|
(تهيه و تنظيم: پژواك)
از لابلاى متون
زنده ياد على اكبر داور از نگاه مرحوم گلشائيان (بخش ۴)
-داور چگونه آدمى بود و چه عاملى سبب ترقى او شد
و چرا خودكشى كرد؟
او مى گفت: تشكيلات تمام وزارتخانه ها را مطالعه كرده ام كه اگر در رأس هر يك از آنها قرار بگيرم عامى نباشم!
(به انگيزه هفتادمين سالگرد خودكشى مرحوم داور- ۲۰ بهمن ۱۳۱۵)
«داور حافظه بسيار خوبى داشت. يكى از اسرار ترقى او همين حافظه خوب او بود. تمام كتاب هائى را كه در سوئيس و ايران خوانده بود به ياد داشت. كتاب زياد مى خواند. به واسطه همين حافظه زياد تمام اشخاصى را كه در دربار ناصرالدينشاه و مظفرالدينشاه رل هائى بازى كرده بودند مى شناخت و داستانِ آنها را نقل مى كرد. قوه بيان و تشريح او به حد كمال بود. او در اول زندگى و بچگى بسيار مذهبى و متعصب بود، چون در يك خانواده مذهبى نشو و نما كرده بود و به طورى كه خودش مى گفت از سن ۱۰ سالگى نماز مى خواند و روزه مى گرفت، شب هاى جمعه مرتب به زيارت حضرت عبدالعظيم و امامزاده عبدالله مى رفت و خودش اظهار مى داشت كه «اين طرز فكر تا سن ۱۵سالگى در من بود كه يك مرتبه تحول عجيبى به من دست داد كه به كلى به مذهب بى قيد شدم.»
خلاصه زندگى ما و داور عبارت بود از آمدن ايشان صبح اول وقت به وزارت عدليه و خارج شدن از عدليه چهار يا پنج بعدازظهر و گاهى تا نصف شب مى ماندند. ناهار را هم در عدليه مى خورديم تا پانزده روز به آخر اختيارات كه تشكيلات عدليه هنوز تمام نشده بود. مدت اختيارات داشت مى گذشت، شبى داور به من گفتند فردا غروب كه روز جمعه است به منزل ايشان بروم و اين اولين مرتبه اى بود كه من به منزل ايشان مى رفتم. آنجا آقاى مظاهر هم بود. چون داور در منزل زنش كه خواهر مظاهر بود، پشت مسجد سپهسالار جديد مى نشست. ايشان گفتند وقت دارد مى گذرد و هنوز تشكيلات ما تمام نشده است. چند روز ديگر هم به خاتمه اختيارات نمانده است. بهتر است اين چند روز را در منزل كار كنيم و از همان ساعت شروع به كار كردند. خلاصه من كه خيال مى كردم تا نصف شب منتهى خواهم بود، ساعت ها گذشت و ما مشغول بوديم. آقاى كاظمى معاون هم بودند تا صبح و هوا روشن شد و چراغ ها را آمدند بردند. مرحوم داور دستوراتى دادند كه احكامى كه يادداشت شده بود بنده حاضر كنم، بعد به اندرون رفتند و بعد از چند دقيقه بيرون آمدند و كميسيونى با قضات درجه اول راجع به اصول محاكمات تشكيل دادند و ظهر را هم آنجا ناهار مانديم تا غروب. خلاصه تا ۱۵ روز زندگى ما همين بود تا روزى كه مدت اختيارات تمام شد.
قضاوتى كه من در اين مدت از داور كردم اين بود كه او مردى بود فوق العاده خجول و محجوب كه هر يك از وكلا كه مى توانست او را ببيند و تقاضائى از او بكند و اصرار نمايد موفق مى شد. داور مردى بود كه اعمالش روى مطالعه و با نقشه بود. مثلاً همين تشكيلات عدليه را معلوم شد از يك سال قبل مطالعه كرده بود و يك وقتى خودش اين مطلب را گفت كه من درباره تشكيلات تمام وزارتخانه ها مطالعه كردم كه اگر يك روزى وزير هر وزارتخانه اى بشوم عامى نباشم. مثلاً راجع به اعضاى عدليه يك دفترى داشت كه بعد كه من محرم شده بودم و در منزل ايشان كار مى كردم ديدم كه از ۱۸ منبع نسبت به اشخاص و قضات سابق عدليه تحقيقات كرده بود. يكى از اشخاصى كه اطلاعات راجع به اعضاى عدليه جمع آورى كرده بود و در صورت ايشان منعكس بود، عدل الملك (دادگر) بود به اين مناسبت كه وقتى خودش عضو عدليه و مدعى العموم بود عدل الملك رئيس محاكم بدايت بود، ديگرى نصرت الدوله فيروز ميرزا بود و عده اى ديگر...
داور خيلى مقيد به ساعت ادارى بود و اين عمل را هميشه مراعات مى كرد. اگر تا نصف شب در اداره بود، باز صبح سر ساعت ادارى در وزارتخانه حاضر مى شد. بعدها به من گفت اگر رئيس ما وزيرى مقيد به ساعت نباشد. اعضاء طبعاً لاقيد مى شوند و همين عمل من سرمشق رؤساى ادارات و به همين نسبت سرمشق اعضاء است. اين سرساعت آمدن ايشان تا آخر عمر هم ادامه داشت به طورى كه روز ۲۱بهمن ۱۳۱۵ كه شب قبلش انتحار كردند صبح من ساعت ۸ به ايشان تلفن كردم، تلفنچى گفت هنوز نيامده اند. اسباب تعجب من شد و يقين كردم كه كسالت دارند. داور مردى بود حق شناس، اگر كسى به او خدمت كرده بود فراموش نمى كرد و لازم به گفتن نبود، خودش در موقع جبران مى كرد و اگر نسبت به كسى بى عدالتى مى شد تا رفع آن را نمى كرد راحت نمى نشست. اگر روى مصلحت نسبت به كسى سياستى روا مى داشت فوق العاده متأثر مى شد و از ديدن او خجالت مى كشيد. روزى كه در منزل ايشان كار مى كرديم و عصر مى خواستند به مجلس بروند يكى از قضات ناپاك عدليه سابق به نام «زاينده رود» در حياط منتظر ايشان بود، وقتى بيرون آمدند روى پاى ايشان افتاد و گريه كرد كه وضعيت من بد است.
داور خيلى متأثر شد و اشك در چشمانش پر شد و گفت من نمى توانم به كشورم خيانت بكنم، تو عضو ناپاكى هستى ولى زندگى ات را شخصاً تأمين مى كنم و به حسن خان نوكرش چيزى آهسته گفت. معلوم شد قرار گذارد كه ماهيانه ۲۵ تومان از حقوق شخصى اش به «زاينده رود» بدهد و سه نفر ديگر هم همين وضعيت را داشتند كه ماهيانه تا آخر عمر يكصد تومان به اين ۴نفر مى داد و بعد هم آنها را در ادارات ثبت و جاهائى كه تماس با مردم نداشته باشند گذارد كه از حيث معيشت در زحمت نباشند. ايشان از قطع نان اشخاص دريغ داشت و با اين كه عدليه را منحل كرد ولى تقريباً به تمام اعضاى بركنار شده عدليه كار داد منتها در اداراتى كه با مردم تماس نداشته باشند و مقام قضائى را از آنها گرفت.
همين رويه را در وزارت ماليه هم داشت. در كار ادارى و سياست كشورى بسيار سخت بود و هيچ ترحم نمى كرد ولى خارج از كار ادارى بى اندازه رحيم و با احساسات بود. با اين كه چيزى نداشت بذّال و خرّاج بود و هميشه مقام و شخصيت را به پول و مال ترجيح مى داد. با اين كه خيلى متواضع بود ولى در عين حال بى اندازه غرور و به اصطلاح AMBITION داشت. مى خواست هميشه كارش سرمشق ديگران باشد. خيلى مقيد به لباس و پاكيزگى بود.
صحت عمل و درستى او به حد وسواس رسيده بود. اشخاصى را كه كم و بيش داراى صفات بالا بودند چون با آنها قدر مشترك پيدا مى كرد دوست داشت و از هيچ مساعدتى نسبت به آنها دريغ نمى كرد. علاوه بر صفات فوق، داور مردى بود روانشناس و مردم شناس. بسيار خوب موقعيت و وضعيت را تشخيص مى داد و حد اعلاى نتيجه را از زمان مى گرفت.
يك وقتى حسن خان نوكرش نقل مى كرد كه داور در همان اوائل تشكيلات عدليه، شبى كه به باغ شميرانش مى رفت توجه كرد كه آژانى كه سرپل رومى كشيك مى دهد همين كه اتومبيلى از خيابان شميران به سمت درب باغ مى رفت به عجله نزديك آمده كه ببيند كيست و فهميد كه آژان مأموريت دارد كه از اشخاصى كه به باغ داور رفت و آمد مى كنند صورت بردارد. بلافاصله به منزل رفت و كاغذى خصوصى به سرتيپ محمدخان درگاهى رئيس نظميه نوشت كه به امانت اين ژاندارم ها كه درب باغ من هستند اطمينان ندارم، خواهشمندم بفرمائيد يك آژان درب منزل من كشيك بدهد و فوق العاده او را هم مى دهم.
به اين ترتيب هم به سرتيپ محمدخان فهماند كه من فهميدم تو براى منزل من راپرت چى گذشته اى و هم خواست بفهماند كه من واهمه اى از تو ندارم، هر كس را مى خواهى درب منزل من بگمار. ممكن است گفته شود با اين خصلتى كه در داور بود چه شد كه نتوانست پيش بينى وضعيت اخير خود را بكند و ناچار به انتحار شد؟ ناچارم بگويم كه هنر داور همين بود. عمل انتحار هم باز موقع شناسى او بود چون به جهانى كه بعد گفته خواهد شد تشخيص دادند كه ديگر هيچ روزنه اميدى براى ايشان نيست و اگر مبادرت به انتحار نمى كردند بدترين وضعى كه براى ديگران پيش آمد درباره ايشان هم پيش مى آمد، به علاوه وضع اعصاب و خستگى فوق العاده از كار و يأس زياد هم بى اثر در عمل انتحار ايشان نبود ولى قدر مسلم اين است كه اگر كوچك ترين اميدى پيدا مى كرد از انتحار صرف نظر مى نمود. در هر صورت اين موضوع را مفصل در موقع خود خواهم نوشت...» (ادامه دارد)
(برگرفته از خاطرات عباسقلى گلشائيان مندرج در جلد چهارم يادداشت هاى مرحوم دكتر قاسم غنى).
|