Nimrooz
Vol. 18, No. 924, March 16, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۲۴ - جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
پيرايه يغمائى- بشنو اين نى...
اينهممممممممممه لطف... ؟!
003900.jpg
پيرايه يغمائى
براستى ما زنان معطل مانده ايم و نمى دانيم كه اينهمه لطف و مهربانى و زبان آورى و نيك گفتارى و خوش سخنى و شيرين دهنى و و نكته پردازى و راز آميزى را از سوى شاعران، انديشه ورزان و سخن سنجان ادب فارسى چگونه جبران كنيم! اين نكته آنقدر داغ است كه حتا بزرگ مرد عار فى چون امام محمد غزّالى كه از سر جهان مى گذرد، از آن نمى گذرد چنانكه در كتاب معروف خود نصيحه الملوك اصلا ً فصلى را به خلق و خوى زن اختصاص داده و احاديث و اخبار و حكايات بسيار «اندر صفت زنان و خير و شرّ ايشان» آورده و از آن جمله گفته است كه:
«آبادانى جهان از زنان است و آبادانى بى تدبير هرگز راست نيايد و گفته اند كه شاوروهّن و خالفو هّن... و به حقيقت هر چه به مردان رسد، از محنت و بلا و هلاك، همه از زنان رسد، و آخر از ايشان كم كس به مراد و كام دل رسد.»
و در جاى ديگر مى گويد «واجب است بر مردان حق زنان و سر پوشيدگان خود نگاه داشتن، از روى ترحّم و احسان و مدارا... از اين روى واجب آيد بر خداوندان خرد (يعنى مردان) كه بر زنان رحيم باشند و بر ايشان ستم نكنند كه زن در دست مرد، اسير و بيچاره است و نيز واجب آيد مردان را كه با زنان مدارا كنند، زيرا به خرد ناقص اند و از جهت كم خردى ايشان است كه هيچكس به تدبير ايشان كار نكند و اگر به گفتار زنان كار كند، زيان كند.»
همين جناب در احياء علوم الدين هم به شوهران سفارش مى فرمايد كه: «خوش خويى با ايشان (يعنى زنان) و احتمال رنج ايشان (واجب) است، از روى ترحّم و به سبب قصور عقل ايشان.»
خواجه رشيد فضل الله همدانى كه «ذكر عورات را روا نمى داند» در مكتوبى به پسرش خواجه جلال الدين- حاكم روم- اندرز مى دهد كه:
«با زنان بسيار صحبت مكن كه قربت ايشان مخل وقار و آرامش ومقل اعتبار است.»
نظامى گنجوى با آن انديشه لطيف عاشقانه كه همواره يك سر آن قهرمان زنى وجود دارد، با بى مهرى مى سرايد كه:
چند كنى دعوى مرد افكنى
كم زن و كم زن كه كم از يك زنى (مخزن الاسرار)
و در (خسرو و شيرين) ضمن اظهار فضل هاى بسيار در نهايت بى رحمى مى گويد كه اگر «زن» را مى زنى، آنچنان بزن كه ديگر از جايش نتواند بلند شود (يعنى به قصد كشت بزن):
زنان مانند ريحانِ سفالند
رون سو خبث و بيرون سو جمالند
نشايد يافتن در هيچ برزن
وفا در اسب و در شمشير و در زن
زن از پهلوى چپ گويند برخاست
مجوى از جانب چپ جانب راست
مزن زن را ولى چون بر ستيزد
چنانش زن كه هرگز بر نخيزد

نظر شيخ محمود شبسترى (وفات ۷۲۰ ه. ق) ) كه او نيز عارفى بزرگ و از ما و من گذشته بوده است، دست كمى از امام محمد غزالى ندارد. وى در «گلشن راز» براى تشويق مردان، از خوار داشت زنان مايه مى گذارد و مى گويد كه اى مرد از آيين اين ناقصان عقل و دين، از اين عجوزه هاى جاهل (يعنى زنان) چه خيرى ديده اى كه مثل آنان رو پوشيده اى و در خانه نشسته اى؟ توجه بفرماييد:
چه مى گويم حديث عالم دل
تو را اى سر نشيب پاى در گل
جهان آن ِ تو و تو مانده عاجز
ز تو محروم تر كس ديده هرگز
چو محبوسان به يك منزل نشسته
به دست عجز پاى خويش بسته
نشستى چون زنان در كوى ادبار
نمى دارى ز جهل خويشتن عار
دليران جهان آغشته در خون
تو سرپوشيده ننهى پاى بيرون
چه كردى فهم از دين العجايز
كه بر خود جهل مى دارى تو جايز
زنان چون ناقصات عقل و دينند
چرا مردان ره ايشان گزينند
اگر مردى برون اى و سفر كن
هر آنچ آيد به پيشت زان گذركن

اين هم كلمات گران سنگ را هم از «افضل الدين مرقى كاشانى (بابا افضل)» كه از حكما و ادباى قرن هفتم است، بشنويد:
گر عمر عزيز، خوار خواهى، زن كن
در ديده اگر غبار خواهى، زن كن
ماننده ه اشتران بختى شب و روز
در بينى اگر مهار خواهى، زن كن

عبيد زاكانى در يك رباعى زنان را بى هدف و ولگرد مى شمارد و مى گويد:
اى دل بگزين گوشه اى از ملك جهان
زين شهر بدان شهر مرو سرگردان
همچون مردان موزه بكن، خيمه بسوز
با چادر و موزه چند گردى سرگردان

نظر خاقانى بيشتر از هر شاعر ديگرى زنان را به اوج اعلا پرواز مى دهد!! توجه بفرماييد:
سرفكنده شدم چو دختر زاد
بر فلك سرفراختم چو برفت
بودم از عجز چون خر اندر گِل
بر جهان اسب تاختم چو برفت

جامى بسيار متقن و استوار بر اين باور است كه:
زن از پهلوى چپ شد آفريده
كس از چپ، راستى هرگز نديده
و در جايى ديگر كلمات مى فرمايد كه:
عقل زن ناقص است و دينش نيز
هرگزش كامل اعتماد مكن

در مثنوى «سلامان و ابسال» باز هم باورمندى كژ و كوژ خود را در مورد زنان عنوان مى كند و مى گويد:
چاره نبود اهل شهوت را ز زن
صحبت زن هست بيخ عمر كن
زن چه باشد؟ ناقصى در عقل و دين
هيچ ناقص نيست در عالم چنين

زن ستيزى خواجه مسعود قمى هم بدينگونه گل مى كند:
زن در خور مهر و كين نباشد
زن باشم اگر چنين نباشد
اى واى كجا گشايم اين درد
كز زن طمع وفا كند مرد
زن رخنه گر يقين مرد است
زن ناقص عقل و دين مرد است
زن ريخت به خاك آب مردان
گر مردى ازو عنان بگردان!

فخرالدين اسعد گرگانى هم... بله... ، او هم در «ويس و رامين» از زبان رامين نقل قول مى كند كه:
چه نيكو گفت مؤبد پيش هوشنگ
زنان را آز بيش از شرم و فرهنگ
زنان در آفرينش ناتمامند
ازيرا خويش كام و زشت نامند
دو كيهان گم كنند از بهر يك كام
چو كام ايد، بجويند از خرد نام

و صد البته كه انورى هم بايد در اين ميانه خودى نشان بدهد، پس قلم بر دست مى گيرد و مى نويسد:
زن چو ميغ است و مرد چون ماه است
ماه را تيرگى ز ميغ بود
بدترين مرد اندر اين عالم
به بهينه زنان دريغ بود
هر كه او دل نهد به مهر زنان
گردن او سزاى تيغ بود

نويسنده «قابوسنامه» رسم جاهلى زنده به گور كردن دختران را مى ستايد و مى گويد:
دختر نابوده به
و چون بوده باشد، به شوهر به
يا در گور
آرى... آرى از اين دست محبت ها و نوازش ها در ادبيات فارسى به زنان بسيار روا داشته شده كه در حوصله اين مجال اندك نيست. آنقدر زياد است كه شايد شما هم با خود بيانديشيد كه ما زنان با اين بضاعت اندك، چگونه بايدمان آنها را جبران كرد!


عيادت
مهستى بحرينى
پيش از همه به ديدنم آمد
با يك سبد سپيده خندان
از گام هاى نرمش
بر هم نخورد هيچ
خاموشى سپيد پرستاران.
چرخى زد و نشست
از گردش شبانه من
در مرز سايه ها
از غوطه خوردنم
در آب هاى دلهره پرسيد
ابريشمين نوازش دستش
بر گونه ام خزيد...
برخاست
نجواكنان، به عشوه به گوشم گفت
اين صبح اگر دروغ، اگر راست
زيباست
بادى وزيد و پنجره را بست.

سميه ربيعى (لشت نشا)
از لحظه افتتاح تان مى مانم
تا عاقبت سياه تان مى مانم
متن دل تان كه جاى من نيست، ولى
در حاشيه نگاه تان مى مانم

مكر زنان
در مورد مكر و حيله زنان در ادبيات فولكلوريك داستان هاى بسيار آمده كه همه بسيار شيرين و شنيدنى است. داستان زير از جمله همان هاست كه به مناسبت روز جهانى زن پيشكش مى شود:
روزى، روزگارى مردى تصميم گرفت كتابى بنويسد به اسم مكر زن.
زنى از اين قضيه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پيدا كرد به بهانه اى رفت تو و پرسيد دارى چى مى نويسى؟
مرد جواب داد دارم كتابى مى نويسم به اسم مكر زنان، تا مردها بخوانند و هيچ وقت فريب آن ها را نخورند
زن گفت: اى مرد تو خودت نمى توانى فريب زن ها را نخورى، آن وقت مى خواهى كتابى بنويسى و به بقيه ياد بدهى؟
مرد گفت: من شما زن ها را بهتراز خودم مى شناسم و مطمئن باش هيچ وقت فريب تان را نمى خورم
زن گفت: عمرت را رو اين كار تلف نكن كه چيزى عايدت نمى شود.
مرد گفت: اين حرف ها را لازم نيست به من بزنى. چون حناى شما زن ها پيش من يكى رنگ ندارد.
زن گفت: خلاصه از من به تو نصيحت، مى خواهى گوش كن، مى خواهى گوش نكن.
مرد گفت: خيلى ممنون حالا اگر ريگى به كفش ندارى، زود راهت را بگير و از همان راهى كه آمده اى برگرد و بگذار سرم به كارم باشد. معلوم است كه شما زن ها چشم نداريد ببينيد، كسى مى خواهد پته تان را بريزد روى آب!
زن گفت ديگر چيزى نگفت و به خانه برگشت. خط و خال، پولك و زرك و غاليه وحنا وسرمه و وسمه و غازه و سرخاب و سفيداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرايش كرد رخت هاى خوبش را هم پوشيد و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد.
مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب برداشت، ديد دختر غريبه اى مثل پنجه آفتاب ايستاده روبرويش. دلش شروع كرد به لرزيدن و با دستپاچگى پرسيد تو كى هستى؟
زن، پشت چشمى نازك كرد و با كرشمه گفت: دختر قاضى شهر.
مرد گفت: شوهر دارى يا نه؟
زن گفت: نه!
مرد گفت: چطور دخترى به شكل و شمايل تو تا حالا توى خانه مانده و شوهر نكرده؟
زن جواب داد: از بس كه پدرم دوستم دارد، دلش نمى آيد شوهرم بدهد.
مرد گفت: چطور؟ كمى واضح تر حرف بزن!
زن گفت: هر وقت خواستگارى برايم مى ايد، پدرم مى گويد دخترم كر و لال و كور است و با اين حرف ها آن ها را دست به سر مى كند.
مرد گفت: اى دختر زيبا روى! اى دلبر جانان! من دل در گروى تو داده ام آيا زن من مى شوى؟
زن گفت: من حرفى ندارم، اما چه فايده كه پدرم قبول نمى كند.
مرد گفت: دستم به دامنت، راهى نشانم بده وبگو چه كار كنم كه تو را از آن خود كنم؟
زن گفت: اگر راست مى گويى و عاشق من شده اى، برو پيش پدرم خواستگارى، پدرم به تو مى گويد دخترم كر و لال است و به درد تو نمى خورد تو بگو با همه عيب هاش قبول دارم اين طور شايد راضى بشود و مرا به تو بدهد.
مرد قبول كرد و رفت پيش قاضى وگفت: اى قاضى آمده ام دخترت را براى خودم خواستگارى كنم.
قاضى گفت: جوان خوش آمدى، اما بدان كه دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمى خورد.
مرد گفت: دخترت را با همه عيب هايش قبول دارم و حلقه غلامى اش را به گوش مى گيرم.
قاضى گفت: حالا كه خودت مى خواهى، ما هم از داشتن دامادى چون تو خوشحال مى شويم. مبارك است! و روز بعد به همه مردم شهر خبر داد و همه جمع شدند و جشن مفصل و مرتبى گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد.
بعد از جشن، عروس و داماد را به اتاق خلوتى فرستادند و داماد مشتاق كه سر از پا نمى شناخت، با يك دنيا شوق و ذوق جلو رفت تا تور عروس خانم را بردارد، اما چشم تان روز بد نبيند همچين كه تور را برداشت و چشمش به روى عروس خانم افتاد، دو دستى زد توى سرش، چون پى برد هر چه قاضى از دخترش گفته بود، درست است و آن زن زيباى مكّار فريبش داده. ولى از آنجايى كه جرأت نداشت زير قولش بزند و به قاضى بگويد كه دخترش را نمى خواهد، ناچار شد كسب و كار و زندگى و فاميلش را بگذارد و به جاى دورى برود كه هيچكس نتواند ردش را پيدا كند.
پس صبح روز بعد بى آنكه به كسى بگويد، خانه قاضى را ترك كرد و به شهرى رفت كه هيچ تنابنده اى او را نمى شناخت. مدتى گذشت. كم كم جا افتاد. دكانى براى خودش دست و پا كرد و شروع به كار و كاسبى نمود. بعد از چندى يك روز همان ماهروى فريبكار به در دكانش آمد و سلام كرد. مرد از جا پريد و با داد و فرياد گفت: اى زن تو مرا از شهر و ديارم آواره كردى، ديگر از جانم چه مى خواهى كه در غربت هم دست از سرم بر نمى دارى؟
زن خنديد و گفت: من از تو هيچى نمى خواهم، فقط آمده ام بپرسم يادت هست كه ادعا داشتى هيچ وقت فريب زن ها را نمى خورى؟
مرد گفت: بله... بله يادم هست... غلط كردم، گُه خوردم، حالا ديگر چه حقه اى مى خواهى سوار كنى؟ تو را به خدا برو و دست از سرم بردار!
زن گفت: اگر قول بدهى كه ديگر براى زن ها كتاب ننويسى و پاپوش درست نكنى، تو را از اين گرفتارى نجات مى دهم.
مرد گفت: كدام كتاب؟ بعد از آن بلايى كه سرم آوردى، كتاب نوشتن را بوسيدم و گذاشتم كنار.
زن گفت: اگر به حرف من گوش كنى، كارى مى كنم كه قاضى خودش طلاق دخترش را از تو بگيرد.
مرد كه از آن ازدواج دل ِخونى داشت گفت: باشد... باشد هر چه بگويى مو به مو انجام مى دهم.
زن گفت: اول بايد قول بدهى كه با من عروسى كنى.
مرد كمى فكر كرد و پيش خود گفت اين همان زنى است كه تو را بدبخت كرده، اما وقتى به زن نگاهى انداخت، همه آن مصيبت ها را فراموش كرد و گفت قول مى دهم كه هيچى، از خدا هم مى خواهم.
زن گفت: حالا كه عقلت دوباره به سرت برگشته، همين فردا با يك دسته كولى راه بيفت برو به سوى شهر خودت و آن ها را يكراست ببر در خانه قاضى و در بزن. بدان كه تا قاضى در را باز كند و چشمش به تو بيافتد، خواهد پرسيد كه اين همه مدت كجا بودى؟ تو هم بگو دلم براى قوم و خويش هايم تنگ شده بود و به ديدن آنها رفته بودم وآن ها چون چند سال بود كه مرا نديده بودند نگذاشتند زود برگردم حالا هم چون شنيده اند كه من عروسى كرده ام، آمده اند عروسشان را ببينند و مدتى اينجا بمانند
مرد آنچه را كه زن يادش داد، مو به مو انجام داد و با سى چهل تا كولى ريز و درشت راه افتادو رفت خانه قاضى و چون قاضى از او پرسيد كه اين همه مدت كجا بودى و اين ها كه هستند جواب داد:
پدر زن عزيزم مدتى از قوم و قبيله ام بى خبر بودم، يك مرتبه اى دلم هواشان را كرد و رفتم به ديدنشان حالا آن ها هم با من آمده اند عروس شان را ببينند و مدتى اينجا بمانند.
بعدهم شروع كرد به معرفى آن ها و گفت: اين پسرخاله، آن دخترخاله، اين پسر عمو، آن دختر عمو،، اين پسر عمه، آن دختر عمه، اين... . آن... اين... آن... اين... آن... . .
كولى ها هم ديگر منتظر نماندند و جيغ و ويغ كنان با بار و بساطشان ريختند تو خانه قاضى. يكى مى پرسيد جناب قاضى سگم را كجا ببندم؟
يكى مى گفت: جناب قاضى دستت را بده ماچ كنم كه خاله زاده ما را به دامادى قبول كردى.
ديگرى مى گفت: خرم چى بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و يك شكم سير نخورده...
يكى مى گفت: اول جلش را وردار، بگذار عرقش خوب خشك بشود...
ديگرى مى گفت: بُزم را كجا ببندم؟ همين طور كه نمى شود ولش كنم تو خانه جناب قاضى.
قاضى ديد اگر مردم بفهمند دامادش كولى است، آبروش مى ريزد و نمى تواند در آن شهر زندگى كند اين بود كه دامادش را كنار كشيد و به او گفت: تا مردم نيامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام، دخترم را طلاق بده و قوم و خويش هات را بردار و برو!
مرد گفت: پدر زن عزيزم من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم، آن وقت مهريه دخترتان چه مى شود؟
قاضى گفت: مهريه نمى خواهم كه هيچى، مقدار زيادى پول دستى هم به تو خواهم داد.
مرد كه از خدا مى خواست زودتر از اين شر خلاص شود، حرف قاضى را پذيرفت دختر را فورى طلاق داد و هفته با آن ثروت قابل توجه با آن فريبنده زيباروى، عروسى كرد.
و اين داستان از آن جهت نوشته آمد كه آقايان گرامى كاملاً حواسشان جمع باشد و يك وقت به سرشان نزند كه براى خانم ها پاپوش بسازند!

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
شعر
از لابلاى متون
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   شعر   •   از لابلاى متون   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •