Nimrooz
Vol. 18, No. 923, March 9, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۲۳ - جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸۵
استاد مصلح الدين زشكى خراسانى
فرهاد و شيرين
چنين فرمود با شيرين كلامى،
چنانكه خوانده اى، شخصِ نظامى:
«خبر دادند شيرين را كه فرهاد
به ماهى حوضه بست و جوى بگشاد،
چنان كز گوسفندان شام و شبگير
به حوض آيد به پاى خويشتن شير؛
بهشتى پيكر آمد سوى آن دشت،
به گِردِ جوى ِ شير و حوض بر گشت»
در اينجا داستان را بنده، زشكى،
نه شيرين، بلكه با تلخى و خشكى،
روايت مى كنم طورى كه شايد
مذاقِ هيچكس را خوش نيايد:
در اين هنگام آمد پيش، فرهاد،
بر آن شيرين تر از جان ديده بگشاد:
دهانش از شگفتى باز مانده،
به جا چون سنگ بى آواز مانده،
از او جانش، سبك رو تر زِ آهش،
گرفته راهِ پروازِ نگاهش،
رسيده تا نگارستانِ آن چهر،
زِ رفتن مانده در آيينه سِحر!
در آن آيينه با يك نظره ديدار
خدا را ناگهان ديده پديدار!
درون در جوش و بيرون سخت خاموش،
پُر از غوغا دل و سر خالى از هوش!
شده لطفِ بهشت و حور با هم
بر او، در صورتِ شيرين مجسّم:
بُتى تك از نگارستانِ ايزد،
كه با ايزد پرستى در ستيزد!
ولى فرهاد مسحورِ هنر بود،
كه شيرين ساز شيرينى دِگر بود:
تجلّى داشت در چشمِ هنرمند
به شيرينى هنرهاى خداوند!
زِ افسونِ شگفتى رست آخر،
سكوتِ خويش را بشكست آخر؛
ستايش كرد آن مردِ هنربين
خدا را در جمالِ روى شيرين:
ستايشهاش شيرين را سزا بود،
ولى منظورِ او صنعِ خدا بود؛
سخن از نقش بر لب بود، امّاش
ستايشها همه در خوردِ نقّاش،
كه صورت آنچه از خود باز گويد،
به حقّ از كارِ صورتساز گويد!
ولى شيرين، كه خود را مى پرستيد،
خدا، صورتگرِ خود، را نمى ديد!
ستايشهاى فرهادش به مستى
كشاند و غرق شد در خود پرستى:
از آن وصفى كه بشنيد از جمالش
دگرگونه بشد يكباره حالش!
گمان كرد آن همه شرحى كه فرهاد
زِ حُسنِ او هنرمندانه مى داد،
همه بود از دلى شيدا سرودى،
به معشوق از لبِ عاشق درودى!
دلش گشت از همه عشّاق خالى،
بشد سرشار از آن عشقِ خيالى،
كه هرگز هيچيك از عاشقانش
نكرده بود آشفته چنانش!
برفت از خاطرش پيمانِ خسرو،
تو گفتى پر زد از زندانِ خسرو،
كه گردد همچو يك پروانه آزاد،
دمى در باغِ شور انگيزِ فرهاد:
چراغِ سبز زد با چشم و لبخند
كز آن افتاد در حيرت هنرمند!
به طنّازيش صد چندان بيفزود،
به نزديك آمد و آغوش بگشود
كه در برگيردش فرهاد شايد،
بر او باغِ وجودش را گشايد!
ولى فرهاد گامى چند پس رفت،
به دور از آتشِ تندِ هوس رفت!
فرود آورده سر، با قامتِ راست،
سخن با شيوه اى ديگر بياراست،
به شيرين گفت: «اى بانوى خسرو،
بتِ جان پرورِ دلجوى خسرو،
دلِ خود را به فرمانِ خرد دار!
مرا بر خويشتن عاشق مپندار!
كه من جز وصفِ زيبايى نگفتم،
سخن از عشق و شيدايى نگفتم:
مرا با بانوى شه نيست كارى،
نگيرم جز هنر هرگز نگارى!
هنرمندم، هنر عشقى خدايى ست،
كه زيباسازى و زيبا ستايى ست!
برو، با خسروِ خود شاد مى باش،
به دور از ورطه فرهاد مى باش!
مرا صد همچو شيرين گر بميرد،
يكى در دامِ عشقِ خود نگيرد!»
جوابِ تلخ در شيرين چو خنجر
نشست و بيستونش ريخت بر سر،
بگفت: «اى مردِ مغرورِ نگون بخت،
بكردى كا ر را بر خويشتن سخت!
كه امشب گر به پا بوسم نيايى،
در اين دنيا به فردا شب نپايى!»
برفت و روزِ ديگر، شامگاهان،
چو خورشيد از نظرها گشت پنهان،
غلامى را به قصدِ جانِ فرهاد،
به پنهانى به سوى او فرستاد؛
سحرگاهش چو مردم كُشته ديدند،
به خونِ پاكِ خود آغشته ديدند،
همه گفتند: «از هجرانِ شيرين
چنين برداشت دست از جانِ شيرين!»
حقيقت را فقط داند خداوند،
كه قربانِ هنر شد آن هنرمند!

ايران
تحقيق
صفحه اول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •