|
مهدى قاسمى
به انگيزه ى فرا رسيدن نوروز
از زبان تاريخ:
آنها كه نوروز و نوروزها را زنده نگاهداشتند
... بگذار ملايان حاكم بر ايران با «سياست بازى ها» و با توسل به اختناقى بهيمى و با دعويِ «قدرت امام زمانيِ» خود و تلاش براى تحميق و ايجاد بندگى و با تأسيس زباله دانى هائى چون «چاه جمكران» دلخوش باشند كه سالى چند به قدرت جهنمى خود ادامه داده اند و غافلند كه جهاد ميراثى و فرهنگى ملت ايران، كار خود را خواهد كرد و راه خود را براى بيرون آمدن از «ديار شب» خواهد جست كه جسته است.
|
|
مهدى قاسمى
|
هر گاه كه «نوروز» مى رسد، بوى خوشِ نُوى را مى پراكند- هر چند فضاى زندگى را دشمنان «نُوى» و «نُوجوئى» به تيرگيِ اندوه آلوده باشند- گواه دَمِ دست و پيشِ روى من در اين داورى، زنده ماندن «نوروزها» در اين ۲۸ سال زندگى در سايه ى بومانى است كه «اشك» را عبادت و وسيله ى «قربة الى الله» و خنده را راه توشه ى دوزخ معرفى كرده اند.
و گواه استوارتر و در همان حال شگفت انگيز من، زبان تاريخ در مرز و بوم و خانه ى اجدادى ما است كه سده ها در پى سده ها، خود شاهد ايلغارها، يورش ها و دستبردهاى آگنده از خون و خونريزى بوده است و اما هيچگاه، هيچگاه فرصتى به غم نداده است تا اين گوهر گرانبها را در آتش خود ذوب كند.
بقاى نوروز و نوروزها و هر چه از اين دست، روايت از استحكام فلسفه اى دارد كه گوئى از حوزه ى معناى فلسفى فراتر رفته و در اين مرز و بوم به فرهنگى جان دار و زَوال ناپذير مبّدل شده است و فرهنگى كه به نقل تاريخ، حاميان و حاملان آن، راز پايدار ماندن خود را در پايدارى آن يافته بودند.
تاريخ، سهمگين ترين آتش نبرد ميان پاسداران اين فرهنگ و دشمنان بيابانى آن را در دوران سياه بنى اميه سراغ مى دهد كه هر چه از قدرت نصيبشان شده بود، به كار گرفتند تا اقوام مغلوب خاصه ايرانيان را كه در جبهه ى دفاع از هويت خود، تسليم را طلاق گفته بودند، به قبول ذلّتِ بردگى وادارند ولى نه فقط موفق نشدند كه هر درى را به روى آنها مى بستند، از درى و درهاى ديگرى سر برمى آوردند.
نگرشى در خزينه ى تاريخ، درك اين واقعيت را روانتر مى كند:
شكست ايرانى ها از قواى عرب، بى دليل نبود. دولت ساسانى كه از آغاز به صورت ملغمه اى از «دين و قدرت پادشاهان» شكل گرفت، خرده خرده به ويژه با سبكسرى هاى خسروپرويز رو به پوسيدگى نهاد. تا اواخر خلافت ابوبكر (خليفه ى اول) از ديدگاه اعراب حمله به خاك ايران كارى سخت خطرناك مى نمود ولى از دوره ى خلافت عمر، اين انديشه قوت گرفت كه آشفتگى ايران را در گرفته است و دريغ كه از اين مهلت مغتنم بهره گيرى نشود.
عمر، سعدابى وقاص را به تصرف ايران برگماشت و «خود تا چند فرسنگ سپاه او را بَدرقه كرد» و در اين ميان پوسيدگى نظام ساسانى چراغ راه او شد و زمان تا زمان براى اعراب پيروزى و براى ايرانى ها، شكست به ارمغان آورد.
