Nimrooz
Vol. 18, No. 924, March 16, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۲۴ - جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
پرى اعظمى
مگه دوروزه عمر... . . چند تا بهاره... . .
004116.jpg
«ايكاش ميشد دلخوشى و خوشبختى را هم مثل نقل و نبات خريد، مثلأ حجره اى بود و چرتكه اى و حساب سر انگشتى، مى رفتى در حجره و متناسب با قد و قواره دلتنگى و اندوه درونى، مى پرسيدى... . آقا دل خوش سيرى چند؟ دو قران... . ده قران... . هزار قران... . و بعد... . چند سير دلخوشى مى خريدى، و مدتى روبراه مى شدى... . . اما در اين روزگار... . . چه بايد گفت... . . چه بايد نوشت... . . بگذريم!»
روزى كه بدليل بيگناهى، همسرم على را گرفتند و بردند، در واقع براى من و دو فرزندم كيانوش و ملوس، زندگى ايستاد، و يخ بست. تلاش براى يافتن او بيهوده ماند و پرس و جو معنا و مفهوم خود را از دست داد. همانند يك قطره آب در زمين فرو رفت و محو شد... . بمعناى درست كلمه.
آنروز، آن يكشنبه را هرگز از ياد نمى برم. همراه على و بچه ها رفته بوديم خريد عيد، حاجى فيروز معركه اى راه انداخته بود، ريز و درشت دور او ايستاده و دست مى زدند، هوا، هواى روح پرور بهار ايران بود و بنفشه هاى نورس رنگارنگ به انسان سلام مى كردند. كمى پائين تر از سينما امپاير... . دو نفر مرد از اتوموبيلى پياده شده و بطرف ما آمدند، يكى از آنها دستش را روى شانه على گذاشت و پرسيد شما على... ... . هستيد؟ على سلام و احوالپرسى كرد، و دست كيانوش و ملوس را محكم گرفت، آنها ايرانى بودند، ولى قيافه دوستانه اى نداشتند، على با ترديد بمن نگاهى انداخت... و اسم اورا پرسيد، ديگرى آهسته گفت... شما با من بيائيد، همه ما راه افتاديم... نمى دانستيم چه خواهد شد، و يا چرا بايد با او مى رفتيم، و يا بكجا مى رفتيم؟! نوع خاصى گيج و مبهوت شده بوديم، مردى ديگر از اتوموبيل پياده شد... بين من و على ايستاد و گفت... شما سوار شويد، و دستش را پشت شانه على گذاشت، على هنوز دستهاى كوچك بچه ها را در دست داشت، مرد نگاهى به كف خيابان، جلوى پاى من انداخت و گفت نگران نشويد... بخانه برويد... يك بازجوئى ساده است، و من يكباره ضجه شدم، بازجوئى؟ چه بازجوئى... او... . بيگناه است، على دست بچه ها را رها نمى كرد... . آقا من چه كرده ام... جريان چيست، اورا درون اتومبيل انداختند و رفتند، عزيز ما ازما گرفته شد، بهمين سادگى، و چشمهاى او از شيشه عقب ماشين بما خيره ماند. با تمام جانمان دويديم، دويديم... دويدنى بى نتيجه، و من ماندم و يك خزان زودرس، يكباره بهار ايران زمستان شد، صداى گريه بچه ها در آن فضاى مرموز و دلگيركننده مرا شكست، دونيم شدم، با كمك مردم كوچه و بازار ايستادم وبا هر جان كندنى بود بخانه باز گشتيم. بعد از بيست سال هنوز در حال دويدنم... باور كن.
هواى لندن مه آلود و غم زده است، اگر در سينه انسان دلى دردمند نشسته باشد، زمين و زمان و روزگار، تيره و غم افزا بنظر مى ايد، بويژه آنكه دوستى نازنين و عزيز را در كنار داشته باشى كه بعد از ساليان دور و دراز ديدار او ميسر شده باشد.
