر بروى و طورى بروى كه نتواند ردت را بگيرد و يا بايد موافق ميلش عمل كنى.
از شنيدن گفته هاى همسرم دنيا دور سرم چرخيد. اين صاحب خانه را ديده بودم. من هم از او مى ترسيدم، نظير خانه اى كه ما در آن اطاق داشتيم. بيست سى خانه داشت، با شغل و مقامى كه داشت و با ثروت بى حسابش احدى حريفش نمى شد و حرفش همه جا دررو داشت، زنم مثل بيد مى لرزيد و التماس مى كرد كه هر چه زودتر از آنجا برويم، هيچ چاره ديگر نداشتم، يكى از همسايگان كه براى دلجوئى پيش ما آمده بود گفت: كسى كه زنى به اين خوشگلى دارد در تهران نمى تواند راحت و آسوده زندگى كند. يا بايد زور پيدا كند يا چشم از همه چيز بپوشد. من نمى توانستم چشم بپوشم، گلتاج را مى پرستيدم، خيلى خوشگل بود گلتاج. بيش از يكسال بود كه به تهران آمده بودم و اقلاً هزار زن و دختر خوشگل، خيلى خوشگل در كوچه و بازار ديده بودم و هيچكدامشان به پاى گلتاج من نمى رسيدند.
شام نخورده بلند شدم، پاشنه هاى گيوه ام را ور كشيدم و گفتم:
-پاشو برويم.
-كجا برويم؟
-برويم جا و منزل ديگرى پيدا كنيم.
-حالا؟ مگر مى شود؟
-چرا نمى شود؟ حالا بايد رفت. يارو فكر نمى كند كه به اين زودى برويم.
زنم موافقت كرد. فوراً اثاثه مان را جمع كرديم، كرايه اطاق را پيشكى مى دايم، مقدارى هم طلبكار بوديم، از آن چشم پوشيديم. دو تا درشكه گرفتيم. اثاثه مان را توى آنها ريختيم و از اين سر شهر درست به آن سر شهر رفتيم، طرف هاى دروازه شميران آنجا يك همشهرى داشتيم به خانه او رفتيم. شب در اطاقش كه فقط جا براى خوابيدن خودش و زن و بچه هايش داشت تا صبح بيدار نشستيم. صبح زود با كمك او يك اطاق كوچكتر و كثيف تر از اطاق قبلى مان پيدا كردم و جابجا شديم، بعد رفتم در دكانم. همان روز دكانم را كه تازه رونقى گرفته و مشترى هاى ثابتى پيدا كرده بود به پانصد تومان فروختم و پس از چند روز دوندگى يك دكان نزديك منزل جديد گرفتم. خوشحال بودم كه اينجا ديگر باج به كسى نمى دهم، اما شب دوم يا سوم بود كه دو سه تا چاقوكش وارد دكانم شدند، به عنوان بازى كردن و شرط بندى، سى چهل هندوانه پاره كردند وقتى كه مى خواستند بروند مطالبه پول كردم و پس از قدرى پافشارى هزار فحش آبدار و دو سيلى آتشى نصيبم شد و از روز بعد به جاى يك نفر چندين نفر مزاحمم بودند، فقط حوصله من و قناعت بى اندازه ام بود كه قدرت تحمل به من مى بخشيد، اتفاقاً آژدان پست محل به من التفات داشت، ناهار و چاى روزش با من بود. گاهى هم شب ها ميوه اى چيزى از دكان برمى داشت و مى برد، در عوض گاهى حمايتم مى كرد و نمى گذاشت لات ها و بيكاره ها زياد مزاحمم شوند.
يك روز جلو دكانم پشت به خيابان نشسته بودم و انگور واميچيدم، از پشت سر اين صحبت را شنيدم:
-خوشگله چادر نمازى زن اين يارو است!
-كدام يارو؟
-همين مرد كه سبزى فروش جلنبور.
به تندى سرگرداندم. سه تا جوجه فكلى زلفى بودند كه راه رفتنشان مثل رقصيدن بود، قدم زنان مى رفتند و آهسته حرف مى زند. دلم گرفت، قلبم تنگ شد، تا شب اخمم باز نشد. سه ساعت از شب گذشته كه به خانه مى رفتم همان سه تا را ديدم كه همانجاها پرسه مى زنند. گلتاج مثل هميشه به محض شنيدن صداى ياالله من تا دم در به پيشوازم آمد و چيزهائى را كه به دستم بود گرفت. ايستادم به كوچه اشاره كردم و آهسته گفتم:
-اين لات ها را كه اينجا قدم مى زنند هيچ ديده اى؟
نگاهى كرد و گفت:
-آه! آرى، خودم مى خواستم بهت بگويم، اول شب كه رفته بودم نان بگيرم جلو دكان نانوائى بودند، از آنجا دنبالم آمدند و مزخرف گفتند.
گفتم: لازم نيست ديگر به نانوائى بروى... خودم نان مى گيرم، اصلاً از خانه خارج نشو.
با محبت و صفاى هميشگى اش گفت: چشم.
روز بعد باز همان سه تا را نزديك خانه ام ديدم يكى دو ساعت بعد از در دكانم گذشتند. اتفاقاً آژدان آنجا بود و به سبد انجير ناخنك مى زد. فكلى ها را نشانش دادم و گفتم:
-شما را به خدا آژدان راهى به من نشان بده، اين بى سر و پاها چند روز است كه پاپى اهل خانه ما مى شوند. چه كنم كه دست بردارند و بروند پى كارشان؟
آژدان گفت: اگر دلت مى خواهد به كلانترى شكايت كن، اما هيچكس حريف اين بى پدر و مادرها نمى شود، واى به وقتى كه يك جا يك زن خوشگل سراغ كنند، خصوصاً كه بى بضاعت باشد و خيال كنند كه بى زحمت و بى خرج مى توانند به چنگش آورند.
-آخر فكرى بايد كرد. اينكه زندگى نشد.
آژدان گفت: همين است كه هست، هر جا كه شيرينى باشد مگس جمع مى شود، انسان بايد عاقل باشد و زن خوشگل نگيرد، من هم شنيده بودم كه عيال تو به چشم برادر خواهرى خيلى خوشگل است، البته تعريف نجابتش را هم شنيده ام، اما اينجا اين حرف ها نيست، بى شرف ها نگاه نمى كنند كه نجيب كيست و نانجيب كدام است.
-بالاخره محض خدا فكرى كن آژدان!
-چشم، از فردا.
روز بعد نزديك غروب مچ هر سه شان را گرفت؛ گلتاج از حمام برمى گشت و اينها دنبالش افتاده بودند، هر سه را به كلانترى برد، پس از پانزده دقيقه يك مأمور ديگر در خانه ام آمده و به گلتاج اخطار كرده بود كه براى مواجهه و تحقيق به كلانترى رود. طفلك خواسته بود به من خبر دهد نگذاشته بودند، در كلانترى خيلى خوب حرف زده، گناه را به گردن آن سه فكلى ثابت كرده و مرخص شده بود، سر آن سه فكلى را همانشب جابجا تراشيده بودند، اما چند وقت بعد مزاحم كردن كلفت ترى پيدا كرديم، اين كسى بود كه گلتاج را در كلانترى ديده بود، آژدان هم ديگر نمى توانست كمكى به ما كند و هر وقت كه حرف به ميان نمى آمد زير لب استغفرالله مى گفت: طفلك گلتاج اصلاً از خانه بيرون نمى آمد، اتفاقاً حامله بود، آنقدر در كوچه و خيابان آفتابى نشد تا شكم از سرش در رفت. به همين مناسبت چند وقت راحت بوديم، بچه مان سه چهار ماهه شد، كار و كسبم هم بهتر شده بود، شايد به قول زنم از قدم دخترم، اين چيزها گرفتار غفلتم كرد، زندگيم يك خرده عوض شده بود، در همان خانه يك اطاق ديگر گرفته بوديم، سر و وضع خودم و زنم خوب شده بود، مى ديدم كه مردم به چشم ديگر نگاهم مى كنند، خيال مى كردم كه ديگر كسى دهاتى و بيشعورم حساب نمى كند، به نظرم مى رسيد كه داخل آدم شده ام، دم دكانم هميشه شلوغ بود، كم كم دوست و آشناهام بيش از همه مشترى هايم شده بودند، يك عده بودند كه پيش من خيلى دم از دوستى مى زدند و به سر من قسم مى خوردند. چندين دفعه اتفاق افتاد كه به چلوكباب دعوتم كردند، چند دفعه هم بردند به كافه. چشمم چيزهاى ناديده ديد، دنيا و زندگى طور ديگر پيش چشمم جلوه كرد. بعض شب ها دكان را زودتر مى بستم اما ديرتر به خانه مى رفتم، وقتى كه به خانه مى رسيدم حساب مى كردم كه ده بيست تومان از درآمد روز را خرج كرده ام و اهميت نمى دادم، شبى از اين شب ها كه ساعت يازده به خانه رفته بودم گلتاج با قيافه و لحن هميشگى اش گفت:
-ايراد نمى كنم كه چرا دير مى آئى، براى خاطر خودم حرف نمى زنم، اما براى خودت خوب نيست، هر شب اين رفيق هاى تازه ات مى برندت... .
