|
كاظم وديعى
برخورد جاهمندان
ارزيابى آخرين كتاب نهاوندى
تاريخ ايران را در محيط ايران بايد ديد.
مقايسه شاه در اواخر كار با لوئى شانزده قياس مع الفارق است شاه با ارتجاع دينى و فئوداليسم روحانيون درافتاد، خلاف نظر آنها آزادى زنان را تحقق داد و قانونى كرد، با كمونيسم و كمونيست ها و با خان ها و با غرب بر سر بهاى نفت در افتاد و با ميليون طرفدار مصدق، طبيعى بود كه مخالفانش متحد شوند. او در هر مورد زد و برد و سپس زدند و خورد منتهى كفه را چهار دولت بزرگ بسود انقلاب اسلامى سنگين كردند. لوئى شانزده و انقلاب فرانسه قابل مقايسه با شاه و انقلاب اسلامى ايران نمى توانند باشند. اين انحراف را نزد بسيارى از بزرگان جامعه شناختى ايران هم ديدم.
تاريخ ما را بايد مقايسه كرد با ديگران و گرنه به تاريخى قياسى مى رسيم.
كتاب پشت جلدى دارد با نُه تصوير از مردان جاهمند تاريخ دو قرن و نيم ايران و در رابطه است با ديباچه اى كه خطى فكرى نادر را به محمد رضا شاه مى رساند با گذر از عملكردهاى عباس ميرزا و اميركبير و رضا شاه و فروغى و خود محمدرضا شاه و قوام و مصدق و زاهدى. (۱)
يافتن فصل مشترك آنها به ظاهر آسان است و خلاصه مى شود در وطن دوستى و وسواس براى استقلال و به ويژه تجدد. اما در تحليل تاريخى نهادن اين قهرمانان در يك سبد مشكل است. زيرا در دويست و سى و اند سالى كه قتل نادر را از درگذشت محمدرضا شاه جدا مى كند ايران زير بناها و روبناهاى اقتصادى و اجتماعى و گرايش هاى سياسى عميقاً متفاوت داشته است.
بهر حال نويسنده يا در حوزه بدعت است يا در كارى است بديع. زيرا خود را درگير معانى منتسب به واژه هاى جامعه شناسى و ايدئولوژيك نمى كند. و نيز فراز كلمات كودتا و مشروطيت و سلطنت گام بر مى دارد كه باور او از تاريخ معاصر ايران روحيات اقتدارگرائى و رفتن به تجدد ايرانيان است. هر تلاش براى تماميت ارضى و استقلال سياسى و خاصه نوآورى ستودنى است و قالب و شكل سياسى آن در درجه دوم و سوم اهميت است. هر حركت كه منتهى به ارضاى احساسات ميهنى و استقلال و اقتدار ملى شود مجاز است كه كسى از شمار كشته هاى سردار فاتح حرف نمى زند.
نهاوندى تاريخ را رسم مى دهد. يعنى نه تنها وقايع و دقايق اين وقايع بلكه تصميم گيرهاى مؤثر آن سياست روز را رديف كرده عرصه شطرنج قدرت سياسى ايام را تصوير مى دهد و وقت بر سر تجزيه و تحليل و تكتونيك Tectonique جامعه مورد علاقه و مطالعه اش نمى نهد. اين شيوه محتاج سند و مدرك است و او اينها را كم ندارد و پياپى نام مى برد «پنجاه و هفت صفحه- ۸۱۳ سند و مرجع» كه كارى است نه خرد و نه در خورد هركس.
انگيزه نويسنده چيست؟ دفاع از محمدرضا شاه؟ البته ولى دفاع از عشقى كه به وطن ورزيد؟ حتماً و قطعاً. و دفاع از خود كه طبيعى است.
________________________________________________________
- Iran، Le Choc des Ambitions1
H. NAHAVANDI- AQUILION- ۲۰۰۶
در آن هنگامه عمران و تجدد كه اقتدار محمدرضا شاه به اوج بود. در جوّى كه مردم به فرداى خود اميد و لبريز از ايمان به وطن بودند نهاوندى بمدد گروه بررسى مسائل ايران زبان به نقد شرايط و انتقاد از كمبود عقلانيت دولتى گشود و به مبارزه اى از درون نظام دست زد. پاداش كار او در آن دوره نهى و زندان شد و بعد انقلاب اسلامى مصادره و در بدرى ها.
