اوپنهايمر در آخر زندگى و روزگار بيخودى و پريشان روانى مى گفت چيزى نمانده است به پايان. از آن زمان كه او گفت تا امروز كسانى بنا به موقع اين جمله را به گونه اى ديگر ترجمه كرده اند. مدام تغيير مى پذيرد.
مجله معتبر تايم دو ماه پيش كه مى خواست بنابه سنت آدم سال را انتخاب كند، مثل همه سال هاى معاصر ده ها گروه تخصصى را به خدمت گرفت كه انتخاب خود را بفرستند. انتخاب ها گشت و گشت تا سرانجام نه رامزفيلد انتخاب شد و نه پاپ، نه احمدى نژاد و نه هيچ شخصيت مثبت و منفى ديگرى. حتى انتخاب يك شهر [مثل نيويورك يا سويل اسپانيا هر كدام به دليلى] قانع كننده نبود.
همين بيست و پنج سال پيش روان شناس بزرگ تهرانى، وقتى اسماعيل شاهرودى [آينده] شاعر را با روان پريشانش معالجه مى كرد، كتاب نجومى به او داده بود كه مقدارى آمار و ارقام در آن بود. آينده مى خواند و مدام رو به خود مى گفت اسماعيل مورچه هم نيستى، دلت يك ذره هم نيست. شاعر از راه دانستن مسافت هاى آسمانى، كهكشان هاى كشف شده، راه شيرى، منظومه شمسى، فرضيات آفرييش زمين و زمان مى رسيد به اندازه خود. اين كه اگر چند سال نورى بروى تازه به اولى مى رسى، و هر سال نورى يعنى چى، و با چه سرعت در چه زمانش مى توان پيمود. آينده مى گفت [دكتر با دادن آن كتاب نجوم] ميخواد بگه هيچى ام نيستى، وقت ساعت را تلف نكن. اما دكتر با تجربه بهش گفته بود ميخواستم بهت بگم چقدر آدميزاد بزرگ است كه اين ها كشف اوست و تو مغزش اين همه جا دارد... اما ديگر اين مطايبه براى ذهن به هم ريخته شاعر پريشان احوال زيادى بود كه سرگردان مى گفت خب بعدش چى.
نقشه گوگل، پديده غريبى است كه در سالى كه گذشت ميليون ها انسان را به كار انداخت تا خانه دوست و خانه خود را جست و جو كنند. خانه را مشخص مى كنى، در محله اى، بعد از محله به شهر، شهر را در ميان كشور پيدا مى كنى. و چون لختى به آن خيره ماندى، باز هم دوربين را بالاتر ببر تا كشور، كشور را در منطقه، آن را در قاره. از قاره به كره زمين برس. حالا اين كره خاكى را در ميان منظومه شمسى بنگر و از آن جا به كهكشان. با فشار انگشت روى موشك، از خانه دوست كنده مى شوى و مى روى.
كارى كه نقشه گوگل مى كند. بازى غريبى است با مغز انسان كه اينك كاركردش كوچه به كوچه رگ به رگ، براى علم شناخته شده است. علم خوب مى دانند كه حساب از كدام كوچه گذر مى كند و عشق از كدام منطقه مغز مى گذرد. وسواس از كجا مى آيد و تعصب كجا لانه دارد. عكس هر كدام از اين ها را گرفته اند. عكسش به همان تصوير خانه دوست در كهكشان مى ماند.
در حالى كه در سراسر جهان، اكثر مردم جهان در كار زندگى روزانه خودند. درگير جنگ ها و صلح ها، مردن و به دنيا آمدن، ازدواج كردن و طلاق دادن. پيوستن و از هم گسستن، فراز و فرود. همان عامل كه خانه دوست را در نقشه كهكشان مى يابد. مغز را موج به موج مى شناسد، رگ به رگ مى گردد. دى. ان. ا كشته گان بيست و سى سال پيش را بررسى مى كند و قاتلان آنان را مى شناسد، همان كه دارد دكمه اى مى سازد كه عواطف و احساساتت و سلائق و تمايلات هر كس بر آن ثبت شدنى است، با تحول يكى از بخش ها، يكى از ريز بخش هاى علوم، تحولى بزرگ ظاهر شده است كه انگار ديگر آپوكاليپس. كه ترجمه اش كرده اند آخرالزمان.
اما اين همه تازه نيست. نزديك دويست سال است كه قطار علم به راه افتاده، نزديك به دويست سال است كه لحظه اى متوقف نمى شود. اما تفاوت اين بار در جائى ديگرست. اين بار با انقلابى در وسايل خبر رسان، پيشرفت هاى علمى، اختراعات و اكتشافات مخصوص آن ها نمى مانند كه كاربردشان را مى شناسند. بلكه به محض تولد همگانى هستند.
تحول در عالم اطلاع رسانى است. كه دارد آزادى انسان را از زاويه اى كه پيش از اين قابل پيش بينى نبود تامين مى كند.
بخشى از انسان ها از دوران روشنگرى هر روز با ساخته هاى خود زندگى مى كنند، نو مى شوند، اما اين كافى نيست كه در خيابان شانزه ليزه و يا منهتن، در تهران و يا انكارا و در هر پايتختى يك خيابان چنان است كه امروزى اش مى توان گفت. سال ها بود بشر مى پرسيد كى خبر به تمامى زمين مى رسد. آن ميليون ها ميليونى در چين كه هنوز با اين خيالند كه امپراتوران در پشت ديوارهاى شهر ممنوع زندگى مى كنند. نه در مركز آفريقا كه جز تفنگ از ساخته هاى امروز بشر چيزى نشناخته اند، بلكه در شمال و جنوب كانادا، در ايالات متحده آمريكا جاهائى هست كه كسانى در آن خبر از هيچ ندارند و هر روز موضوع يك گزارش خبرى مى شوند و يا كارشناسان نشنال جئوگرافيك سراغشان مى روند. در سالى كه گذشت تحول بزرگ خبررسانى، دارد نويد مى دهد كه چه نشسته اى كه انسان تازه دارد خبرش مى شود، تلفن هاى همراه را در دست ماهى گيران نيل بنگر، اينترنت را در كلاس بچه هاى مركز آفريقا ببين. نگاه كن كه هزاران هر روز به جمع باخبران اضافه مى شود. تاكنون رسان ها به انسان ها خبر مى رساندند اينكا انسان را به خبر مى رسانند. بگو دارند همه را خبر مى كنند. و انسان با خبر ديگر آن نيست كه بود. چيست پس؟ همه دارند از هم مى پرسند اين سئوال را. و حوابش را از عالمان مى خواهند. نوم چامسكى مى گويد زبان، تفكر، نگاه به هستى، دين، انسان و خدا دارد تغيير مى كند.
فرانگ كاردنر، كاوه گلستان قربانيان خبر. آن ها كه دويدند تا خبر را زودتر برسانند. آن روزنامه نگار روسى كه كشته شده حتى اين جاسوسك كاوه دفعه اول كه
انزده سال گذشته از زمانى كه ديويد دياس يك بناى انگليسى به دختر بچه هاى تجاوز كرد. آن روز همان طور كه دخترك گريه مى كرد يك دو پاندى در دستش گذاشت و گفت اين راز كوچولوى من و تست. همان روزها دخترك ديگرى را در ساختمانى قديمى به دام انداخت و باز به وى تجاوز كرد و اين بار فقط انگشتت را روى بينى خود گذاشت و به دخترك گفت ساكت. حالا دادگاهى در شمال انگليس دارد ديويد را محاكمه مى كند. دختران بزرگ شده اند و نامشان اعلام نمى شود. اما قاضى مريلين گفته آن ها به شدت ترسيده اند. از يادآورى صحنه هم ابا دارند و همه اين سال ها اين راز را با درد در سينه نهفته اند.
ديويد كه به دام افتاده و هفده سالى زندان در انتظار اوست، در حقيقت بايد لعنت بفرستد به اينترنت. اگر اينترنت نبود كجا كسى مى توان فاش كند كه او بليت لاتارى برده آن هم چندين ميليون، و بعد از آن ها عكس هايش چاپ شود و دختركان او را بشناسند.
بيل گيت گفته است پنج سال ديگر تلويزيون مسخره مى شود. به جز آن كه سهام كارخانجات سازنده گيرنده تلويزيون كاهش پيدا كرده اين فكر هم در همه شبكه هاى تلويزيونى پيدا شده كه آينده را چگونه بايد بسازند. در حقيقت حرف بيل گيت اين است. روزگارى فيلم فقط در سالن سينما ديده مى شد و حتى فيلم هاى خبرى هم. اما وقتى تلويزيون همه جا گير شد ديگر كسى براى تماشا فيلم هاى خبرى بليت نخريد به سينما برود، در خانه نشست و ديد. حالا اگر مونيتورهاى شما برنامه تلويزيونى مطابق و سليقه شما پخش كنند. ديگر چرا تلويزيون تماشا كنيد. مگر براى تماشاى مسابقات ورزشى و خبر، كه آن را هم به سفارش خودتان همراه با مفسرى كه دوست داريد و گوينده اى كه به او عقيده داريد تماشا مى كنيد چرا به ديدن شبكه هائى برويد كه در آن جا لباس دوخته هست كه هيچ وقت كاملاً اندازه شما نيست.
گيرنده هاى آينده كه تركيبى از اينترنت و ويدئو هستند شما را به ميهمانى برنامه هائى مى برند كه كاملاً مطابق نظر شماست. حتى فيلم هائى را تماشا خواهيد كه سناريويش را تقريبا خودتان نوشته ايد. من دوست دارم امشب براى خودم و ميهمانانم بينوايان ويكتورهوگو پخش كنم اما ژان والژان در انتهايش به رياست جمهورى فرانسه برسد. براى ديدن چنين فيلمى كمتر از دو دقيقه وقت لازم است. همين طور براى شنيدن ترانه اى با صداى مادونا اما با شعر خودتان. اصلا چطورست با جورج بوش يا بيل كلينتون مصاحبه اى بكنيد كه ديگران هم ببينند. راستى الان دختر فرانسوا ميتران رئيس جمهور پيشين فرانسه كجاست. با سفارش اين برنامه دوربين هاى مخفى هميشه در كار او را نشان خواهند داد. اگر جنگى اتفاق افتاده ده بيست خبرنگار به محل رفته اند. شما برنامه دلخواه خودتان را سفارش بدهيد. كريستين امانپور، بله او هم يكى از كسانى است كه در عراق است. تا دو دقيقه ديگر او ظاهر مى شود در صحنه و گزارش مى دهد و تازه به سئوال هاى شما هم پاسخ مى دهد... جذاب است مگر نه كه همه مى گويند روزگارى هوس داشته اند خبرنگار شوند. خوب بشويد. مگر نمى گفتيد شرح زندگى من از قصه فلان فيلم كه ديدم هيجان انگيزترست. خب تعريفش كنيد. بعض جاها هم بگذاريد صحنه هاى زندگى تان بازسازى شود و يا دوربين در محل وقوع به گردش درآيد و تماشاگران صحنه واقعى را ببنيند... هيچان انگيزست، نه. شركت كردن در حراج هاى عتيقه و يا حراج هاى محله اى كه مردم گلدان يادگار مادر بزرگ و بيل پدر بزرگ را براى فروش مى آورند، جالب است نيست؟
مى توانيد خيلى چيزهاى جالب را مجانى بخريد يا با يك تكه لوازم خانه تان كه لازم نداريد عوض كنيد.
خب زندگى جور ديگرى مى شود. حالا يك صفحه مثل قاب عكس به ديوار اتاقتان نصب خواهد بود و شما با آن زندگى مى كنيد و همين كار ار با صفحه موبايلتان هم ادامه مى دهيد در اتوبوس و خيابان و مترو. جالب ترين بخشش آن جاست كه مصاحبه اى كرده ايد با جورج كلونى و حرف هائى از وى پرسيده ايد و او جواب هائى داده كه خيلى جالب بوده و دو ميليون نفر آن را تماشا كرده اند و همين طور دارند تقاضا مى كنند. حالا بانك تان به شما خبر مى دهد كه صدهزار دلار پول به حسابتان رفته. برنامه شما پولساز بوده است.
هيجان ها را نگاه كنيد. آقائى از پنجره مى بيند كه پسر شرورى دارد به زحمت از در پشت خانه اى داخل مى شود. موبايلش را در مى آورد و عكس وى را مى گيرد و همان موقع با فشار دادن يك تكمه آن را مى فرستد براى تماشاى عمومى و توضيح مى دهد كه اين فيلم در اين لحظه در فلان خيابان گرفته شده، به سفارش و تقاضاى بيندگان دوربين هاى اطراف آن محل هم در گوشه كادر مى آيند و همان پسرك در حال فرار ديده مى شود كه سوار ماشينى به رنگ سبز مى شود كه مدلش هم ديدنى است. اين واقعه چه دزدى باشد و چه قتل و چه تجاوز، چه جاى انكار دارد. عدالت هم توسط گروهى از تماشاگران به اجرا در آمده است.
هيجان دارد نيست. به گيرنده خود سفارش بدهيد كه فقط برنامه هائى را براى شما- چه در خانه و چه در موبايلتان پخش كند كه بيش از يك ميليون بيننده داشته باشد. بنابراين داريد قهوه مى خوريد تلفنتان زنگ مى زند و صحنه اى را مى بينيد كه يك ميليون ديگر مشغول ديدنند. هميشه كه اين فيلم سينمائى و خبر و مسابقه ورزشى نيست. كودكى در مقابل موبايل پدرش گفته همكلاسى فقيرى دارد كه مبتلا به هيپاتت است، از پدرم خواهش كردم پولى به او بدهد اما پدر پنج دلار بيشتر نداشت. مى شود شماها هم كمك كنيد. كنتور مى افتد. در يك لحظه از اطراف جهان يك دلار ها و پنج هاست كه جمع مى شود و صفحه نشان مى دهد كه شد صد هزار دلار بقيه اش را بايد چه كرد. به كدام خيريه عمومى داد.
شمايل انسان آينده. انسان سال آينده از همين روزها و در آخرين روزهاى سال ۸۵ تصوير شده است. بعضى ها مى گويند آره اما به عمر ما نمى رسد. عجب حرفى پس معلوم مى شود شتاب قرن بيست و يكم را اندازه نگرفته ايد. ديگر حالا آن موقعى نيست كه بعد از پانصد سال از اختراع شيشه در چين به ايران رسيد. ديگر ماشين نيست كه هشت سال بعد از ساخته شدن، يك دستگاهش را با گارى و سردست براى شاه ايران و دو سال بعدش براى سلطان مسقط بردند.
اما حالا كسى جرأت كند و سرش را به درآورد و بگويد. بيل گيت كه دنياى آينده را بشارت داده است. همان كه فاصله گاراژ خانه پدرى را تا زمانى كه ده ميليون دلار اول را ساخت در هشت سال طى كرد و از آن زمان تا وقتى ثروتمند مرد جهان شد و ماند، چهار سال وقت گذاشت. پيش از بنيانگذار ميكروسافت اگر كسى با ارث ميليونر مى شد كه زمان نمى خواست، اما اگر قرار بود خود پول بسازد زمانى نه كمتر از بيست سال لازم داشت براى قرار گرفتن در كنار بيست نفر اولى ميلياردرهاى جهان. اما تمام معيارها با بيل گيت به هم ريخت. تا امروز كه اوست كه بشارت جهان آينده مى دهد. يكى جرأت كند و بپرسد اين بيل گيت كه فرقش با ژول ورن اين است كه مى گويد و مى شود، سال ها هم لازم نيست، اين بيل گيت پس چرا دارد از همه كارهايش كناره مى گيردو دسترسى به اينرتنت را براى بچه ها محدود كرده است. فقطه دو ساعت و نيم در روز. و خودش هم دارد به طور كلى از بازرگانى و شركت ميكروسافت كناره مى گيرد. مى رود تا خود را وصف امور خيريه كند از سال آينده.
جوابش آسان نيست، ليك سهل و ممتنع است. انسان تلاش مى كند كه آزاد شود. اين مقدس ترين تلاش انسان در همه زمين و همه زمان بوده است. هر كس آزادى را در جائى و به تعريفى مى بيند، يكى در نوشتن، يكى در ساختن، يكى در گفتن، يكى در جمع ثروت، يكى در ميان محرومان، يكى در آموختن پزشكى تا دردى تسلا دهد، يكى در شاعرى تا نشان از جهانى ديگر دهد، يكى در جست و جو قدرت تا بتواند عده ديگرى را آزاد كند، يكى در شناخت راز آسمان ها و خلقت، يكى در جست و جو گذشته بشر، ديگرى در هوس شناخت آينده... اما چندان كه در اين كار به اوج رسيد. آن وقت است كه در حسرت انسان ساده و صميمى به جست و جو برمى آيد. و مى خواند دلدار همين جاست بيائيد بيائيد. و همين زمان است كه با سرود قرون سرخ پوست ها همنوا مى شود و رودخانه را خواهر خود مى بيند و ابر را مادر، چشمه ساران و آهوان را همه خانواده خود فرض مى كند. آزادى و هواى پاك را براى همه مى خواهد.