قصه دوستى مريم و من از كودكستان آغاز شد، و با وجود تمامى زير و بم ها، ناملايمات، رويدادهاى خوب وبد در زندگى هر دوى ما، حال كه اورا باز يافته ام... . هما نيم كه بوديم، اما روزگار بسيار تغيير كرده است، مهربانان نامهربان شده اند، دوستى ها به دشمنى، و همزبانى ها و همبستگى ها... . سست پايه گشته اند. ناگهان با خود مى انديشم... آيا ما مردم، در هيچ دوره اى از زمان با يكد يگر همدرد و همبسته بوده ايم، ويا پيوسته تظاهر به همدلى كرده و شعارمى داده ايم؟! و يا اگر قد ر يكديگر را مى دانستيم و بجاى دل آزارى، يار يكديگرمى مانديم و برانديشه و فكرى آينده نگرايستا مى بوديم، عاقبت كار ما به اين غربت سرد و به اين كوچ نا خواسته مى كشيد؟!
لرزشى آزار دهنده دلم را پريشان مى كند، دستهاى عزيزمريم را در دست مى گيرم و مى بوسم، عزيز من، فصل بهار، فصل اميد و سرسبزى و خبر هاى خوش است، در هر تغيير... . فلسفه اى نهفته است، فصل بهار، ياد آور گذشتن از گذشته، از زمستان، از سوز سرما، و عبوراز تيرگى و دلتنگى است، يعنى آغازى د يگر، «نو» شدن، و «نو» فكر كردن، برگهاى خشگ خزان را فراموش كن و به جوانه بيند يش، نگاه كن و ببين پرنده ها باز گشته اند.
تبسمى تلخ كه يادآور همه حيرت ها و دلتنگى ها ست روى لبانش مى نشيند و مى گويد... . براى من دل شكسته... بهار و پائيز تفاوتى ندارد، بيان اين حرفها بسيار ساده است، ولى آنچه بر من گذشت، بر دل و روح و جانم كنده شد، حك شد، پاك ناشدنى است.
كنار درياچه «ريجنتزپارك» بر نيمكتى نشسته ايم و زندگى را بتماشا گذاشته ايم، غروبى دلگير كننده است و نه تنها سرد و گرفته و غم آلود است، نوعى سايه گنگ تنهايى و بيكسى بر ما سايه انداخته است.
تنهايى بمعناى واقعى كلمه روى دلم بارى گران مى گذارد، يك نگاه مهربان آشنا، دراين ديار نيست، عيد كه مى آيد... اين غربت ناخواسته را بيشتر احساس ميكنم، عجيب است، ممكن است باور نكنيد، از اولين بهارى كه دور از ايران بوده ام، هر عيد موقع تحويل سال غم د نيا روى دلم نشسته و اشگ ريخته ام.
يك قوى سفيد بما پيوسته است، نميدانم... . شايد او هم هما نند ما از ديارى دور كوچ كرده است، شايد گمشده اى دارد. مريم مى پرسد... فكر مى كنى درون سينه انسان هاى ايرانى ديگر دلى هست؟
بار پروردگارا... . دردى محو و پراكنده درون قفسه سينه ام دور مى زند، نميدانم چه بگويم كه بيشتر آزرده نشود، نگاهش مى كنم... چه بايد گفت؟ ... . رسم زمانه است است عزيز من، روابط دوستانه در ضوابط نامهربانانه محو شده اند، روزگار گاه، بس سرد و طوفانى و دلگير كننده است، چه مى شود كرد، چه ميتوان گفت: بدون ترديد، هر سا ل هم كه مى گذرد ما ايرانى ها بيش از پيش پريشان و منقلب مى شويم، چون پراكنده ايم، چون از يكديگر قطع اميد كرده ايم، و از قرار معلوم... . محكوم به ادامه زندگى در اين ماتمكده هاى مدرن شده ايم، ولى نبايد درهاى اميد را بست و كركره ها را پائين كشيد و بيش از اين باخت، زندگى آنقدرها هم نا هموار نيست، بايد با خوش بينى نگاه كرد، دلهامان را بايد از كينه برها نيم، ببخشيم، بد ديدن ها، نامهربانى ها را ببخشيم تا آزاد شويم، دلهاى پر از كينه مكانى براى عشق و دوستى و چاره اند يشى ندارند.
