گفتيم كه در برخى كشورها كه از قافله تمدن جهانى عقب مانده اند، دوران ديكتاتورهاى سكولار و غير دينى فرصتى فراهم ميآورد كه اين جوامع بدون دغدغه ديكتاتورهاى كوچك و غولهايى كه از ترس ديكتاتور بزرگ در شيشه حبس هستند (امثال خمينى، حكيم و مقتدا صدر)، بتوانند خود را اعتلا بخشيده و اندك اندك مدرنيته را در جوامع شان نهادينه كنند.
با توجه به آنچه كه در مقالات پيشين رفت، سوال اكنون اين است كه ايران ما در كجا قرار دارد؟ آيا ما هم در شرايطى مانند افغانستان و يا عراق بسر ميبريم؟ آيا ما نيز نياز به ديكتاتورى بزرگ مانند صدام حسين داريم؟ و يا همين ديكتاتورى جمهورى اسلامى كه بهرحال «آزاد تر» از عربستان سعودى است ميتواند آن فرصت را فراهم كند؟
در يك پاسخ كلى به سوالات فوق ميتوان گفت كه ما ايرانيان با هر نقشه و برنامه اى كه داريم و با هر عملى كه ميخواهيم انجام بدهيم، نبايد وضعيتى اسفناك تر و بد تر از امروز ايران حاصل كارمان باشد. دست به هيچ كارى نبايد زد مگر آنكه مطمئن بود كه انجام خوبى در انتظار خواهد بود. با توجه به وضعيت افغانستان و عراق روى اين درصد «اطمينان» كه كار به انجام خوبى خواهد رسيد بايد بيشتر تامل كرد. تنها برداشتن نظام كنونى جمهورى اسلامى كار را به انجام نخواهد رساند.
بايد توجه داشت كه امروز نيروى سركوب جمهورى اسلامى تنها سياسيون سكولار را سركوب نميكند بلكه بسيارى نيروهاى ديگر را كه ممكن است در آينده مشكلات فراوانى براى نيروهاى سكولار فراهم كند را نيز سركوب ميكند. جدايى طلبان، نيروهاى غير سكولار، قاچاقچيان و راهزنان و بسيارى ديگر نيز با نيروهاى سركوب نظام در مصاف هستند و پس از جمهورى اسلامى اين مصاف به نظام جانشين به ارث خواهد رسيد. در هرج و مرجى كه در يك جابجايى ناگهانى بناچار پيش خواهد آمد، تا نظام جانشين بخواهد خود را بيابد، مشابه نيروهايى كه عراق را به اين روز انداختند در ايران نيز سر بر خواهند آورد و قصد نقشه اى مشابه براى ايران را نيز خواهند داشت. اين نيروها همانقدر ناشناخته هستند كه مشابه شان در عراق قبل از سقوط صدام ناشناخته بودند. اين نيروها از اهالى يك روستا گرفته تا اهالى يك محل و يا ايل و يا نيروهاى سياسى غير دمكرات منتظر فرصت ميتوانند باشند.
نوع درگيرى
پيشرفت تكنولوژى تنها به يارى حكومتهاى مركزى در راه سركوب نيامده است بلكه نيروهايى چريكى از آزاديخواهان گرفته تا قاچاقچيان نيز از موبايل، آرپى جى، كامپيوتر، موشك سبك ضد هواپيما و هلى كوپتر و بسيارى وسايل ديگر كه در بازارهاى محلى (نوعى نمايشگاه!) ارائه و به فروش ميرسند بهره ميبرند. اينها در كشورى مانند ايران، با مشكلات عديده قومى و مردمى و اقتصادى و پهناور بودن كشور ميتوانند با استفاده از شرايط هرج و مرج حكومتهاى محلى آشكار و پنهان خودشان را برقرار كنند و از طرف كشورهاى خارجى نيز حمايت شوند و ايران را به آنچنان خاك سياهى بنشانند كه همانگونه كه عراقى امروز آرزوى دوران صدام را ميكند ما نيز آرزوى دوره آخوندها را بكنيم. (حسرت دوره شاه كم مان بود حسرت دروان آخوندها ديگر نور على نور است). همان خمينى كه در سال ۱۳۵۵ در عراق براى شاه پيام ميداد كه عفو شود و به ايران برگردد و براى بسيارى ايرانيان ناشناخته بود، به هنگام مناسب تبديل به يك هيولاى ويرانگر شد. نام «مقتدا صدر» با اين كبكبه و دبدبه را كه كبريت هرج و مرج امروز عراق را كشيد تا قبل از سقوط صدام كى شنيده بود؟ يك آيت الله حكيم رئيس مجلس اعلاى عراق ساخته پرداخته جمهورى اسلامى بود كه حتا استقبالى به آن وسعت هم كه به هنگام مراجعت به عراق از او شد حيرت بسيارى ناظران وضعيت عراق را بر انگيخت. ما در ايران دهها «مولوى عبد الفلان و شيخ بهمان و رهبر فلان» و نيز دهها گروه مسلح فعال و خفته داريم كه منتظر يك جرقه اند تا ايران ما را به وضعيت عراق دچار كنند.
وضعيت ايران
اگر هشتاد درصد مردم عراق به قانون اساسى عراق رأى دادند و يك سال بعد همان مردم به يك ضربت خرابكارى نيروهاى ضد دمكراسى به خود بمب بستند و در كوچه و خيابان يكديگر را تكه پاره كردند و يا سر اسيران را در مقابل دوربينها گوش تا گوش بريدند، و پيرامون رهبران شيعه وسنى و غيره يونيزه شدند، در ايران ما هم وضع چندان بهتر از عراق نيست. وضع البته به خرابى عراق نيست اما چندان هم اميدوار كننده نيست.
در مقالات پيشين اشاره داشتيم كه براى كشورهايى مانند عراق و سوريه و ليبى و مصر ديكتاتورهاى «سكولار» فرصت مناسبى براى فراهم آمدن مقدمات مدرنيته فراهم ميآورند. ايران ما نظام اقتدارگراى پادشاهى را تجربه كرده و نيز نظام استبدادى جمهورى اسلامى را تجربه ميكند. نوع مطالبات نيروهاى سياسى بر عليه هر دور رژيم بظاهر البته خبر از مطالبه نظامى مدرن تر از نظامهاى حاكم را ميكرد و ميكند. آنچه به سر ما آمد نشان ميدهد كه صرف مطالبه كردن يك وضعيت سياسى دال بر به ثمر رسيدن آن خواسته نيست و چه بسا ممكن است مانند وضعيت هولناك پس از پهلوى ها وضع خراب تر هم بشود. و اينها همه در شرايطى كه نيروهاى سياسى با رهبران «مدرن» جامعه ما سردمدارى مبارزات «آزاديخواهانه» بر عليه نظام پهلوى را بعهده داشتند. وضعيت امروز ايران حاصل و كارنامه اين نيروها بود. حال بياييد در مبارزه جديد با جمهورى اسلامى جاى آن نيروها را با نيروهاى تازه به ميدان آمده عوض كنيد؛ گروههاى مسلح بلوچ به رهبرى جوانى بيست و دو ساله، نيروهاى مسلح كرد كه از آنطرف مرز به داخل ميآيند و از جانب داخل نيز حمايت ميشوند. هركدام اين نيروها با نيروهاى رقيب در منطقه خود نيز درگيرى دارند. گروههاى جدايى طلب بسيار تندرو در آذربايجان و نيز گروههاى تروريستى عرب در خوزستان. به عبارت ديگر در پارادايم جديد در مقابله با رژيم حاكم، جاى رهبران سياسى و ملى مانند داريوش فروهرها، بازرگانها، سنجابى ها و كيانورى ها و طبرى ها و غيره را گروههاى تندرو جديدى گرفته اند كه نه بوئى از مدرنيته برده اند و نه علاقه اى به آن دارند. (در اينجا ملى به معناى فراگروهى و نيرويى را شامل ميشود كه هدف سياسى اش محلى قومى يا گروهى نيست بلكه همه ايران را در بر ميگيرد و از اين رو كيانورى و طبرى ملى محسوب ميشوند). آنها هم كه از مدرنيته بوئى برده اند مطالبه اولشان تجزيه كشور است. تازه بسيارى از همين گروههاى «مدرن» و «سكولار» در كوههاى شمال غرب در اوايل انقلاب براى صرفه جويى در مصرف گلوله سر اسير يا مخالف به اسارت در آمده را ميبريدند. اگر امروز آبرويى از اين گروهها نرفته است براى آن است كه دوربين ويديويى نبود كه «سكولاريزم» و «مدرنيته» اين گروهها را به هنگام بريدن سر بسيجى و سپاهى در سايتهاى اينترنتى در معرض ديد عموم بگذارد.
تصور نشود كه در اين معادلات پارامترهاى ديگر از جمله نيروهاى سياسى معروف و ملى ايرانى اعم از مشروطه خواه و جمهورى خواه چپ و راست در نظر گرفته نشده اند. منتها ارزش اين «پارامترها» امروز در صحنه عمل آنقدر ناچيز است كه نميتوان آنرا پارامتر به حساب آورد. در صحنه عمل حتا مجاهدين نيز كه تنها گروه مسلح و ملى در صحنه سياست ايران هستند نيز جايى ندارند. (مجاهدين فلك زده ترين گروه سياسى ايرانى هستند. نه به لحاظ مذهبى زورشان به ايدئولوژى جمهورى اسلامى ميرسد و نه به لحاظ بكار گيرى آزادى بيان و رفتار «مدرن» به پاى تلويزيونها و شوهاى رقص و آواز تلويزونهاى ماهواره اى لس آنجلس ميرسند و نه ميتوانند مانند گذشته دست به ترور سران رژيم بزنند) .
با ديدن وضعيت عراق، و نيز تجربه افغانستان، با توجه به گوناگونى اقليمى و قومى و فرهنگى و زبانى و عقيدتى و دينى و وو. . در ميان مردمان ايران، امكان اينكه در شرايط فعلى در صورت بروز تشنج ايران به سرنوشت عراق و يا بدتر از آن دچار شود بسيار بسيار زياد است. جاى هيچگونه ترديدى نيست كه ايران به جايى خواهد رسيد كه مردم آرزوى دوران جمهورى اسلامى را بكنند.
اگر شك داريم كه تلاش براى مدرنيته و دمكراسى ممكن است به هرج و مرج در كشور بيانجامد بايد گفت كه براى گذار به مدرنيته و دمكراسى وقت بسيار است. بگذار اين نيز بگذرد، شايد ده سال ديگر و شايد ۵۰ سال ديگر. . اين نيز بالاخره خواهد گذشت، در آرامش و با صدمه بسيار كمتر. ميتوان براى بهتر شدن وضع، برداشتن مجازات اعدام و سنگسار و قطع دست و شلاق و غيره تلاش كرد اما نبايد براى بهتر شدن وضع دست به اقدامى بزنيم كه همه آرزوى دوران جمهورى اسلامى را بكنيم، آنگاه آن ده سال و پنجاه سال تغيير بسيار بيشتر و بهمراه صدمات و ويرانى ها و نسل كشى هاى بسيار خواهد بود. با توجه به كينه ورزى فرهنگى كه ما ايرانيان داريم و هنوز پس از ۵۰ سال از كربلاى ۲۸ مرداد به بهانه «گذشته چراغ راه آينده» مانند چماقى بر عليه مخالف استفاده ميكنيم، و به هر مناسبتى ميخواهيم دشمن اصلى و هدف اصلى را كه آزادى ميهن است به كنار نهادى و انتقام آن شش نفر كه روى تپه هاى اوين كشته شدند را از هزاران نفر ديگر بگيريم، در صورت بروز جنگ خانگى آنچنان كينه و نفرتى در ميان ما ايرانيان بوجود خواهد آمد كه در راه ارضاى عقده ها و كينه هاى مان دست صربها و بوسنى ها و حتا عراقى ها را از پشت ببنديم. آنچنان كه اگر ترك و فارس مان در همين اروپا چشم شان به هم بيافتد با يكديگر به كتك كارى بپردازند و شيعه و سنى مان به محل گردهم آيى يكديگر بمب آتشزا بياندازند. آنگاه اين كينه ديرينه خواهد شد و به اين زودى ها پاك شدنى نخواهد بود. و اين براى ما مردمى كه همه در هم تنيده ايم و ترك به فارس دختر داده و گرفته و بلوچ عروس مشهدى شده و مشهدى داماد خوزستانى بسيار دردناك تر است. شايد خواندن اين حرفها ابروهاى بسيارى را از تعجب و «داستانسرايى» نگارنده بالا ببرد. اما اين ابروها آن بالا به همانجايى خواهد رسيد كه روشنفكر عراقى قبل از حمله آمريكا ابروهايش را رسانده بود. او هم فكرش را نميكرد كه مردمانش اينچنين نمايشى از... نشان بدهند. زد و خوردهاى دانشجويى زمان شاه در همين اروپا و نيز زد و خوردهاى نيروهاى سياسى ما پس از انقلاب در چه در ايران و نيز همين اروپا و ميز كتاب يكديگر را ويران كردن و اعلاميه يكديگر را از در و ديوار كندن را همه بخاطر داريم. آيا ما واقعاً آنگونه كه ادعا ميكنيم دمكرات بوده ايم؟ و امروز هم دمكرات هستيم؟ خوشبختانه جمهورى اسلامى با اعدامهاى فراوان و شكنجه ها گوى سبقت را آنچنان ربود كه ديگر مجالى براى درگيرى هاى ما خارجه نشينان نگذشت. ماشالله تازه وقت نداريم به هم بپردازيم و اينقدر با هم مشكل داريم اگر جمهورى اسلامى نباشد چه؟
موقعيت گروههاى ايرانى؛
در نوشتن اين عبارات هيچگونه تعصب و يا حب و بغضى در كار نيست. همانگونه كه خواننده محترم شايد پى برده باشد اين نگارنده همواره واقعيت را با همه تندى و تلخى آنگونه كه به نظرم رسيده است بيان كرده ام. وقتى واقعيت را همانگونه كه هست ببينيم ميتوانيم برايش راه درمان بيابيم. اما اگر بياييم خود را گول بزنيم و امكانات مان را بيش از واقعيات تخمين بزنيم شكست سختى از بازى روزگار خواهيم خورد.
در ميان گروههاى سياسى و ملى ايرانى، پس از تجربه كاركرد قوانين اسلامى در ايران، ديگر نيروى دينى مانند مجاهدين كه داعيه مدرنيته داشته باشد، در ميان مردم و جوانها هوادارى نخواهد داشت. اين نيرو با همين هواداران ميان سالش بهمراه «شوراى ملى مقاومتش» خواهد مرد. نيروى ديگر سازمانهاى چپ ايرانى از قبيل فدائيان اكثريت و حزب توده، هستند كه اينها نيز بيشتر به دليل فرو ريزى بلوك شرق ديگر محلى از اعراب سياسى در ايران ندارند. بيشتر ايرانيان چهل ساله و جوانتر اصلا نامى هم از اينان نشنيده اند. امروز شرايط بخصوص سالهاى اول انقلاب ايران فراهم نيست و آنگونه نيست كه به محض فروريزى رژيم جوانها دسته دسته به اين سازمانها و احزاب هجوم بياورند. اين نيروها نيز اصلا پارامتر موثر در صحنه سياست ايران به حساب نخواهند آمد و بجز دانشجويان تاريخ و علوم سياسى كه چند صفحه اى از درس تاريخ معاصرشان به اين گروهها خواهد پرداخت ديگر يادى هم از آنها نخواهد شد. ديگر گروههاى از قبيل فدائيان اقليت و راه كارگر و غيره را ما سياسيون به ياد داريم اگرنه اصلا قابل بحث نيستند. «جمهوريخواهان ملى» و «اتحاد جمهوريخواهان» و مشروطه خواهان و «حزب مشروطه» و غيره نيز نامهايى هستند كه تنها در ميان ما سياسيون خارج از ايران قابل شناسايى هستند. با تمام آزادى عملى كه اين نيروها در خارج از ايران دارند بازهم ايرانيان خارج از كشور كمتر نامى از اين نيروها شنيده اند. براى آزمايش اين امر، برويد آنجا كه ايرانيان جمع ميشوند. منظورم گردهم آيى هاى سياسى چند ده نفره نيست، بلكه آنجا كه ايرانيان غير سياسى كه ۹۵ درصد و يا بيشتر مهاجرين ايرانى را تشكيل ميدهد برويد؛ در كنسرتها و چهارشنبه سورى ها. يك دفترچه به دست بگيريد و تمامى گروههاى ايرانى كه در اين مقاله نامشان آمد را نام ببريد و بپرسيد كه آيا اين نامها به گوش شان خورده و اگر آرى از آنها چه ميدانند؟ آنگاه متوجه خواهيد شد كه نام بسيارى از آنان به گوش اين مردم نخورده و آنها هم كه نامى به گوش شان خورده، فقط نام و ظاهر را ميدانند كه بيشتر شان هم از زمان اول انقلاب به ياد دارند. اينكه در طى اين مدت چه به سر اين گروهها آمده و در چه حال هستند و چگونه مبارزه يا فعاليت ميكنند را كسى خبر ندارد. مجاهدين همانها هستند كه دخترهاى شان روسرى به سر داشتند و حد اكثر اينكه ميدانند كه آنها در عراق هستند. كسى نميداند كه فدايى خلق اكثريت و اقليتى دارد و اختلاف شان در چيست. اگر از «حزب خائن توده» هم نام ببرند نميتوانند توضيح دهند كه چرا ميگويند خائن! تفاوت سلطنت طلب «موناركيست» و مشروطه خواه «constitutionalist» را حتا در سطح نويسندگان نامدار گروههاى چپ و راست ايرانى كمتر كسى ميداند و همه را به يك چشم مينگرند چه برسد به آن ايرانى در جشن چهارشنبه سورى و يا ايرانيان داخل كشور كه سطح مطالعه شان بطور متوسط روزى سه دقيقه است.
با توجه به كينه ورزى روزانه مابين اين نيروها و ادامه بناچار و حتمى آن حتا در ايران پس از جمهورى اسلامى و بى اعتنايى ايرانيان به اين گروهها آيا جاى تعجب زيادى خواهد بود كه پس از سرنگونى رژيم جمهورى اسلامى آن نيروهاى بلوچ و عرب و كرد و تركهاى جدايى خواه شاهد هزاران هزار داوطلب براى پيوستن به خود داشته باشند اما در تهران و شهرهاى بزرگ شهرنشين عضو «جامعه مدنى» ما، مانند عراقى امروز، دست زن و بچه را بگيرد و هزار هزار راهى كشورهاى همسايه براى زندگى در كمپهاى پناهندگى شود؟ كمپهاى پناهندگى! يك چيزى ميگوييم و يك چيزى ميشنويم. تصور كمپهايى در پاكستان و يا افغانستان يا عراق را بكنيد. گرسنگى و فلاكت و آوردن آب از چندين كيلومترى و سر كردن امروز تا فردايش بماند. نبودن حمام و بهداشت و درمان و دكترش دوا و مستراح اش بماند، فلان گردن كلفت با تعدادى تفنگچى به كمپى كه عزيزان ما در آن هستند يورش ميبرند و مردها را ميكشند و هر دختر و زنى، و حتا پسر خوش چهره اى را كه بخواهند با خود ميبرند... اين هم بماند... ديگر مگر ميشود زندگى سالم را به اين ميليونها انسان باز گرداند؟ آيا ما خود در اين تبعيد در اروپا كم صدمه ديده ايم؟ كم مشكلات خانوادگى و روانى داشته ايم؟ اين تازه وضعيت ما در اروپاست كه اصلا مشكلات آوارگى را نداريم. آيا ۳۰ سال پيش اطراف خود اين همه هم ميهن داراى مشكلات روحى و ورانى حاد ميديديم؟ حالا بنشين اينجا هى از مصدق و ۲۸ مرداد و كشته شده ها بر تپه هاى اوين دم بزن. گويى تمامى مشكلات ايران در همان ۴۸ ساعت در ۵۰ سال قبل خلاصه شده است. ميدانم كه در همان لحظه هم كه خواهران مان در پنجه آن نابكاران ضجه ميزنند بازهم ۲۸ مرداد از يادت نخواهد رفت. مگر همين حالايش كه خواهران مان در دوبى و قطر زير عرب و پاكستانى دست و پا ميزنند و چند دلار اجرت ميگيرند كك ات ميگزد كه آن موقع بگزد؟ در اين رابطه يكى از دوستان تعريف ميكرد كه چندى پيش بهمراه وزير خارجه سوئد به نشست وزراى خارجه اروپا رفته و در آن از زبان وزير خارجه سوئد شنيده است كه در آينده اى نزديك اروپا علاوه بر عراق بايد خود را براى موج جديد مهاجران از ايران نيز آماده كند. احتمال اين موج مهاجرت تنها به دليل احتمال حمله آمريكا بوجود نيامده است بلكه تشنج و جنگ داخلى نيز در آن منظور شده است.
بارى...
در اين برهه از زمان و تهديد حمله خارجى و نيز در شرايط فروپاشى درونى كه حتا بدون نيروى خارجى نيز احتمال وقوعش بسيار ميرود و در شرايطى كه نيروهاى هرج و مرج طلبى كه از آن ياد شد دست بالا را دارند، ايرانى داخل زمان آنرا و موقعيت آنرا ندارد كه به بحثهاى منطقى يكايك نيروهاى ملى ايرانى كه برايش ناشناس است بپردازد و «منطقى» ترين آنها را انتخاب كند. بايد توجه داشت كه حتا در شرايط ثبات و آرامش سياسى صرف آنكه مواضع و آرمانهاى يك گروه به نفع طبقه كارگر و يا دهقان و توده هاى شهرى و يا سرمايه داران و تكنوكراتها باشد الزاما دال بر پيوستن اين طبقات به گروهها نيست. اين را هم در تجربه و هم در تئورى در كشورهاى جهان از مدرن تا عقبمانده اش در دويست سال اخير شاهد بوده ايم واى به حال كشورى كه در حال جنگ و يا تشنجهاى داخلى و گروهى و قومى باشد. حافظه تاريخى بايد بياد بياورد كه در همين ايران خودمان هرج و مرج پس از دوران مشروطه چگونه «شمشير نادر» و «رهبرى ناپلئون» را ميطلبيد كه ايران را از آن وضعيت نجات بدهد. در چنين شرايطى مسلم است كه «رضاخانى» (كه ممكن است هر ايرانى يا گروه مستعدى باشد) ظهور خواهد كرد. اما تفاوت اين رضاخان با رضاخان قبلى در اين خواهد بود كه رضاخان آينده ديگر زورش نخواهد رسيد كه خوزستان و بلوچستان و آذربايجان و كردستان را از دست نيروهاى شيخ محمد خيابانى و عزالدين حسينى و شيخ خزعل جديد به مام وطن بازگرداند.
بارى، خلاصه كلام اين است كه در ميان نيروهاى سياسى ايرانى كه اكنون در خارج از ايران در كماى سياسى بسر ميبرند، حالتى شبيه كمون سياسى درونى بوجود آمده است كه كمترين ارتباطى با مقصد خود كه ايران باشد ندارند. اگر در زمان شاه بخشى از اين نيروها هوادارانى در ايران داشتند، امروز يك هزارم آن دوران نيز شناخته شده نيستند. حتا يك اتحاد بدون نق نق و ايراد ۲۸ مرداد از ميان مشروطه خواهان و جمهوريخواهان و همه بلوكهاى سياسى ايرانى نيز نميتواند تغيير قابل ملاحظه اى در اين وضعيت بوجود بياورد. اما چنين اتحادى نيز تنها راه باقى مانده براى اين نيروهاست كه ته مانده اعتبارشان كه در خاطرات غبار گرفته هواداران سابق شان ممكن است كور سويى بزند را روى هم بريزند و با همه توان شان، با استفاده از رسانه هاى جمعى از ماهواره اينترنت گرفته تا موبايل در داخل ايران به ميدان بيايند. حال اينكه چگونه ميتوان متحد شد و چگونه ميتوان به ميدان آمد و به ميدان آمدن چه مشخصه هائى بايد داشته باشد نياز به بررسى دارد. به عبارت ديگر اينطور نيست كه نيروهاى ملى متحد به ميدان بيايند و مردم ايران هم با هيجان لبيك بگويند و از آن حمايت كنند. هر به ميدان آمدنى نتيجه نخواهد داد.
ادامه دارد...