در آستانه آغاز قرن بيست و يكم وقتى نطق نويس كاخ سفيد براى كلينتون نوشت قرنى كه از اين لحظه آغاز مى شود قرن خبر[اطلاع رسانى] است كه آزادى انسان بدان وابسته است، نه نويسنده و نه گوينده آن تصورى نداشتند كه آن چه راجر فرادى از آن اطلاعى به دست آورده همه ماجرا نيست. همه ماجرا براى كسانى در يك سال قبل هم قابل تصور نبود. اما اينك شمائى از آن در برابر چشم هاست. انسان كه از ابتداى خلقت در طلب آزادى خود بود، ده سال بعد از انقلاب انفورماتيك، دريافته است كه آن چه را ايدولوژى ها، اقتصاد، سياست، جنگ ها و صلح ها، ادبيات و فلسفه به او ندادند- يا چنانش ندادند كه بتوان گفت ازاد شده است- اينك از گذر وسايل تازه كه به هر انسان امكان داده كه جهان را از خود باخبر كند، در دسترس است.
على خورشيد آزاد شد در نوزده سالگى و از همان شهر خودشان در اطراف كراچى. او با دوربين يك بار مصرفى كه پدرش ده سال قبل برايش خريده بود خودش را به جهان رساند. رفت نشست كنار دريا و از جذر عكس گرفت و گذاشت در سايت فليكر و شد على خورشيد. سايت فليكر درست شده است براى آن كه هر كس عكسى دارد بگذارد آن جا. و تا به حال ۳۲۰ ميليون عكس آن جاست كه دويست تايش مال على است.
ليلا دختر پانزده ساله كسى نمى داند كجا زندگى مى كند. گفته اند مريلند آمريكا. گفته اند و ثابت نشده كه نيمه لبنانى است. به هر حال مسلمان است. نشست جلو دوربين كوچكش و همه آن چه را در طول اعصار و قرون جوانان و به خصوص دختران از عالم پنهان مى دارند و گاه به دردها و گرفتارى و بيمارى هائى مبتلايشان كرده گفت. گفت. گفت. تا سرانجام آن را در يوتيوب گذاشت و هزاران نفر آن را ديدند. فردايش آنان هزاران بودند. همه همديگر را پيدا كردند. ديگر رازى نمانده است. حالا ليلا براى دختران جوان پيروش همان جائى نشسته كه كرتا اسكات كينگ بيوه مارتين لوتر كينگ كه هم امسال مرد. خانم كينگ سى سال پيش از نزديك ديد رويائى را كه همسرش در سر داشت و چون آن را با يك ميليون نفر كه در واشنگتن گرد آمده بودند در ميان گذاشت، قربانى آزادى حقوق سياهان شد.
ابرانسان همان است كه گفته بودندتئورى تاريخ براى او نوشته شده و فيلسوف اسكاتلندى توماس كارلايل نوشت تاريخ جهان چيزى نيست جز بيوگرافى او، بيوگرافى آدم هاى بزرگ. اما ليو گروسمن در بررسى احوال سال ۲۰۰۶ نوشت اين تئورى آسيبى جدى ديد با آن چه در اين سال رخ داد. آدم هاى بزرگ، ابرانسان ها نه، بلكه انسان هاى عادى دارند تاريخ جهان را مى سازند، از وقتى كه ازادى اطلاعات به سراغشان رفته است. تاريخ بدون انسان هاى بزرگ، با همين آدميان كه ما هستيم اما با خبر. وقتى از ديگران خبر مى گيريم و زمانى كه به عالم از خود خبر مى رسانيم. و وقتى بقچه دلمان را باز مى كنيم كسى از آن سوى آن سوى دنيا جواب مى دهد و دستى دراز مى شود به سويمان.
فرد مانسون مى گويد من كه نمى توانستم روى صندلى چرخدار بتهوون بشوم، من كه نمى توانستم به كسى بگويم كه شكل موسيقى ديگرى در سرم دارد دنگ دنگ مى كند. اما همين كه در وب لاگم نوشتم و صداهائى كه در ذهنم بود را درآوردم و هى بام بام بام كردم، و آن را گذاشتم روى يكى از سايت هاى عمومى، در يك روز پنجاه هزار صدا برايم آمد كه مانند صداى خودم بود. امروز همه اين ها با منند و داريم يك موسيقى خلق مى كنيم. به هيچ كدامشان نگفته بودم كه من روى صندلى چرخدارم. وقتى هم گفتم فرقى نمى كرد ديگر.
مردان سال
مجله معتبر تايم دو ماه پيش كه مى خواست بنابه سنت آدم سال را انتخاب كند، مثل همه سال هاى معاصر ده ها گروه تخصصى را به خدمت گرفت كه انتخاب خود را بفرستند. انتخاب ها گشت و گشت تا سرانجام نه رامزفيلد انتخاب شد و نه پاپ، نه احمدى نژاد و نه هيچ شخصيت مثبت و منفى ديگرى. حتى انتخاب يك شهر [مثل نيويورك يا سويل اسپانيا هر كدام به دليلى] قانع كننده نبود. پيشنهاد شد كه مانند خيلى از سال ها كه يك گروه و يا اعضاى يك حرفه- مانند ورزشكاران و يا مأموران نجات نيويورك- مردان سال شدند، امسال هم روزنامه نگاران انتخاب شوند. هيچ كدام آنى نبود كه ذهن نوگراى مديران تايم را جواب بدهد تا زمانى كه يكى پيشنهاد كرد «مردم جهان» . عجب پيشنهاد عجيبى. هميشه يكى از مردم جهان بوده است. يعنى چى. پيشنهاد دهنده توضيح داد، يعنى انسان را انسان آزاد كرد. انسان وقتى در آئينه رسانه ها خود را ديد، به شرافت انسان پى برد. انگار يكى به او گفت كه نگاه كن پشت هر پنجره، زير هر چراغى كه روشن است يكى مانند تو نشسته. و چنين بود كه تايم صفحه شفافى مانند آيئنه روى جلد شماره اول سال ۲۰۰۷ خود چاپ كرد و نوشت انسان سال: تو «يعنى همان كه خود را در آيينه نگاه مى كند. يعنى سالى كه مردم قدرت گرفتند. قدرت از افسانه و ابرانسان گرفته شد و داده شد به زمينى، به احمد از بغداد كه در وبلاگش نوشت و بلاگر كلى از افسران نيروى زمينى آمريكا كه در خط اول جبهه هم لب تابش را برده و بلاگرى مى كند. براى اول بار در تاريخ دو طرف يك جنگ با هم حرف زدند. تو مى خواهى مرا بكشى. هر دو از هم پرسيدند. و هر دو جواب دادند نه.
مصطفى طباطبائى نژاد در كتابخانه دانشگاهشان در لوس آنجلس كار داشت كه مأمور حفاظت از وى كارت خواست و بعد هم او را مجبور كرد كه محل را ترك كند. آمد بگويد چرا، دست هاى بزرگ پليس پشت گردن او را گرفت. كشان كشانش بردند. پليس آمريكا در طول عمر آن كشور ميليون ها بار چينن كرده است، حتى كشتن به خطا. اما اين بار دانشجويان به دفاع از اين دانشجوى ايرانى برخاستند. كار به عذرخواهى رئيس پليس و فرماندار كشيد و مطرح شدن موضوع در سطح جهان و در كنگره حتى. چرا كه يكى از دانشجويان آمريكائى وقتى كه مصى را پليس مى كشيد با موبايل خود اين صحنه را ضبط كرد و بعد هم گذاشت در يوتيوب. يوتيوب همان سايتى است كه هر كس فيلمى دارد مى تواند در آن جا بگذارد. يازده ماه پيش سه تا جوان حدود بيست سال به فكرشان رسيد كه چنين سايتى بسازند. امسال اين سايت را يك ميليارد و شصت و پنجاه ميلون دلار فروختند. در حالى كه هر روز ۶۵ هزار ويدئو در آن گذاشته مى شود و در سال گذشته ده ميلون به اين سايت سر زدند و حالا رسيده است به صد ميليون بازديد كننده در روز.
بنيادگذاران اين سايت، سه همكلاس بودند چاد، استيو و جواد كه كار را با سى و هشت دلار شروع كردند. دو سه ماه بعد جواد تنها مسلمان جمع از بقيه جدا شد. استيو و چاد ادامه دادند تا امروز كه بدون يوتيوب جهان چيزى كم دارد. بنيادگذاران اين سايت بيش ترين رأى را براى انتخاب به عنوان مردان سال ۲۰۰۶ داشتند.
اين دو جوان همه نامزدهاى ديگر را كنار زده بودند براى انتخاب به عنوان مرد سال از جمله- لاكشمى ميتال- سلطان فولاد جهان، چاوز، احمدى نژاد، انگلا مرگل، كيم جونگ ايل، شنيزو آبه و پوتين روساى دولت هاى ونزوئلا، ايران، آلمان، كره شمالى، ژاپن و روسيه، نومحافظه كاران ساكن كاخ سفيد يعنى بوش، چنى و رامزفيلد، خانم پلوسى و تيم دموكرات ها كه برنده انتخابات مياندوره اى آمريكا شدند، مقتدا صدر جنگاور عراقى، شهروندان عراق، پاپ بنديكت، محمد يونس برنده جايزه نوبل و بانكدار فقيران بنگلادش و فدرر و تايگر وود تنيسور و گلف باز مشهور جهان. گرچه خود بنيانگذاران يوتيوب هم برگزيده نشدند و جايشان به» تو «داده شد اما انتخاب مجله تايمز به اندازه زيادى اشاره به كاربران يوتيوب داشت.
بعد از آن چه
همين بيست و پنج سال پيش روان شناس بزرگ تهرانى، وقتى اسماعيل شاهرودى [آينده] شاعر را با روان پريشانش معالجه مى كرد، كتاب نجومى به او داده بود كه مقدارى آمار و ارقام در آن بود. آينده مى خواند و مدام رو به خود مى گفت اسماعيل مورچه هم نيستى، دلت يك ذره هم نيست. شاعر از راه دانستن مسافت هاى آسمانى، كهكشان هاى كشف شده، راه شيرى، منظومه شمسى، فرضيات آفرييش زمين و زمان مى رسيد به اندازه خود. اين كه اگر چند سال نورى بروى تازه به اولى مى رسى، و هر سال نورى يعنى چى، و با چه سرعت در چه زمانش مى توان پيمود. آينده مى گفت [دكتر با دادن آن كتاب نجوم] ميخواد بگه هيچى ام نيستى، وقت ساعت را تلف نكن. اما دكتر با تجربه بهش گفته بود ميخواستم بهت بگم چقدر آدميزاد بزرگ است كه اين ها كشف اوست و تو مغزش اين همه جا دارد... اما ديگر اين مطايبه براى ذهن به هم ريخته شاعر پريشان احوال زيادى بود كه سرگردان مى گفت خب بعدش چى.
نقشه گوگل، پديده غريبى است كه در سالى كه گذشت ميليون ها انسان را به كار انداخت تا خانه دوست و خانه خود را جست و جو كنند. خانه را مشخص مى كنى، در محله اى، بعد از محله به شهر، شهر را در ميان كشور پيدا مى كنى. و چون لختى به آن خيره ماندى، باز هم دوربين را بالاتر ببر تا كشور، كشور را در منطقه، آن را در قاره. از قاره به كره زمين برس. حالا اين كره خاكى را در ميان منظومه شمسى بنگر و از آن جا به كهكشان. با فشار انگشت روى موشك، از خانه دوست كنده مى شوى و مى روى.
كارى كه نقشه گوگل مى كند. بازى غريبى است با مغز انسان كه اينك كاركردش كوچه به كوچه رگ به رگ، براى علم شناخته شده است. علم خوب مى دانند كه حساب از كدام كوچه گذر مى كند و عشق از كدام منطقه مغز مى گذرد. وسواس از كجا مى آيد و تعصب كجا لانه دارد. عكس هر كدام از اين ها را گرفته اند. عكسش به همان تصوير خانه دوست در كهكشان مى ماند.
در حالى كه در سراسر جهان، اكثر مردم جهان در كار زندگى روزانه خودند. درگير جنگ ها و صلح ها، مردن و به دنيا آمدن، ازدواج كردن و طلاق دادن. پيوستن و از هم گسستن، فراز و فرود. همان عامل كه خانه دوست را در نقشه كهكشان مى يابد. مغز را موج به موج مى شناسد، رگ به رگ مى گردد. دى. ان. ا كشته گان بيست و سى سال پيش را بررسى مى كند و قاتلان آنان را مى شناسد، همان كه دارد دكمه اى مى سازد كه عواطف و احساساتت و سلائق و تمايلات هر كس بر آن ثبت شدنى است، با تحول يكى از بخش ها، يكى از ريز بخش هاى علوم، تحولى بزرگ ظاهر شده است كه انگار ديگر آپوكاليپس. كه ترجمه اش كرده اند آخرالزمان.
اما اين همه تازه نيست. نزديك دويست سال است كه قطار علم به راه افتاده، نزديك به دويست سال است كه لحظه اى متوقف نمى شود. اما تفاوت اين بار در جائى ديگرست. اين بار با انقلابى در وسايل خبر رسان، پيشرفت هاى علمى، اختراعات و اكتشافات مخصوص آن ها نمى مانند كه كاربردشان را مى شناسند. بلكه به محض تولد همگانى هستند. تحول در عالم اطلاع رسانى است. كه دارد آزادى انسان را از زاويه اى كه پيش از اين قابل پيش بينى نبود تامين مى كند.
دكتر عبدالكريم سروش فيلسوف ايرانى سال گذشته در يك سخنرانى در لندن از قول يكى از نويسندگان ايرانى نقل كرد كه نوشته است با پديدار شدن هر مرحله از زندگى بشر، مرحله پيشين تمام مى شود و به كنار گذاشته مى شود. دكتر سروش با رد اين نظر گفت اصلا چنين نيست، نظريه ها و يافته هاى ذهن بشر سال ها مى ماند، نظريه هاى تازه مى ايد، باز قديمى ها هم هستند و به زندگى ادامه مى دهند و هواداران خود دارند. بنابراين تمدن بشرى خطى و پله كانى نيست كه از پله اى كه گذشتى به پله بعد رفته اى. در يك زمان گاه همه نظريه ها در كارند.
بر اساس اين استدلال معتبر، گرچه رسانه هاى امروز، در سالى كه گذشت سرنوشت اطلاعات، و سرنوشت بشر را به هم ريختند، اما از زندگى گذشته هم فاصله نگرفتند. هنوز خبرنگاران حرفه اى بيش از بقيه حرفه ها كشته دادند. گزارش سازمان مدافع حقوق بشر نشان مى دهد كه روزنامه نگاران هنوز بيش از ديگر حرفه ها در خطرند خطر تعصب ها و خطر فشارهاى حكومتى. و در عين حال خطر ناشى از وظيفه حرفه اى كه آن ها را به عنوان شاهد مجبور مى دارد كه در صحنه هاى خطر حضور داشته باشند. همراه فلسطينى ها فرار كنند از مقابل لوله تانك اسرائيلى و در همين حال چه عجب اگر گلوله اى كه گفته مى شود با شناخت و تعمد هدف گرفته عكاس و خبرنگارى را سرشكافته و كشته باشد. چه اگر مانند فرانك گاردنر خبرنگار كارشناس بى بى سى با انفجار طالبانى ها، خونين افتاده باشد روى زمين جده و به زبان عربى از عابران هراسان كمك خواسته باشد. گاردنر نيمه فلج اينك روى صندلى چرخدار نشسته و كارش را با شدتى تمام دنبال مى كند، اما كاوه گلستان همكار وى نه. امسال بار ديگر در سالگرد روزى كه كاوه كه داشت فيلمى از منطقه كردستان تهيه مى كرد و به شتابى كه داشت براى ضبط لحظه هاى ناب روى مين رفت و درگذشت، شاگردان وى در تهران با گذاشتن جلسه اى يادش را زنده داشتند. و در سالى كه گذشت قتل آنا پوليتكوسكايا روزنامه نگار مدافع حقوق بشر جامعه روسيه را تكانى سخت داد. هرگز اين همه آدم در روز روشن درمسكو گرد نيامده بودند تا عليه ولاديمير پوتين تظاهرات كنند. آنا جرم كمى نداشت. در ماجراى چچن كارها كرده بود و آخرين كتابش روسيه پوتين، افشاگرى ها داشت درباره قدرت طلبى و مافياى كرملين.
خبرهاى بد
جهانى كه انسان درش ازاد شد چون با خبر شد، اما چندان جهان سبزى براى همگان نيست. پستچى هميشه خبر خوش نمى آورد.
از جمله تناقص هاى جهان پيش رو يكى هم اين است كه در اين جهان كه ديگران جهان قهرمانان نيست، پوپوليست ها هنوز زندگى دارند، انتخاب مى شوند، بر دوش هاى مردم و بر فريادها و شعارهايشان حكومت مى كنند. اين پوپوليست ها نيازى غريب به رسانه هائى دارند كه آن ها را تبليغ كنند و در ميان مردم نشان دهند و فرياد و شعارهاى مردم را چند برابر كنند. اما رسانه ها ديگر بنا به طبيعتى كه دارند، ركاب نمى دهند مگر به مردم، فقط به مردم. پس چاوز نه با رسانه هاى آزاد مى تواند زيست و نه بدون آن. تناقصى است در حكومت هائى كه به سبك ماقبل تاريخ با فريادهاى شعارى قهرمانان زندگى مى كنند، زمانى رسانه در خدمتشان بود اما اينك رسانه ها بلاى جانشان هستند. آنان ناگزيرند حسرت كاسترو بخورند كه در زمانى مى زيست كه هشت نه ساعت از تنها تلويزيون كوبا سخنرانى مى كرد و مردم گوش مى كردند. حالا صدها كانال تلويزيونى برنامه هائى پخش مى كنند كه كوبائى ها حتى ده دقيه هم به سخنرانى كسى گوش نمى كنند. كاسترو شانس داشت چون به زمان قهرمانى وى او در بيرون از كوبا قهرمان بود و در درون كوبا مى توانست با سانسور و ايجاد محدوديت زبان ها ببندد بى آن كه به تصوير جهانيش آسيبش بخورد. چرا كه در نيمه دوم قرن بيستم، جوانان را تصورى كافى بود، به خيال خود رهرو راهى مى شدند. اما امروز دنياى واقعيت ها، دنياى اطلاع و خبر جاى تصور و ذهنيت براى اهل سياست نمى گذارد. آنان برهنه در برابر آفتاب تموز مى نشينند. سايبانى از وهم و افسانه بر سرشان نيست. كاسترو آخرين موجود افسانه اى از دنياى پيشين است. جاى او جائى است كه به كسانى كه حسرتش را مى خورند تعارف نخواهد شد.
ال گور معاون بيل كلينتون در تمام هشت سالى كه جاى خود را به ديك چنى داده همه كوشش خود را همسو با دنياى نو و رسانه هاى مدرن به مبارزه براى جلوگيرى از انهدام زمين اختصاص داده است. نهادى كه برپا داشته، شبكه تلويزيونى و اينترنتى كه تدارك ديده و سخنرانى ها كه مى كند همه از وى چهره اى جهانى ساخته است. وقتى در مراسم تقسيم جايزه اسكار دوربين ها آل گور را ديدند كه با همسرش در ميان هنرپيشگان وارد سالن شد به ياد آوردند كه فيلمى كه درباره گرمايش زمين تهيه كرده تاكنون چند جايزه برده است اما كسى گمان نداشت كه ال گور فراخوانده مى شود و او نيز برنده جايزه اسكار اعلام مى شود. اما يك روز بعد از آن كه جايزه را به خانه برد. بت ال گور را دنياى مدرن شكست. فيلمى در شبكه هاى اينترنتى چرخيد كه خانه وى را نشان مى داد و قبض گاز و برقش را. يادمان باشد كه فيلم وى كه آوازه جهانى برايش آورد درباره صرفه جوئى در مصرف بود. خانم هاى شيك و پولدار نشان داده مى شدند كه بعد از تماشاى فيلم ال گور دستكش به دست دارند سطل زباله خود را تقسيم مى كنند تا با بازگردانى زباله ها از مصرف بيشتر سوخت جلوگيرى شود. خانم ها شروع كرده اند به كارهائى كه قبلا تصورش نمى شد چرا كه ال گور به موثرترين وسايل به آن ها فهماند كه دارند با كره زمين كه تنها دارائى بشرست چه مى كنند. اما با همين فيلم كوچك، قهرمان حفاظت از محيط زيست متهم به رياكارى شد. معلوم شد مرگ خوب است اما براى همسايه. صرفه جوئى همه بكنند به جز من. اين را يك برنامه ساز تلويزيونى گفت و نظرسنجى ها نشان داد كه آل گور كه قهرمان رسانه هاى جديد بود قربانى شد.
در ايران، تا فيلمى كه رئيس جمهور را نشسته كنار آيت الله جوادى آملى نشان نمى داد كه درباره هاله نور مى گويد همه چيز براى مردم عادى بود، از جمله اين گفته هواداران دولت كه» ساختگى است «اما چندان كه فيلم پخش شد، ديگر تعارفى نماند. چنان كه وقتى فيلم سخنرانى آقاى احمدى نژاد درباره دختر دانش آموزى كه» انرژى اتمى ساخت «در يوتيوب قرار گرفت و هزاران تن ديدنش. البته كه بينندگانش به اندازه فيلم مستهجن توزيع شده در پائيز نبود كه به گفته فرمانده نيروى انتظامى چهل ميليارد تومان گردش مالى [خريد و فروش] آن شده است. در بها كمتر از فيلم هشتاد ثانيه اى اعدام صدام حسين اما در اثر به مراتب بيش تر. فيلم گرفته شده توسط موبايل يكى از حاضران در اتاق اعدام صدام حسين، هم به صداى هق او وقتى كه چارپايه از زير پايش به در مى رود، هم صداى شعارى زنده باد مقتدا در تاريخ مى ماند. فيلمى كه ميليون ها نفر آرزو داشتند كه يكى از لحظه خودكشى هيتلر بر مى داشت. گيرم در مورد هزاران تنى كه در سى سال قدرت صدام در عراق اعدام شدند فيلمى چنين باقى نيست. در آن زمان تلفن هاى همراه نبود كه دوربين داشته باشد و اگر هم داشت در بغداد نبود چنان كه تا صدام بود وب لاگى نبود و نه اينرنتى. صدام حسين اولين ديكتاتور جهان نيست كه به سرنوشتى گرفتار مى آيد كه هزاران در انتظارش بودند، اما تنها كس از آن هاست كه دوربين موبايل اعدامش را جاودانه كرده است. همان صحنه اى كه باعث شد فرزندان رعنا دختر كوچك صدام تلويزيون هاى خانه شان را بسته اند تا مادرشان آن را نبيند. كيست كه نداند آن همه كشتار كه در اردوگاه ها و پشت پرده شدنى است از آن جاست كه فرض بر اين است كه شاهدى نيست. اگر هست هم جرأت بازگو كردن ندارد. كارى كه رسانه ها دارند مى كنند همين است كه قاتلان را دست مى لرزاند.
شانزده سال گذشته از زمانى كه ديويد دياس يك بناى انگليسى به دختر بچه هاى تجاوز كرد. آن روز همان طور كه دخترك گريه مى كرد يك سكه دو پوندى در دستش گذاشت و گفت» اين راز كوچولوى من و تست «ديويد همان روزها دخترك ديگرى را در ساختمانى قديمى به دام انداخت و پس از تجاوز اين بار فقط انگشتت را روى بينى خود گذاشت و به دخترك گفت ساكت. حالا دادگاهى در شمال انگليس دارد ديويد را محاكمه مى كند. دختران بزرگ شده اند و نامشان اعلام نمى شود. اما قاضى مريلين گفته آن ها به شدت ترسيده اند. از يادآورى صحنه هم ابا دارند و همه اين سال ها اين راز را با درد در سينه نهفته اند.
ديويد كه به دام افتاده و هفده سالى زندان در انتظار اوست، در حقيقت بايد لعنت بفرستد به اينترنت. اگر اينترنت نبود كجا فاش مى شد كه بليت لاتارى او برده آن هم چندين ميليون پاوند، و كجا دختران كه حالا خانم هائى شده اند مى فهميدند آن كه آتش به جانشان زد كه بود.
و سخن آخر
شمايل انسان آينده. انسان سال آينده از همين روزها و در آخرين روزهاى سال ۸۵ تصوير شده است. بعضى ها مى گويند آره اما به عمر ما نمى رسد. عجب حرفى پس معلوم مى شود شتاب قرن بيست و يكم را اندازه نگرفته ايد. ديگر حالا آن موقعى نيست كه بعد از پانصد سال از اختراع شيشه در چين به ايران رسيد. ديگر ماشين نيست كه هشت سال بعد از ساخته شدن، يك دستگاهش را با گارى و سردست براى شاه ايران و دو سال بعدش براى سلطان مسقط بردند.
اما حالا كسى جرأت كند و سرش را به درآورد و بگويد. بيل گيت كه دنياى آينده را بشارت داده است. همان كه فاصله گاراژ خانه پدرى را تا زمانى كه ده ميليون دلار اول را ساخت در هشت سال طى كرد و از آن زمان تا وقتى ثروتمند مرد جهان شد و ماند، چهار سال وقت گذاشت. اين بيل گيت كه فرقش با ژول ورن اين است كه مى گويد و مى شود، سال ها هم لازم نيست، اين بيل گيت پس چرا دارد از همه كارهايش كناره مى گيردو دسترسى به اينرتنت را براى بچه هايش محدود كرده است. فقطه دو ساعت و نيم در روز. و خودش هم دارد به طور كلى از بازرگانى و شركت ميكروسافت كناره مى گيرد. مى رود تا خود را وصف امور خيريه كند از سال آينده.
جوابش آسان نيست. انسان تلاش مى كند كه آزاد شود. اين مقدس ترين تلاش انسان در همه زمين و همه زمان بوده است. هر كس آزادى را در جائى و به تعريفى مى بيند، يكى در نوشتن، يكى در ساختن، يكى در گفتن، يكى در جمع ثروت، يكى در ميان محرومان، يكى در آموختن پزشكى تا دردى تسلا دهد، يكى در شاعرى تا نشان از جهانى ديگر دهد، يكى در جست و جو قدرت تا بتواند عده ديگرى را آزاد كند، يكى در شناخت راز آسمان ها و خلقت، يكى در جست و جو گذشته بشر، ديگرى در هوس شناخت آينده... اما چندان كه در اين كار به اوج رسيد. آن وقت است كه در حسرت انسان ساده و صميمى به جست و جو برمى آيد. و مى خواند دلدار همين جاست بيائيد بيائيد. و همين زمان است كه با سرود قرون سرخ پوست ها همنوا مى شود و رودخانه را خواهر خود مى بينند و ابر را مادر، چشمه ساران و آهوان را همه خانواده خود مى خوانند. آزادى و هواى پاك را براى همه مى خواهند.
سال نو، سال آزادى انسان، سال انسان بر شما مبارك باد