روزها و ماه ها به اين ماجرا مى انديشيدم و از فرداى آن روزى كه شاهد چنين صحنه اى بودم، بچه هاى مدرسه ام آنقدر به نظرم عظيم و بزرگ جلوه مى كردند كه بى اختيار حس مى كردم بايد به آنها احترام گذاشت... در وجود هر كدامشان مردان و زنان بزرگى را مى ديدم كه همه چيز را خوب مى فهمند و خوب درك مى كنند و درست به تجزيه و تحليل آن چه را كه مى بينند و مى شنوند، مى پردازند.
در قلب هاى كوچكشان، احساس بزرگ و انسانى شايان ستايشى مى ديدم كه خودم را با تمام رنج و زحمتى كه در كار تعليم و تربيت آنان متحمل شده ام، كوچك و حقير حس مى كردم....
اينها واقعاً بزرگ و در خورد احترام هستند.
مادرها! پدرها! معلمين! به كودكان حرمت بگذاريم، به كار و رفتارشان بى اعتناء نباشيم. اينها با همه ى كوچكى سن و سالشان، با همه ى رفتار كودكانه و بى اهميتى كه دارند، خيلى بزرگ هستند و روح عجيبى دارند... اگر اينها را بشناسيم، قدم اساسى براى اصلاح اجتماع برداشته ايم و اين سخن راست و بى ترديد است كه اگر اميدى به فرداى روشن زندگى هست، در وجود اين كودكان و نحوه ى تربيتشان خلاصه مى شود.
***
نيماى من دوازده سال دارد و در كلاس پنجم ابتدائى درس مى خواند و ناهيد، دختر همسايه يازده ساله است و محصل كلاس چهارم ابتدائى است.
تا آنجائى كه به ياد دارم، نيما و ناهيد، دوره ى كودكستان را با هم گذرانيدند و خوب به خاطرم هست كه نيما هميشه بهترين پرتقال ها را با اصرار تمام از خانه برمى داشت و با خود به كودكستان مى برد و به هيچوجه قبول نمى كرد كه آن را بخورد و برود و اين قضيه، روزهاى متوالى ادامه داشت و من وقتى براى تحقيق به كودكستان رفتم، ديدم نيما كنار ديوار كودكستان، روى چمن با ناهيد نشسته است و مثل يك جوان بالغى به ناهيد كوچولو، پرتقال تعارف مى كند و آنقدر به دهان او چشم مى دوزد تا پرتقال را بخورد... من ديگر لازم نديدم كه از مربيان كودكستان چيزى بپرسم ولى يكى از پرستاران آنجا كه مرا مى شناخت باخنده گفت:
-هر روز كارشان همينه و ما هم تماشاى لذت بخشى داريم و مزاحمشان نمى شويم.
گفتم:
-كار درستى مى كنيد. بگذاريد از هم اكنون، معنى دوستى را در حد صفاى كودكانه، به درستى درك كنند و وقتى به خانه برگشتم و به مادرش، چگونگى را گفتم هر دو مدتى مى خنديديم و آن وقت، غروب كه نيما از كودكستان برگشت، هر دوى ما با او طورى رفتار مى كرديم كه انگار با يك آدم بزرگ صحبت مى كنيم و خودمان هم لذت مى برديم. راستى، آيا در دنياى بچه ها هم عواطف و احساسى از آن قبيل كه در جهان ما بزرگ ها وجود دارد، پيدا مى شود؟!.... آنها هم مى فهمند كه مهر بورزند و دوست داشته باشند؟!....
راستى، آيا عشق، اين جادوى بى خود كننده و آتش انگيز، حتى در قلب كوچك كودكان هم جائى براى خود دارد؟! اينكه نيما، بهترين اسباب بازى خود را با كمال ميل و بدون اندك ترديد در اختيار ناهيد مى گذاشت... و اين كه نيما، در كودكستان و در خيابان، هميشه حامى و محافظ بى تزلزل ناهيد بود... اين كه نيما كوچكترين تحقيرى را از جانب هر كه بود، در برابر ناهيد تحمل نمى كرد و شديداً با تمام قدرتش و امكانش به مقابله برمى خاست...
اينها همه شواهد قابل تأملى بود كه مى توانست و مى تواند ما را به اين انديشه وادارد كه ناگزير چيزى شبيه به عشق در جان و قلب كوچك اين موجودات تازه سال، رخنه كرده است.
همان چيزى كه در سن و سال ما، آتش ها برمى انگيزد و سامان ها و بى سامانى ها به وجود مى آورد... همان چيزى كه به قول آن بزرگوار: «سخت مى سوزاند، اما دلكش است...»
بعدها من ماجراى نيما و ناهيد را فراموش كرده بودم... نيما به مدرسه رفت و ناهيد هم به همين ترتيب و در نتيجه آنها از هم جدا شده بودند، فقط به مناسبت همسايگى، دو همبازى خوب كوچه ى ما به شمار مى آمدند.
***
روز چهارم عيد بود و من دلم مى خواست تنها باشم، يعنى تنها كه بودم و اين تنهائى ساليان دراز، ديگر براى من عادى شده بود ولى آن روز مى خواستم، هيچكس، حتى خواهرم كه بى گمان بهترين و دلسوزترين كس. در زندگى بى رونق و بى فروغ من است، به سراغ من نيايد.... با شمس مولانا مغازله مى كردم و اين رباعى را مى خواندم كه:
اندر دل من ماه دل افروز توئى
ياران هستند، ليك دلسوز توئى
شادند جهانيان به نوروز و به عيد
عيد من و نوروز من امروز توئى
حالى براى خود داشتم و از پنجره به سبزى تازه رس بيدخانه ى همسايه چشم دوخته بودم و به لرزش شاخه هاى آن كه در برابر نسيم بهارى عشوه ها مى ريخت و پيچ و تاب ها به گيسوان خود مى داد، خيره مانده بودم كه فريادهاى عجيب و غريب كوچه مرا به خود آورد...
ابتدا اعتنائى نكردم ولى چون صداى خواهرم را شنيدم كه براى نخستين بار فرياد مى زد و به دعوا برخاسته بود، تاب نياوردم و از اطاق بيرون آمدم... در كوچه ى ما غوغائى بود... خواهرم با زن ديگرى رودرروى هم ايستاده و مشاجره ى زنانه اى راه انداخته بودند و مردم بيكار هم تماشا مى كردند و خنده هاى احمقانه اى نثار اين دو مادر مى كردند... وقتى دقت كردم فهميدم هر كدام براى كودكشان فرياد مى زند و مى شنيدم كه آن زن مى گفت:
-خجالت بكشيد، جلوى بچه تان را بگيريد، من چه مى دونم دخترم را كجا برده، اينها از صبح تا حالا غيبشان زده و شما با خيال راحت توى خونه تون لميديد.
و خواهرم بلندتر از او فرياد مى زد:
-اين حرف ها يعنى چه؟ من هم مثل شما دلم داره مثل سير و سركه مى جوشد، بچه ها هر دو تا گم شدند، به جاى اين كه به فكر اين باشيم كه پيداشون كنيم... اين حرف ها چه معنى داره؟...
و آن زن باز هم حرف هائى مى زد كه واقعاً خنده دار بود و اگر بيگانه اى مى شنيد، فكر مى كرد مرد جوانى، دختر او را برده و ننگى بر دامن خانواده نشانده است... معلوم شد كه اين زن، مادر ناهيد است و نيما و ناهيد از صبح گم شده اند و حالا مادر، گناه اين غيبت را به گردن نيما گذاشته است.
هر دو را آرام كردم و گفتم من بچه ها را پيدا مى كنم و به راه افتادم و پنهان نمى كنم كه انديشه هاى خنده دار و نابابى هم در ذهنم مى گذشت... روابط اين دو كودك، تصورات مسخره اى هم برايم به وجود آورده بود و چيزى كه به آن نمى انديشيدم همان بود كه ديدم و هنوز هم نشئه ى لذت بخشى از آنچه را كه ديدم در جانم احساس مى كنم.
نزديكى هاى خانه ى ما بيابانى بود كه چند تن با سنگ و آجر و تخته، كلبه هائى براى خود ساخته و آنجا زندگى مى كردند... چند خانواده بودند و در كنار كلبه هاى محقرشان، جوى آب باريكى جريان داشت... من فكر كردم كه ممكن است بچه ها كنار جوى آب رفته باشند و به همين جهت به آن سو رفتم... در برابر سومين كلبه، سه چرخه ى نيما را ديدم و وقتى نزديك شدم صداى بچه ها را شنيدم... آنها توى كلبه بودند و براى من اين قضيه عجيب مى نمود...
-اينها اينجا چه مى كنند؟....
و بلافاصله انديشه ى ناجورى به مغزم راه يافت كه نكند بچه ها را دزديده باشند تا به خاطر پول عيدى كه معمولاً بچه ها در جيب داشتند بلائى سرشان بياورند... با شتاب خودم را كنار كلبه رساندم و مدتى گوش ايستادم اما صداها مفهوم نبود، بيشتر مضطرب شدم و بدون اندك ترديدى در را باز كردم... همان آستانه ى در، از آنچه ديدم مات و متحير بر جاى ايستادم... نيما و ناهيد، پسر كوچولوى ژنده پوشى را در ميان گرفته بودند و يكى دو برگ اسكناس و چند سكه روى دامن پسرك ريخته بودند....
مادر و پدرى در گوشه ى ديگر به آن منظره چشم داشتند... مادر، كودك شيرخوارش را در آغوش مى فشرد و پدر مى گفت:
-بچه ها! اين كار را نكنيد، اگر پدر و مادرتون بفهمند، حتماً دعواتون مى كنند... شما اين پول ها را از كجا آوردين؟ و نيما با غرور بچه گانه اى مى گفت:
-اين پول ها مال خودمان است، به ما عيدى دادند... ما محسن را دوست داريم و با هم بازى مى كنيم، اينها را آورديم او واسه ى خودش لباس بخره... واسه اين كه شما بد پدرى هستين، واسش لباس نمى خرين... چطوره كه باباهاى ما ميخرن اما شما نميخرين؟... بچه تون را دوست ندارين... محسن به اين خوبى را كه ما همه دوست داريم و توى كلاس ما شاگرد اول هستش، دوست ندارين... شما خيلى بد هستين.... نيست مگه؟!...
پدر در چشم مادر نگريست و خنده ى تلخى روى لبان هر دو نشست... ماد، بچه اش را بيشتر به سينه فشرد و چشم من از روى پيراهن ژنده ى مردى كه پدر محسن بود و نيماى من او را پدر «بد» مى خواند، بلند نمى شد...
تا مرا ديدند خودشان را جمع كردند و پدر بلافاصله برخاست و سلام گفت... با شتاب او را سرجايش نشاندم و كنارش نشستم... لحظه اى همه ى ما ساكت بوديم... نيما و ناهيد، ناراحت به نظر مى آمدند... اما نيما خيلى زود بر خود مسلط شد و گفت:
-دائى جون! مگه اين پول هاى عيد نيست، مگه شما و عموجون و خاله جون، اينها را به ما عيدى نداديد؟... مگه شما نگفتيد كه با اين پول ها، هر كار دلمون مى خواد مى تونيم بكنيم؟.... ما هم اومديم اين پول ها را بديم به محسن تا باباش واسش لباس بخره... خودش كه نميخره... بد كرديم؟!....
پدر محسن، سعى داشت، اشكش را پنهان كند و من كه پرده ى اشكى گرم ديدگانم را تار كرده بود، هيچ نمى ديدم و جز روح بزرگ دو كودك به هيچ چيز و هيچ چيز توجه نداشتم.
بچه اى كه در آغوش مادر بود، به گريه افتاد و مادر، ضمن اين كه او را تكان مى داد تا ساكت شود، گفت:
-از صبح تا حالا اينجا هستند، آخر محسن همكلاس نيماست.
و ناهيد به حرف آمد و گفت:
-من و نيما فكر مى كرديم پول هاى عيدى مان را جمع كنيم... خيلى چيزها مى خواستيم بخريم... اما وقتى امروز صبح با محسن بازى مى كرديم... نيما محسن را زمين انداخت و وقتى زور محسن بهش رسيد و خواست او را زمين بندازه، بلند شد و گفت، نه، لباس هاى شما تازه است و توى خاك كثيف مى شه.... يه بازى ديگه بكنيم و آن وقت بود كه نيما گفت: بيا ناهيد جون پول هامون را روى هم بگذاريم و بديم به محسن....
***
چه فكر مى كنيد دوستان من؟!... اين داستان نيست، قصه هم نيست... يك واقعه است كه معلمى آن را به چشم خود ديد و براى شما تعريف كرد... لازم نيست هر آنچه مى خوانيم، ماجراى عشق مردى به زنى و ناكامى و كاميابى آنها باشد.... دو كودك هم مى توانند با كارشان، موضوعى قابل نوشتن باشند.... به اين كودكان تعظيم كنيم... اينهااز خيلى از بزرگ هاى ما، بزرگتر هستند.
تهرن- فروردين ۱۳۳۷.