سلطنت طلبان دو گروه اند. اكثراً راحت طلبند. بدين معنى كه تا شاه هست پشت سر اويند و شاه كه برود دست روى دست مى نهند تا شاه ديگرى پديد آيد. و اقليتى از اين گروه كه حاكمان معزول يا مغضوب اند در تنهائى و با ايمان به كارهاى ادبى و تاريخى بقصد روشنگرى مى پردازند.
نهاوندى از اين دسته اخير است كه بعد آن فراز همگانى و چشيدن طعم تحقيرات (انقلابى) دست به هيچ كار گروهى نزد و سر به جيب تأمل فرو برد و آثارى خرد و بزرگ براى ارضا روح سركش و بهم آوردن زخمى مهلك كه از دوست و دشمن، خادم و مخدوم برداشته بود بجا نهاد كه دستمايه حتمى روشنگران است و بهانه آخرين تير تركش ديگران.
كتاب Le Choc des Ambitions به فرانسه نوشته شده است. به سبكى كه فرانسه زبانان امروز شائق آنند يعنى روان و شفاف و آكنده از شگفتى ها و غير مترقبه ها كه خواننده را تازه نفس و تشنه مى دارد. كتاب را نمى شود رها كرد مگر آنجاها كه فقدان تشريح محيط بار زد و خوردهاى پشت پرده را سنگين مى كند.
تنه كتاب ميان حوادث هفده ساله آخر نظام پادشاهى است كه نهاوندى مهره پيوسته غلتان آن است. سياست ذاتى اوست و قلم و دوات و كاغذ و نوشتن ارث پدرى و مهبط او خانواده است.
او چه در مسند دولتى و چه در مديريت دانشگاه شيراز و تهران آنى نفس در جوّ غير سياسى نكشيده است. كار او هرگز گروهى نيست. ادب سياسى دارد ولى به گروه سياسى پايبند نيست. وسواس دارد بر ساخت و پرداخت شبكه هاى اطلاعاتى بسيار شخصى بنابراين نه در محرميت كسى است و نه در تعهد نگرشى بجز اقتدار ملى.
وقتى مردى با پشتوانه اى از دانش و وزنى از تسلط به تاريخ فرنگ به هيأت قوه اجرائيه در آيد و در اعمال نقطه نظرهاى خود پا فشارد در ايران مثل هر جاى ديگر او را روانه دانشگاه مى كنند كه «اين حرف ها براى دانشگاه خوب است» . رضا شاه مسعود كيهان و چند تن ديگر را روانه دارالفنون كرد و ملك الشعراء بهار را ناگزير از آن و از اين مثالها به عهد محمدرضا شاه بسيار است. نهاوندى وزير جوان دولت منصور بود و بعد او هويدا را برنتابيد و به دانشگاه شيراز رفت و از آنجا به دانشگاه تهران و پيش از آن در دانشكده افسرى و در مؤسسه مطالعات علوم اجتماعى به رياست دكتر صديقى و به مديريت صد در صد دكتر احسان نراقى تدريس مى كرد.
ولى دورى او از قوه اجرا بر عطش سياسى او افزود كه ماهى آن رودخانه بود. بنابراين هرجا بود رنگ سياسى زد به محيط خود. و اتفاقاً اين متقارن شد با دوره اى كه دانشگاه عقيم يا بى طرف مفهومى نداشت. و اشتباه بزرگ هويدا بوقتى كه در كنفرانسى سرزنش كرد دانشگاهيان را براى او گران تمام شد. چرا كه اگر به تجدد و افق باز آن اصلاحات بنيادى كه ۶ ماده انقلاب سفيد مظهر آن بود مى رفتيم از مغز و فكر توانمند دانشگاهيان در اجرا و طراحى ها نمى شد بى نياز بود.
شاه دريافت و نهاوندى در اين خط و بر اين موج سوار بود. و گروه بررسى مسائل ايران كه بعد دهمين سال آن خيز بزرگ براى رفتن از توسعه هاى مادى به تحولات اجتماعى عميق ضرورت يافت نهاوندى را مجهز كرد به سلاحى كه هيچ يك از رقباى درون و برون آن را نداشتند. افسوس!
كتاب نهاوندى فصولى نُه گانه دارد بر شرح حوادث و تحولات قدرت سياسى ايران (طى ۱۶ سال) ولى جز به كوتاهى از آن مواد شش گانه كه اهرم جنباننده ايران شد و برنامه اى بود به جهت يك تداوم پنجاه ساله ياد نكرده است. اين مضايقه را بسيارى ديگر از ناموران سياسى كرده اند. زيرا ضرورت بنيادى آن ۶ اصل اول را دست كم گرفتند و تقاضاهاى جامعه ايران را بعد گذر از اشغال و استعمار و ظهور حركت هاى ترقى جوّ (از وابسته ها و مستقل ها) بجاى اراده پادشاه گرفتند. و ديديم كه چنان تند و تند بعهد هويدا و بنام كلمه انقلاب (مد زمان) بر آن شش ماده ماندنى افزودند مگر آنرا ذوب كنند ولى قبول عامه كار خود را كرد يعنى زارع به زمين رسيده و مالك شده تقاضاى مدرنيزاسيون زراعت كرد و قدرت خريد مناسب و كارگر سهيم شده در سود كارخانه تقاضاى سنديكاى واقعى پيش را آورد و قانون كار و بيمه جديد و ترميم مزد پايه را بعد آن و زنان آزاد شده شأن و جاى واقعى خود را در تمام سطوح مى جستند و بخش خصوص با سازمان هاى دولتى كه سيراب پول نفت بودند در جنگى محترمانه و مليح بود و بازار هم از مديرت دولتى در برابر آن ها به اعتراض بماند. و بالاخره جنگل ها و مراتع ملى شده به مديريت هائى جديد نياز داشتند كه به آن نرسيدند و ستون روشنگر سپاه عمران و ترويج بهداشت و دانش و سوادآموزى ايجاد تقاضاهاى جديد كرده بود. (نك: همه گزارش هاى پايان دهه اول انقلاب سفيد) .
منحصر كردن اين دوره به رقابت ها در دولت و يا در دربار و يا در اراده شخص شاه ممكن نيست زيرا نگاهى كه شاه را در وطن و نه وطن را در شاه ببيند لازمه هر روشنگرى است.
نهاوندى امواج ترقى و تعالى ايران ترسيم مى كند ولى از تأثير اين امواج بر اقشار جامعه و تأثيرپذيرى آنها در مى گذرد. خط او خط وطن و اقتدار ملى و شئونات دولتى است كه در رابطه است با تار و پود پادشاهى در ايران. نظامى كه رنگ قانون گرائى و قانونمندى گرفته ولى به توازى قدرت ها از بعد انقلاب سفيد دچار شده است.
انحراف آنجا آغاز شد كه تكنوكرات هاى وطن پرست دست و دل پاك رفراندم مربوط به ۶ ماده را پاسخى به رفراندم مصدق تعبير كردند نه جوابى به تقاضاهاى جامعه كه طى سى سال گذشته از ناحيه چپ و راست و ميانه روها مطرح مى شد. و وقتى فراموش شوند آن تقاضاها همه رفراندم بنام شاه مى شود و اين بسود نبود.
كسى در اقتدار شاه و آنجا كه بود در گروه سلطنت طلبان ترديد نداشت شاه روزى كه بعد رفتن پدر در معيت فروغى به مجلس براى اداى سوگند رفت قبوليت را از مردم بوقت خروج از مجلس گرفت و مردم با تجليل از او نفرت خود را به اشغالگران نشان دادند.
مبادا در صميميّت آنها كه درست نديدند و تكنوكرات هائى بودند كه مى رفتند تا سياسى شوند شك كنيم آنها بهترين خدمات را كردند. آن اجر ماجور تاريخ است ولى بحث از كتابى است كه به بهترين صورت بازيگران جاهمند را تصوير مى كند و نه اعماق آن دريا كه اين شناوران در سطح آن تن مى فرسودند.
وقتى نخست وزيرى بگويد شش ماده قانون اساسى است (نك: مصاحبه آقاى اسدالله علم) و رسانه ها آنرا عوضى تفسير و درشت درشت تزئين صفحه اول جرايد و خبر اول راديو كنند و تلويزيون خصوصى نيز مسلماً مخالف اين سخن را برابر لغو قانون اساسى مى گيرد. من نديدم كسى توضيحى در اين باره بنويسد و ديدم دانشجويان را كه سئوال داشتند و كسبه بازار و ديگران كه كجا شد قانون اساسى؟ اين مسئوليت بعهده احزاب مردم و خاصه ايران نوين و حتى زعماى كانون مترقى بود. كتاب نهاوندى در اوج وقايع و رقابت هاست بر سر قدرت و به اين جزئيات نمى پردازد!
نهاوندى در هر مورد نظر مى دهد به كوتاهى. گاه ابزار كار است و گاه معمار آن. هر زمان كه ابزار قصد معمارى كند او را مى زنند. او نتوانست شعور بر و بالاى معمارى سياسى خود را بعمل درآورد زيرا هرگز براى مدتى كوتاه هم كه شده از اجرا فاصله نگرفت.
تسلط نهاوندى در درك تار و پود قدرت سياسى در اروپاى غربى، مهارت او در برخورد با بيگانگان مهمان شاه، شمّ كسب ذوقيات ديگران و دست و دل پاك او، او را در رابطه با شبكه اى از مردان برون مرز نهاد كه حاصل آن به سود جاه شاه بود.
شاه در نهاوندى مردى مى بيند قابل ارائه به مانند نمونه اى خوب از عناصر سيماى ايران مدرن.
روى همرفته نيمى بيشتر از شانزده هفده ساله آخر نظام را نهاوندى در دانشگاه ها گذراند و اگر بيفزائيم بر آن دو سال كه وزارت مسكن را بر پا نشانيد در مى يابيم كه بعد منصور او در قفس طلائى بود كه پر و بال گرفتنش سخت بود.
اقبال به او روى كرد تا ابعاد سياسى و هنر سازماندهى اش را به بهانه ايجاد گروه بررسى مسائل ايران در افق مخالفان سازنده نشان دهد.
شاهان پهلوى سه بار به چنين تأسيسى دست زدند به نام هاى ايران جوان و گروه مترقى و گروه بررسى مسائل ايران كه وسيعترين و پر اعتبارترين بود. در آن زمان اين گروه از حداقل بودجه برخوردار بود و اين حسن مديريت نهاوندى بود كه دهها محقق و صدها صاحبنظر را جذب كند و به استثمار عاطفى- ملى ميهنى كشاند. پهلوى اول دانشگاه تهران را بنيان كرد و پهلوى دوم دانشگاه هاى ديگر را. رضا شاه با قانون اعزام محصل و محمد رضا شاه با ايجاد وزارت علوم دست زدند و طبعاً انتظار داشتند حاصل آن در صلاح ملك و ملت باشد براى آنها طبيعى بود كه هر دانشگاهى ذكات دانش خود را بدهد. و اين روحيات در دانشگاهها بود بهمين جهت رئيس گروه بررسى مسائل ايران بسيارى از دانشگاهيان و محققان را جلب كرد.
بازده كار اين گروه بيش از آن بود كه اذهان با آن آشنايند. ظرف سه سال نهاوندى مجهز به ده ها طرح و گروه مجهز به انواع اطلاعات مملكتى شد. و شرايط و حق انتقاد سازنده و مبارزه از درون سيستم را فراهم گرديد. و درست در همين احوال بود كه نهاوندى را براى بار سوم به قفس طلائى دعوت و منصوب كردند. و او به عادت و از سر ايمان به سخنان شاه، رياست دفتر شهبانو را پذيرفت. در اين سمت بسيار موفق بود. ولى ديگر آن آزادى را نداشت. نمى توان در حرم دربار بود و با دولت مبعوث آن مخالفت بنيادى كرد. اسدالله علم هم نتوانست. هر چند خواست و بسيار هم خواست. با رفتن نهاوندى رابطه او با گروه باريك شد. بسيار گفتند خواجه ما خواجه شد. و بر همه گران آمد. و هرچه او در ستمى كه در اين سمت بر او رفت بنويسد كم است. بازده كار او را منصفانه نگاه نكردند. بهر حال شايد وقت رفتنش از دانشگاه تهران فرارسيده بود ولى زمان دست كشيدنش از خدمت سياسى كه همه اجزاء و ابزار آنرا داشت نرسيده بود. اگر نهاوندى آن سمت را نمى پذيرفت و با لحنى و عباراتى كه در اداى آن مهارت دارد وقتى كه بخواهد از شاه پوزش مى طلبيد و مى رفت چندى به تألم و تفكر در حوادث مى پرداخت سرنوشت او اين نمى شد كه شد.
وقتى به آن دفتر محترم رفت نهاوندى پر و بالش سوخت و البته به او به چشم كسى كه برايشان كار مى كند نگاه مى كردند و نه به چشم رئيس گروه بررسى ايران كه طرح آشتى با قم را داد چند سال قبل از انقلاب و نيز انقلاب را در گزارش شورش تبريز و قم پيش بينى كرد. كه خدا كند حافظه ها بجا باشد. در هيچ زمينه، گروه بى مطالعه نبود بارها افراد مهم آن قربانى مليح دولت وقت شدند و دم برنياوردند كه اگر بيشترين اطلاعات را داشتند از علو طبع و قناعت معلمى و حس ميهنى بسيار سرمايه داشتند. اين گروه كه هويدا عليرغم دلخورى ها از آن بكرات تمجيد كرد (در خلوت) و شاه آنرا گروه خوبان لقب داد خدماتش لا تعدو لا تحصى بود. كتاب نهاوندى در ارزيابى زحمات اعضاى آن كوتاه آمده است. ولى مردم در جاى ديگر از جمله در «شاهد زمان» خواهند خواند. اگر در دوره وزارت علوم نهاوندى بقدر كافى يارى نشد علتش آنست كه اعضاى پر شمار آن گروه از او بسبب رفتن بكارى كه كار او نبود رنجيده بودند. اين بمنزله نفى كار نيست در دفاع از اعضاء گروه سخن مى رود كه قربانى انتخاب نادرست نهاوندى شدند. بارى در فصول كتاب كه به ظرافت نامگذارى شده است نويسنده به جريانات فكرى كه رهبران تصميم گير در آن محاصره شدند (شاه تنها تصميم گيرنده نبود گفتيم كه توازى قدرت وجود داشت) ابداً تلنگر هم نمى زند. او خط ترقى و تعالى را مى بيند و توسعه فيزيكى و اعتبار ملى و شئون پادشاه و دولت مربوطه را و نيز امنيت و تداوم نظام پادشاهى كه فرض ديد تاريخ بود. او به حرمت ايران در خانواده ملل و نگاه غرب به ايران آبرومند و مهار چپ و راست افراطى توجه دارد. و هيچ از ابعاد آن را فرو ننهاده است.
نهاوندى فرضى دارد بر اصرار هويدا به ماندن و حكمى دارد بر ضرورت رفتن او. هويدا به سال چهارم نخست وزيرى قصد رفتن كرد و چند بار ديگر منتهى نهاوندى نمى خواهد باور كند كه رفتن هويدا دست هويدا نبود و نيز بفرض رفتن، راه بر آنكس كه او مى انگاشت باز نمى شد.
نثر روان و پرطپش و شيرين كلامى ها همراه آن برو بالائى هائى كه باب دندان فرنگان است كتاب را جاذبه داده است شنيدم بفارسى برگردانده نمى شود. چرا؟ و ديدم كه به انگليسى هم ترجمه شده است و حتماً ناشران به ديگر زبانها آنرا خواهند برد. زيرا اين كتاب جالب ترين سناريوى قدرت سياسى ايران در شانزده سال آخر رژيم است در رابطه با گذشته دور.