سَعد در سال ۱۴ هجرى پس از تسخيرِ ساحل چپ فرات، در محل قادسيه شكست سختى را بر رستم، پسر فرخزاد تحميل كرد- دو سال بعد يعنى در سال ۱۶ هجرى مداين پايتخت ساسانيان را به تصرف درآورد. شهر تيسفون ويران و سوخته و غارت شد. گروهى از مردم فرار كردند و آنها كه به فرار موفق نشدند، بعضى كشته شدند و برخى به اسارت درآمدند. سرانجام نوبت به فتح نهاوند رسيد كه بزرگترين و آخرين پايگاه نظامى ايرانى ها بود و به همين دليل اعراب بر آن «فتح الفتوح» نام نهادند با اين همه، پايدارى ها به ويژه در ايالت فارس و در سرزمين طبرستان و ديگر استان ها قريب يك قرن ادامه يافت ولى تَبَعات آن پوسيدگى كه تاروپود نظام ساسانى را خورده بود، اثرات خود را گذاشت و بخش عظيمى از سرزمين ايرانيان به تصرف مهاجمان درآمد و سيطره ى «حكومت نژادى» بنى اميه پاگرفت در آن حد كه به اراده ى آنها در تصرف سرزمين هاى غَربى نيز ميدان داد به گونه اى كه موفق شدند شمال آفريقا را در نوردَند و از تنگه ميان مغرب الاقصا (مراكش و اسپانيا)، (تنگه اى كه بنام سردار اُموى طارق بن زياد نام گذارى شد) به قاره ى اروپا وارد شوند.
اما اگر اين از منظرى «پايانى» بود، از ديدگاهى «آغازى» شد و «آغازى» عمدتاً در ايران براى گشايش يك جبهه ى نبرد «فرهنگى» و «جبهه اى» كه به حق پايه ريزى و درفشداريِ آن را تاريخ بنام نهضت عظيم و پر دوام «شعوبى» ثبت كرده است هر چند كه اگر بنا را بر يك كاوش دقيق بگذاريم، به اين نتيجه مى رسيم كه بسى از قيام هاى مسلحانه به ويژه در دوران بنى اميه نيز ريشه در طلب قهرمانان اين نهضت بسته بود ولى به گمان من آنچه به پيروزى ها و به ويژه ميراث «شعوبى»ها درخشندگى مى دهد، خصلت پايدار فرهنگى آنها است. بگذاريد بر اين زمينه، از پژوهش استاد بزرگوار خود، جلال الدين همائى يارى بگيرم. مى نويسد:
«از اواخر عهد اُموى، نهضت هاى ايرانى به اشكال ادبى، سياسى، علمى، مذهبى و غيره شروع شد و هر روز به رنگى تازه درآمد و منظور اصلى آنها برانداختن دولت و سيادت عرب بود. نهضت هاى سياسى و انقلابى ايرانيان و قيام ابومسلم اصفهانى معروف به خراسانى اگر چه به سلطنت بنى اميه و آل مَروان خاتمه داد و ليكن سيادت و حكومت را به كلى از دست عرب نگرفت. بزرگترين نهضت ايرانيان كه سرانجام دولت و سيادت عرب را به كلى منقرض و ريشه كن ساخت. نهضت شعوبيه بود كه از اوائل قرن دوم هجرى بلكه پيش از آن شروع و دنباله ى آن تا سده ى پنجم هجرى بلكه بعد از آن هم كشيده شد. پيدايش مسلك شعوبيه جنبشى در عالم اسلام و عَرَب ايجاد كرد و تمام شئون اجتماعى و سياسى و فكرى و ادبى عَرَب و اسلام را تغيير داد. قائدين اين نهضت بزرگ ايرانيان بودند.»
در بيان گستردگى و نفوذ اين نهضت عمدتاً فرهنگى همين بس كه موفق شد از هر طبقه و هر قومى، حتى از قوم عرب را جذب خود كند. آنگونه كه «در ضمن كتاب هاى تاريخ و ادب، به نام بسيارى از دانشمندان مشهور و شعرا و نويسندگان بزرگ و همچنين وزراء و امرا و سركردگان نامى هر قومى. خاصه خود ايرانيان، برمى خوريم كه داراى عقيده ى شعوبى و يا از هواخواهان و طرفداران جدى اين مسلك بوده اند.»
به همين سياق مسلماً بايد بپذيريم كه هر چه از مضمون هاى فرهنگى، مانند زبان فارسى (درى) آداب و رسومِ كلانسال ايرانى و از جمله بقاى نوروزها، چهارشنبه سورى ها، مراسم سيزده نوروز «سيزده بدر» و ديگر و ديگر از اين يادگارها كه امروز با طراوت ديرين دوام آورده اند و حتى آئين ها و جنبش ها همانند «سده» و «مهرگان» و نظاير آنها، همه حاصل آن درايتى است كه شالوده ريزان نهضت شعوبى از خود نشان دادند و به اين راز بزرگ دست يافتند كه هر قوم و قبيله اى بر آن باشد تا هويت خود را از گزند حوادث مصون نگاهدارد، لاجرم بايد سلسله جنبان خويش را در پاسدارى از ارزش هاى فرهنگى و طبعاً سنت هاى خوش و خوب و انسانى خود تشخيص دهد.
به تصوّر من بايد بر نظرِ آن پژوهشگرانى كه «فردوسى» اين به حق پيامبر فرهنگى ايرانى را در رديف پيوستگان و يا هواداران شعوبى خوانده اند، مهر تائيد نهاد. من در اين داورى يك پله بالاتر مى روم و مى گويم نه فقط اميران و انديشه گران عصر سامانى و صفارى (چون يعقوب) بلكه گويندگان نام آورى مانند رودكى سمرقندى (معروف به مقدم الشعرا) و دقيقى كه پيش از پيامبر توس سرودن شاهنامه را سر گرفت و حتى پس از اين ها، اكثر آن ۸۰۰ يا ۱۸۰۰ شاعرى كه در دوران سُلطه غزنوى ها ضمن (قصايد و مدايح هر چند مبالغه آميز) خود، پادشاهان ممدوح خود را به برگزارى نوروزها و سده ها و مهرگان ها ترغيب مى كردند اگر هم خود پيوند مستقيمى با شعوبى ها نداشتند، خواسته و ناخواسته، تحت تأثير فضائى بودند كه به همت شعوبى ها به درون زندگى ها رخنه كرده بود.
دريغم مى آيد كه از ژرفاى درايت راهبران اين خيزش و جنبش فرهنگى ناگفته بگذرم كه براى كلمات «هوشمندى» و «زيركى» و «چاره جوئى» مفاهيم زنده و حتى ملموس ارائه دادند.
برخى از اهل تحقيق، خرده مى گيرند كه عيب كار شعوبى ها در آن بود كه خود در مراحلى به همان راهى افتادند كه آل مروان به تفاخر بر قوميت و «نژاد» خود برخاستند. به گمان من گذشته از اين كه چنين قياسى بر ارزش هاى امروزين بنا دارد كه خواه ناخواه از جمله «قياس هاى مع الفارق» است- ضرورت دارد، چگونگى پا گرفتن اين نهضت گسترده را كه شگفتا، بسى از روشن بينان قوم عرب را نيز به سوى خود كشاند، از زبان تاريخ بشنويم:
يكى از زشتكارى هايِ ستم بار بنى اميه، كِشتِ بَذر خصومت ميان عرب و عجم بود، آن هم از رهگذار اثبات تفوق عرب بر ديگر اقوام.
فراموش نكنيم كه همين كلمه ى «عجم» كه در زبان عرب، به عنوان «موجود گُنگ و نافهم» نيز به كار مى رود و خصوصاً از دوران بنى اميه به هر كه «غير عرب» و به ويژه «ايرانيان» اطلاق شد، خود نُمادى از آن زشتكارى ها است و گفتنى است كه در متون پارسى همه جا، اين كلمه، به حكم آن كه «فاصله اى را مى رساند»، بى آن كه به مفهوم لغوى آن اعتنائى شود، به عنوان «ايرانى» پذيرفته شد و حتى در آنجاها كه خواستند از ستم اشغالگران تصويرى بسازند، از كاربرد كلمه ى «عجم» دقيقاً به معناى «ايرانى» خوددارى نكردند. سخن «سنائى» عارف آزاده اى كه از دنياى خود سياست و سياستگرى و همنشينى با پادشاهان را بيرون رانده بود، با لحنى كه مفهوم لَعنت و نفرت را منتقل مى كرد مى گفت:
عجم سِزَد كه بنالند از عرب، كه عجم (ايرانيان)
ز خشك مغزيِ اعراب خشك لب گشتند.
از درايت و هوشمندى شعوبى ها مى گفتم، ببينيم آن نهضت همه گير را چگونه شالوده ريختند.
آنها در نخستين گام سلاح خود را از مدعاهاى حريف ساختند. مى گفتند: قرآنِ شما كه اينك آن را وسيله ى عصبيت ها و شاهد برترى قومى خود ساخته ايد، مؤمنين را از هر فرقه و طايفه و قومى كه باشند برابر مى داند. به سوره ى ،۴۹ آيه ى دوازدهم قرآن استناد مى كردند كه مى گويد: «ياايهاالناس اِنّا خلقناكم مِن ذكَرَ و اُنثى و جَعلناكم شعوباً و قبائلَ لِتعارفو اِنّ اكرمكم عِنداله اتقيكم....» يعنى «اى مردم ما شما را از جنس زن و مرد آفريديم و بر شما قبيله ها و قوم ها قرار داديم، براى آن كه آگاه شويد و بدانيد كه بزرگوارترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شما است.»
و نيز از آيه ديگرى (نهم) از همان سوره شاهد مى گرفتند كه «مؤمنان را برادر يكديگر مى خوانَد» و آنها را «به صلح با يكديگر» دعوت مى كند.
براى قدرتمندان نو رسيده اين حديث نبوى را مى خواندند كه «هيچ عَرَبى بر عجمى برترى ندارد، مگر از راه پرهيزگارى». (ليس لِعربى على عجمى فضل، الاّ بالتقوى).
اين بود كه شعوبى ها در نخستين قدم مصلحت ديدند، از سلاح حريف بهره بگيرند ولى گوش آن حريفِ نو دولت و بَدوى بدين هشدارهاى «آسمانى» بدهكار نبود، زيرا به مرجع «قِداستى» كه نامش «لذت قدرت» است، دلبسته بود.
من نمى دانم شايد هم، به شيوه ى «راهبر» خود اقتدا مى كردند كه آيات مكّى اش (آنها كه در عالم بى قدرتى در مكه فرود آمده بود) از آيات «يثرَبى اش» يعنى آنها كه در فضاى قدرت به دستش رسيده بود. به لحاظ «نرمى و سختى» از زمين تا آسمان فاصله داشت.
به هر روى اين عشق به «فضيلت طلبى» تا آنجا در آنها جمع شده بود كه مردمان غير خود را حتى از بندگان نيز فروتر مى خواستند و چه بسا از تيره ى «آدم» نمى شمردند. ابوعثمان جاحظ بصرى يكى از «خبرنگاران» و در عين حال فرقه پردازان عصر عباسى نقل كرده است كه «به عُبيد كلابى كه مرد فقيرى هم بود گفتم، آيا مى خواهى كه «هجين» باشى و در مقابل هزار جَريب از آنِ تو باشد؟ عبيد گفت، هرگز زير بار اين پستى نمى روم. (هجين به فردى مى گفتند كه پدرش عرب و مادرش غير عرب باشد). گفتم: اميرالمؤمنين خليفه (منظور مأمون هفتمين خليفه عباسى است كه مادرى ايرانى داشت) هجين و كنيززاده است.
گفت: «خدا رسوا كند كسى را كه اطاعت اين خليفه كند.» تازه اين گفتگو مربوط به زمانى است كه بنى اميه فروافتاده و بنى عباس بيارى ايرانى ها به خلافت رسيده اند، ولى همين خود گواه بر اين است كه عصبيت هاى قومى چگونه تا ژرفاهاى جوامع عرب رسوخ كرده بود. بديهى است كه اين عارضه از جنبه هاى روانى نيز خالى نبود.
قومى بَدوى وَبَدوى بر جوامعى سلطه يافته بود كه در شرق و غرب، به بالاترين شكل تمدن زمان دست داشتند و چنين قومى در پى آن پيروزى بزرگ و نامنتظر ناگزير بود، به هر دستاويزى هر چند بى بنيان بياويزد و براى خود در پناهِ قدرت «فضيلتى» بتراشد نويسنده ى تاريخ «تجارب السَلَف» از حال و قال اعراب آنروزى نقل هاى فراوان دارد و از جمله مى نويسد: «گويند شخص [اعرابى] پاره اى يا قوت يافت در غايتِ جُودَت و نفاست و آن را نمى شناخت. ديگرى به او رسيد كه قيمت او مى دانست آن را از او به هزار درهم بخريد. شخصى به حال او واقف گشت. گفت: «آن ياقوت ارزان فروختى». وى گفت «اگر دانستمى كه بيش از هزار، عددى هست در بهاى آن طلبيدمى»....
همچنين جماعتى از ايشان [اعراب] اَنبانى پر از كافور يافتند. پنداشتند نمك است قدرى در ديگ ريختند، طعم، تلخ شد و اثر نمك پديد نيامد، خواستند كه آن اَنبان را بريزند، شخصى بدانست كه آن كافور است و از ايشان به كرباس پاره اى كه دو درم ارزيدى بخريد.» -چنين مردمانى خود را «نژادبرتر» مى دانستند و ديگران را «موالى» يا بندگان مى خواندند و حتى براى تميز خود از اقوام غيرخود (دقيقاً به شيوه ى نازى هاى آلمان در قبال يهوديان) قواعدى وضع كرده بودند، از جمله اين كه در گذرگاه ها اگر عربى پياده و غير عربى (موالى) سواره راه مى پيمودند، غير عرب موظف بوده پياده شود و مركب خود را به عرب واگذارد و يا در مناطقى رسم شد كه غير عرب (موالى) بايد سَرِ خود را بتراشند تا تميز آنها از عرب مقدور باشد. جنون نژادى عرب به جائى رسيد كه يكى از «موالى» دخترى عرب به همسرى گرفت، «چون والى مدينه باخبر شد، به وسيله ى عُمّال خود دستور جدائى آن دو را صادر كرد و آن مرد را دويست تازيانه زدند و مويِ سر و ريش و ابروى او را تراشيدند.»
مسلماً در اين نوشته مجالى نيست تا زمينه هاى ديگر از اين تبعيض و تحقير كه به ويژه از عصر بنى اُميّه سرگرفت و مثلاً انواع خراج ها، ماليات ها و جزيه ها كه در انبوه تاريخ ها ثبت شده است، يكايك برشمرده شوند، ناگزير به مبحث خود بازمى گردم: در چنين شرائطى بود كه نهضت شعوبى همانگونه كه پيشتر اشاره شد، در آغاز با سلاح قرآنيِ اعراب پايه گذارى شد. بر اين زمينه، اين كه گفته شده است همين كلمه ى «شعوبى» برگرفته از قرآن و سوره ى «حُجرات» است كه قبلاً از آن ياد كردم، با واقعيت خوانائى دارد- منتهى هيچيك از آن تذكرات اثرى در كاهش تبعيض هاى ظلم آميز به باور نياورد لاجرم شعوبيه نيز راه خود را تغيير دادند و به مصداق مَثَل ما كه مى گويد «جواب هاى، هوى است» در فرقه هائى (و نه همه شان) خود عَلَم «برترى نژادى» برافراشتند و جالب توجه است كه در اين خط اعرابى هم بودند كه از سَرِ خصومت با فجايع اُموى ها، بر ايرانى ها سبقت گرفتند. در اين باره از «اَبوعبيده» عالم مشهور عرب مى توان ياد كرد كه چند كتاب خود را به مذّمت اعراب اختصاص داد و يا از «متوكلّى» از نديمان «متوكل خليفه» كه به شعوبى ها پيوسته و در يكى از سروده هاى خود آورده بود: «من فرزند آزادگانم و از تخمه ى جم... من آشكارا خونخواه آنانم و اگر همه از اين خونخواهى بازايستند من دست بر نخواهم داشت» و در پايان با لحن زننده اى خطاب به اعراب (هم قومان خود) گفته بود: «برگرديد به سرزمين حجاز و به سوسمار خوردن و گله چراندن خود مشغول شويد.»
ولى يك تتبع تاريخى نشان مى دهد كه قشرهاى مختلف نهضت شعوبى، هرگز بدين راه هاى «مقابله به مثل» كشيده نشدند. هوشمندى آنها كه سبب گرايش حتى روشن بينان عرب به آنها شد، در اين بود كه عمدتاً به تداركِ يك رستاخيز فرهنگى روى كردند، گرچه گروه هائى نيز به مقاومت مسلحانه گرويدند.
كوتاه سخن، چنين بود كه نهضت شعوبى، با بهره گيرى از سلاح فرهنگ و پرورش قشرى عظيم از دانشمندان، شاعران، اديبان، مورخان و فلاسفه به احياء فرهنگ و خلقِ رنسانسى به معناى اصيل كلمه دامن زدند و در اعماق جامعه ى خود نفوذ كردند. سخن استاد فقيد جلال الدين همائى را به جدّ بايد گرفت كه در يكى از مقالات تحقيقى خود زير عنوان «تتبعات در پيرامون نهضت شعوبيه» نوشته بود «شعوبيه در تمام امور و همه ى شعب علوم و فنون و معارف اسلامى دست داشتند و در هر قسمت آثار بسيار از عقايد باطنى خود باقى گذاردند و در دفتر تمدن اسلامى صفحه اى، بَل سطرى نيست كه عبارتى از نمونه ى عقايد شعوبيه در آن نگاشته نشده باشد.»
بى گمان، بقاى آئين ها و جشن هائى چون «نوروز» كه ما اينك در فضاى سر رسيدن آن به سر مى بريم و مراسمى چون «چهارشنبه سورى» و «سيزده فروردين موسوم به سيزده بِدَر حاصل و ميراث همان مردمانى است كه هر چند اسير در قعر چاه ستم- اميد را از كف ندادند و پيروزمند، هستى قوم خود را از فنا مانع شدند و در عين حال با همت خود درسى آموختند كه راز زندگى و زنده ماندن را حتى در سياهترين دوران هاى تاريخ مى آموزد.
اين واقعيت را دست كم نگيريم كه جاودانگى نوروز و نوروزها كه در نَفسِ خود، ستايشى است از «نوخواهى و نوآورى» و روبيدن خانه ها و پوشش ها از كهنگى و فرسودگى، به منزله جهادى است با شركت توده ها، بر ضد جمود و رَخوت- بر ضد اندوه و حسرت- بر ضد مشربى كه «گريه را تجويز و خنده را تقبيح» مى كند. (فَلَيضحكو قليلاً و لَيَبكو كثيراً= به اندك خنده كنيد و به كثرت بگرييد.)
و آرى نوروز، ميراث آن آزادگانى است كه چون داروئى معجزه گر، مرگ را نيز مانع مى شود و اميد به زنده ماندن را جلا مى دهد.
و نيز دست كم نگيريم، همت هموطنان خود را كه اينك در سايه ى يك استبداد مخوف و در كنار ميراث داران بنى اميه، با سلاح «فرهنگ» كه هيچ سلاحى را در برابر آن تاب مقاومت نيست و پشت به ارثيه ى نوروز و نوروزها، رشته هاى بقاى تمدن و هويت خود را تاب مى دهند و استوار مى سازند.
بگذار ملايان حاكم بر ايران با «سياست بازى ها» و با توسل به اختناقى بهيمى و با دعوى «قدرت امام زمانيِ» خود و تلاش براى تحميق و ايجاد بندگى و با تأسيس زباله دانى هائى چون «چاه جمكران» دلخوش باشند كه سالى چند به قدرت جهنمى خود ادامه داده اند و غافلند كه اين جهاد فرهنگى و ميراثيِ ملت ايران كار خود را خواهد كرد و راه خود را براى بيرون آمدن از «ديار شب» خواهد جست، كه جسته است.
نوروزتان پايدار
|