قطرات اشگ روى گونه اش مى نشيند، مى گويد... . من از درون شكسته ام، دستش را روى سينه اش مى گذارد... اينجا شكسته است، ايكا ش ميسر بود كه درون د ل انسان ها را ديد، اگر در تمامى اين سالهاى عذاب خاموش مانده ام، به آن معنا نيست كه دل خوشم، انسان وقتى از فاميل خود، ازعزيز خود لطمه و نامهربانى ببيند، از مردم غريبه چه انتظارى خواهى داشت؟ مدتى از دستگيرى على نگذشته بود كه يكى از دوستان پدرم بما خبر داد كه پسر عموى على موجب درگيرى اوشده است، اگر خوب فكر كنى او را بياد مى آورى، سهراب را مى گويم. اگر بخاطر آورده باشى، سهراب از همان ايام د بيرستان، خواهان زندگى با من بود، ولى من دوستش نداشتم، چشمهايش جور غريبى با دل من بيگانه بود، بفكر من... چشمهاى يك انسان، معرف درون اوست. روزى كه همراه پدر و مادرش بخانه ما براى خواستگارى آمدند، عموى بزرگش كه پدر على بود و خود على و مادرش هم آمدند، من و على... . در اولين بر خورد گره خورديم، گرم شديم، سبز شديم و ازدواج كرديم و زندگى من بهارشد. ترديد ندارم كه آن ايام شيفتگى و خدا خدا گفتن ها، و بيقرارى ها را بياد مى آورى. تو براى درمان بيمارى پدر به انگليس آمدى و من وعلى به كرمانشاه رفتيم، افسران ارتش براى مأموريت هائى به خارج از مركز فرستاده مى شوند، و درآن هياهو و گيرودار من و تو از يكديگر بى خبر مانديم. بهر روى... . فرزندانمان كيانوش و ملوس، گلهاى زيباى زندگى ما شدند.
در كمال تأسف سهراب ما را رها نكرد، از هر گونه فرصت ممكن براى آزار ما دريغ نداشت، و در جريان انقلاب فرصتى يا فت تا ضربه نامهربانانه خود را درست در مركز زندگى من يعنى على فرو نهد. درواقع نميدانم چگونه توانست دلش را راضى كند كه در حق پسر عموى خود چنان بى محبتى را روا دارد، من سكوت كردم، دلم نمى آمد پدر با آن بيمارى قلبى دچار درگيرى فاميلى شود، ناچار كيانوش و ملوس را برداشتم و به انگليس آمديم. من هرگز انسانى نبوده ام كه لباس جنگ بپوشم و بى مهرى را با بى مهرى پاسخ گويم، از كينه توزى و بدخواهى و بى انصافى و صحنه سازى كنار بوده ام، در اين دوروزه عمر چه حاصل از دشمنى، زندگى كوتاه تر از آنست كه انسان ساعت هاى زندگيش را بجاى كمك رسانى و محبت به همنوع، صرف نقشه كشى جهت آزار و اذيت ديگران قرار دهد، تصوركن اين اوقاتى كه در زندگى اينگونه افراد صفر ميشود، اگر به فراگيرى رشته اى مى پرداختند، ديگر فرصتى براى دل آزارى نمى ماند.
مى پرسم... از على بگو، چه شد... . چه خواهد شد... . چه بايد كرد، مى گويد... . . سئوال خوبى است، ولى نميدانم، هيچكس نميداند، ولى تاسف من براى افرادى است كه در برج عاج خيا ل انگيز خود، دراوهام طلائى خود، پراكندگى، بيقرارى و گسستگى را نوعى درمان مى دانند، به چه كار مى آيد ويرانى روزگار و مردم روزگار؟
سهراب چه شد؟ سرش را با تأسف تكان مى دهد، مرا رها نكرد، قصه، قصه ايست بسيار دلتنگ كننده، باور كن. بعد از دستگيرى على، هر چه بود مصادره شد، تا پدر زنده بود هرماه و گاه و بيگاه براى ما پولى فرستاده ميشد، پدر كه رفت... من ماندم و دو كودك خردسال و بار سنگين زندگى در ديارى بيگانه، باور كن بيگانه، اگر ما مردم، هزاران سا ل شمسى و قمرى هم در اين كشورها زندگى كنيم، هنوز ريشه اى نداريم و بيگانه ايم، با هوا بيگانه، با فرهنگ و زبان بيگانه، با تاريخ و تمدن بيگانه، و بيش از هر چيز با نگاه آنها بيگانه، و من، در اين بيگانه بازار، بايد كار مى كردم، پدر مى بودم، مادر مى بودم، و بيش از هر چيز درگير آزار و اذيت سهراب هم قرار مى گرفتم، مدتى بود احساس مى كردم در ساعاتى كه ما در خانه نيستيم، در غياب ما، شخص ديگرى در خانه ما حضور مى يابد و به كنكاش مى پردازد، آلبوم عكس، كمد لباس، كامپيوتر، تلويزيون، پريزهاى برق، همه و همه نقشى از دست ديگر يا دگرانى داشت كه از نبودن ما درخانه سوء استفاده كرده و در چهارديوارى خصوصى من، حضورى غير قانونى مى يافتند، حتى در اتومبيل هم دست كارى هائى ميشد، حتى مدارك پزشگى من، و بسيار چيزهاى ديگر، برداشته شده بود. احساس مى كردم تلفن منزل هم تحت كنترل است، صحبت هاى خودم را با دوستان و فاميل، گه گاه از زبان اين و آن مى شنيدم، هزاران بار سعى كردم جريان را به پليس گزارش دهم، ولى من و دل من براى آزار كسى خلق نشده ايم، حتى اگر ديگران موجب آزار من شوند، ايمان دارم حسا ب و كتا ب هر انسان، بردفتر خاطرات پروردگار نوشته خواهد شد. يكى از روزها كه بسيار منقلب و پريشان بودم، زنگ خانه زده شد، ازپنجره نگاه كردم، مردى جوان دستش را تكان داد و به زبان فارسى سلام كرد، نمى دانستم چكنم، پرسيدم... با چه كسى كار داريد، شما را نمى شناسم، سرش را تكان داد، لبخندى روى لبا نش نشست و گفت: من شما را مى شناسم... مى خواهم در مورد سهراب با شما صحبت كنم. در دو ساعتى كه روبروى من نشسته بود... مرا در جريان تمامى نامهربانى هاى سهراب و دوستا نش گذاشت، ازاو سئوال كردم علت چيست كه شما از اين مسائل پرده برداشته ايد، قرآن كوچكى از جيب كتش درآورد، آنرا در دست گرفت و در حالى كه بغض گلويش را گرفته بود ادامه داد... . شما بمن، به ما و دوستان ما بد نكرده ايد، من علت واقعى دشمنى سهراب با شما را نميدانم، ولى در تمامى مدتى كه ما شما را تحت نظر داشتيم، از شما غير از دلبستگى به فرزندان، و يك زندگى بسيار آرام بى دغدغه، چيزى دستگيرمان نشد، از خودم خجالت كشيدم، جريان را با يكى از نزديكانم مطرح كردم، مرا وادار كرد كه شما را در جريان كار قرار دهم، اگر دوست داريد همراه شما به پليس خواهم آمد، هر چه بر من آيد سزاوار من است چون در واقع كار ما خلاف قانون، رفتارما، دور از شأن ومقام انسانى بوده است، از شما شرمنده ام. تمام بدنم مى لرزيد، چگونه امكان داشت باور كنم كسى كه روزى بمن گفته بود كه مرا دوست مى دارد، و فاميل عزيز من است، حال بخود اجازه دهد كه پاى انسان هائى بيگانه، آنهم در غياب من، بخانه من و فرزندانم باز شده و امور خصوصى زندگى ما را زير نظر بگيرند. آيا اين شرط انصا ف است؟ حال مرا در نظر آور. تصور اينكه نا خواسته، چشمهائى غير آشنا، زندگى خصوصى من و فرزندانم را بررسى ميكرده است مرا بجنون كشاند، پس اين است معناى دوستى... . . و آ ن الفت و محبتى كه در مورد ما ايرانيان بر سر زبانها ست... . . اين است آن احساس انسانى كه ما شرقى ها بر آ ن با لنده هستيم؟ انسان متحير ميماند، روزگارى دوستت دارم، و زمانى تيشه برداشتن و بر ريشه يكديگر زدن؟ بر سفره انسان نشستن... . نمك خوردن، و بدون دليل نمكدان شكستن؟ اگراين است رسم روزگار... ... و مردم روزگار... . . سنگ روى سنگ بند نيست. سزاواريم آنچه بر ما مى گذرد!
نفس در سينه ام ايستاد، تصور اين همه رنج بر پيكر دردمند مريم، تفسير ناشدنى و ناگفتنى است، سرما سرما شدم، توى گوش هايم سوت مى كشيد، به او نگاه كردم، آرام به درياچه چشم دوخته بود.
از بالاى سرمان ده بيست پرنده پروازكردند، نميدانم چرا آرزو كردم پرنده باشم، ايكاش پر پرواز داشتم، برلبه پنجره خانه انسان هاى بى محبت مى نشستم و آنقدر آواى عشق مى خواندم... . تا درهاى بى محبتى را مى بستند و به آفتاب مى رسيدند، گرم مى شدند، سبز مى شدند و يكبار براى هميشه احساس مى كردند كه اين دوروزه زندگى... . آهى است و دمى... . كوتاه... به چه مى ارزد دل آزردن.
پرسيدم... . بعد چه كردى؟ آيا با آن انسان نازنين به پليس رفتى؟ ترتيب بررسى خانه و اتومبيلت را دادى؟ سرش را تكان مى دهد، نه عزيزم، اين كار از من ساخته نيست، با تمام دردى كه درون دلم احساس مى كنم، عزيز و فاميل و هموطن خودم را به پليس يك كشور بيگانه نمى سپرم. مدتها... باورم نمى شد، و بعد كه آن مرد مدارك بيشترى در اختيارم قرار داد، با راهنمائى او، و نوعى ناباورى حيرت آور... . اينجا و آنجا نشستم وبا چشمهاى خود ناظر بى محبتى عده اى انسا ن شدم كه بعضى از آنها حتى مرا نمى شناسند و از من كوچكترين آزارى به آنها نرسيده است. و جاى تأسف اينجاست كه بد ليل وضع موجود در ايران، ما مردمى كه هر يك بنوعى در خارج از ايران بسر ميبريم، بجاى آنكه همدل يكديگر بشويم وزير با ل يكديگر را بگيريم... همه با يكد يگر دشمن شده ايم، چشم ديدار يكديگر را نداريم، و بجاى آنكه دلسوز يكد يگر باشيم، در سياهى شب بخانه و اتومبيل هموطنان خود شبيخون مى زنيم، چه كسى، چه قانونى به انسانها اجازه مى دهد كه اينگونه در زندگى ديگران دخالت كرده و خواب را بر خود و ديگران سياه نما يند.
تقريبا يكماه پيش، تلفن زنگ زد، در آنسوى خط سهراب بود، برخوردى عادى، گفتگوئى ساده تر، گفت به انگليس آمده و دوست دارد من و بچه ها را ببيند، بروى او نياوردم، فكر كردم از آنچه بر سر ما آورده است پشيمان شده است، ساعت هفت شب بود كه آمد، ظاهرا ديدار بچه ها براى او جا لب بود، بدون ترديد... . از مسائل زندگى ما بيشتر از خود ما مى دانست، مهمان بود وبر سفره ما نشسته بود و آزردن او شرط انصاف نبود! حيرت نمى كنى اگر بگويم... . از من تقاضاى ازدواج كرد، گفت... . گذشته گذشته، و ما فاميل هستيم، تو تنهائى و من هنوز تنها، بچه ها هم روى پاى خود ايستاده اند، مرا خوشحال كن و مرا كنار خود بنشان. به او گفتم كه فكر خواهم كرد، و به او جواب خواهم داد. ساعتى نشست و رفت، بچه ها مرا تشويق كردند، مادر... قبول كن... بيش از اين تنها نمان، در ميانه اين حرفها و بحث ها تلفن بصدا درآمد، كيانوش گوشى را برداشت، از آنچه شنيديم بينهايت تأ سف خوردم، تلفن از بيمارستان بود، اتومبيل سهراب با ماشين ديگر تصادف كرده و اورا به بيمارستان برده بودند، سراسيمه بديدارش رفتيم، در بخش مراقبت هاى پزشگى بسترى بود، چند دقيقه اى بمن اجازه ديدار داده شد، كنار تخت ايستادم و اورا نگاه كردم، بغض گلويم را مى فشرد، دلم سوخت، از پنهان ترين پنهان دلم براى او آرزوى سلامتى كردم، دستش را در دست گرفتم، چشمها يش را باز كرد، مرا كه ديد دو قطره اشگ از گوشه چشمش روى بالش ريخت، چيزهائى زير لب گفت: مفهوم نبود، گوشم را نزديك بردم، بريده و آهسته گفت... مريم مرا ببخش. براى من دعا كن، جبران مى كنم. كنار گوش او گفتم سهراب... من مدتهاست كه تو را بخشيده ام، تو خودت را ببخش و آزاد شو. نياز به پرسش او نبود، فاصله من و خداى من، يك آه است و يك دم، البته كه براى سلامت او رو به خدا نشستم، اما در كمال تاسف از كمر به پائين فلج شده است و خانه نشين، ولى پزشگان اميد دارند كه آرام آرام بهبود خواهد يافت، با تمام دلم اميدوارم.
با خود مى انديشم روزگار چه بازيها دارد و ما غافليم، ما، ما مردم كه فكر مى كنيم... . . بهشت و دوزخ در آن دنياست، ما، ما مردم كه هر يك بد ليلى، يا بخاطر وضع موجود، ايمان قلبى خود را از دست داده ايم و تصور مى كنيم كه دنيا و آنچه در آنست بى صاحب و بى در و پيكر است، ترديد نكنيم كه د فترى هست و دستكى، پروردگارى هست و... ... . .
موهاى مريم را مى بوسم، دنباله دنيا دراز است عزيزمن غصه نخور، سرش را روى شانه ام مى گذارد ومى گويد... . ايكا ش ميشد رفت، كجا نميدانم، انتهاى راه را نپرس، ايكاش مى توانستم به ايران باز گردم، چه كسى آخر خط را ديده است؟
مى انديشم... انسان اگر ذره اى عشق در كنج دلش پنهان باشد، از تعصب ها فرو مى كاهد، و تضادها را، هماهنگ مى سازد، هموار كردن ناهموارى ها، نوعى عشق به انسان و انسانيت است.
ميگويد مرا ببخش اگر آزرده ات كردم، به چه فكر مى كنى؟
با خود مى اند يشم... . ايكاش ميشد دلخوشى و خوشبختى را هم مثل نقل و نبات خريد، مثلا حجره اى بود و چرتكه اى و حساب سر انگشتى، مى رفتى در حجره و متناسب با قد و قواره دلتنگى و اندوه درونى، مى پرسيدى... . آقا دل خوش سيرى چند؟ دو قران... ده قران... . هزار قران؟ و بعد چند سير دلخوشى مى خريدى و مدتى رو براه مى شدى، اما در اين روزگار... . چه بايد گفت... . به كه بايد گفت؟!
گرم باشيد، سبز با شيد، عيد شما مبارك.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
شعر
از لابلاى متون
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   شعر   •   از لابلاى متون   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •