Nimrooz
Vol. 18, No. 924, March 16, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۲۴ - جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
شيرين رضويان
جاى من خالى ست
از حسنعلى رفيعا
«مست و خراب»
لعبت والا
امروز

شيرين رضويان
جاى من خالى ست
جايى
نهان در لابلاى سروهاى اصفهان
شايد
جايى
ميان پيچ پيچ جاده چالوس
يا هاله هاى دور جنگل هاى كوه نور
حتا اگر جايى
بسيار دور دور
در چشمه اى كوچك
كه مى ريزد ز پشت گنجنامه
در شهر باباطاهر و مفتون و بوسينا
شايد
حتا
اگر حتا
بر برگ هاى گرد لادن ها
در لابلاى سبزه هاى رسته بر سينى
يا در كنار سنبل و قطاب و شيرينى
در حوض كاشى كارى آبى
يا در كنار قورى چاى و سماور
چيده بر ايوان مهتابى

جايى ازين جاها
جاى من خالى ست

هرچند
اين را هيچكس با من نمى گويد
هرچند
ديگر هيچكس
نام و نشانم را
شايد نمى جويد

در جان سبز هر جوانه بر درخت پير
در جسم جاويدانه آن شير در زنجير
در جاى جاى سرزمينم
جاى من خالى ست.
۱ مارس ۲۰۰۷ لندن

از حسنعلى رفيعا
«مست و خراب»
من نخواهم از قفس صياد آزادم كند
خوشدل از آنم گهى كنج قفس يادم كند
هجر مرغان چمن هر چند دلخونم نمود
راضيم از جان بر آن حورى كه صيادم كند
زير پا پيموده ام از عشق بس من كوه و دشت
عشق شيرين تو دانم، همچو فرهادم كند
اين دل تنگ و شب تاريك و واى مرغ حق
ناله اى خواهم ز دل تا منع فريادم كند
ناروائى ها كه كرد آن مه همه بر من رواست
دادخواهى من نخواهم هر چه بيدادم كند
شمع رويت سوختم، خاكسترم بر باد داد
خواست در اين راه چون پروانه استادم كند
خاطرم آزرده چون شد خنده زد بر گريه ام
كاش ميمردم كه با اشكى شبى شادم كند
در خرابات مغان مست و خراب افتاده ام
جرعه اى ز آب حياتم ده كه آبادم كند
در فراق دوست شد عمرى رفيعا خو گرفت
واى اگر صياد از اين دام آزادم كند

غزال من
آتش اصفهانى

بهر خدنگ كه ترك من از كمين انداخت
هزار همچو مرا كشت و بر زمين انداخت
رساند عشق به جائى به بوى زلف توام
كفاف در ره دورش غزال چين انداخت
بنوش باده گلگون كه كاروان بهار
به باغ خيمه زد و بار ياسمين انداخت
مه جلالى من خيز تا پياله زنيم
كه سايه بر سر آفاق فرودين انداخت
نه ماهيم نه سمندر، چه شد كه پير مغان
محبتم به دل از آب آتشين انداخت
شدم غلام ايازى كه زلف خم بخمش
بدام عشق دل صد سبكتكين انداخت
فداى زلف زبردست آن غزال شدم
كه سنگ تفرقه در آهوان چين انداخت
از آن سبب جگر آفتاب مى سوزد
كه قامت تو چرا سايه بر زمين انداخت
از آن زحاصل ايام «آتشم» دلشاد
كه هر چه كرد درو پيش خوشه چين انداخت

خدا نگهدار....
سيمين بهبهانى

لغزيده ايم و دانى، پس راز ما نگهدار
در سينه گر توانى، اين ماجرا نگهدار
كردى جفا كه با سر، در پاى تو درافتم
اكنون كه اوفتادم، دست از جفا نگهدار
گفتى زدر درآيم، شيرين و دلبر آيم
خواهى كه با سر آيم؟ خالى سرا نگهدار
آرام جان ما شو، وزعالمى رها شو،
پيوند آشنائى، با آشنا نگهدار
شرط است و رسم يارى، در عهد، استوارى
خواهى شوى زياران، شرط وفا نگهدار
گر از ميان ياران، و زخيل بيقراران
كس نارضا نخواهى، ما را رضا نگهدار
(سيمين) چو بر زمين ها، پاى طرب نكوبى
يكدم بر آسمان ها، دست دعا نگهدار
دانم كه خاطر تو از ناله ام غمين شد
بگذر زمن كه رفتم، رفتم خدا نگهدار

خلوت پندار
آذر خواجوى

ترا ديشب چو در خلوتگه پندار بنشاندم
بروى دلفريبت خيره در صنع خدا ماندم
چو طفلى ناز پرور نازها كردى به دامانم
من از زلف پريشانت غبار راه بنشاندم
شرار شمع را كشتم مگر لختى بياسائى
ترا اى نازنين در بسترى از ناز خواباندم
بروى غير در بستم زبان شكوه بر بستم
به بالاى تو از شعر خدايان نغمه ها خواندم
نيازارد ترا تا پرتو ديبائى مهتاب
بر و بالات را در پرنيان بوسه پوشاندم
تو تا بر شاخسار بخت من چون غنچه بشكفتى
به شاباشت جهانى را ز بانگ شوق لرزاندم
به شوق پرتو مهر تو اى صبح سپيد من
زبام تيرگى ها ماه را زنگى صفت راندم

تو كردى
ابراهيم صفائى

شراب عشق در جامم، تو كردى
شرنگ هجر در كامم، تو كردى
قرار و صبر و آرامم، تو بردى
خراب باده و جامم، تو كردى
زمن پرسى كه روزت را سيه كرد؟
سيه روزم، سيه شامم، تو كردى
دو چشم عافيت سوزت گواهست
كه زينسان بى سرانجامم تو كردى
سرشك غم به دامن مى فشانم
كه بس برگشته ايامم تو كردى
ز ناكامى به بدنامى فتادم
چنين ناكام و بدنامم تو كردى
به من گوئى كه ات ديوانه كرده است؟
تو كردى، اى دلارامم، تو كردى
«صفائى» مى رسيد از بى وفايان
به افسون وفا رامم تو كردى

جفا
مهين پايا

خوش آن روزى كه دلدارم تو بودى
قرار قلب بيمارم تو بودى
نمى دانستم آن روز نخستين
كه دلدار جفا كارم تو بودى

پرى
چه شد آن لطف ها و دلبرى ها
چه شد آن عشق و آن افسونگرى ها
كه ات آموخت رسم بى وفائى
كه از كويم رميدى چون پرى ها

فراموش
تو گل بودى و من پروانه تو
تو افسونساز و من افسانه تو
دريغ آن عهد را كردى فراموش
هنوزم دل بود ديوانه تو

روزگار سياه
چه شد روزى كه مى بودى پناهم
دلت چون شيشه مى ترسيد از آهم
كنون آنگونه بى مهرى كه هرگز
نينديشى به اين روز سياهم

آرزو
سيروس آرين پور

كاش درياچه دو چشم ترا
آفتاب غمم كوير كند
زورق باد پاى قهر ترا
ناخداى دلم اسير كند
***
كاش گل هاى ياس سينه تو
گور احساس ننگ من گردد
سيم ساق خيال پرور تو
چوب تابوت تنگ من گردد
***
كاش شب گيسوان پر خم تو
بر گلويم طناب  دار شود
بازوان سپيد و مخمليت
بوسه گاه لبان مار شود

غزل
محمدرضا- بروجردى

بر روى خويش طره پر چين حجاب كرد
پنهان به زير ابر سيه آفتاب كرد
مژگان ز بهر سينه عشاق نيزه ساخت
گيسو براى بستن دلها طناب كرد
مجنون دشت عشق تو بى خانمان بود
از آب ديده خانه خود را خراب كرد
زاهد چو ديد مى كشد آخر به بيخودى
بدبخت تر ز خود نه و ترك شراب كرد
عابد طواف كعبه و عارف سجود جام
رعنا جفاى لاله رخان انتخاب كرد

شمع خاموش
ا-ت- حبيب

اشك اندوهم كه از چشم گناه افتاده ام
همچو اشك از دامن ابر سياه افتاده ام
شمع خاموشم كه در آغوش خلوت مانده ام
طفل نسيانم كه در دامان راه افتاده ام
ناله ام، در پرده افسون شب پيچيده ام
نعش فريادم كه در حلقوم چاه افتاده ام
كس زبان چشم گريان را نمى داند چو من
سوز حرمانم ز آغوش نگاه افتاده ام
عاشقان آئينه را زنگار ماتم بسته اند
من خود آن آئينه ام دور از نگاه افتاده ام
ناله اى آواره ام در ناى دنيا اى «حبيب»
بى گمان در چرخ دنيا زاشتباه افتاده ام

رباعيات

از شعله عشق هر كه افروخته نيست
با او سر سوزنى دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نئى زما دور، كه ما
آتش بدلى زنيم، كاو سوخته نيست
«خسرو دهلوى»

عاشق شب وصل يار بگزيده خويش
از بهر قرار دل غمديده خويش
تا آن كه درازتر شود، بر دوزد
بر دامن شب سياهى ديده خويش
«مجيرالدين بيلقانى»

«ديوانه شدم»
يك چند به خانقاه و ميخانه شدم
يك چند دگر حكيم و فرزانه شدم
چون حاصل روزگار ديدم، ناچار
از قيد خرد رستم و ديوانه شدم

هجران يار
آتش اصفهانى

تا بكى پيشه كنم صبر و شكيبائى را
سوخت هجران تو جان من سودائى را
دارم از دولت عشق آه و غم و محنت و درد
بسكندر ندهم اين همه دارائى را
عيش صد ساله فردوس به وصل رخ حور
كى تلافى كندم يك شب تنهائى را
ترك چشمت ز پى جنگ كدامين سپه است
كه زمژگان كند آهنگ صف آرائى را
آنقدر در نظرم بى تو جهان است سياه
كه تفاوت ننهم كورى و بينائى را
هر كرا مى نگرم داده ز كف دامن صبر
به كمر تازده اى دامن زيبائى را
كرد قند دهنت بسكه برد طوطى دل
تنگ شد جاى نگه چشم تماشائى را
كرد استاد ازل فخر به استادى خويش
دوخت بر قد تو چون جامه رعنائى را
خاكيان گر بگريزند ز اشكم چه عجب
هست از اين سيل خطر مردم دريائى را
«آتشا» دم مزن از دانش و مى ريز به جام
تا كه آتش بزنم دفتر دانائى را

به نامه اى كه رسيد
ابوالحسن ورزى

چه باعث شد كه يادى از من بى خانمان كردى
به مكتوبى دل افسرده اى را شادمان كردى
هميشه آسمان، ناكامى دلدادگان خواهد
تو با من اين نوازش ها به رغم آسمان كردى
مگر اى آسمان از دست دادى خوى ديرين را؟
كه با من آن مه نا مهربان را مهربان كردى
سراغ اى شادى گمگشته! از افسردگان گيرى؟
نظراى غنچه اميد! بر خونين دلان كردى!
گراز ناكامى من خاطرت افسرده مى گردد
چرا اى شاهد اقبال روى از من نهان كردى
به پيغامى كه اى سرو خرامان از وفا دادى
فضاى خاطرم را چون بهشت جاودان كردى
درون سينه ايدل! نغمه اى جانسوز مى خوانى
مگر اى مرغ سودائى هواى آشيان كردى؟

ابوالقاسم لاهوتى
خون دل

با كم زمرگ نيست كه خون مى رود ز دل،
خون دمبدم اگر چه فزون مى رود زدل
دردت چو رنگ سرخ نشسته به خون من،
اين غم كشد مرا كه برون مى رود زدل
نام تو بر زبان رود و دل دهد جواب،
خودگو: دگر خيال تو چون مى رود زدل؟
جنگيده، فتح كرده و آن را گرفته است
عشقت برون چگونه كنون مى رود زدل؟
هر قطره ات علاقه به جانان دهد نشان،
اى خون بمان، كه راز درون مى رود زدل

بلاريز

خورشيد زهر دو لب طلا مى ريزد
زر بر رخ موج با جلا مى ريزد
دريا به سكوت و دخترى لخت در آن
گوئى كه طلا ز خود بلا مى ريزد
فريدون فغان

عشق آموز
صادق سرمد

خواهم كه به وصف تو، امشب غزلى سازم
دنبال لغت گردم، تا وصف تو پردازم
معنى جمال تو، در لفظ نمى گنجد
در وصف تو حيرانم، لفظ از چه لغت سازم
اى ماه مهين من، اى زهره جبين من
بازآ كه به مهر تو، بر مهر فلك نازم
اى چشم تو عشق آموز، وى روى تو بزم افروز
بازآ كه به سر خود را، در پاى تو اندازم
روزى كه سرافروزان، در عشق تو سربازند
در معركه عشاق، سرباز سرافرازم
اين پيرهنت باشد، يا رنگ تنت باشد؟
بين تن و پيراهن، من وصف چه آغازم؟
چونانكه بپروازند، مرغان هواپيما
بر بام هواى تو، من نيز بپروازم
افروختن آتش، كار تو نبود اما
اكنون چو زدى آتش، بگذار كه بگدازم
گر وصف دهان تو، سرمد به زبان آورد
يكباره برون افتد، از پرده لب رازم

گناه عشق
اديب برومند

بازآ به كوى انس كه چشمم به راه تست
چشمم سپيد در ره زلف سياه تست
از راه و رسم دلبرى، آگه توئى و بس
در عشوه رسم، رسم تو، و راه راه تست
جانا، به غير عشق چه باشد گناه من؟
آن نيز اگر درست بگويم گناه تست!
عشق ايمن از تباهى و من در پناه او
تو در پناه ايزد و دل در پناه تست
سير كمال حسن تو، همدوش ماه نو
سر كمال عشق من از روى ماه تست
بنگر به ما كه خرمن دل هاى بيقرار
در انتظار جستن برق نگاه تست
گر در نياز، بى خور و خوابم كنى چه باك
چشمان نازپرور تو، عذرخواه تست
گر ملك عشق، خاص تو گردد غريب نيست
دل هاى عاشقان همه خيل سپاه تست
گاهى به من نگر كه مرا مايه حيات
اظهار مهر و عاطفت گاهگاه تست
دلكش بود زجلوه تو خاطرات من
خرم دمى كه خاطر من جلوه گاه تست
در بزم انس، شمع گدازانى اى (اديب)
اشك روان، و سينه سوزان گواه تست

رباعيات
در عشق تو دل نكرد ياد از دگرى
ديده ز وفا نشان نداد از دگرى
گرچه ستم از تو ديد و داد از دگرى
غمناك هم از توبه كه شاد از دگرى
«از شهاب الدين ابوالحسن طلحه»

اى بر دل من نهاده بارى غم تو
وى در دل من فكنده نارى غم تو
گفتى كه مگر غم منت چونين كرد
آرى غم تو، غم تو، آرى غم تو
«فخرالدوله مسعودبن ابى اليمين»

در سينه غمت به رايگان ننشيند
تا جان نبرد به جاى جان ننشيند
زانگونه كه دل به زير تيغ تو نشست
در سايه بيد باغبان ننشيند
«فردوسى»

ما هر دو بتا، گل دو رنگيم
بنگر بچه خواهمت صفت كرد
يك نيمه آن توئى به سرخى
يك نيمه آن منم چنين زرد
«بهرام سرخسى»

بگرفت سر زلف تو رنگ از دل تو
نزدود وفا و مهر زنگ از دل تو
تا كم نشود كبر پلنگ از دل تو،
موم از دل من برند و سنگ از دل تو
«عنصرى»

وفا نكند
دكتر جهانگير باختر

مخور غم ار كه ترا يار اعتناء نكند
كه كار بسته كسى باز جز خدا نكند
چه غم خورى كه دلى پر زاندوهت دادند
كه روزگار به جز خون به جام ما نكند
به رنج و غصه دوران كسى كه كابين بست
چنين به سهل كنون ترك آشنا نكند
كسى كه جان به لب آورد و بهر جانان داد
دگر مطالبه از بهر خونبها نكند
وفا ز شمع بياموز كز شرار درون
به پاى خيزد و از سوختن ابا نكند
به راه عشق چو پروانه سوختن بايد
كه چون هزار زغم شورها به پا نكند
اگر كه وصل ميسر نشد به هجر بساز
كه كس جفا به اميد وفا رها نكند
چه عاشقى است كه بار خطاى دل نكشد
چه دلبرى است كه با عاشقان جفا نكند
زحافظ اين نشنيدى كه «باختر» مى گفت
«هزار وعده خوبان يكى وفا نكند»

در دل دوست
نشاط اصفهانى

طاعت از دست نيايد گنهى بايد كرد
در دل دوست به هر حيله رهى بايد كرد
روشنان فلكى را اثرى در ما نيست
حذر از گردش چشم سيهى بايد كرد
شب كه خورشيد جهان تاب نهان از نظر است
قطع اين مرحله با نور مهى بايد كرد
خوش همى مى روى اى قافله سالار به راه
گذرى جانب گم كرده رهى بايد كرد
نه همين صف زده مژگان سيه بايد داشت
در صف دلشدگان هم نگهى بايد كرد
جانب دوست نگه از نگهى بايد داشت
كشور خصم تبه از سپهى بايد كرد

لعبت والا
امروز
امروز به نام عشق برمى خيزم
تا با همه غم هاى جهان بستيزم
تا اين تن پير و جان پر غوغا را
با عطر خوش خيالِ يار آميزم
*
چون ابرِ سبكبار سفر خواهم كرد
بر خاكِ درِ دوست گذر خواهم كرد
از تيغ بلاى آسمان باكم نيست
آيينه مهر را، سپَر خواهم كرد
*
با بال و پَرِ نسيم، ره مى پويم
در باغ خزان بهار و گل مى جويم
در پيچ و خم وادى غم ها، امروز
با دوست، به جاى شِكوهِ، گل مى گويم
*
گل گويم و گل بشنوم از مرغ چمن
آن نغمه سراى نكته پردازِ كهن
گويد ز نشان يارِ پنهان با من
وز قطره نوشِ مانده در جام، سخن
*
امروز بهارِ عشق، دنياى من است
گلزارِ بهشت در قدم هاى من است
ديروز، به همراه شب تيره، گذشت
خورشيد، چراغ راه فرداى من است

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
شعر
از لابلاى متون
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   شعر   •   از لابلاى متون   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •