Nimrooz
Vol. 18, No. 924, March 16, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۲۴ - جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
پيرايه يغمايى
جهان ملك خاتون، شاعرى از قبيله جسارت
اكنون شايد در حدود ۶۰۰ سال از زمان جهان ملك خاتون- شاعره قرن هشتم- مى گذرد، به زنان شاعر پيش از او كه كم و بيش اشعارى از آنها باقى مانده؛ از قبيل رابعه قزدارى و مهستى گنجوى كارى نداريم، چرا كه اگر در مقام مقايسه برآييم، شعرهاى رابعه بسيار شورمند تر از شعر هاى اوست، و نيروى خيال هم در شعر مهستى قابل قياس باجهان ملك خاتون نيست.
آنچه اين نوشتار را به پيش مى راند، فقط جسارت او در قرن هشتم است كه در آن زمان هاى دور و دير وى بر آن واداشته كه شعر هايش را ثبت و ضبط كند و از آنها ديوانى فراهم آورد و صد البته كه او اين سد را با دشوارى بسيار شكسته است. و ديگر اين تأسف كه چرا بعد از اينكه او اين دشوار را از پيش پا برداشته، شاعره هاى بعدى، از او پيروى نكرده اند، راه او را ادامه نداده اند و باز هم همچنان در پرده و حجاب شعر سروده اند و تا دوران فعلى هيچيك از آنان اقدام به جمع آورى اشعار خود نكرده و ديوانى از خود براى آيندگان به ميراث نگذاشته اند.
بيشتر زبان شناسان بر اين باورند كه زبان فارسى يكى از زبان هاى شگفت انگيز و آهنگين جهان است و پر واضح است كه چنين زبانى مى تواند شاعران بسيارى را در دامان خود بپروراند و با اينكه در ميان اين شاعران، تعداد شاعران زن هم كم نبوده، اما معلوم نيست كه چرا از آنان رد پايى روشن و در خور اعتنا باقى نمانده و چرا كتاب هاى تاريخ ادبيات و تذكره هاى شاعران را انبوهى از مردان شاعر پر كرده اند؟
با نگاهى دوباره به تاريخ شعر فارسى از آغاز در مى يابيم كه تعداد زنان شاعر ـ آنان كه كم و بيش به آوازه اى رسيده اند، بسيار اندك و به قولى انگشت شمار است. در اين ميان فقط مى توان به رابعه و مهستى نخستين شاعره ها اشاره داشت و بعد با فاصله بسيار از عالمتاج فراهانى (ژاله قائم مقامى۱۲۳۳ شمسى) نام برد، سپس به پروين (۱۲۸۵) زسيدو بعد هم ازقرهالعين (۱۲۹۲) ياد كرد و حساب بعد از آنهم كه به دوره جديد شعر فارسى مى رسيم، ديگر جداست.
ترديدى نيست كه در اين ميان، زنان شاعر ديگرى هم بوده اند اما يا از آنها چيزى باقى نمانده، يا بجز دو سه خطى از يك غزل ناقص يا دوسه تك بيتى چيزى باقى نمانده كه اگر هم نمى ماند سنگين تر بود و راستش را بخواهيد از رابعه و مهستى هم بجز يكى دو غزل و يا تعدادى رباعى چيزى در دست نيست. از شعر هاى شور انگيز طاهره هم، با اينكه با زمان امروز چندان فاصله اى ندارد بجز مجموعه اى مخدوش چيزى ضبط نشده، چرا كه در مورد اشعارى كه به قرهالعين منسوب است، نظرهاى مختلفى داده شده و بعضى از تذكره نويسان شعرهاى او را به شاعرانى از قبيل «صحبت لارى» ، «ام هانى» ، «عشرت شيرازى» و ديگران نسبت داده اند و اصلا ً چرا راه دور برويم از شمس كسمايى هم كه از پيشگامان شعر نو به حساب ميآيد و مرگش در سال ۱۳۴۰ خورشيدى اتفاق افتاده، بجز چند قطعه پراكنده در اينجا و آنجا چيزى باقى نمانده و به روايتى ديوانش گم شده است.
باز جاى شكرش باقى است كه از پروين اعتصامى مجموعه كاملى براى ما به ميراث رسيده، هر چند كه به نقل قول از دكتر محمد جواد شريعت: «پدر پروين تا قبل از ازدواج با طبع ديوان شاعره عزيز ما موافقت نمى فرمود، زيرا اختمال مى داد كه در اين مورد سو ءتعبير شود و طبع ديوان را تبليغى براى به دست آوردن شوهر كنند.» (۱)
و جاى شكر بيشتر هم اينكه پژمان بختيارى فرزند خلف ژاله اقدام به جمع آورى اشعار مادر نموده و آنها را از آسيب هاى زمان حفظ كرده است. البته جا دارد كه در اينجا درودى جانانه به روان حبيب يغمايى، مدير ماهنامه يغما فرستاد، زيرا هم او بود كه پژمان را به اين كاربرانگيخت. در باره تاريخچه آن روايت است كه پژمان بختيارى كه يكى از همكاران و همراهان ماهنامه يغما بوده، روزى در دفتر مجله يغما شعرى از مادر مى خواند، حبيب يغمايى با پافشارى از او مى خواهد كه چندى از اشعار مادر را كه تا آن زمان جايى به چاپ نرسيده بوده، در اختيار ماهنامه يغما بگذارد. پژمان مى پذيرد و به اين ترتيب قصيدهى «شوهر» در آذرماه ،۱۳۴۳ و قطعه «پس از مرگ شوهر» در بهمن ماه ۱۳۴۳ و شعر «تصوير هستى» در اسفند ۱۳۴۳ چاپ مى شوند و خوانندگان را بسيار شگفت زده كرده و وادار به نوشتن نامه هاى ستايش آميز مى كند، چنانكه يغمايى در اين مورد مى نويسد: «اشعار ژاله سخت مورد پسند و ستايش دانشمندان واقع شده و حق هم همين است. تصور مى رود كه پژمان بعضى از كلمات قصيده» شوهر «را تغيير داده از جمله به نظر مى رسد كه مصراع اول اين قصيده بوده است هم بستر من طرفه شوهرى است نه همصحبت من و امكان دارد چند بيتى را هم حذف كرده باشد كه اگر اين حدس صائب باشد، خوب نكرده است.»
اما از جمله خوانندگانى كه به ستايش برمى خيزند دكتر باستانى پاريزى و نيز شخصى است به نام محمد جواد شريعت، كه قطعه شعرى بدين مضمون مى سرايد:
دوش خواندم ز نامه يغما
چامه اى نغز و شعر چون شكرى
لفظ و معنى ز غايت خوبى
هر يكى بود بهتر از دگرى
لفظ در حد اعتدال و كمال
معنى اش سوى ذوق و عشق درى
چامه اى سخت استوار چنانك
خوبى اش را نبود حد و مرى
وين عجب بين كه چامه اى چونان،
بود از بانوى لچك به سرى
شعرى از بانويى، ولى خواهم
از يكى مرد همچو آن اثرى
بود از «ژاله» مادر «پژمان»
كه او شاعرى است با هنرى
كاش «يغما» هميشه اينسان بود
گرچه اينگونه هست بيشترى
شاد بادا هميشه «يغمايى»
كه كند ياد صاحب ِ نظرى
خوان يغماى او بود جاويد
كه ورا هست نيك ما حضرى
رحمت حق به مادر پژمان
كه بدين خوان نهاد نقل ترى
پس از آن پژمان با توجه به استقبال خوانندگان و نيز اصرار حبيب يغمايى اقدام به چاپ ديوان شعر مادر مى كند.
و اما علت اينكه چرا از اين زنان شاعر مجموعه اى در دست نيست و چرا احساس شاعرانه زنانه در غبار زمان به فراموشى كشيده شده، اين است كه در آن زمان ها كه مردان به سادگى مى توانستند در ميدان شعر و شاعرى بتازند و از تمامى احساسات رزمى و بزمى خود به آشكار سخن بگويند، بازگويى احساسات شاعرانه براى زنان غير مجاز و ناپسند شناخته مى شده و سركوب مى گرديده و اگر زنى شعرى مى سروده به فساد ذهنى محكوم مى شده است. بنابراين زنان شاعر پيشه اى كه از اين موهبت الهى برخوردار بودند، بجاى آنكه بر خود ببالند، احساس گناه مى كردند و چون به حال درونى خود راه مى يافتند و شعرى مى سرودند، يا آن را پنهان و معدوم مى كردند و يا اينكه آن را پشت تخلص هاى محقرانه اى از قبيل ضعيفه، كنيزه، عاجزه، افسرده، ملولى، حجابى، عفتى، كمينه، بى نشان و خلاصه از اين دست تخلص ها، مدفون مى ساختند كه سراينده به درستى شناخته نشود.
اين است كه سراسر تذكره هاى زنان، از قبيل «از رابعه تا پروين» پر است از نام هاى عاريتى محقرانه و يكى، دوبيتى كه به هر كدام از اين نام هاى نامشخص منسوب است كه درنگ به روى اين مسأله مى تواند كاملاً ً موقعيت زن شاعر و بطور كلى موقعيت زن را در آن دوران آشكار سازد. از اين گذشته بسيارى از اين بيت هاى پراكنده هم فاقد زنانگى شاعرانه است، زيرا بعضى از اين شاعران براى پنهان كردن حال و هواى زنانه، دست به سرودن شعر هاى مردانه زده، بدينگونه كه خود را مرد پنداشته و معشوق خود را زن. مثلا ًشاعره اى با تخلص همدمى خود را در مقام مجنون و معشوق را ليلى مى انگارد و مى گويد:
مجنون صفت از عشق بتان زار و نزارم/ ديوانه ليلى صفتانم چه توان كرد؟
يا شاعره اى به نام حيات يزدى در قرن دهم چون مجنون و فرهاد به دنبال عشق ليلى و شيرين است:
صحبت شيرين لبى، ليلى عذارى كرده ام پيدا/ در اين ايام خوشحالم كه يارى كرده ام پيدا
به ياد لعل شيرين مى كنم چون كوه كن جايى/ چو فرهاد از براى خويش كارى كرده ام پيدا
و شاعره اى ديگر به نام سلطان معشوق خود را به صورت حورى بهشتى متجلى مى كند:
با خيال تو و كوى تو نخواهيم بهشت/ حور چون تو و چون كوى تو كى هست بهشت؟
بعضى از زنان هم كه شور شاعرانه داشتند، اما جسارت زنانه نداشتند، شعر را به شعار بدل كردند و به شعر هاى ميهنى و اخلاقى روى آوردند و نداى آزادى و درس اخلاقيات سر دادند:
ايرانيان كه فر كيان آرزو كنند / بايد نخست كاوه خود جستجو كنند
مردى بزرگ بايد و عزمى بزرگ تر / تا حل مشكلات به نيروى او كنند (نيم تاج سلماسى)
اى دل غمين برخيز، كن ثناى آزادى/تا كنم همى جولان در فضاى آزادى (مهر تاج رخشان)
اما ناگهان در اين ميانه، در قرن هشتم زنى ظهور مى كند به نام جهان ملك خاتون كه سرشار است از روانى شاعرانه. او بى اعتنا به همه آنچه كه در دوره خود با آن روبروست، سراسر عمرش را شعر مى سرايد و شعر مى سرايد و شعر مى سرايد... و از آنجا كه مى داند بعد از او ممكن است اين سروده ها انكار شود و يا از ميان برود و يا چون از آن زنى است به دور ريخته شود، در سال هاى پايانى زندگى اش بر آن مى شود كه آنها را با دست خود گردآورى كند. از اين رو اشعار خود را كه مجموعه اى از قصيده و قطعه و ترجيع بند و غزل و رباعى است، ظاهرا ً با هراس و پوزش و عذر خواهى از اين جسارتى كه مرتكب مى شود، اما در باطن با عزمى استوار و پابرجا، با استناد به شاعرى فاطمه زهرا «ان النساء راحين خلقن لكم / و كلكم تشتهى شم الرياحى» و نيز با آوردن يك رباعى از عايشه مقربه كه شايد منظور همان رابعه سمرقندى باشد و نيز تأكيد بر شاعرى قتلغ تركان و دخترش پادشاه خاتون، به قول خودش ملزم به اين جسارت (جسارت جمع آورى اشعارش) مى گردد، و آثارش را در دفترى گرد مى آورد كه:
كه گر اهل دلى روزى بخواند
به آتش، آتش دردى نشاند
وجودى عاقل از وى پند گيرد
دل داناش آسانى پذيرد
بخشى از پوزش خواهى او را از دست يازيدن به اين كار با هم مرور مى كنيم:
«نزد ارباب علم و خداوندان عقل و ادب واضح و لايح باشد كه اگر شعر فضيلتى خاص و منقبتى برخواص نبودى، صحابه كبار و علماى نامدار در طلب آن مساعى مشكور و اجتهاد موفور به تقديم نرساندندى، اما چون تا غايت به واسطه قلت مخدرات و خواتين عجم مكرر در اين مشهود شد، اين ضعيف نيز برحسب تقليد شهرت اين قسم را نوع را نقصى تصور مى كرد و عظيم از آن مجتنب و محترز بودمى، اما به تواتر و توالى معلوم و مفهوم گشت كه كه كبرى خواتين و مخدرات نسوان هم در عرب و هم در عجم به اين فن موسوم شده اند، چه اگر منهى بودى جگر گوشه حضرت رسالت، خاتون قيامت، فاطمه زهرا رضى الله عنها تلفظ نفرمودى به اشعار...»
جهان ملك خاتون فرزند جلال الدين مسعود شاه اينجو، از سلاله خواجه رشيدالدين فضل الله و غياث الدين محمد وزير و به قولى نسب او از سوى مادر به خواجه عبدالله انصارى عارف و شاعر معروف مى رسد. به روايتى مادر وى سلطان بخت نام داشته و به روايت ديگر سلطان بخت نام زن پدر او بوده كه جهان ملك با او احساس همدلى و نزديكى بسيار مى كرده، اما اساسا ً اين موضوع از آن جهت داراى اهميت است كه جهان ملك بخاطر احساس همدلى با «سلطان بخت» نامى، اين اسم را به روى فرزندش گذاشته كه اين فرزند در نوجوانى از دست مى رود. ضربه اين مرگ آنچنان سنگين مى نمايد كه شاعر تا سال هاى سال سوگوار و غمگين بر جاى مى ماند و مرثيه هاى سوزناك مى سرايد:
دردا و حسرتا كه مرا كام ِ جان برفت
وان جان نازنين جوان، از جهان برفت
بلبل بگو كه باز نخواند ميان باغ
كان روى همچو گل ز در ِ بوستان برفت
اى دل بگو به منزل جانان تو كى رسى؟
كارام جان من ز پى كاروان برفت
«سلطان بخت» ِ من به سر تخت وصل بود
آخر چرا به بخت من او ناگهان برفت؟
در مرثيه مؤثر و جانگداز ديگرى، مادرانه از ژرفاى جان مى گريد و مى گويد:
گلبن روضه دل، سرو گلستان روان
غنچه باغ طرب، ميوه شايسته جان
طفل محروم ِ شكسته دل بيچاره من
كام ناديده به ناكام برون شد ز جهان
گر كنم گريه مكن عيب كه بى يوسف مصر
چشم يعقوب بود روز و شب از غم گريان
اين چه زخمى است كه جز گريه ندارد مرهم؟
اين چه دردى است كه جز ناله ندارد درمان؟
آنچه از تذكره ها بر مى آيد جهان خاتون بانويى بوده است حساس، خوش گفتار، نژاده و داراى جوهره شاعرانه و افزون بر اين زيبايى معنوى از زيبايى ظاهر هم به نحوى چشمگير بهره مند بوده و دل آرام و خوش چهره مى نموده است. چنانكه خود در پيرانه سرى غزلى مى سرايد و در آن با حسرت از زيبايى و جوانى از دست رفته ياد مى آورد:
رخى داشتم چون گل اندر چمن
قدى داشتم راست چون سرو ناز
دو ابرو كه بودى چو محراب دل
كه جان ها ببستند در وى نماز
دو چشمم به نوعى كه نرگس به باغ
يقينش به ديدار بودى نياز
دو گيسو كه بودى بسان كمند
به دستان دو راهم بُدى جمله ساز
صبا گر گذشتى به راهم دمى
به گوشم سخن نرم گفتى به راز
دو لب همچو شكر، دو رخ همچو گل
به درد دل عاشقان چاره ساز
اينگونه كه به نظر مى رسد، جهان ملك در زندگانى خويش دو بار همسر گرفته. بار نخست به همراه همسر خود راهى كرمان و مقيم آنجا شده است كه خود در قطعه اى به روشنى اعتراف مى كند مدتى را كه در كرمان بوده، به تكرار روز و شب گذرانده. وى پس از از دست دادن فرزند دلبندش سلطان بخت و نيز درگذشت همسرش (كه هويت اين همسر نخستين مشخص نيست)، دوباره به شيراز بر مى گردد و چون در شيراز هم پدر و مادر خود را از دست داده و ديگر خويشاوندى نزديك جز عمويش «شيخ ابو اسحاق اينجو» برايش نمانده، به او پناهنده شده و به دربار او مى رود. و اين شيخ ابو اسحاق اينجو، همان است كه حافظ بارها در شعر ش از او به نيكى ياد كرده و او را ستوده است، چرا كه او سلطانى بسيار ادب دوست و شعر پرور و شاعر نواز و دربار او همواره محل آمد و رفت و نشست و برخاست شاعران بزرگى چون حافظ بوده است.
پر واضح است جهان خاتون هم كه به شعر عشق مى ورزيده، به اين نشست هاى شاعرانه جذب شده و در اين شب هاى شعر- البته از پشت پرده- شركت مى كرده و هماورد حافظ گرديده، بطوريكه در ديوان وى بسيارى از غزل هاست كه به تأثير حافظ سروده شده و بسيارى از غزل ها هم هست كه در پاسخ حافظ سروده شده و پيداست كه ميان جهان ملك خاتون و حافظ داد و ستد هائى شاعرانهبوده است. از اين رو بعضى از انديشمندان از جمله روانشاد سعيد نفيسى، جهان خاتون را همان شاخ نبات حافظ دانسته اند. همان زنى كه حافظ به او عشق مى ورزيده و در شعرش عاشقانه از او نام برده و ما هم هنگام تفأل از ديوان حافظ او را به شاخ نباتش سوگند مى دهيم و مى گوييم: حافظ! قسم به شاخ نباتت به من بگو/ او كى به سيل اشك ره خواب مى زند؟
در اين نشست هاى شاعرانه، بجز شاعران، اميران و وزيران نيز حضور داشتند كه يكى از آنان خواجه امين الدين جهرمى، وزير ابواسحاق بود كه شاه او را بسيار گرامى مى داشت.
خواجه امين الدين پس از چندى شيفته احساسات پر شور و روان پر مايه و سخنورى پر مايه جهان خاتون مى شود او را به همسرى از عمويش خواستگارى مى كند، اما جهان خاتون به اين همسرى تن در نمى دهد. امين الدين در درخواست خود پافشارى مى نمايد و سرانجام با پا در ميانى شاه ابواسحاق، و بعد از درنگ و ناز بسيار، جهان ملك خاتون اين وصلت را مى پذيرد و بخشى از زندگانى خويش را در كنار وى سپرى مى نمايد.
يكى از شاعران نام آورى كه در اين مجالس شاعرانه حضور مى يافته، عبيد زاكانى شاعر طنز پرداز همدوره جهان ملك است، كه دو بار به حقارت اين زن زبان هرزه مى گشايد و به كژ راهى، طنز را با ياوه گويى اشتباه مى گيرد. يك بار هنگامى كه از شعر او سخن به ميان مى آيد و عبيد شعرهاى او را كه سرشار از عشق و زنانگى است، به بيراهه قضاوت مى كند. اين موضوع در تاريخ ادبيات دكتر صفا جلد سوم بدينگونه عنوان شده است: «مطايبه ديگرى از عبيد درباره جهان خاتون و زنانه بودن اشعارش در تذكره الشعراء دولتشاه آمده است كه از نقل عين آن معذورم و مفهوم آن چنين است كه اگر روزى غزل هاى جهان را به هند برند روح خسرو با حسن دهلوى خواهد گفت كه اين سخن از شرم زن برآمده است! اين اظهار نظر عبيد كه البته با لحن طيبت ادا شده درست است، زيرا بيشتر غزل هاى جهان در ذكر احساسات عاشقانه زنانه اوست و حتا در چند غزل، شاعر از مردى بى وفا گله كرده است.» (تاريخ ادبيات دكتر صفا/ جلد سوم/ بخش ۲‎/ص۱۰۴۸)
ديگر بار هنگام همسرى اش با خواجه امين الدين جهرمى كه عبيد رباعى بسيار زشتى با كاربرد جناس در كلمه «جهان» مى سرايدكه عرق شرم بر پيشانى مى آورد كه صد البته با اين هجو گويى زننده بيشتر به حيثيت شاعرانه خويش آسيب رساند و نه به مقام جهان ملك خاتون كه اين زن همواره در جايگاه بالا بلند خويش ايستاده است. (۲)
در مورد بخش پايانى زندگى جهان خاتون تاريخ ادبيات ها چيزى به دست نمى دهند، اما آنچه مسلم است، اين است كه با بر افتادن اعتبار آل اينجو- چنانكه رسم روزگار است، جهان خاتون هم به رنج و بدبختى و تنگدستى و بى كسى گرفتار مى آيد و فرومايگان بويژه زنان حسود از هيچگونه ظلم و ستمى به وى پرهيز نمى كنند، چنانكه خود در شعرى، به زنى دون صفت كه به او ستم بسيار روا داشته، نفرين مى فرستد و او را بجاى «خاتون» ، «خاكِ تون» مى خواند (خاك تون به معناى خاك در آتشدان گرمابه ها و محل هائى از اين دست)
بى نسق شد جهان ز مردم دون
خاك در چشم مردم دون باد!
خاك ِ تون است او، نه خاتون است
خاك ِ تون در دو چشم خاتون باد!
وانكه از غصه جان من خون كرد،
دلش از جور چرخ پر خون باد!
اخترش تيره باد و طالع نحس
عشرتش تلخ و بخت وارون باد!
در شعر ديگرى كه در زمان تنهايى و تنگدستى خود سروده، مى گويد با اينكه قناعت گزيده ام و در كنار مدرسه ويرانه اى گوشه نشين شده ام، باز نمى دانم چرا اين مردم دست از سرم بر نمى دارند و به آزارم مى پردازند:
به كنج مدرسه اى كز دلم خراب تر است،
نشسته ام من مسكين و بى كس و درويش
هنوز از سخن خلق رستگار نى ام،
به بحر فكر فرو رفته ام ز طالع خويش
دلم هميشه از آن روى پر ز خوناب است،
كه مى رسد نمك جور بر جراحت ريش
مرا نه رغبت جاه و نه حرص مال و منال
گرفته ام به ارادت قناعتى در پيش
ندانم از من ِخسته جگر چه مى خواهند
چو نيست با كم و بيشم، حكايت از كم و بيش
در مورد شعر جهان ملك خاتون بايد گفت كه شعر اين شاعر بخاطر داد و ستدها و همنشينى هاى شاعرانه اى كه با حافظ داشته، از نظر ساختمان بيرونى (از قبيل وزن، رديف، قافيه) و نه از نظر درونمايه فلسفى، بسيار زير تأثير غزل هاى حافظ است. براى نمونه مى توان به موارد زير اشاره داشت:
حافظ: يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور/ كلبه احزان شود روزى گلستان غم مخور
جهان ملك: اى دل ار سر گشته اى از جور دوران غم مخور/ باشد احوال جهان افتان و خيزان غم مخور
حافظ: ما ز ياران چشم يارى داشتيم/ خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم
جهان ملك: ما تو را دلدار خود پنداشتيم/وز تو چشم مردمى ها داشتيم
حافظ: تا ز ميخانه و مى نام و نشان خواهد بود/ سر ما خاك ره پير مغان خواهد بود
جهان ملك: تا مدار فلك و دور زمان خواهد بود/ دل من طالب وصل تو به جان خواهد بود
حافظ: كسى كه حسن خط دوست در نظر دارد/ محقق است كه او حاصل بصر دارد
جهان ملك: كسى كه شمع جمال تو در نظر دارد/ ز آتش دل پروانه كى خبر دارد
حافظ: اى صبا نكهتى از كوى فلانى به من آر/ زار و بيمار غمم راحت جانى به من آر
جهان ملك: اى صبا بوئى از آن زلف پريشان به من آر/مژده اى زان گل سيراب به سوى چمن آر
و از اين دست نمونه ها كه بسيار است.
از جهت درونمايه، مهم ترين ويژگى شعر جهان ملك خاتون زنانه بودن آن است. اين شعر بى هيچ پرده پوشى آنچه را كه احساس حكم مى كند، به رشته كلام در مى آورد و چون اين احساس از روى روانى زنانه و شيدا عبور دارد، سرشار از شور و شيدايى است و گو اينكه در آن زمان ها، باز گو كردن احساسات زنانه براى زنان، بسيار دور از ذهن و به بهاى ننگين شدن شاعر تمام مى شده، اما جهان خاتون توجهى به آن نداشته و بيان حال درونى خود را مقدم بر سخن درشت ديگران مى دانسته است، چنانكه در غزلى مى گويد:
گر مدعى به منعم هر لحظه بر سر ايد،
در وسع من نباشد، از يار دل بريدن
در غزلى ديگر سيرى ناپذيرى خود را از عشق و عيش در نهايت سادگى اعلام مى دارد:
بيا كه بى رخ خوبت نظر به كس نكنم
بغير كوى تو جاى دگر هوس نكنم
دلا مرا به جهان تا كه جان بود در تن
ز عشق سير نگردم، زعيش بس نكنم
يا در غزلى ديگر با بى پروايى بسيار فقط پيراهن را حجاب ميان خود و دلدار مى بيند و رازگونه معشوق را به برهنگى بدن ها دعوت مى كند:
در ميان من و تو پيرهنى مانده حجاب/با كنار آى... . كه آن هم ز ميان برخيزد
(فروغ فرخزاد هم با زبانى مدرن تر اين مضمون را در مثنوى عاشقانه خود بيان كرده است: اى تشنج هاى لذت در تنم/ اى خطوط پيكرت پيراهنم)
كلام جهان ملك در بيان احساسات آنقدر بى دغدغه است كه گزارش ساده ترين چيزهايى كه بر او مى رود، در شعرش وارد مى شود، مثلا ً بيخوابى شب هاى دراز زمستانى، يا زشتى معشوق:
شب هاى دراز تا سحر بيدارم
نزديك سحر، روى به بالين آرم
مى پندارم كه ديده بى ديدن دوست
در خواب رود... . خيال مى پندارم
آن دوست كه آرام دل ما باشد
گويند كه زشت است، بهل تا باشد
شايد كه به چشم كس نه زيبا باشد،
تا بارى از آن ِ من ِ تنها باشد
بطور كلى شعرجهان ملك خاتون ساده و بدور از تصنع است و خواننده فقط گاهگاهى با بعضى از اصطلاحات در آن بر مى خورد و اين نه از آن جهت است كه شاعردر مورد آنها درنگ كرده باشد بلكه همان اصطلاحاتى است كه در آن روزگار معمول بوده است، از جمله رويش سرو در كنار جويباريا بطور كلى آب (كه اصلا ً از خصوصيات درخت سرو است كه در كنار آب مى رويد) .
جهان ملك از اين ويژگى استفاده كرده و در بيت زير، قامت سرو معشوق را در كنار جويبار اشك خود نشانده است:
دايم خيال قد تو در ديده من است
زيرا كه جاى سرو بود در كنار ما
البته اين زمينه را حافظ و عبيد و نيز شاعران پيش از آنها هم در شعر به كار برده اند. به عنوان نمونه مى توان به دو بيت از حافظ اشاره داشت:
قد تو تا بشد از جويبار ديده من/ به جاى سرو جز آب روان نمى بينم
چشم من كرد به هر گوشه روان سيل سرشك/ تا سهى سرو تو را تازه به آبى دارد

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
شعر
از لابلاى متون
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   شعر   •   از لابلاى متون   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •