Nimrooz
Vol. 18, No. 923, March 9, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۲۳ - جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸۵
ترانه هاى اعتراض
*پيشينه ترانه هاى سياسى يا بهتر بگوئيم «معترضانه»، از مشروطيت نيز آن سوتر مى رود. كاشفان فرهنگى حتى ترانه اى را يافته اند كه پايان غمباز زندگى «لطفعلى خان زند» را باز مى گويد.
در آن از جمله به خيانت حاجى ابراهيم كلانتر و بيرحمى «خان قاجار» اشاره شده است.
-«وكيل از قبر برآرد سر‎/ ببيند گردش چرخ خضر‎/ لطفعلى خان مضطر‎/ آخر شد به كام قجر‎/ بازم صداى نى مى آد‎/ آواز پى در پى مى آد...!»
ترانه هائى از اين دست «خودجوش» را مى توان تا فرا رسيدن مشروطيت نيز پى گرفت. «شاه كج كلاه‎/ رفته كربلا» و «ليلا را بردند چاله سيلابى» و شال نزول آنها را همه مى دانند. اينگونه ترانه ها اگر چه به قول «عارف» فاقد ارزش هنرى- ادبى است ولى از نظر تاريخى و بازتاباندن واكنش هاى مردمى در برابر رويدادهاى سياسى و اجتماعى، اهميت ويژه پيدا مى كند.
-سر برآوردن «عارف» در متن جنبش مشروطيت، جاى در خور و برازنده اى براى ترانه هاى سياسى يا معترضانه در جامعه موسيقى ايران به وجود آورد. اين هر دو- عارف و مشروطه- به هم يارى ها رسانيدند. عارف آرزوهاى ميهنى جنبش را به زمزمه و گاه فريادى فراگير ميان مردم تبديل كرد و جنبش نيز در برابر، فضاى آزاد- يا نيمه آزادى- براى عارف به وجود آورد تا بتواند آنچه را كه مى انديشه، باز بگويد. اين «جريان»، ترانه را به عنوان يك نهاد فرهنگى با كاربرد پرتوان اجتماعى تثبيت كرد و ديگران را نيز به پرداختن به آن برانگيخت.
-در دوره اقتدارگرائى رضاشاه، به پيروى از انديشه ها و روش هاى ناسيوناليستى حكومت، اگر چه ترانه هاى ملى و ميهنى، بيشتر از نوع سرود- رواج و رونق گرفت ولى رنگ و بوى اعتراضى آنها از ميان برخاست. بيشتر ترانه سُرايان به سرودن عاشقانه پرداختند و برخى نيز به مضامين اخلاقى و انسانى، به طور كلى، روى آوردند. تك و توك شاعران و ترانه سرايانى كه پرهيز از مسائل سياسى برايشان دشوار بود به ناگزير از تمثيل و استعاره يارى گرفتند و مثلاً حرف هاى خود را از زبان «مرغ سحرى» گفتند كه در قفس اسير شده است. محدوديت هائى از اين دست اگر چه، دست اندازهائى در راه تكوين ترانه پردازى هاى معترضانه پديد مى آورد، ولى از سوى ديگر با يارى گرفتن از نمادها و نشانه ها، شيوه هاى بيانى تازه اى را مطرح مى كرد كه بر زيبائى هنرى ترانه ها مى افزود. اين شيوه هاى بيانى در سال هاى پيش از انقلاب از نيروى تازه اى برخوردار شد و به شكل هاى مختلف گسترش پيدا كرد.- گفتنى است كه در دوره پهلوى دوم اشاعه آرمان گرائى هاى سياسى در ساخت و پرداخت بعضى از ترانه ها نيز تأثير نهاد و موجى از شعارهاى حزبى و سازمانى را وارد آن ساخت و روح شاعرانه را در آنها كشت.- ولى ترانه هائى كه در عرصه پاپ عرضه مى شد غالباً با حفظ جوهر هنرى، سرشار از حرف هاى تمثيلى معترضانه بود و آنچنان سرشار كه ذهن مأموران مميزى و بازبينى را نيز مغشوش مى كرد و زير آوار نمادها و نشانه ها درمى ماندند كه چه كنند؟!
-پس از انقلاب اسلامى و پس از گذر از دوره سكوت مطلق- باز ترانه سياسى- انقلابى سربلند كرد كه ديگر اين بار «معترضانه» نبود. فرياد «همه با هم» را در زير «عباى وحدت» رهبر انقلاب سر مى داد! آرمان گرايان سياسى قديمى نيز به جبهه بنيادگرايان اسلامى پيوسته بودند و «نشيد»هاى انقلابى سر مى دادند. شعار از پى شعار و در پى كشتن روح شاعرانه ترانه! حتى آهنگسازان و خوانندگان جا سنگين سنتى نيز سرود خوان شدند و به برانگيختن امت هميشه در صحنه پرداختند! در برونمرز و در ميان گريختگان از انقلاب نيز، شعار، البته در جهت عكس، دست بالا را داشت. آنها هم كه قدرت شعار دادن نداشتند، پريشانى و پشيمانى خود را در ناله و ندبه هاى غمبادانه فرو ريختند. همان چيزى كه به موسيقى لس آنجلسى معروف شده است. در سال هاى نخست غربت، چيزى پديد نيامد كه بتواند به ارزش هاى ترانه هاى معترضانه و تمثيلى پيش از انقلاب پهلو بزند. كار ترانه سرايان خوب قديمى نيز به كليشه اى از كارهاى پيشين خودشان تبديل شد، بى آن كه تأثير اجتماعى قبلى ها را پيدا كند.... در سال هاى اخير كوشش هاى پراكنده اى براى به راه انداختن موج تازه اى از ترانه هاى معترضانه- يا متعهدانه، به كار زده شده است كه بايد در انتظار بهره هايش ماند. در متن اين كوشش ها، «گيسو شاكرى»، خواننده نام يافته اى است كه اينك آلبوم تازه او با عنوان «سبز از پيش» به دست ما رسيده است.
-گيسو شاكرى كه در سوئد اقامت دارد، كار خواندن را به طور جدى، چند سال پيش با بازخوانى ترانه هاى معترضانه دوره مشروطيت آغاز كرد و نشان داد، كه صدايش و حس و حال بيانى اش؛ با محتواى اينگونه ترانه ها، سازگارى دارد. در آلبوم هاى بعدى نيز اگر چه از حال و هواى مشروطه به درآمد، ولى به متن هاى معترضانه وفادار باقى ماند. موسيقى ترانه هاى بعدى عمدتاً از «محمد شمس» است كه با متن هائى از «مينا اسدى» پيوند خورده است. گيسو در يكى از آلبوم هاى خود نيز به سراغ شعرهاى «نصرت رحمانى» رفته كه دائى اوست.»

از سوگ تا استغناء
*و اما در ديسك تازه، «سبز تراز پيش»، گيسو و شمس از شعرهاى فخيم و فاخر «محمدرضا شفيعى كدكنى» بهره فراوان گرفته اند. پيوند دشوارى كه شمس كمابيش از عهده آن برآمده است. اگر چه كار روى شعرهاى موزون و مقفى آن هم از نوع فاخر آن، وزن و به پيروى از آن خط سير ملودى را به آهنگساز تحميل مى كند ولى شمس كوشيده اين تحميل را به حداقل برساند و استقلالى براى نغمه هاى خود دست و پا كند. در عين حال مراقب بوده كه محتواى اعتراضى شعرها، تأثير خود را از دست ندهد.
-نخستين ترانه آلبوم، «باطلِ السِحر» نام دارد و خطابش به خموشان و خموشى طلبان است. كه ديگر، «داس شان زنگار گرفته» است. هر چه آوازها را درو كرده اند، بيهوده مانده و آواز شاعر- و خواننده- «سبزتر از پيش» طنين انداز شده است. «جعبه جادوى» خموشى طلبان ديگر از تأثير افتاده است. چرا كه شاعر- و خواننده- باطل السحر همه آنان را به زبان دارند. «باطل السحر» با چند ضربه هشدار دهنده آغاز مى شود تا گوش ها را براى شنيدن ضجه هائى كه بوى شكنجه توأم با پايدارى مى دهد، آماده سازد.
شفيعى كدكنى، بيشتر شعرهاى مورد استفاده در آلبوم را پيش از انقلاب، در دوره سيادت خموشى طلبان پيشين سروده و هنوز خود به جمع خموشان ناگزير نپيوسته بود. ولى محتواى شعرها انطباق بيشترى با دوره «خفقان آوران» زمانه ما نشان مى دهد. شعر ماندگار يعنى همين! باطل السحر را از پيش، آماده در آستين دارد!
-«سوگ نامه» دومين- و شايد بهترين- ترانه آلبوم تازه گيسو شاكرى است. شفيعى در شعر، سنگ تمام گذاشته است. متن چاپ شده در پيوست آلبوم تاريخ ندارد و چه بهتر، كه تصوير تمام نماى زمانه ما مى تواند باشد. در مقدم بهار در سوگ نشستن، سخت دردناك است. بهار شفيعى، بهار غم انگيز «سايه» را به ياد مى آورد:
-«چه بهارى ست، خدا را كه در اين دشت ملال‎/ لاله ها آينه خون سياو وشانند...»
در اين جا نيز بهار از پاى درنمى آيد و در فضاى آكنده از خون و سوگ و شهادت همچنان روح خود را در گل ها و درختان مى دمد:
-«گرچه زين زهر سمومى كه گذشت از سر باغ‎/ سرخ گل هاى بهاى همه مدهوشانند،‎/ باز در مقدم خونين تو اى روح بهار‎/ بيشه در بيشه درختان، همه آغوشانند...!»
شاعر آرزوئى نيز براى شهيدان باغ، «آن فروريخته گل هاى پريشان در باد»، دارد:
-«نام شان زمزمه نيمه شب مستان باد!‎/ تا نگويند كه از ياد فراموشانند...»
-«سوگ نامه»، مقدمه موزيكال بسيار شيرين و دلچسبى دارد. گوئى همان «زمزمه نيمه شب مستان» است كه از درونش نغمه هاى سوگ سر برمى آورد. تلفيق سازهاى ايرانى و سازهاى ديگر (احتمالاً از صداسازهاى الكترونيكى) ظريف و حساب شده است.
-«در كُنه شادى» ترانه ديگر آلبوم تازه است. شعرى است كه شفيعى آن را در سال ۱۹۷۴ (۱۳۵۳) در ديار غربت (در آكسفورد، به هنگام تحصيل و مطالعه) سروده است. در جهان آزاد، به ياد وطن خود افتاده كه چون قفس آزادگان است.
-«در آرامش سبز اين شهر، در كنه شادى‎/ شگفتا، شگفتا‎/ دل من به ياد قفس مى زند»!‎/ در آن جا كه در خاك و خاكستر و خون‎/ هنوز آرزوها نفس مى زند!»
و بعد از استغناى اهل قفس، گفته است كه اگر چه «لب تشنه اند ولى از شور آن «عشق پاك برهنه»، آب را از دست عَسَس پس مى زند!

خاكستر «حلاّج»
*«حلاج»، شعر معروف «شفيعى كدكنى» نيز محتواى ترانه اى از آلبوم تازه شاكرى است. او اگر در «كنه شادى» از عزت نفس «اهل قفس» مى گويد، در «حلاج» آنان را همسان شحنه هاى مأمور مى داند بى آن كه چون مأموران، معذور باشند! شاعر خود را نيز از نكوهش معاف نمى كند و خطاب به حلاج كه بر او در رويا ظاهر شده است مى گويد:
-«وقتى تو روى چوبه دارت‎/ خموش و مات بودى‎/ ما: انبوه كركسان تماشا‎/ با شحنه هاى مأمور‎/ مأمورهاى معذور‎/ همسان و هم سكوت مانديم...»
شحنه هاى پير، حلاج را حتى پس از شهادت نيز رها نكرده اند و از مُرده اش هم پرهيز مى كنند.
شايد درست به اين جهت كه نامش ورد زبان هاست، اگر چه به رمز:
-«نام تو را به رمز‎/ رندان سينه چاك نشابور‎/ در لحظه هاى مستى‎/ مستى و راستى‎/ آهسته زير لب‎/ تكرار مى كنند....»
هراس شحنه هاى پير بى سببى نيست. آنها ديده اند كه خاكستر حلاج را بادِ سحرگاهان به هر كجا كه بُرده، «مردى ز خاك روئيد»ه است!...
-موسيقى نهادن بر شعرى با محتوائى چنين- در صورتى كه بخواهد همسان آن باشد، زهره شير مى طلبد! محمد شمس به هر حال چنين كرده است. بى آن كه چيزى سزاوار حلاج به دست بيايد. اگر چه روبرو شدن با عشق و عرفان و شهادت، ذهن آدمى را به سوى سازهاى ايرانى- به ويژه مضرابى ها- مى برد ولى حلاج شفيعى كه به خطابه اى انسانى- و همه جائى- مى ماند موسيقى محكم تر و استوارترى مى طلبد.
مضراب هاى تار، رستاخيز مردى را كه از خاكسترش برمى خيزد تاب نمى آورد. شمس مى توانست از مجموعه اركستر- انسانى و غيرانسانى- خود بهره بگيرد و شكوهِ حلاج را در سازآرائى هاى مناسب باز بتاباند. ملودى هاى حلاج نيز، شعر را به «بحر طويل» تبديل كرده و به ناگزير همه مصراع ها را بى فاصله پشت سرهم رديف كرده است.
*
*آهنگ پنجمين و آخرين ترانه آلبوم گيسو شاكرى، از خود اوست كه «شاپور باستان سير» آن را براى اجرا تنظيم كرده است با عنوان «درخت بى برگ». درختى كه همه فضاى آماده شده در ترانه هاى پيشين را درهم مى ريزد. گمان مى كنيم گيسو آهنگ را در جذبه «بلوز»هاى سياهان ساخته باشد!
اگر چه شعر شفيعى «درخت بى برگ» وزن شادمانه ترى به خود گرفته است ولى در آن هيچ نشانه اى از سازگارى با نغمه  هاى جاز مانند به چشم نمى آيد. گمان مى كنيم، گرايش به نوآورى و تمايل به كار و تجربه در حوزه هاى مختلف موسيقى سبب همسايگى درخت بى برگ با ترانه هاى ديگر- و از جنس ديگر- آلبوم شده باشد. تجربه اندوزى در هر زمينه اى مفيد است ولى مخلوط كردن تجربه ها از جنس هاى مختلف ربطى به آن ندارد. گيسو مى توانست درخت بى برگ را بگذارد براى آلبوم ديگرى كه حاوى ترانه هائى از جنس خود آن باشد.
اين شعر با همه كوتاهى محتوائى دل انگيز دارد ولى اين محتوا در لاى پيچ و تاب ريتم هاى جاز مانند از پاى درمى آيد. در واقع همان برگى مى شود كه از درخت جدا مانده است! (اين را هم بگوئيم كه واژه «سورت» به معناى تندى و تيزى، به وزن «صورت» ادا مى شود، حال آن كه بر وزن «عورت» درست است.)
*
*در يك جمع بندى كوتاه مى توان گفت كه ششمين آلبوم گيسو شاكرى، براى او موفقيتى به حساب مى آيد. او در سال هاى اخير گام به گام پيش رفته است. صدايش جلاى بيشتر و توانائى هاى افزون تر پيدا كرده و مى شود گفت دارد به اعتماد به نفس استوارى كه لازمه كار خوانندگى است، مى رسد. نوع كارش نيز در زمانه حكمرانى خموشى طلبان و خموشان، مورد نياز زمانه است. دارد درمى يابد كه چگونه بدون شعار، معترض، باقى بماند و ترانه هائى با ظرفيت فراگير شدن در جامعه بخواند. شمس نيز در سوگنامه نشان داده كه مى تواند معترضانه بسازد بى آن كه از ريتم هاى مارش و سرود بهره بگيرد.
سوگ نامه، تكرار مى كنيم، كه بهترين ترانه آلبوم ششم گيسو شاكرى است. نامى هم از نوازندگان سازهاى ايرانى ببريم كه در تهيه و ضبط آلبوم همكارى داشته اند. امير بدخش (تار و تارباس)، فردوس ياور (سنتور)، جاويد (نى)، سردار محمدى (تار)، سيامك پويان (دف و تنبك) و حميدرضا طاهرزاده نوازنده برجسته كه كمانچه را به همان زيبائى مى نوازد كه تار و ويلن را. حيف كه كمتر خود را آفتابى مى كند!
***

كاباره «پروانه»
*جمعه گذشته، يازدهم اسفند، براى دومين بار در شهر كلن (آلمان)، شاهد «كاباره پردازى»هاى «پروانه حميدى» بوديم. او هنرپيشه تئاتر است و كار تئاتر را از سال ۱۳۶۲ در تهران آغاز كرده و پس از مهاجرت به آلمان، در سال ،۱۳۶۵ به همكارى با گروه هاى تئاترى برونمرزى پرداخته و در بيشتر نمايش هاى «نيلوفر بيضائى» نقش اول را ايفاء كرده است. پس از يك عمل جراحى (ديسك كمر)، پزشكان او را از فعاليت هاى پر جنب و جوش روى صحنه برحذر داشته اند و او براى آن كه روى صحنه بماند، بر آن شده كه به «كاباره» روى بياورد. البته نه به آن معنائى كه در ايران- و كشورهاى آسيائى- دارد. كاباره در ايران نامى بود كه بر كلوب هاى شبانه، با برنامه هاى آن چنانى مى نهادند. در اروپا، ولى، كاباره بيشتر از تئاتر تغذيه مى كند. پيوندى است از شعر و نثر و طنز و تئاتر و موسيقى و غالباً درآميخته با مسائل روز سياسى و اجتماعى.
نخستين برنامه كاباره اى پروانه حميدى كه در برلين و كلن برگزار شد، متن- و محتوائى- آلمانى داشت (نيمروز ۸۳۱) و اينك دومين برنامه به زبان فارسى و با محتوائى برخاسته از مسائل امروز ايرانيان ساخته و پرداخته شده.
پروانه مى گويد درباره مسائل ايران و ايرانيان حرف زدن آن هم در برنامه اى كه هدف اصلى اش خنداندن است. كار آسانى نيست. پاى زندان و اعدام و سنگسار پيش مى آيد و راه را بر شوخى و خنده مى بندد! با اين همه، «كاباره، دوم»، «پروانه» سرشار از طنزهائى است درباره مسائل ايران و خلق و خوى ايرانيان كه لب ها را به خنده (و غالباً نيشخند) مى گشايد.
*
*ظاهراً با حال و هواى تازه اى كه در جهان پيدا شده بايد ديكتاتورى و دموكراسى را از نو تعريف كرد. پروانه مى گويد:
ديكتاتورى يعنى اقليتى كه توى سر اكثريت مى كوبد و دموكراسى عين اين كه اكثريتى توى سر اقليت بكوبد!
*
*مهمترين درسى كه از انقلاب ايران مى توان گرفت چيست؟ پروانه مى گويد اين كه ديگر غلط كنيم كه انقلاب بكنيم!
-و بعد شعرى «ممنوعه» از «مهدى اخوان ثالث» را چاشنى تعريف خود مى كند:
-«ياد آمدم كه چندى از شور انقلابى‎/ هرگز نبود تا صبح، در ديده خواب ما را‎/
تا مرگ شاه خائن، نهضت ادامه دارد‎/ گفتيم و از مُسلسل آمد جواب ما را‎/
بُرديم ماديان را از بهر فَحل دادن‎/ برعكس آرزوها، شد مستجاب ما را‎/
كونى و كله قندى داديم و بازگشتيم‎/ ديگر نماند وامى..... ما را‎/
گر انقلاب اين بود، بارى به ما بگوئيد‎/ ما انقلاب كرديم يا انقلاب ما را؟!...»
*
*حزب سبزهاى آلمان، به خصوص در دوره اصلاحات خيلى كوشيد كه بند اول قانون اساسى آلمان را به حاكمان جمهورى اسلامى حالى بكند: «احترام انسانى خدشه پذير نيست.»
يعنى اين كه اگر مى خواهى كسى را بكشى، بكش ولى شخصيت شو خرد نكن! نتيجه اين شد كه بعد از آن جمهورى اسلامى از مخالفان خود مى پرسيد آيا اجازه مى دهيد به مغز شما شليك كنيم؟!
*
*پروانه مى گويد بيست سال پيش وقتى به آلمان آمده، فوق ليسانس نوشتن تقاضاى پناهندگى براى داوطلبان ايرانى گرفته است! فكر نكنيد رشته راحتى است. تقاضاهاى عجيب و غريب مى رسيد. از جمله يك بار كسى خواست جورى تقاضاى پناهندگى را بنويسم كه وقتى آن را گرفت و به ايران رفت دچار دردسر نشود!
*
*پروانه حميدى در كاباره خود به نويسندگان ايرانى و حرف هاى عجيب و غريب شان اشاره دارد و در اين مورد به ويژه از حاشيه نويسى هاى گزنده... و دلنشين- مهشيد اميرشاهى به كتاب هاى آنها، يارى مى گيرد. چيزى كه بايد در فرصت ديگرى به آن پرداخت...
-پروانه تقاضائى نيز از خداوند باريتعالى دارد: «خداوندا توان و طاقتم ده‎/ كه هر دم پاچه اى را من نگيرم‎/ مزخرف هاى اين و آن شنيده‎/ ولى دم برنيارم تا بميرم...». اميدواريم اين تقاضا برآورده نشود. چون در آن صورت، درِ «كاباره» پروانه باز نشده، تخته خواهد شد!
Butilpa@aol.com

ايران
تحقيق
صفحه اول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •