|
پيرايه يغمايى- بشنو اين نى...
هشتم مارس روز جهانى زن بر همگان فرخنده باد!
دست به خورشيد مى برم...
|
|
پيرايه يغمائى
|
از دريچه نگاهم مى كند باد،
چون درختى سرشارم از سبز...
اگر چه ايستا؛
ابرها را مى پريشم اما
و دست به خورشيد مى برم بى پروا
زن شرقى ام شايد...
از دريچه نگاهم مى كند باد،
نجواگر و بى مايه
درختى را مى مانم
با شاخه هاى سبز و پريشانم
درهم ريخته
اما نه آويخته
به بلندا مى آويزم،
در راستاى طلعت خورشيد...
و دست هايم- آن شاخه هاى جوان را -
باز مى كنم، باز...
و دست مى يازم بر دو لبه آن سينى سرخ مس
و در برش مى گيرم
بى هيچ پرواز...
زن شرقى ام شايد...
از دريچه نگاهم مى كند باد
همهمه جوى، موذيانه
اگر چه پاى در بندم
مى توانم اما،
خورشيد را به خاك بپيوندم
زن شرقى ام شايد
شايد آن حقيقت سبزم...
سرود آن كس كه كس كه گفت نه!
زرين تاج، فاطمه، طاهره، ملقب به قره العين، شاعر شورمند ايرانى، سرگذشتى گستاخانه و سرنوشتى تلخ دارد. وى فرزند يكى از خانواده هاى روحانى قزوين بود. از كودكى در فراگيرى هوشمند مى نمود، بطوريكه بعد از چندى بخاطر قدرت حافظه و استعدادى كه از خود نشان داد، زبانزد خاص و عام گرديد. طاهره در نوجوانى به همسرى پسر عموى خود درآمد. اما اين پيوند به درازا نكشيد و قرهالعين كه روحى نا آرام و سرى پرشورداشت، پس از آشنايى با عقايد سيد محمد على باب، از پيروان او گرديد. از آن پس تا پايان عمر لحظه اى نياسود. ترك خانه و خانواده گفت و براى گسترش مرام خويش سفرهاى بسيار نمود و سخنرانى هاى بسيار كرد تا آنجا كه روزى هنگام سخنرانى در «بدشت» - هفت كيلومترى شاهرود- براى نشان دادن روح آزاده خود چادر و حجاب از سر برگرفت و غوغايى برانگيخت.
طاهره سرانجام به دليل اين مبارزات جسورانه به فرمان ناصرالدين شاه در بالاخانه اى بى پله زندانى گشت. و پس از كشته شدن ناصرالدين شاه، نيمه شبى او را با دستمالى خفه كردند و پيكر پاكش را كه هنوز گرم بود، به چاه افكندند و شبانه چاه را با خاك و خاشاك پوشاندند تا جنايت هولناكشان را پنهان دارند.
سزاوار است كه گفته شود كه ناصرالدين شاه زنباره و هوسباز كه بگونه اى سودايى و دلباخته زيبايى و سخنورى طاهره شده بود، پيش از مرگ به او پيشنهاد داد كه اگر به حرمسراى او بپيوندد و در رده زنان آنجا درآيد، از مرگش چشم خواهد پوشيد، اما طاهره كه سرافرازتر و آزاده تراز اين سخنان بود، در پاسخ اين پيشنهاد تنها پوزخندى زد و گفت: «نه!» . آنگاه شوكران مرگ را به زندگى شاهانه حرمسرايى امتياز داد و جان بر سر آرمان خود گذاشت.
او در آن هنگام فقط سى و شش سال داشت.
صد افسوس كه بسيارى از آثار طاهره از ميان رفته اما اندك آثار بازمانده او نشان مى دهد كه طاهره زنى صاحب قلم و به معناى واقعى شاعر است.
شيخ محمود، مفتى بغداد كه طاهره در بالا خانه ى، خانه او زندانى بوده، در شرح احوال وى مى گويد: «در اين زن فضل و كمالى بود كه من تا كنون در مردان نديده ام. او زنى بود استوار، هوشيار و داراى حيا و متانت قابل توجه.»
اينك با نام جاودانگى يكى از سروده هاى زيباى او را با هم مرور مى كنيم تا به آواى نفس هاى گرم او كه از ميان آن واژگان بر مى خيزد، گوش فرا دهيم. روانش شادمانه باد!
گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره، رو به رو
شرح دهم غم تو را، نكته به نكته، مو به مو
از پى ديدن رخت، همچو صبا فتاده ام،
كوچه به كوچه، در به در، خانه به خانه، كو به كو
دور دهان تنگ تو، عارض عنبرين خطت
غنچه به غنچه، گل به گل، لاله به لاله، بو به بو
مى رود از فراق تو، خون دل از دو ديده ام
دجله به دجله، يم به يم، چشمه به چشمه، جو به جو
مهر تو را دل حزين، بافته بر قماش جان
رشته به رشته، نخ به نخ، تار به تار، پو به پو
در دل خويش طاهره، گشت و نجست جز تو را
صفحه به صفحه، لا به لا، پرده به پرده، تو به تو
سال ۱۲۸۴ شمسى...
موقعيت زن ايرانى در سال ۱۲۸۴ شمسى از دهان «تاج السلطنه» يكى از دختران ناصرالدين شاه كه خود در ناز و نعمت به سر مى برده، شنيدن دارد. به ياد داشته باشيم كه اينها را زنى مى گويد كه از حق درس خواندن، تعليم موسيقى، رفتن به سفر، نشست و برخاست در محافل شعر و موسيقى و بطور كلى «بزم» و ساير حقوق ديگر برخوردار بوده است. واى و هزاران واى بر زنان معصوم و ستم كشيده آن زمان كه از داشتن ابتدايى ترين حقوق خود محروم بوده، كتك مى خوردند، اهانت مى شنيدند، هر ساله مى زاييدند و بار پرورش فرزند را به تنهايى بردوش مى كشيدند، هوو دارى مى كردند و بناگزير حس عشق و حسادت و رشك ورزى را در خود مى كشتند، تفريح و گردششان فقط منحصر به رفتن حمام و احتمالا ً مسجد بوده و هزاران هزار دشوارى هاى ديگر كه خون از چشم روانه مى كند. اينها را به ياد داشه باشيم و سپس ببينيم تاج السلطنه خطاب به «زنان حقوق طلب اروپا» چه ميگويد:
«زنان حقوق طلب اروپا، نظرى هم به گوشه ايران افكنيد و ببينيد در خانه هائى كه ديوارهايش از سه، تا پنج زرع ارتفاع دارد، مخلوقاتى سر و دست شكسته، بعضى با رنگ هاى زرد و پريده، برخى گرسنه، برخى برهنه، قسمتى در تمام شبانه روز منتظر و گريه كننده، در زنجير اسارت به سر برند. زندگى زنان ايران يا به رنگ سياه است يا سفيد. يا پرده سياه تن كنند و به هيكل موحش عزا در آيند يا كفن هاى سفيد پوشند و از دنيا رخت بر بندند. من يكى از اين زنهاى بدبخت هستم و آن كفن سفيد را ترجيح به اين هيكل موحش مى دهم. زيرا در مقابل اين زندگانى تاريك، مرگ، روز سفيد ماست...»
تلنگرى كافى است
سنگ لازم نيست!
آنقدر از طعنه هاى شما ترك خورده ايم،
كه براى شكستن مان
تلنگرى كافى است...
از وبلاگ «سخن ياران»
تو را خواهم كشت!
بعد از پايان جنگ چالدران كه متأسفانه ايرانيان در آن شكست خوردند، سلطان سليم پادشاه عثمانى به تماشاى ميدان جنگ آمد و از بزرگان سپاه ترك خواست كه سركرده هاى اسراى ايرانى را به حضورش آورند.
امراى ترك گفتند: «از سران سپاه كسى اسير نشده است.»
سلطان پرسيد: «آيا همه مانند پادشاه شان فرار كرده اند؟»
گفتند: «نه! همه جنگيده و كشته شده اند.» و سپس پادشاه عثمانى را بر جنازهى افسران ايرانى بردند.
سلطان سليم با تمامى سنگدلى هايى كه داشت، از ديدن جنازه هاى جوانمردان ايرانى كه با فداكارى در راه سرزمين خود جان باخته بودند، متأثر شد و گفت:
«دريغ! اين دليران جان باخته، در راه خدمت به كسى كشته شده اند كه ياران خود را در ميدان رها كرد و از صحنهى جنگ گريخت و جان سالم به در برد.»
پس او را به گوشه اى از دشت چالدران بردند و در آنجا زنان زره پوش ايرانى را به وى نشان دادند كه تا آخرين نفس جنگيده و در آن زمان با شمشيرهاى شكسته و بدن هاى مجروح و خون آلود، هر يك به گوشه اى افتاده بودند. آنگاه بر سلطان سليم آشكار شدكه در ميان سپاه ايران، زنان مبارز و فداكارى هم بوده اند كه تا پايان براى دفاع از وطن جنگيده اند.
و او متحير ماند.
روايت است كه يكى از اين زنان جنگجو «تاجلى خانم» همسر شاه اسماعيل بوده است كه تمام روز را در ميدان جنگ مى جنگيده و شمشير مى زده. ولى در پايان روز چون لشگر ايران را دچار آشفتگى و شكست مى بيند، به ناچار ميدان را ترك مى كند و تك و تنها به تبريز مى رود و خود را به شاه اسماعيل مى رساند.
اما شاه اسماعيل به جاى اهداى نشان لياقت به اين مبارز فداكار مى گويد:
«جنگ كار زنان نيست و اگر بار ديگر در جنگ شركت كنى، بى گمان تو را خواهم كشت!»
شماره ۹۲۳- (سال هيجدهم) جمعه ۱۸ اسفند ماه ۱۳۸۵شماره ۹۲۳- (سال هيجدهم) جمعه ۱۸ اسفند ماه ۱۳۸۵
|