به تندى گفتم غلط مى كنند رفيق هام! من اختيارم را به دست هيچكس نمى دهم، به پاى خودم مى روم، با پول خودم...
كلامم را قطع كرد و گفت:
-بله، با پول خودت، آنها هم به خاطر همان پولت مى آيند، هنوز نفهميده اى كه خاطر خودت را نمى خواهند بلكه طالب پولت هستند...
-نه، هيچ همچو چيزى نيست.
-چرا هست عزيزم، يك خرده بالاتر هم هست. ديگر كفر من درآمده است، ديگر نمى توانم تحمل كنم، نمى دانم تو چرا اينقدر كم فهم شده اى كه ملتفت نيستى؟
-ملتفت چه نيستم؟
-ملتفت اينكه چرا از خانه دورت مى كنند؟
با حيرت گفتم: نه، مقصودت چيست؟
مقصودم اين است كه تو بى فهم شده اى اما من ديگر طاقت ندارم، دورت را گرفته اند و مى خواهند نتيجه بگيرند، نه يك نتيجه، بلكه دو نتيجه، يكى اين كه پولت را از جيبت درآورند ديگر آن كه زنت را از دستت بگيرند.
كلامش مثل يك سوزن كه ناگهان به پاى آدم فرو رود تكانم داد، از جا جستم.
-چه مى گوئى؟ اين چه حرف است؟
-از خودت بپرس؟ يكى دو ماه است كه من رو به هر طرف مى گردانم اشخاصى را مى بينم كه چشم به من دوخته اند، سر راهم را مى گيرند، پياده، با درشكه، با اتومبيل، دنبالم مى افتند، قربان صدقه ام مى روند، پيشنهاد مى كنند كه پول هاى گزاف به من بدهند، صد تومان، هزار تومان، وعده مى دهند كه مرا بگيرند، واسطه وسيله مى فرستند، چند دفعه از اين پيرزن هاى تسبيح به دست دمامه به سراغم آمده اند، سعى مى كنند كه ترا از نظرم بيندازند و به چشم من مى كشند كه با اين همه خوشگلى كه دارم مى توانم صاحب خانه و زندگى اعيانى و لباس ها و جواهرات عالى بشوم.
سراپا مى لرزيدم، چشم هام از سرم بد رفته بود، كلماتى كه مى شنيدم مثل طوفان تكانم مى داد، با يك فرياد حرف گلتاج را قطع كردم و گفتم:
-دروغ مى گوئى؟ مى خواهى مرا بترسانى؟
با لحنى معصومانه گفت:
-نه، تو بميرى دروغ نمى گويم، به خاك ننه بابام قسم دروغ نمى گويم.
دروغ نمى گفت: اشك به چشمش آمد. گفت:
-مى ترسم، تا چند وقت پيش اين چيزها در من اثر نمى كرد اما حالا اذيتم مى كند، هم امشب بود، دو ساعت از شب گذشته كه گفتند يك زن دم كوچه صدام مى كند. آمدم ديدم يك زن است، اما پشت سرش در تاريكى يك مرد بود، نمى دانى چه خوش لباس خوشگلى، و چه حرف ها زد، چقدر قربان صدقه رفت، چقدر پول نشانم داد، يك مشت پر جواهر جلو رويم گرفت، قرآن از جيبش درآورد و قسم خورد كه تصميم دارد مرا بگيرد، زبانم بند آمده بود، نمى توانستم صدا بلند كنم، همسايه ها مى فهميدند و آبرويم مى رفت. آن آقا با قسم هاى عجيب و غريب قول مى داد كه خودش با كمال آسانى طلاق مرا از تو خواهد گرفت، مى گفت بيست هزار تومان به تو مى دهد و راضيت مى كند... ديگر نمى دانم چه بگويم، از جان من چه مى خواهى، من ذله شده ام، من ديگر نمى توانم مقاومت كنم.
دنيا پيش چشمم تاريك شد. همه كلمات گلتاج از حقايقى تحمل ناپذير حكايت مى كرد، شباهت به اعترافاتى موحش داشت، به علاوه هرگز چهره گلتاج را چنان گرفته و ناراضى نديده بودم، به نظرم رسيد كه اين گرفتگى و نارضائى متوجه شخص من است، وقتى كه در پايان كلامش صدايش را بلندتر كرد و گفت: از جان من چه مى خواهى؟ من ذله شده ام، ديگر نمى توانم مقاومت كنم، خيال كردم كه از من سير شده است، تحريكات پولداران شهوت پرست و پيشنهادهاشان در دلش اثر قاطع بخشيده و از من بيزارش كرده است تا حدى كه قدرت مقاومت را از دست داده است، شايد تسليم شده است و اگر نشده است به زودى خواهد شد.
يك شعله جنون از ته دلم برخاست و آتش به سرم زد. ديوانه وار، چشم از سر به در رفته، سراپا مرتعش همه چيز را از ياد برده فرياد زدم:
-من هم نمى توانم تحمل كنم، من هم نمى توانم مقاومت كنم، خواهم كشت، هم ترا، هم آنها را... .
با مظلوميتى شكننده، چهره اشك آلودش را به لبخند تلخ حزن آورى آراست و گفت:
-آدم بيچاره، چرا نمى فهمى كه من چه مى گويم، چرا از ياد برده اى كه همديگر را بيش از همه دنيا دوست مى داريم و تا جان در بدن داريم همديگر را دوست خواهيم داشت؟
و نقش خفيف خنده را يك هجوم اشك از چهره اش شست.
خشم و غبظم ناگهان فرو نشست، هر دو دستش را كه مرتعش بود با دست هاى لرزانم گرفتم و نوازش كنان گفتم:
-اوه! راست مى گوئى؟ پس ديگر مرا از چه مى ترسانى؟
گفت: از رفتار خودت، از غفلت خودت، چه فكر مى كنى درباره روزى كه از سرمايه ات يك دينار هم باقى نمانده باشد و وقتى كه رو به خانه مى آورى ببينى كه مرا هم ربوده و برده اند.
-چه مى گوئى گلتاج! مگر اينجا شهر هرت است! مگر من مُرده ام كه از سرمايه ام چيزى باقى نماند يا ترا بربايند و ببرند؟
با لحنى حزن آلود و نافذ گفت:
-شوهرم، عزيزم، من نمى دانم شهر هرت كجاست اما اينجا از هر چه كه تو تصور كنى بدتر است... گول اين را مخور كه چهار روز كسبت رونق گرفته است، گول اين را هم مخور كه عده اى دورت جمع شده اند و به سرت قسم مى خورند. والله به جان خودت شرمم مى آيد بگويم، صد برابر كلمات محبت آميزى كه رفقاى تو به تو مى گويند، يك عده از مردم شهر، از همه رنگ، قربان و صدقه من مى روند. آخر من تا كى مى توانم از اين آدم هاى رنگارنگ بشنوم كه حيف شده ام، حرام شده ام، براى يك سبزى فروش دهاتى خيلى زيادم و بايد در عمارت هاى عالى زندگى كنم، در اتومبيل هاى قشنگ بنشينم و روى پول و جواهر بغلطم! بى اعتنائى كرده ام. فرار كرده ام، فحش داده ام، خودم را ميان چهار ديوار اطاق حبس كرده ام، اما احساس مى كنم كه از در و ديوار براى من شر مى بارد، يك عده تصميم گرفته اند كه به هر قيمت شده است مرا به دست آورند. از اين واضح تر چه مى خواهى؟ اين كه حرف نشد كه هم مرا بكشى هم آنها را، اينكه چاره كار و درمان درد نشد؟
-پس تو مى گوئى چه كنم؟
گلتاج گفت: حرف من اين است كه ديگر بس است، همين است تهرانى كه اينقدر تعريفش را شنيده بوديم و اين همه اصرار كردى كه بيائيم در سايه نعمتش زندگى كنيم، من واضح و آشكار مى بينم كه اين شهر جز بدبختى چيزى نصيب ما نخواهد كرد. بيا همت كن، دكانت را بفروش، پولت را در جيب بگذار، دست مرا بگير، برگرديم به ده خودمان، يا به يك ده ديگر، هر چه باشد بهتر است، گاه و بى گاه بازرسى مى ايد، مأمورى مى ايد، پولى مى گيرد، مرغ و گوسفند و كشك و پشمى مى گيرد و مى رود، غير از اينجاست كه در هر گوشه اش گرگ در كمين آدم نشسته است، من در ده كه بوديم از حالا خيلى خوشگلتر، لطيف تر، تر و تازه تر بودم، با وجود اين يك دفعه هم اتفاق نيفتاد كه يك مرد، يك جوان يك ثانيه در چشمان من نگاه كند چه رسد به آنكه كسى قربان صدقه ام برود و يا كسى بسته اسكناس نشانم دهد و دعوت به عيش و عشرتم كند. ترا به خدا بيا هم خودت را و هم مرا از اينجا نجات بده، بيا برويم، دهاتى باشيم، فقير باشيم، شب و روز كار كنيم، نان بخور و نميرى بخوريم و باقى درآمدمان را به دست مأمورين دولت دهيم كه بردارند بياورند اينجا در تهران، عمارت بسازند، اتومبيل بخرند و دنبال ناموس اين و آن بيفتند!
ديگر شبهه نداشتم كه گلتاج از سر صدق و صفا حرف مى زند، اما نمى توانستم به اندازه او بدبين باشم، خوب مى ديدم كه كاهى در نظرش به صورت كوهى جلوه گر شده است، اين از خواص دهاتى هاست، سادگى شان، پرورش يافتنشان در محيط محدود ده، بى خبر بودنشان از دنيا، هر چيز خيلى كوچك را در نظرشان خيلى خيلى بزرگ مى كند، خود من وقتى كه تازه وارد تهران شده بوديم از ديدن عمارت هاى دو سه طبقه تهران سرم گيج مى رفت، خيال مى كردم كه اين عمارت ها از قافلانكوه بزرگترند، حالا ديگر ده طبقه اش هم به نظرم نمى آمد. به دليل آن كه مدتى در اين شهر زندگى كرده و همه جايش را ديده ام. اما گلتاج در كنج خانه مانده، هيچ چيز نديده، هيچ صدا به گوشش نخورده است و كاملاً حق دارد كه از توجه مردم به خوشگليش اينقدر ناراحت و اينقدر بدخيال شود. البته خيلى خوشگل بود گلتاج، اما دنيا و زندگى به نظر من آنقدرها هر كه هر كه و بى حساب نبود كه يك زن خوشگل دهاتى نتواند در تهران زندگى كند و توجه هوسرانان عرصه را بر او تنگ كند.
با وجود اين لازم ديدم كه گلتاج را آرام كنم و اين بدگمانى و ترس بى جا را از ذهنش بزدايم. با مهربانى گفتم:
-حق باتست گلتاج جان، تقصير از من است، گل نازنين دلفريبى مثل ترا نمى توان تنها گذاشت. اگر بعض بيشرف ها آمده اند و مستقيماً يا با هزار واسطه وسيله چيزهائى به گوش تو رسانده اند دليلش آن است كه خيال كرده اند من كه شوهرت هستم قدر خودت و خوشگلى ات را نمى دانم. واقعاً غفلت من قابل بخشايش نيست، اين پست فطرت ها ملاحظه مى كنند كه من پس از بستن دكانم عوض آن كه به جاى پا با سر به طرف خانه ام بدوم و بيايم اينجا خودم را در آغوش زن نازنينم بيندازم و دست و پايش را ببوسم و قربان صدقه اش بروم با يك عده لات و لوت مى روم كافه يا سينما يا جاهاى ديگر، فكر مى كنند كه طبع رذلى دارم و چشمانم چنان نابيناست كه ترا با اين همه خوشگلى نمى بيند و تصميم بگيرند كه بيايند ترا از دست من بى فكر و بى شعور نجات بدهند.
گلتاج گفت: من هم همين را مى گويم، همه اش تقصير تست.
-حق دارى، بعد از اين ديگر مرتكب اين تقصير نمى شوم.
و دست بر سرش نهادم و گفتم:
-به مويت قسم، به چشمان قشنگت قسم كه از فردا روشم را عوض خواهم كرد، به رفقا بى اعتنائى خواهم كرد، شب ها وقتى كه در دكانم را بستم نيم قدم هم اين طرف و آن طرف نخواهم رفت، خواهم آمد پيش تو. حتى بعد از اين ناهارم را هم در دكان نخواهم خورد، به خانه خواهم آمد. حتى المقدور كمتر تنها خواهمت گذاشت و قول مى دهم كه اين بى سر و پاها وقتى كه ببينند تو صاحب دارى و صاحبت هم دوستت مى دارد و يك مويت را به همه عالم نمى فروشد و با همه جانش مدافع تست ديگر پاپى تو نمى شوند. به علاوه تهران به طور كلى به اين بدى كه تو مى گوئى نيست، چند نفر از اهل ده خودمان را نشانت مى دهم كه آمده اند اينجا. كار و كاسبى كرده اند و درست و حسابى پولدار شده اند. چقدر اتفاق افتاده است كه دهاتى هائى با پاى برهنه و شكم گرسنه به تهران امده و بعد رفته رفته كارشان بالا گرفته تا وزير و صدراعظم هم شده اند.
گلتاج گفت: امر آنها با امر تو خيلى فرق مى كند، آنها به قو خودت با پاى برهنه به تهران آمدند، يك عده شان توانسته اند به رنگ مردم شهر درآيند، يك عده شان لابد هزار جور بيشرفى كرده اند، عده اى هم فقط همان نان بخور و نمير را به دست آورده اند و اين چه ربط دارد به عالم تو؛ تو ده پانزده هزار تومان پول توى بغلت گذاشتى و دست زن خوشگلى را هم گرفتى و به تهران آمدى، بهترين طعمه ها براى مردم طماع و شهوت پرست!
به غيرتم برخورد، سر راست گرفتم و گفتم:
-هر چه باشد و اين اراده هر قدر كه قوى و گردن كلفت باشند نمى توانند حريف من شوند. من گرده پلنگ و زهره شير دارم و خيلى خوب مى توانم در هر نقطه دنيا باشم، ثابت قدم و زورمند مثل فيل از خود دفاع كنم.
گلتاج سرى جنبانيد و گفت:
-همان فيل ثابت قدم زورمند را مردم از اطراف احاطه مى كنند، بدنش را با تير سوراخ سوراخ مى كنند، دست و پايش را در دام مى اندازند و آن قدر تلاش مى كنند كه خونش را بريزند و جانش را بگيرند، مى دانى براى چه؟- به خاطر استخوانش، به خاطر عاج گران قيمتش، تو هم هر چند فيل باشى چون استخوان هاى قيمتى دارى، چون عاجت زيبا و مطلوب است عاقبت به تير خواهندت زد: استخوان تو پول تست، عاج تو منم، زن خوشگل تو.
به اين مثال گلتاج خنديدم، اين را هم مولود سادگيش شمردم، با ملايمت و مهربانى آرامش كردم، قول دادم كه خيالش را از هر جهت آسوده كنم.
صبح روز بعد با تصميم قاطع به حفظ سوگندم از خانه بيرون رفتم، به محض باز كردن دكانم روى يك تكه كاغذ نوشتم: «اين مغازه واگذار مى شود» و روى شيشه دكان چسباندمش. آن روز سرم از هر روز شلوغ تر شد، يك عده مى آمدند كه چرا مى خواهى دكانت را واگذار كنى؟ كجا مى خواهى بروى؟ يك عده ديگر مى آمدند تا دكان را بخرند و چانه مى زدند، چند نفر نيز صلاح انديشى و نصيحت مى كردند كه دكانم حيف است، جاى خوبى است، محل كسب است، حالا حالاها مغازه به اين خوبى پيدا نمى شود كرد. نصايح اينها به فكرم انداخت كه دكان را ارزان نفروشم، تصميم گرفتم كه يك هفته صبر كنم و دكان را ارزان نفروشم، و دكان را به كسى واگذار كنم كه طى آن يك هفته سر قفلى بيشترى پيشنهاد كرده است. تا آخر هفته مبلغ به شانزده هزار تومان رسيد، خوب پولى بود، معامله انجام گرفت، خريدار پنج هزار تومان پول و يك چك يازده هزار تومانى داد. وقتى كه براى گرفتن اين پول به بانك مى رفتم خيلى خودم را گرفته بودم، به نظرم مى رسيد كه آدم مهمى هستم. در بانك پول ها را گرفتم و شمردم و در جيب هايم جا دادم. وقتى كه بيرون آمدم مثل اين بود كه خيلى سنگينم و نمى توانم پياده بروم، يك تاكسى صدا كردم، خيلى به ندرت تاكسى سوار شده بودم. راننده نگاهى به سراپايم كرد، پس از يك دقيقه جلو يك خيلى خوش لباس و باوقار نگاهداشت و بى آن كه به من چيزى بگويد سوارش كرد. آقا آمد پيش من نشست. من خودم را عقب كشيدم، فكر كردم كه از نشستن پهلوى من عار دارد اما او دست روى زانويم گذاشت و گفت: آسوده بنشين رفيق! بعد سر صحبت را باز كرد. چقدر نرم زبان و متواضع و درويش بود، از قوطى سيگار طلائيش يك سيگار هم به من داد. چند پك كشيدم ديگر نفهميدم چه شد، يك وقت چشم باز كردم ديدم در يك بيابان پاى يك تير تلفن افتاده ام و آفتاب به كله ام مى تابد. هراسان از جا جستم، افتادم و باز برخاستم. يادم آمد كه كجا بودم، دست به جيب هايم بردم، نه از پول هائى كه از بانك گرفته بودم اثرى ديدم نه از دويست سيصد تومانى كه قبلاً در جيبم داشتم. افنان و خيزان و ناله كنان به شهر آمدم، به خانه ام رفتم، اشكريزان به گلتاج گفتم كه چه بلا به سرم آمده است، او هم متأثر شد، او هم گريه كرد. حتى قلبش گرفت اما در عين حال ملامتم كرد و گفت: «تو خيال مى كنى كه مى توانى در اين شهر پولت را يا چيزهاى ديگرت را حفظ كنى؟» مقصودش را از چيزهاى ديگر درك كردم. فكر كردم كه اگر يك روز با نيرنگى از همين قبيل زنم را از دستم بيرون آورند چه خواهم كرد، به زودى گلتاج از اين خيال بيرونم كشيد و گفت: نشستن و آه كشيدن چه فايده دارد، اين پول رفت و ديگر برنخواهد گشت، بلندشو فكرى براى زندگيمان كن.
گفتم:
-نمى گذارم اين پول از گلوى دزد بى شرف پائين رود. مى روم شكايت مى كنم.
گلتاج گفت: والله به خدا نتيجه نخواهى گرفت.
شانه بالا انداختم و از خانه خارج شدم. آژدان را ديدم و حال و حكايت را به او گفتم. به اتفاق او به كلانترى و از آنجا به آگاهى رفتم. نشانى هاى دزد را گفتم. چند روز بعد همان شخص را در خيابان ديدم و گريبانش را سفت و سخت چسبيدم و فريادكنان پاسبان صدا كردم. مردكه دزد كه ريختش و قيافه اش به هيچوجه به دزدها شباهت نداشت به عنوان اين كه به او افترا زده و آبرويش را برده ام كتكم هم زد ولى دست برنداشتم تا به كلانترى و از آنجا به آگاهى رفتم. يارو منكر شد. ضامن ازش گرفتند و آزادش كردند. عجز و لابه كردم. قسم خوردم كه پولم را همين شخص دزديده است، يكى از اعضاء آگاهى گفت: اگر يقين دارى كه همين است برو يك وكيل بگير شايد بتواند حقت را بگيرد. با وجود مخالفت گلتاج به كمك آژدان يك وكيل پيدا كردم. فى المجلس دويست تومان از من گرفت و وقتى دست از او برداشتم و از يازده هزار تومان چشم پوشيدم كه اين وكيل نامرد دو هزار تومان از من گرفته و كارى براى من نكرده و با طرف هم ساخته و چيزى از او ستانده بود و خودم نيز مدتى بيكار مانده و از مايه خورده بودم. آخرين دفعه كه پيش اين وكيل رفتم و هر چه به دهانم آمد به او گفتم و بيرون آمدم دو ساعت و نيم سه ساعت از شب گذشته يكى از شب هاى پائيز بود. در حالى كه به زمين و آسمان فحش مى دادم به طرف منزلم مى رفتم، نزديك منزلم يك اتومبيل ديدم كه در تاريكى ايستاده است. اعتنائى نكردم. چون به ده قدمى منزل رسيدم ديدم گلتاج چادر به سر بيرون مى ايد، جلوش را گرفتم، مثل اين بود كه مرا نديده بود. خيلى آشفته بود و خيلى تند مى رفت. از ديدن من يكه خورد، كلام مرا كه مى پرسيدم كجا مى رود در دهانم گذاشت و گفت:
-اوه آمدى، گفتند كه دعوا كرده اى و مجروح شده اى، مى آمدم ببينم چه به سرت آمده است؟
با تعجب گفتم: كه گفت؟
-نمى دانم. يك نفر آمد دم در و گفت: نشانى هم داد.
پاره كاغذى را كه در دستش بود به من داد.
دستش را گرفتم و به طرف خانه برگشتيم. همان وقت اتومبيلى كه در تاريكى ايستاده بود به صدا درآمد و به راه افتاد، از جلو ما گذشت و ديدم كه راننده اش نگاه عجيبى به ما كرد. به نظرم رسيد كه همه چيز را فهميده ام. در اطاق پاره كاغذ را باز كردم و خواندم، روى آن نوشته بود، شهر رى بيمارستان فيروزآبادى.
با زنم در اين خصوص به صحبت نشستم، مسلم بود كه دامى براى ربودن او گسترده اند. حكايت كرد كه طى چند روز اخير باز هم افرادى دنبالش كرده و مزاحمش شده و كوشيده اند كه فريبش دهند. جاى درنگ نبود، همان شب به حساب دارائيم رسيدم، گذشته از اثاث خانه ده دوازده هزار تومان داشتم، ضرر نكرده بودم، با آن كه دزد و وكيل عدليه آن هم پولم را برده بودند چيزى از سرمايه ام كم نشده بود، به گلتاج گفتم:
-كافى است كه از اين محل به محل دور دستى رويم و بى شرف ها ردمان را گم كنند.
گفت: در اين شهر به كجا برويم كه بيشرف نباشد؟
ده پانزده روز بعد وقتى كه در يكى از محلات خلوت اعيان نشين شهر يك دكان و پشت همان دكان دو اطاق كرايه كردم و در آن مستقر شدم و به كسب و زندگى پرداختم. به گلتاج گفتم:
-اينجا ديگر خوب است، مردمش متمدن تر هستند، كارى به كار ما ندارند، به علاوه در عين كسب چشمم روى خانه زندگيم هست.
اما نمى توانستم گلتاج را در خانه حبس كنم. بچه مان تازه تازه پا باز كرده بود، مى خواست گردش كند، مادرش را به خيابان مى كشيد. مشترى ها كه ديده بودند كه بچه خوبى دارم كم كم ديدند كه زن خوبى هم دارم. زنم هم مى ديد كه در آن محل زن ها طور ديگرند و سليقه اش در لباس پوشيدن و آرايش عوض مى شد. صاحب ملكمان زن مهربان و دختر خوشگلى داشت، اينها زودتر از همه با گلتاج و بچه ام انس گرفتند و بى آن كه من بتوانم جلوگيرى كنم پاشان را به خانه خود باز كردند. صاحب ملك مرد باعنوان و با نفوذى بود، كله گنده بود، خيلى آيند و روند داشت، مى گفتند مكرر وكيل و وزير شده است. گلتاج چند دفعه از مهربانى و زيردست نوازى او و برادرش تعريف كرد، به نظرم مى رسيد كه وضعش و اخلاقش عوض شده است، ديگر هيچ شباهت به گلتاج دهاتى نداشت، خوشگليش كه دست تجدد در آن رفته بود خود مرا هم خيره و ناراحت مى كرد. ديگر هرگز به من نمى گفت كه كسى دنبالش افتاده يا كسى وردى در گوشش خوانده است. پس از چند ماه، اصرار ورزيد كه خانه بهترى برايش تهيه كنم. كسبم رونق داشت، درآمدم خوب بود. مضايقه نكردم، يك حياط خوب چهار اطاقى در همان حدود كرايه كردم. خرج تكميل اثاثه خانه كمرشكن بود، نصف سرمايه ام صرف اين كار شد، يك هفته پس از آن كه اطاق هاى پشت دكان را خالى كرديم دزد به دكانم زد. به كلانترى شكايت كردم، گفتند كه دزد شناخته نشده است. چند روز بود مرد خوش ظاهر و مرتبى كه خود را مأمور آگاهى معرفى مى كرد به دكانم آمد و داوطلب شد كه دزد را پيدا كند. وقتى فهميدم كه اين مرد يك كلاهبردار چيره دست بوده است كه وى با هزار حقه در حدود دو هزار تومان پول از من گرفته بود. داشتم از خشم ديوانه مى شدم كه مأمور ماليات گريبانم را گرفت و به موجب يك پيش آگهى عجيب بيست هزار تومان به عنوان ماليات از من مطالبه كرد. مستأصل شده بودم. پس از دوندگى زياد سه هزار تومان رشوه و پانصد تومان ماليات دادم و يقه ام خلاص شد اما در نتيجه اين گرفتارى ها دكانم تق و لق شده، درآمد يكى دو ماه اخير را شاگردى كه آورده بودم خورده، مبلغى هم قرض برايم بالا آورده بود. شاگرد را بيرون كردم اما ديگر نتوانستم دكانم را رونق بخشم، مايه ته كشيده بود، پول نداشتم، نمى توانستم جنس دكان را جور كنم، درآمد روزانه ام نصف خرج خانه ام نمى شد، گلتاج مى خواست خوب زندگى كند، هوايش بالا رفته بود، بچه مان را مثل بچه اعيان درست كرده بود، خودش هم مى خواست از خانم هائى كه در همسايگى مان بودند كمتر نباشد. با بعضى از آنها و از همه بيشتر با صاحب ملك دكانم رفت و آمد مى كرد. يك روز خانم صاحب ملكم دم دكان آمد و گفت:
-ما مى خواهيم دسته جمعى برويم به رامسر، مى خواهيم گلتاج و دخترت را هم ببريم.
راضى نبودم، اما در مقابل اصرار آمرانه اين زن بانفوذ نتوانستم مخالفت كنم. اميدوار بودم كه گلتاج شخصاً مايل نباشد كه از من دور شود و با آنها برود اما خود او هم راضى بود، خيلى هم خوشحال بود، از من تشكر كرد كه موافقت كرده ام و رفت. پانزده روزه رفته بود. سه ماه طول كشيد. وقتى كه آمد مى توانم بگويم نمى شناختمش. او نيز مثل اين بود كه ديگر مرا نمى شناسد. طور عجيبى سرد و بى اعتناء بود... چه بگويم كه مدت چند ماه به من چه گذشت، گلتاج روزبروز بى مهرتر و خشن تر مى شد. نمى دانم چه كرده بود كه بچه ام هم از من رم مى كرد، نمى دانستم چه به روزگارم آمده است، ديگر نمى توانستم دل به كارم دهم، همه كس كلاه سرم مى گذاشت، همه كس پولم را مى خورد، دلخوشى به زندگى نداشتم، نامهربانى و بدرفتارى گلتاج خون در دلم مى ريخت. عاقبت يك شب طاقتم به پايان رسيد و به گلتاج گفتم:
-آخر براى چه اين همه آزارم مى دهى؟ چرا اينطور شده اى؟ مقصودت چيست؟
ناگهان دنيا پيش چشمم تاريك شد. گلتاج با كمال صراحت گفت:
-ديگر نمى توانم با تو زندگى كنم، نه من لياقت تو را دارم و نه تو لياقت مرا، تو زنى مى خواهى كه عفيف و پاك باشد و من نيستم، من شوهرى مى خواهم كه پولدار باشد و تو نيستى!
لرزيدم، به طغيان آمدم، توضيح خواستم؛ ساكت ماند. به او حمله ور شدم تا كتكش بزنم، يا، نمى دانم، شايد خفه اش كنم. در را گشود و از خانه گريخت...
ندانستم كجا رفت، روز بعد خبر يافتم كه در خانه صاحب ملك است. من كاسبى فقير بودم و صاحب ملكم از اعيان بانفوذ. فرياد من، شكايت من، دادخواهى من به كجا مى رسيد؟ دار و ندارم را در اين راه گذاشتم، سرانجام محكوم شدم، مجبور شدم كه گلتاج را طلاق گويم. حالا او زن برادر صاحب ملك سابق من است، همان خانم بود كه در آن اتومبيل بود، اتومبيل را شوهرش مى راند، كنار دست شوهرش نشسته بود، بچه ام پشت اتومبيل با اسباب بازى هاى تازه گرم بازى بود، حق با آنهاست، تقصير ندارند، راست گفته اند. من خودم را جلو اتومبيل انداختم، احساس مى كنم كه زنده نخواهم ماند، از اين حيث خوشوقتم، اين مرد را كه شوهر گلتاج است به خون من نگيريد، حقيقتاً او گناهى ندارد، حتى از آن جهت كه غزال مرا، مايه هستى مرا، گلتاج مرا شكار كرده است بى گناه است، ملامتش هم نكنيد، گناه از من است كه گل باغ زندگيم را در اين شكارگاه سعادت ها و ناموس ها و جان ها سر دادم، اما اگر گلتاج از سرنوشت من جويا شد به او بگوئيد كه حكايت استخوان فيل را به ياد آورد.
ديدار حافظ و ابن بطوطه
شش قرن پيش مرد عجيبى، از اقيانوس اطلس تا اقيانوس كبير و از استواى سوزان آفريقا تا دشت هاى يخ زده سيبرى را زير پا گذاشت و از طنجه و مكه تا چين و هند و اندونزى رفت و در شيراز با «شاعر خوش سخنى بنام حافظ» ملاقات كرد و در سفرى كه يك ربع قرن طول كشيد، بيش از پنجاه هزار كيلومتر راه را در سه قاره جهان درنورديد.
آن روز كه «ابن بطوطه» يا «ابوعبدالله بن محمدبن ابراهيم» فقيه و معلم علم الهيات در دارالعلم طنجه، به قصد سفرى به راه افتاد كه قاعدتاً مى بايست يكسال به طول انجاميد، هيچكس منجمله خود او را خبر از آن نبود كه وى طولانى ترين و عجيب ترين سفر تاريخ گذشته جهان را آغاز كرده و دفتر يك ماجراى افسانه اى را گشوده است كه هنوز هم، بعد از گذشت شش قرن، باور كردن آن بسيار دشوار است.
«ابن بطوطه»، بيست و دو ساله بود كه از طنجه به قصد زيارت مكه و حضور در مراسم حج به راه افتاد. اين جريان در سال ۱۳۲۵ ميلادى يعنى ۶۴۲ سال پيش صورت گرفت. در آن موقع هنوز قسمتى از اسپانيا بنام «اندلس» در دست مسلمانان بود و در شمال آفريقا كشور بزرگ و اسلامى «بربرها» تمام مراكش و الجزيره را شامل مى شد. از اين كشور بود كه ابن بطوطه به سمت مكه به راه افتاد.
ولى از همان وقت، وى نشان داد كه شوق و تمايل طبيعى او، جهانگردى است و اين شوق او را تا پايان عمرش به ادامه سفرى پايان ناپذير واداشت. راه طبيعى حجاج آفريقاى شمالى، عبور از صحراى ليبى و مصر و بحر احمر و عربستان بود، ولى ابن بطوطه براى اين كار از صحراى بزرگ آفريقا به طرف رود نيل و همراه آن تا به آبشارهاى معروف و خطرناك سرچشمه اين رود پيش رفت. سپس برگشت و نيل را تا به مصب آن در مديترانه، معروف به «دلتاى نيل» درنورديد. از آنجا با كشتى بشام رفت و دمشق را كه به قول خودش «خال زيباى رخ دنيا» است درست در موقعى كه روزانه بيست و چهار هزار نفر از مردم اين شهر بر اثر طاعون جان مى سپردند از نزديك ديد، سپس از راه بغداد و اصفهان به كويت و از آنجا به مكه رفت. سه سال در مكه ماند و بعد، از سمت عدن راه حبشه را در پيش گرفت.
چندى بعد، دوباره رهسپار آسيا شد، كه آن را بسيار پسنديده بود. با كشتى هاى ملاحان عرب و به خصوص ايرانى، كه در آن وقت اقيانوس هند را تا درياى مسقط و خليج فارس و سواحل هندوستان در زير پا داشتند، به جزيره هرمز آمد و از آنجا از راه فارس و اصفهان و آذربايجان به آناتولى رفت. در اين سفر طولانى در ايران، وى شهرها و نواحى آباد اين كشور را كه در آن وقت در اختيار حكومت هاى ملوك الطوايفى بود به دقت ديده و درباره هر كدام از آنها در خاطرات خود شرح و تفصيل بسيار نوشته است. جالبترين قسمت اين خاطرات، جائى است كه در آن، وى از وجود «شاعرى بنام شمس الدين محمد حافظ» سخن مى گويد كه در اين موقع در شيراز مى زيسته و «ابن بطوطه» حكايت مى كند كه مردم شعرهاى اين شاعر را خيلى دوست دارد و ميان خود دست به دست مى گردانند و ظاهراً شاعر خوبى است.
به «آناتولى» در اين هنگام خون و آتش حكمفرماست. اصولاً در سراسر اين مناطق، بر اثر رقابت ونيز و مصر و قبچاق براى تصرف ميراث سلجوقيان اختلاف و همچشمى شديد ادامه داشت. از آناتولى «ابن بطوطه» به بندر سينوپ رفت كه اميرى مستقل داشت و امور اين امير و مملكتش از راهزنى دريائى مى گذشت. از آنجا به كريمه رفت و از كريمه، از راه جنوب روسيه كنونى به دو كشور ازبكستان كه سلطانى بنام «محمدازبك خان» بر آن حكومت داشت سردرآورد. سلطان او را با گرمى پذيرفت و وى به طورى مجذوب دستگاه او شد كه صفحات فراوانى از خاطراتش به توصيف «پايتخت قابل حمل و نقل» او، يعنى خانه ها و خيمه هائى كه مانند خانه هاى فابريكى امروزى قطعات آنها قابل پياده شدن و نقل و انتقال بود و به وصف ظروف زرين و گنجينه طلا و نقره وى كه از هند و از چين آورده شده بود اختصاص يافته است. از آنجا همراه راهنمايان ازبك كه سلطان در اختيارش گذاشته بود به سمت شمال رفت و آنقدر در دشت يخ زده و پهناور سيبرى پيش رفت كه طول شب ها به يكى دو ساعت رسيد. پس از چند ماه سفر در ديار يخ و برف، به «قبچاق» بازگشت و موقعى رسيد كه يكى از زنان سلطان، كه دختر «آندرونيكوس» سوم امپراطور بيزانس بود براى ديدن پدرش، به قسطنطنيه (اسلامبول كنونى) مى رفت.
«ابن بطوطه» از سلطان خواهش كرد كه او را نيز همراه موكب «بانو» بفرستد و بدين ترتيب در جزء دستگاه التزام ركاب شاهزاده خانم «بايلون»، كه شامل پانصد سوار و دويست غلام و دو هزار اسب و سيصد گاو و دويست شتر و چهارصد تخت روان و يك مسجد متحرك بود ساحل شمالى درياى سياه را درنورديد و از مصب دانوب گذشت و به قسطنطنيه كه هنوز پايتخت امپراطورى بيرانس (روميةالصغرى) بود وارد شد او را بدان دليل كه مسلمان بود به كليساى «سنت صوفى» كه بعدها عثمانيان آن را تبديل به مسجد اياصوفيه كردند راه ندادند، ولى امپراطور وى را با احترامات بسيار به دربار خود پذيرفت.
پس از يك ماه اقامت در قسطنطنيه، «ابن بطوطه» در وسط زمستان رهسپار «قبچاق» شد و اين راه دراز را در سرماى كشنده با پوستينى از پوست گرگ طى كرد و موهاى سر و صورت و ريش خويش را براى حفاظت پوست آنقدر نتراشيد تا از راه ولگا و بخارا به سمرقند رسيد. سمرقند در اين زمان يكى از زيباترين شهرهاى جهان بود و كاخ ها و باغ هاى آراسته و آسياب هاى بيشمار داشت. از آنجا، وى از راه افغانستان و تنگه خيبر به هندوستان رفت و سه سال تمام در دهلى به سر برد، زيرا «سلطان محمدشاه» پادشاه هندوستان كه شاه مقتدر و سفاكى بود و هر روز فيلان مخصوص او صدها تن از مغضوبين را با خرطوم خود طورى به هوا پرتاب مى كردند كه بر روى عاج هاى نوك تيز آنان افتند و جان سپارند، از او خوشش آمده و بدو منصب «قاضى» داده بود.
در سال ،۱۳۴۲ يعنى ۱۷ سال بعد از آغاز سفر ابن بطوطه «محمدشاه» وى را به مأموريت سياسى مهم ولى خطرناكى در دربار خاقان چين فرستاد. براى حفظ احترامات و شئون اين ايلچى كه عطريات و پارچه هاى زربفت گرانبها و غلامان و كنيزان بسيار به عنوان ارمغان و پيشكش همراه داشت، پادشاه دو هزار سوار ورزيده را به همراه او فرستاد. ولى اين كاروان در راه به چنگ راهزنان افتاد و به تاراج رفت و حتى خود ابن بطوطه فقط با معجزه اى به دست يك سياه جان به در برد و توانست به دهلى بازگردد. در آنجا پادشاه پول و هدايا و همراهان تازه اى در اختيار وى گذاشت و اين بار ايلچى شاه از راه كشتى روانه شد و سالم به بندر «مالابار» رسيد، ولى در آنجا، پس از سه ماه انتظار، در شبى كه قصد حركت داشت، طوفانى ناگهانى و سخت هر چهارده كشتى او را با محمولات گرانبهايشان به قعر دريا فرستاد. «ابن بطوطه» كه ديگر روى بازگشت به نزد شاه را نداشت، به تنهائى به سمت مجمع الجزائر «اندونزى» رفت و در آنجا ساكن شد و زن گرفت و مدتى به راحتى زيست تا آن كه وزير اعظم او را مجبور به ترك آن محل كرد.
كشتى ابن بطوطه در مراجعت دچار طوفان شد و بالاخره در جزيره «سيلان» لنگر انداخت. در آنجا راهزنان تمام اموال او را به تاراج بردند، وى ناچار به «كاليكوت» و از آنجا به «سوماترا» رفت. در سوماترا سلطان مقدم او را به گرمى پذيرفت و مراسمى براى تجليل او ترتيب داد كه طى آن، چنانكه ابن بطوطه خود نقل مى كند، يكى از حاضرين به افتخار ميهمان عزيز سلطان گلوى خودش را به دست خود بريد و در برابر او جان داد. چندى بعد سلطان كشتى ها و نفرات لازم براى رفتن به چين در اختيار او گذاشت و وى مدت چند ماه در «درياى آرام» (اقيانوس كبير) بود تا به شهر «كايلوكا» رسيد كه هنوز نتوانسته اند محل ان را به طور قطعى معين كنند. سپس به پكن رفت و موقعى بدانجا رسيد كه مراسم كفن و دفن «خان بزرگ» كه خاقان چين بود و به تازگى مرده بود انجام مى گرفت. در اين مراسم ابن بطوطه خود ناظر آن بود كه چگونه صدها زن و كنيز و معشوقه خاقان را با او زنده به گور كردند و سر ده نفر چابك سوار را بالاى گورش بريدند.
با مرگ خان بزرگ، كشور دستخوش اغتشاش و شورش شد، به طورى كه ابن بطوطه با همه علاقه خود به ديدن ديوار بزرگ چين مجبور شد از اين كار صرفنظر كند و بازگردد. اين بازگشت با كشتى و از راه فيليپين و اندونزى و سوماترا و هرمز صورت گرفت و بالاخره وى در سال ۱۳۴۸ به مكه رسيد و از آنجا رهسپار كشور خود شد و در سال ۱۳۴۹ يعنى درست ۲۵ سال بعد از آن روزى كه از طنجه عزيمت كرده بود، دوباره وارد اين شهر گرديد و در آنجا سلطان كه پيشاپيش آوازه اين سفر عجيب و افسانه آساى ابن بطوطه به گوشش رسيده بود، او را با احترامات زياد پذيرفت.
ولى بعد از بيست و پنج سال سفر، ابن بطوطه ديگر حوصله آن را كه در يك جا بماند نداشت. بدين جهت مأموريت تازه اى از جانب سلطان براى مركز آفريقا قبول كرد و در سال ۱۳۵۲ به سمت كنكوى ناشناس به راه افتاد و بعد از طى قسمت اعظم آفريقا از راه رود نيل مراجعت كرد. ولى بعد از ديدار دربارهاى آسيا و شكوه و جلال افسانه اى آنها، شهرهاى سياهان و وضع دربارهاى آنها به نظر وى به قدرى ناچيز و مضحك بود كه او گاه حتى زحمت چند خط توصيف آنان را به خود نداده است.
اين جهانگرد عجيب، كه در تاريخ جهان نظيرى براى او نمى توان يافت، تا بهنگام مرگ خود، در سال ۱۳۷۷ و به قولى ۱۳۸۴ لااقل ۵۰۰۰۰ كيلومتر، يعنى قريب نه هزار فرسخ راه را، از طنجه تا چين و فيليپين طى كرده و از اقيانوس اطلس تا اقيانوس كبير و از سرزمين هاى يخ زده شمال سيبرى تا خط استواى سوزان را در قلب كنگو و سودان زير پا گذاشته بود. هيچكس تا بدان زمان چنين راهى نرفته بود و شايد بعد از او هم، تا چند ساله اخير، كسى چنين سفرى نكرده باشد.
نام اين جهانگرد مسلمان، براى هميشه در تاريخ جهان با لقب عجيب ترين جهانگرد تاريخ درآميخته است.
نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
در همان روز، هنگام صرف شام در اطاق غذاخورى ويلاى ييلاقى، زن پير چشم هاى بى روح خود را به صورت زن جوان دوخت و گفت (پولين) به تازگى، خبرى جديد راجع بشما بمن رسيده است (پولين) كه ميدانست هر يك از برداشت هاى كنتس (آنن كو) براى اين است كه نيشى به او بزند سر بلند كرد و پرسيد چه شنيده ايد، زن پير گفت من شنيده ام كه شما وقتى براى دادن عريضه به امپراطور به (ويازما) رفتيد از طرف مردهائى پذيرفته شديد كه از لحاظ معاشرت با زنها شهرت خوبى ندارند و شنيده ام كه امپراطور به وسيله آشپز خود براى شما غذا فرستاده است.
(پولين) كه لقمه اى را به دهان مى برد، آن را در بشقاب گذاشت و با رنگ برافروخته گفت: خانم، چرا اين حرف را مى زنيد؟ كى اين گزارش مغرضانه را به شما داده است آيا شما مرا زنى مى دانيد كه براى تحصيل جواز مسافرت، خود را به هر كس بفروشم؟
طورى زن جوان منقلب شده بود كه نتوانست غذا بخورد و در حالى كه بغض در گلوى او گير كرد از جا برخاست و از اطاق غذاخورى خارج گرديد و به اطاق خود رفت.
از آن روز به بعد، ديگر (پولين) با زن پير حرف نزد و هنگام صرف غذا به اطاق غذاخورى نرفت كه او را نبيند و اگر براى دختر كوچكش نبود از ييلاق به مسكو برمى گشت و نزد صاحبخانه سابق خود مى رفت و در اطاق او زندگى مى نمود ولى مى دانست كه هواى شهر گرم است و ممكن است دختر كوچك او در شهر تلف شود.
در پايان تابستان از طرف گراندوك ميشل، برادر تزار نامه اى براى (پولين) رسيد.
در نامه گراندوك مى گفت كه رئيس بازداشتگاه چيتا در سيبريه عوض شده و براى رئيس جديد نامه اى نوشته، به وى دستور داده اند كه از (آنن كو) بپرسد كه آيا حاضر است كه با دوشيزه (پولين) ازدواج كند تا اينكه وى از مسكو به سيبرى عزيمت نمايد و اگر (آنن كو) جواب مساعد داد جواز مسافرت شما را صادر خواهند كرد.
(پولين) بعد از اينكه نامه مزبور را دريافت كرد، طورى خوشوقت شد، كه گوئى بال درآورده است و از فرط شادى با زن پير آشتى نمود او يقين داشت كه (آنن كو) جواب مساعد خواهد داد و بعد از آن ديگر مانعى براى مسافرت وى به سيبرى وجود ندارد.
در روز بيستم اكتبر سال ۱۸۲۷ ميلادى در حالى كه در بنادر روسيه، سفاين جنگى به مناسبت آزادى ملت يونان از سلطه امپراطورى عثمانى شليك مى كردند و نيكلاى اول امپراطور روسيه، مسرور بود كه توانسته با كمك دول انگلستان و فرانسه، يونان را آزاد كند، رئيس پليس مسكو به نام (شولگين)، زن جوان را به دفتر خود احضار كرد.
در آن موقع، (پولين) به مناسبت خاتمه تابستان پليس شد، آن مرد كه در آن موقع، يكى از رجال مقتدر روسيه به شمار مى آمد، به پاخاست و به استقبال زن جوان آمد و او را نشانيد و گفت خانم، تمام كارها اصلاح شد و بدواً اجازه بدهيد نامه اى كه آجودان امپراطور براى حكمران مسكو نوشته است براى شما بخوانم:
سپس رئيس پليس ورقه را برداشت و چنين خواند:
(در روز چهارم دهم ماه مه سال جارى، دوشيزه (پولين) فرانسوى، در (ويازما) عريضه اى به حضور اعليحضرت امپراطور تقديم كرد و در آن استدعا نمود به مشاراليها اجازه داده شود تا اين كه به سيبرى برود و در آنجا با (آنن كو) محكوم سياسى و ستوان سابق سپاه (شواليه گارد) ازدواج كند و چون محكوم مزبور، بعد از پرسشى كه از وى شده، با اين ازدواج موافقت كرد؛ اعليحضرت امپراطور اجازه داده اند كه دوشيزه (پولين) به سيبرى برود و با آن مرد با رعايت مقررات بازداشتگاه ازدواج كند.)
با اينكه نامه تمام نشده بود (پولين) يك مرتبه از جا برخاست و مثل اطفال دست ها را برهم زد و گفت آه... آيا من به سيبرى خواهم رفت.
رئيس پليس قدرى صبر كرد تا اينكه هيجان و شادمانى (پولين) تسكين پيدا كند و بعد دنباله نامه را خواند ولى (پولين) ديگر گوش به اظهارات او نميداد و طورى خوشحال بود كه نمى شنيد كه وى چه مى گويد.
بعد از اينكه نامه آجودان امپراطور، خطاب به حكمران مسكو، خاتمه يافت رئيس پليس ورقه اى ديگر را برداشت و گفت اين نامه اى است كه حكمران مسكو، براى اجراى امر امپراطور به من نوشته است.
در اين نامه حكمران مسكو مى گفت (در صورتى كه دوشيزه (پولين) فرانسوى به تصميم خود باقى است و ميل دارد به سيبرى برود مقررات مربوط به سكونت در (چيتا) را به اطلاعش برسانيد و بگوئيد كه وى بايد مطيع مقررات مزبور باشد.)
رئيس پليس پس از خواندن اين نامه گفت خانم اجازه بدهيد كه آئين نامه مربوط به زنتهاى محكومين را كه ميل دارند با شوهران خود در سيبرى زندگى كنند براى شما بخوانم ولى (پولين) گوش به آئين نامه كه رئيس پليس مى خواند نمى داد تا بفهمد كه وى چه ميگويد.
براى او آئين نامه مزبور، و مقررات سخت آن اهميت نداشت زيرا وى جهت سكونت در سيبرى و در مجاورت (آنن كو) زيستن هر نوع شرايط دشوار را مى پذيرفت. وقتى كه خواندن آئين نامه تمام شد رئيس پليس گفت خانم به طورى كه شنيديد شما بعد از رفتن به سيبرى هفته اى دوبار شوهر خود را با حضور يك نگهبان ملاقات خواهيد كرد و حق نداريد از محل سكونت خود دور شويد و نيز حق نداريد كه مبلغى گزاف يا جواهر با خود ببريد.
(پولين) گفت آقا من تمام اين شرايط را مى پذيرم و از حيث پول و جواهر بدون دغدغه هستم زيرا نه پول دارم و نه جواهر.
رئيس پليس گفت چون موضوع پول به ميان آمد لازم است به شما بگويم كه اعليحضرت امپراطور مرا مأمور نموده اند كه به شما بگويم كه براى مسافرت به سيبرى چقدر پول مى خواهيد زيرا امپراطور قصد دارند كه هزينه سفر شما را بپردازند.
آنوقت (پولين) فهميد چرا رئيس پليس در آن روز، وقتى وى وارد شد به پاخاست و تمام اوراق را خود براى وى خواند زيرا رئيس پليس فهميده بود كه امپراطور نسبت به او نظر ترحم دارد و مى خواست وسايل رضايت خاطر زنى را كه مورد حمايت امپراطور قرار گرفته فراهم نمايد اين بود كه گفت اگر ممكن باشد از قول من به امپراطور تزار بگوئيد كه من از اعليحضرت متشكرم ولى نمى توانم، يعنى پسنديده نيست كه مبلغى را تعيين نمايم و هر چه اعليحضرت براى هزينه سفر به من بدهند با تشكر مى پذيرم.
رئيس پليس گفت خانم حق با شماست و در اينگونه مواقع نمى توان مبلغى را تعيين كرد و بهتر آنكه، اين موضوع را به تصميم خود اعليحضرت واگذار كنيد.
بعد رئيس پليس مسكو كاغذى را پيش كشيد و گفت من اينك جواب شما را كه جوابى مثبت است مى نويسم و موضوع جواب اين است كه شما از نامه هائى كه امروز بشما نشان دادم مطلع شديد و حاضريد كه طبق مقررات مربوط به زن هاى محكومين رفتار كنيد و از اعليحضرت به مناسبت اينكه باصدور جواز و پرداخت خرج مسافرت موافقت فرموده اند تشكر مى نمائيد.
رئيس پليس نامه را نوشت و به (پولين) گفت امضاء كند و او هم امضاء كرد و آن وقت رئيس پليس گفت خانم شما در اين قضيه، پشت كار و وفادارى قابل تحسينى از خود نشان داديد و من به شما تبريك ميگويم كه موفق شديد و همچنين جواز شما در پايتخت صادر شد من جواز و پول خرج سفر را كه اعليحضرت مى پردازد براى شما خواهم آورد و شما بايد يكى دو هفته ديگر هم براى دريافت جواز صبر نمائيد.
به محض اينكه (پولين) شنيد كه باز هم بايد مدتى صبر كند عنان شكيبائى را از دست داد و گفت عالى جناب مدت دوسال است كه من روز و شب در حال انتظار هستم و در اين مدت قواى معنوى من به تحليل رفته و باور كنيد كه ديگر نيروى آن را ندارم در اين موقع كه به مقصود نزديك شده ام باز صبر كنم.
رئيس پليس گفت خانم در آن دو سال كه شما صبر كرديد شكيبائى شما بدون اميدوارى بود در صورتى كه اكنون اميدوارى واقعى داريد، چون بدون ترديد جواز مسافرت شما را صادر و هزينه اين سفر خواهند پرداخت و شما مى توانيد كه فورى حركت نمائيد.
(پولين) دندان بر جگر گذاشت و به خانه مراجعت كرد و از آن روز به بعد مشغول تدارك وسائل سفر خويش گرديد.
وقتى كنتس (آنن كو) متوجه شد كه مسافرت (پولين) به سيبرى جنبه مبهم خود را از دست داده و وارد مرحله قطعى شده زبان به شكايت گشود و گفت خانم شما مرا كه زنى پير هستم و احتياج به دوست و نديمه دارم رها مى كنيد و مى رويد به جوانى ملحق شويد كه احتياج به هيچكس ندارد.
(پولين) اين حرف ها را نشنيده مى گرفت براى اين كه مى دانست ناشى از نوعى خبط دماغ است چون اگر آن پيرزن داراى مشاعر سالم بود نمى گفت كه از ملحق شدن به محبوسى كه هيچ اميدى جز وى ندارد خوددارى كن.
زن پير وقتى ديد كه (پولين) حاضر نيست از روى احساسات نزد او بماند تصميم گرفت كه او را تطميع كند و گفت:
(پولين) اگر شما از اينجا نرويد و قول بدهيد كه نزد من بمانيد من براى شما يك خانه در مسكو خريدارى خواهم كرد و سرمايه اى در بانك خواهم گذاشت كه بتوانيد با ربع آن زندگى كنيد و چون بعد از پنج سال سكونت در روسيه مى توانيد تقاضاى تابعيت نمائيد من حاضرم كه نفوذ خود را به كار اندازم تا اين كه تزار شما را تبعه روسيه كند.
ولى (پولين) وقتى اين حرف ها را از زن پير مى شنيد متنفر مى شد زيرا مى ديد كه آن زن تصور مى كند كه وى هم مثل خود اوست و به قدرى به ماديات علاقه دارد كه حاضر است عاطفه و محبت را فداى خانه و پول كند.
بالاخره روزى رئيس پليس مسكو خود به منزل (پولين) آمد و اول جواز مسافرت به سيبرى را به دستش داد و بعد سه هزار روبل اسكناس را كه تزار برايش فرستاده بود به وى تسليم كرد و گفت خانم اين هم خرج سفر شماست.
(پولين) طورى از مشاهده پول مزبور خوشوقت شد كه دويد و وارد اطاق كنتس گرديد و گفت خانم ملاحظه كنيد تزار با اين كه نسبت به من بيگانه است، از شما نسبت به ما بيشتر ترحم دارد و اين پول را فرستاده كه من بتوانم به سيبرى بروم.
رئيس پليس مسكو چون ديد (پولين) مورد حمايت تزار قرار گرفته براى جلب دوستى آن زن يك كالسكه چاپارى (البته با پول خود پولين) برايش كرايه كرد و توصيه كرد كه در راه رؤساى پليس در حدود مقررات از كمك ضرورى به زن مضايقه نكنند.
كالسكه چاپارى ساعت يازده بعدازظهر روز ۲۲ دسامبر سال ۱۸۲۷ ميلادى مقابل خانه كنتس (آنن كو) توقف كرد تا (پولين) را ببرد.
كنتس، كه نمى خواست در ساعت وداع، (پولين) را ببيند ظهر آن روز، بعد از صرف غذا با زن جوان خداحافظى كرده، به اطاق خود رفت و ديگر از آنجا خارج نشد.
ساعت يازده (پولين) از نديمه هاى كنتس و خدمه خانه خداحافظى كرد و وقتى مى خواست سوار كالسكه شود صداى شيون دختر كوچك خود را در آن وقت شب كه تا آن موقع نخوابيده بود شنيد.
دخترك كه فهميده بود مادرش قصد دارد او را ترك كند دويد و خود را به گردن مادر آويخت.
(پولين) كه پيش بينى نمى كرد اين مانع به وجود بيايد به گريه درآمد و نزديك بود كه در آخرين دقيقه عزم او به مناسبت بى تابى دختر كوچك متزلزل شود، ولى چون يقين داشت كه آن دختر از حيث وسائل زندگى دچار مضيقه نخواهد شد و مادربزرگش از وى نگاه دارى خواهد كرد دختر را به خدمتكار روستائى و (استپان) سپرد و سوار كالسكه شد.
قبل از اين كه كالسكه به حركت درآيد عده اى زن و مرد با لباس هاى عجيب اطراف كالسكه را گرفتند و زن ها وارد كالسكه شدند و (پولين) را در آغوش گرفتند و بوسيدند.
آن زن ها و مردها، هنرپيشگان يك تئاتر فرانسوى بودند و چون تئاتر نزديك منزل كنتس (آنن كو) بود و آنها مى دانستند كه امشب (پولين) عزيمت مى كند هنگام (آنتراكت) بدون اين كه فرصت داشته باشند لباس عوض كنند از تئاتر خارج گرديدند تا با (پولين) خداحافظى نمايند.
از قضا نمايش نامه اى كه آن شب در تئاتر فرانسوى به معرض نمايش گذاشته شد اين عنوان را داشت، (عشق و تقدير) و اين نمايشنامه را (مارى وو) نويسنده فرانسوى نوشته بود.
(پولين) اشك ريزان از همه وداع كرد و چشم هاى عده اى از مردها و زن هاى هنرپيشه فرانسوى مرطوب شد و بعد كالسكه (پولين) روى جاده اى كه منتهى به سيبرى مى شد به حركت درآمد.
***
شهر (قازان) آخرين شهر روسيه، قبل از ورود به سيبرى است و در آن شهر خاله (آنن كو) و مادر تعميدى او سكونت داشتند.
آن دو زن، پيرزن هاى رحيم و خوش فطرت بودند و وقتى ديدند آن زن جوان حاضر شده كه جوانى و زيبائى خود را فداى يك محكوم سياسى كند و برود و بقيه عمر شريك بدبختى (آنن كو) باشد گريستند.
بعد از گريه، متوجه شدند كه كالسكه چاپارى (پولين) سنگين است و با سرعت حركت نمى كند و وى براى مسافرت در سيبرى در بحبوحه زمستان به قدر كافى لباس گرم ندارد و پول او هم كم است اين بود كه براى او كالسكه اى سبك كه روى سورتمه قرار گرفته بود كرايه كردند و پتوهاى پوستين به وى دادند تا در كالسكه روى خود بياندازد و منافذ كالسكه را با پتو مسدود كند و دو هزار (روبل) اسكناس هم به زن جوان تقديم كردند تا به هزينه مسافرتش كمك بنمايد.
وقتى (پولين) از (قازان) به راه افتاد حس كرد كه كالسكه او سريع تر و راحت تر و خود او گرم تر است ولى راننده كالسكه طورى سريع مى راند كه (پولين) در بين رانندگان روسى مردى را به تهور او نديده بود رانندگان درشكه و كالسكه در روسيه بى احتياط ترين و سريع ترين رانندگان دنيا بودند و پيوسته با سرعت مرگ مى راندند.
طورى آن مرد كالسكه را مى راند كه (پولين) گاهى تصور مى كرد كه كالسكه بال درآورده روى برف پرواز مى كند ولى با اين كه با سرعت روى برف هاى سيبرى حركت مى كرد از فكر كردن بازنمى ماند و گاهى به دختر كوچكش كه در مسكو او را گذاشته بود مى انديشيد و گاهى خيال مى كرد كه اگر (آنن كو) را ببيند وى را به چه شكل خواهد ديد.
آيا او را به شكل روزى خواهد ديد كه در جنگل مريم واقع در مجاورت مسكو سوار بر اسب ديده بود، يا اين كه به شكل روزى مشاهده مى كند كه براى اولين مرتبه، وى را در حياط زندان قلعه (پير-و-پول) ديد.
وقتى (پولين) خواست از قازان حركت كند خاله (آنن كو) و مادر تعميدى او دو نفر را با زن جوان فرستادند و گفتند اين دو نفر افرادى كار كرده هستند و در مسافرت سيبرى به درد شما مى خورند.
(پولين) از اولين روز مسافرت از قازان متوجه شد كه نوكران مزبور براى او مفيد هستند زيرا به هر چاپارخانه كه مى رسيدند با فرياد و تهديد اسب هاى كالسكه را زود عوض مى كردند و در بعضى نقاط شوخى و مزاح آنها، بسيارى از تنبلى ها يا طمع گرفتن انعام را از بين مى برد.
تا (كراسنويارسك) مسافرت زن جوان، بدون حادثه اى ادامه يافت ولى وقتى آنجا رسيدند يكى از دو سورتمه كالسكه شكست و (پولين) مجبور شد كه براى تجديد سورتمه مزبور يك يا دو روز در يك مهمانخانه محقر و كثيف منزل نمايد.
مهمانخانه چى وقتى (پولين) را ديد گفت خانم، وقتى خانم (تروبتز كويه) مسافرت مى كرد، نيز در همين جا بر اثر شكستن كالسكه مجبور شد توقف نمايد.
خانم (تزوبتز كويه) با منشى خود مسافرت مى كرد و وقتى به اين جا رسيد منشى او مريض بود ولى آن زن طورى عجله داشت كه زودتر به (چيتا) برسد كه يك روز منشى بيمار خود را اينجا گذاشت و چون كالسكه اش تعمير نشده بود سوار دليجان عمومى شد و به راه افتاد و هر چه خواستيم به او بفهمانيم كه تكان ها و ناراحتى دليجان عمومى او را هلاك خواهد كرد به خرج وى نرفت.
(پولين) وقتى اين حرف را شنيد متوجه شد كه هرگاه مرمت سورتمه طول بكشد او هم ممكن است به وسيله دليجان عمومى به راه بيفتد تا اين كه زودتر خود را به (آنن كو) برساند.
(پولين) اهميت نمى داد كه در دليجان عمومى ناراحت باشد بلكه آرزويش اين بود كه زودتر برسد و با حضور خود (آنن كو)ى بدبخت را تسلى دهد!
***
زمستان آن سال در روسيه، هوا سرد شد حتى در سيبرى، كه مردم عادت به سرماى شديد دارند برودت زمستان خيلى سكنه را اذيت مى كرد.
در بعدازظهر يكى از روزهاى سرد خانم (ولكونسكى) مقابل خانه ژنرال (لپارسكى) فرمانده بازداشتگاه براى اين كه منجمد نشود قدم مى زد.
نيم ساعت قبل از آن موقع يك افسر ارتش با يك سورتمه (سن پطرز بورگ) وارد بازداشتگاه شده بود و همه ديدند كه دو مأمور پليس با افسر مزبور آمده اند.
ورود يك افسر ارتش از پايتخت با دو مأمور پليس به منطقه اى مانند (چيتا) واقعه اى است بزرگ كه حس كنجكاوى همه را تحريك مى كند.
نيم ساعت بعد خانم هائى كه در چيتا بودند مطلع شدند كه افسر مزبور آمده تا اين كه يكى از محبوسين را از آنجا به پايتخت ببرد.
همين كه زن ها از اين خبر مطلع گرديدند براى شوهران خود متوحش شدند و فكر كردند كه شايد افسر مزبور آمده كه شوهران يكى از آنها را به روسيه ببرد.
آنها مى دانستند كه بردن يكى از محبوسين به پايتخت براى آزاد كردن او نيست چون اگر تزار مى خواست محبوس را آزاد كند، حكم آزادى او به وسيله چاپار معمولى به دست فرمانده بازداشتگاه مى رسيد و آن مرد را بدون تشريفات آزاد مى كردند و به وى مى گفتند كه هر جا مى خواهد برود.
آمدن يك افسر با دو مأمور پليس براى اين است كه قصد دارند محبوس را به پايتخت ببرند تا اين كه در مورد او تصميمى شديدتر اتخاذ شود يعنى وى را اعدام كنند.