مشكل خواننده آنجاست كه در قرائت آن بايد با نويسنده مدعى يك نخست وزير سيزده ساله در افتد. چگونه مردى چون او سيزده سال خود را در اوپوزيسيون محبوس كرد؟ بر اين سئوال دو جواب است. نخست آنكه نهاوندى راز ماندگار شدن هويدا را در نيافت چون بر سياق علم ارزيابى كرد. دوم آنكه نديد شاه محبوبش را كه مايل به اوپوزيسيونى بود كه بهتر بسازد نه حتماً خراب كند و اين وظيفه بعهده حزب مردم بود كه علم با رفتن به وزارت دربار آنرا يتيم كرد (نك: شاهد زمان در باب حزب مردم و تلاش بى ثمر علم). اين حرف شايد در نظر ياران علم كفر باشد ولى علم بيش از همه در محظور بود او در سمت رئيس دانشگاه شيراز تبعيد و در سمت وزارت دربار محترمانه تحت نظر ولى مورد اعتماد خاص هم بود. نهاوندى همين سرنوشت را يافت با تفاوت هائى در طول و عرض و عمق قضايا و شرايط و شخصيت ذاتى او.
نهاوندى خواست بين دربار و دانشگاه پل زند ولى شدنى نبود كه در سمت رياست دفتر شهبانو هم قرين و ساكن حرم باشد هم مدعى آن. هويدا مطيع دربار بود ولى دربارى نبود. نهاوندى دربارى شد ولى نه مطيع.
نويسنده از اين تراژدى رياست دفتر شدن رنج مى برد. طى بيست سال اخير منهاى كژدم غربت زخم شديد او از باب رفتن به بازداشت بعهد ازهارى و ناروى كه خورد از بالا بهم نيامده است ولى دنبال مى كند تا دريابد و گاهى در نمى يابد كه سرنوشت ديگران هم به از او نبود. پس دل مى سپارد به خوانندگان فرنگ و مورد استقبال آنهاست.
در كتاب مفصل نهاوندى بازتاب كارهاى قدرت هاى موازى ديده نمى شود كه هر اصطكاك آنها باضافه تكنوكراسى كه خود را به جاى نظريه پردازان گرفته بود چه زيان ها ببار آورد. ولى تلاش شناورى هاى نويسنده حيرت انگيز است.
اين كتاب بعد از كتاب خاطرات اردشير زاهدى و همراه كتاب آقاى ايمان انصارى در مصاحبه با شاهپور غلامرضا پهلوى ماندنى است. جز اينكه كتاب اردشير زاهدى در دسترس همه فارسى زبانهاست و دو كتاب ديگر بقرار عيناً به فارسى ترجمه نخواهند شد!؟ دريغ!
آنچه در نگذشتنى است در اين كتاب وزين و تازگى هاى سبك بى توجهى نويسنده است به كتاب «بسوى تمدن بزرگ» و عدم نقد آن در درك افق ديد شاه.
اين كتاب موجى از انتقاد برانگيخت و جز شاه و شهبانو كسى آن انتقادات را نشنيدند. و گروه بهترين نظر را داد و شاه تحمل واقعى كرد و وسعت نظر و سعه صدر نشان داد و دستوراتش اجرا نشد (نك: شاهد زمان) .
در باب آموزش سياسى ارتش نيز نهاوندى به نازكى و در گذشتن از آن اكتفا كرده است. چگونه مى شد آنهمه افسران دانشگاه ديده را از سياست دوركرد؟ اين بحث مهمى بود در آن روزگار ولى در پرده. نهاوندى خوب مى داند كه كميته اى هم براى مطالعه تعيين شد ولى به آن نمى پردازد.
هر جا از روحيات شاه، نويسنده سخن به ميان مى آورد بار فرهنگى (مثبت و منفى) اين روحيات را در محيط ايران و ايرانيان نمى گذارد. و اساساً نهاوندى حوادث تاريخى و مردان تاريخ ساز را در محيط جغرافيائى و در تار و پودهاى جامعه نمى بيند.
نهاوندى با شريف امامى اختلاف نداشت اختلاف نظرش با بالاترها بود و اين داستانى ديگر است. ابتدا او را حتى به هيأت «رئيس الوزرا» ديد ولى براى اعتراض به آنها كه مثل او فروريزى ها را نمى ديدند و به قصد دادن شوك و تحركى و اعلام خطرى از دولت او كناركشيد. چه دستها كه بحركت آمد تا نه فقط مقاومت نهاوندى ها را بلكه آنها كه لوله تفنگ دشمن مرتجع را مقابل دستاوردها مى ديدند را از حركت باز دارند. نهاوندى اين دوره را ثبت كرده تفاوت نقل در جزئيات است خط سقوط درست رسم شده است. گاهى مى نويسد «ديگر دير بود» و در همان حال به طرح هاى حلال مشكلات كه در چنته دارد ايمان دارد. او يك نيروى تكبيت شده بود بدون ميدان براى انفجار.
جلسه تاريخ سعد آباد (آبان ماه ۱۳۵۷) برابر (۷/۱۰/۱۹۷۸) را نويسنده به تمامى شرح نمى دهد. ديگران از جمله ارتشبد قره باغى نيز (نك: حقايق درباره بحران ايران) زيرا شريف امامى هر دو را عصبانى داشت.
محتويات سخنان شاه در آن جلسه مهم ترين سند آخرين تصميمات سياسى او بود.
بعد آن آمدن ها مرز وقايع بگونه اى گذشت تا عرصه بر شاه تنگ شود و به مقاومت فكر نكند. اين سخن كه شاه از كودتا مى ترسيد و بسيار بيمار بود درست نيست. نهاوندى مى داند كه شاه گفت: «مملكت را با دو وسيله مى توان نگهداشت از خطر. نخست بمدد مردم و بعد عندالاقتضا بمدد متفقين ما. اما متفقين ما رها كرده اند و شعار مردم هم مرگ بر شاه است...»
چرا يا چگونه نويسنده غافل از اهميت نقل اين سخن است «نك: شاهد زمان» انگار عمدى است. شايد هم مسامحه اى است. ولى نقص كتاب است. همه آنها كه از عدم ايستادگى شاه ايراد دارند از يادشان رفته است شاه شبكه اطلاعاتى برون مرزى اش بهتر از داخل كار مى كرد. كنت دو مرآنش A. De Marenches امين شاه بود ولى از اطلاعات قطعى شاه خبر نداشت. آمده بود ژيسكاردستن را رو سفيد كند از سر فريب حرف مقاومت مى زد ولى دست رئيس جمهور فرانسه نزد شاه باز شده بود. سكوت هاى شاه از سر باخبرى بود. نهاوندى در جلد فرنگان رفته گاهى بد جورى آنها را باور دارد. او در آن ايام يك سر و هزار سودا و در اين ايام بغض و يأس دارد از ناميمونى ها.
مقايسه شاه در اواخر كار با لوئى شانزده قياس مع الفارق است شاه با ارتجاع دينى و فئوداليسم روحانيون درافتاد، خلاف نظر آنها آزادى زنان را تحقق داد و قانونى كرد، با كمونيسم و كمونيست ها و با خان ها و با غرب بر سر بهاى نفت در افتاد و با ميليون طرفدار مصدق، طبيعى بود كه مخالفانش متحد شوند. او در هر مورد زد و برد و سپس زدند و خورد منتهى كفه را چهار دولت بزرگ بسود انقلاب اسلامى سنگين كردند. لوئى شانزده و انقلاب فرانسه قابل مقايسه با شاه و انقلاب اسلامى ايران نمى توانند باشند. اين انحراف را نزد بسيارى از بزرگان جامعه شناختى ايران هم ديدم.
تاريخ ما را بايد مقايسه كرد با ديگران و گرنه به تاريخى قياسى مى رسيم. تاريخ ايران را در محيط ايران بايد ديد.
آنچه نهاوندى در باب آن اعلاميه كذائى «صداى انقلاب شما را شنيدم» شاه مى گويد دردناك است و احسنت كه مى گويد. او قصد به شخص ندارد بى جهت او را و حوادث را نفى مى كنند.
مى گويند به كتاب نهاوندى هزار ايراد مى شود گرفت ولى اين از سر چريده رويهاى نهاوندى است و جسارت او در نوشتن ها كه با او در مى افتند. ولى كتاب او را محال است شروع كنيد و زمين گذاريد. دريائى است موج در موج مملو از اطلاعات دست اول و مى ارزد كه سمينارى براى بحث در نظرات او روزى تشكيل شود. ولى بحث بى غرض و مرض در عادت ما نيست. راه درازى پيش پاست و نهاوندى راه را باز گذاشته تا حقايق به بهاى انتقاد بر شخص او كشف شوند و اين از اسم كتاب او پيداست «برخورد جاهمندان» .
)
|