Nimrooz
Vol. 18, No. 922, March 2, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۲۲ - جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵
ساناز فرجى
همقفس
با سپيده توى اتاق رفتيم. آريا شربت را كه خورد طولى نكشيد كه آرام شد.
-شير خودمو مى خوره. من امشب خيلى استرس داشتم، حتماً به اين طفل معصوم هم منتقل شده.
-چند سالشه؟
-دو سال.
-هنوز شير مى خوره؟
-كم كم مى خوام از شير بگيرمش، هميشه نمى خوره، بعضى وقتا.
-حتماً بايد اين كاررو بكنين، پسر شيرينى دارين.
-ممنونم، اجازه ندارم بچه رو ببرم بالا؟
-نه، چون بيمارها همه دارن استراحت مى كنن. صبح كه شد مى تونين ببرينش بالا.
سپيده از من تشكر كرد و رفت. ساعت چهار، پنج بود كه فرصت كردم خودم را به ميعادگاه برسانم. افشين تنها بود، زانوهايم شروع به لرزيدن كرد. عين دختر بچه هاى شانزده، هفده ساله كه عاشق مى شوند و در حضور عشقشان حتى راه رفتن را هم فراموش مى كنند، غافل از اين كه افشين حتى يك نگاه گذرا هم به من نكرد. داشت توى راهرو قدم مى زد. از كنارش رد شدم و يك راست رفتم توى بخش. حال آقاى احتشام خوب بود. چند دقيقه اى بالاى سرش ايستادم و نگاهش كردم، تمام گذشته اش را همان طور كه افشين تعريف كرده بود از ذهنم گذراندم. با اين كه افشين پدرش را مردى خشك و فوق العاده جدى توصيف كرده بود ولى من نسبت به آقاى احتشام احساس ديگرى داشتم، صورت خيلى مهربانى داشت، از اتاق كه بيرون آمدم افشين آمد طرف من.
-حالش چطوره؟
صدايم به وضوح مى لرزيد.
-خوبه.
-لازم نيست داروئى چيزى تهيه كنم؟
-فعلاً نه، مادرتون رفتن؟
-بيرونه، كاريش دارين؟
-نه، همينطورى پرسيدم.
افشين حالت خاصى به خودش گرفت، عين كسى كه يك فضول روبرويش ايستاده، نگاهم كرد. با حالتى مسخره، از خودم بدم آمد. دوست نداشتم درباره ام اين جور فكر كند. بدون اين كه سئوال احمقانه ديگرى بپرسم از او دور شدم. نمى دانم چرا اين سئوال احمقانه را پرسيدم؟ هزار بار به خودم گفته بودم وقتى مى خواهى حرف بزنى اول توى دهانت مزه كن بعد بگو.
وقتى متخصص بالاى سر آقاى احتشام آمد شيفتم تمام شده بود ولى خانه نرفتم و توى بيمارستان ماندم. چطور مى توانستم حالا كه افشين را پيدا كرده ام ولش كنم و بروم؟ يكى، دو بار به سرم زد كه بروم و سر حرف را با او باز كنم ولى نگاه سرد و بى تفاوتش و نگرانى زيادى كه به خاطر پدرش داشت مانعم شد.
از بخش مراقبت هاى ويژه بيرون آمديم، سپيده و رويا و افشين دور دكتر را گرفتند. آريا يك بند جيغ مى كشيد و بى تابى مى كرد و سپيده با كلنجار مى خواست آرامش كند. رفتم بچه را از او گرفتم، بدون ممانعتى بچه را به من داد. آريا خيلى شبيه سپيده بود. بامزه و تپلى، بردمش يك گوشه و او را روى صندلى نشاندم، خودم هم دو زانو روبرويش نشستم و با او بازى كردم. خيلى زود آرام شد. گريه را فراموش كرد و شروع كرد به بازى كردن.
چند دقيقه بعد بود كه دو تا دست از بالاى سرم آمد و آريا را بلند كرد. افشين بود. كوچكترين نگاهى به من نكرد. آريا را بغل كرد و سمت سپيده و رويا رفت. حتى يك تشكر خشك و خالى هم نكرد. چند قدم از من دور شده بود كه سپيده، آريا را از بغلش گرفت و آمد طرفم.
-ممنونم، شما از ديشب خيلى زحمت افتادين.
بلند شدم و گفتم:
-خواهش مى كنم، وظيفه ام بود.
از او خداحافظى كردم و يك راست رفتم توى سلف سرويس يك چاى داغ گرفتم. بدجورى عصبانى بودم. اصلاً نمى توانستم رفتار افشين را هضم كنم. ناراحتى ام فقط چند دقيقه طول كشيد، سعى كردم به اعصابم مسلط بشوم و فراموش كنم. بلند شدم كه بروم خانه، خيلى خسته بودم. توى محوطه بيمارستان سپيده را ديدم. آريا داشت بازى مى كرد و سپيده روى نيمكت نشسته بود. وقتى من را ديد بلند شد و به سمت من آمد.
-من بايد از رفتار برادرم عذرخواهى كنم، نمى خواستم جلوى خودش چيزى بگم، اون دل پاكى داره، زياد به قيافه جديش نگاه نكنيد خيلى مهربونه، باور كنيد منظور بدى نداشت. خيلى ازتون معذرت مى خوام.
-اصلاً مهم نيست، خودتون رو ناراحت نكنيد.
با سپيده شروع كرديم به قدم زدن و بعد روى نيمكت نشستيم.
-مى تونم «تو» صدات كنم؟
-راحت باش.
-اسم من سپيده است.
-اسم من هم هيوا است.
-چه قشنگ! يعنى چى؟
-يعنى اميد، آرزو.
-چه مادر و پدر خوش سليقه اى دارى؟!
-ممنون.
-چند سالته.
-رفتم توى بيست و شش سال.
-چه جالب! من و تو هم سنيم. ازدواج كردى؟
-نه.
-خوش به حالت! من دو تا بچه دارم. البته فقط آريا بچه خودمه، دخترم مارى از ازدواج اول شوهرمه ولى مثل آريا دوستش دارم.
-از زندگيت راضى هستى؟
-آره، خيلى.
-پس چرا گفتى خوش به حالم كه ازدواج نكردم؟
-آخه زندگى مشترك خيلى مشكل تر از زندگى مجرديه، البته هر دو تاش خوبه، هر كدوم به نوعى قشنگى خاص خودش رو داره. ولى وقتائى كه بچه ها زياد اذيتم مى كنند آرزو مى كنم مجرد باشم. اهل تهرانى؟
-آره، ولى اينجا تنها زندگى مى كنم. پدرم ارتشى بود، همه اش از اين شهر به اون شهر منتقل مى شد، چهار سال قبل از اين كه بازنشسته بشه تنكابن خدمت كرد، مى دونى كجاست؟
-شهسوار ديگه؟
-آره، مادر و پدرم با خواهرام اونجا زندگى مى كنن، دوست ندارن برگردن تهران، منم اينجا دارم درس مى خونم.
-چقدر مونده؟
-يه سال، بعدش هم دو سال طرح بايد بگذرونم.
-بعد از دَرسَت مى رى شمال پيش خونواده ات؟
-فكر نكنم، تهران رو خيلى دوست دارم.
-خيلى خوب شد كه با هم آشنا شديم. من توى ايران يكى، دو تا دوست بيشتر ندارم، اونم مال دوران دبيرستانه. همه شون ازدواج كردن و رفتن سر زندگيشون، من اومدم ايران مسافرت، هفت سالى مى شه كه آمريكا زندگى مى كنم، دو هفته اس اومدم.
-به خاطر پدرتون اومديد؟
-نه، به خاطر برادرم، افشين، همون كه ديديش، يه ماه ديگه برمى گردم. با اتفاقى كه براى پدرم افتاد فكر نكنم اصلاً فرصت گردش كردن داشته باشم.
-چرا به خاطر برادرت اومدى؟
-دو سالى بردمش آمريكا و به زور نگهش داشتم، خيلى سعى كردم از اونجا خوشش بياد، ولى بالاخره برگشت. خيلى به پدرم وابسته است، ظاهرش نشون نمى ده، ولى علاقه خاصى به خونواده اش داره، من و آريا باهاش اومديم.
-چرا مى خواستى كه به زور نگهش دارى؟
-آخه افشين به خاطر شكستى كه توى زندگيش داشت خيلى سرخورده شده بود. يه بار نامزد كرد، با دخترى كه خيلى دوستش داشت ولى همه چى خيلى زود به هم خورد، از همون موقع اين جورى شده كه مى بينى، بداخلاق، اخمو، پكر، فكر مى كردم اونجا مى تونه روحيه اش رو عوض كنه ولى به نتيجه نرسيدم.
-خب شايد از اين كه نامزدش رو از دست داده بود ضربه بدى خورد. خودت مى گى كه خيلى دوستش داشت.
-شايدم حرف تو درست باشه ولى افشين ديگه نخواست كه رابطه اش رو با نامزدش ادامه بده، اگه مثل گذشته دوستش داشت حداقل سعى مى كرد دوباره به دستش بياره، ولى اين جورى نشد.
سپيده خنديد و گفت:
-اصلاً نمى دونم چرا دارم اينارو به تو مى گم!؟ تو دارى مى رى خونه.
-آره، شب دوباره برمى گردم.
-من هم بايد آريارو ببرم خونه، بايد حمامش كنم، بچه ام زا به راه شد.
-لباس هاشو برداشتى؟
-آره ساكش رو برداشتم.
-بيا بريم خونه من، من كه بايد چند ساعت ديگه برگردم بيمارستان، يه كمى استراحت مى كنيم و برمى گرديم.
-نه، مزاحم نمى شم، افشين مى برتم خونه.
-من اصلاً تعارف نمى كنم، اگه راحتى بيا.
-صبر كن الان برمى گردم.
سپيده رفت و چند لحظه بعد با افشين برگشت. آريا را بغل كردم و دنبالشون رفتم. سپيده از توى ماشين ساك آريا را برداشت. از افشين خداحافظى كرديم و به سمت خونه رفتيم.
-چه ماشين بامزه اى دارى؟
-قديميه، يه كمى خرجش كردم تا ظاهرش خوب بشه.
-خرج تحصيلت را از كجا مى يارى؟
-يه درآمد كوچولو دارم كه خرج زندگيم رو مى ده ولى اجاره خونه و بقيه چيزارو پدرم مى ده.
-دخل و خرجت به هم مى خوره؟ كم نمى يارى؟
-زياد ولخرج نيستم، به اندازه درآمدم خرج مى كنم، درسم كه تموم بشه يه كمى وضعم بهتر مى شه.
-دوست ندارى دَرسَت رو ادامه بدى و تخصص بگيرى؟
-دوست كه دارم، بايد ببينم قبول مى شم يا نه.
-برو خارج از كشور ادامه بده.
-حرفش رو نزن، اصلاً نمى تونم از خونواده ام دل بكنم. همين جا مگه چشه؟ سطح علمى اساتيدمون خيلى بالاست.
-اونجا موفق تر مى شى.
-فكر مى كنى! آدمى كه بخواد موفق بشه هر جائى كه باشه موفق مى شه، اينا همه اش بهانه اس، يكى، دو بار همون اوائل درسم تصميم گرفتم كه برم خارج از كشور، يكى، دو تا دانشگاه هم با بدبختى پذيرش گرفتم ولى منصرف شدم و همين جا موندم.
سر راه براى ناهار غذا گرفتم، تا ظهر فرصت زيادى نداشتم و من خسته تر از آن بودم كه بخواهم دو، سه ساعت توى آشپزخانه وقت صرف كنم. سپيده خيلى خونگرم بود. زودتر از آن چيزى كه فكرش را كنم با هم صميمى شديم. خوشحال بودم چون يك دوست خوب پيدا كرده بودم. رابطه دوستانه ام با سپيده منجر مى شد بيشتر افشين را ببينم و بتوانم سر فرصت مناسب رابطه ام را با او بهتر كنم. بايد به او كمك مى كردم، نمى گويم كه از او خوشم نمى آمد، نه، ولى مهمتر از علاقه ام به افشين اين بود كه سعى كنم از آن حالت بيرونش بياورم.
سپيده اصلاً تعارفى نبود و اين موضوع كار من را راحت كرد. خودش كارهاى خودش را مى كرد، وقتى رسيديم خانه من رفتم توى آشپزخانه و سپيده بچه اش را توى اتاق خواباند. وقتى برگشت من ميز را چيده بودم.
-اى كاش قبل از اين كه بخوابونيش، بهش غذا مى دادى.
-وقتى بيدار شد مى خوره. آريا با غذا تعارف نداره، مطمئن باش اگه گشنه اش بود نمى خوابيد.
-نمى خورى.
سپيده نشست پشت ميز و دو تائى مشغول شديم.
-خونه بامزه اى دارى.
-زياد دوستش ندارم.
-چرا؟
-همينطورى.
-تنهائى زندگى كردن خيلى سخته نه؟
-نه اتفاقاً، خيلى جالبه، خودتى و خودت، فرصت زيادى دارى كه فكر كنى و لذت ببرى.
-زياد كتاب مى خونى؟
-چطور مگه؟
-با اين كه خونه ات كوچيكه ولى كتابخونه ات بزرگه. پدر من هم خيلى كتاب مى خونه، درست برعكس من، اگه شبى يكى، دو ساعت مطالعه نكنه خوابش نمى بره. راستى دكترش گفت كه يكى، دو روز ديگه منتقلش مى كنن بخش.
-خدارو شكر.
-تا كى بايد بسترى باشه؟
-شايد هفت، هشت روز، بستگى داره كه كى حالش كاملاً خوب بشه.
-هيوا، مى تونم ازت يه سئوال بپرسم؟
-حتماً.
-تو چرا تا حالا ازدواج نكردى؟ پاى كسى درميونه؟
-نه، كسى تو زندگيم نيست، براى اين ازدواج نكردم كه عاشق نشدم.
-حق دارى، زندگى با عشق خيلى قشنگه. وقتى عاشق همسرت باشى هيچوقت ازش سير نمى شى، هر كسى توى دنيا يه جفت داره، اگه پيداش كنه كه خوشبخته ولى اگه پيداش نكنه... منم اتفاقى با فرامرز آشنا شدم، فرامرز شوهرمه، خيلى مهربونه، نمى گم كه با هم مشكلى نداريم، توى هر زندگى بالاخره مشكل وجود داره ولى فرامرز به من ياد داد كه چه جورى با سختى ها و مشكلات كنار بيام، اوائل خيلى برام سخت بود، ولى كم كم عادت كردم.
-اميدوارم هميشه از زندگيت راضى باشى.
-منم اميدوارم كه تو همسر دلخواهت رو پيدا كنى.
بعد از اين كه ناهار خورديم و ميز را جمع كرديم با سپيده رفتيم توى اتاق و دراز كشيديم. كمى حرف زديم ولى من به خاطر اين كه شب كشيك داشتم مجبور بودم بخوابم. دو، سه ساعت بعد از سر و صداى آريا بيدار شدم. ماشاءالله خانه را گذاشته بود روى سرش. طفلك سپيده، آريا را برده بود توى پذيرائى كه مرا بيدار نكند ولى آن شيطون اين كار را كرد.
-بيدار شدى، تورو خدا ببخشيد، آريا خيلى سر و صدا كرد.
لبخند زدم و گفتم:
-نه ديگه، بايد بيدار مى شدم. قهوه مى خورى؟
-بله، بدون شير و شكر لطفاً.
سر درد بدى داشتم. وقتى با دو تا ليوان قهوه آمدم داخل پذيرائى زنگ در را زدند. رعنا بود. آن شب من و رعنا جفتمان كشيك بوديم. آمده بود كه بعد از شام دوتائى برويم سر كار. رعنا هم مثل سپيده زود جوش است. خيلى سريع با هم جور شدند. سه تائى كلى گفتيم و خنديديم. آريا هم فقط آتش مى سوزاند. ليوان قهوه را برگرداند روى فرش، يكى از گلدان ها را شكست، صندلى ها را چپ كرد، سرش محكم خورد به لبه ميز، خلاصه حسابى شيطنت مى كرد.
سپيده اصرار داشت كه بخواباندش ولى من و رعنا گفتيم كه اگر مى خواهد شب را بيمارستان بماند بايد اجازه بدهد آريا از بازى كردن خسته بشود آن وقت تمام شب را توى ماشين مى خوابد.
آن شب سه تائى شام بيرون رفتيم. وقتى رسيديم بيمارستان آريا خوابش برده بود، من و رعنا رفتيم سر شيفتمان، سپيده هم بعد از كلى تشكر رفت پيش خانواده اش. بخش اورژانس خيلى شلوغ بود، فرصت نمى كردم حتى به افشين فكر كنم چه برسد به اين كه به او سر بزنم. نزديكى هاى صبح بود كه فرصت كردم به بهانه سر زدن به آقاى احتشام بروم و ببينمش. افشين توى راهرو تنها بود. يك نگاه گذرا به من كرد ولى جواب سلامم را نداد. خودش را زد به نشنيدن. رفتارهاى افشين لحظه به لحظه من را توى تصميمى كه گرفته بودم مصمم تر مى كرد. ديگر داشتم به جائى مى رسيدم كه اصلاً به او نگويم «كه» هستم! چه بسا وقتى مى فهميد نامه ها را براى من فرستاده همان جورى سرد برخورد مى كرد يا بى تفاوت مى گفت: «خب كه چى؟!» آن وقت كلى ضايع مى شدم، وقتى برمى گشتم سر كارم افشين همانطور توى راهرو قدم مى زد.
بعد از اين كه شيفتم تمام شد رفتم سراغش. سپيده تا من را ديد بچه را داد بغل رويا و آمد طرفم.
-كارت تمام شد هيوا؟
-آره، دارم مى رم خونه، پدرت خوبه؟
-خوبه، دكتر الان معاينه اش كرد، گفت همين امروز منتقل مى شه به بخش.
-خب، خدارو شكر. اگه خسته اى با من بيا خونه.
-نه، مرسى. من كه ديروز كلى بهت زحمت دادم. منتظر مى مونم پدررو ببرن بخش، بعدش افشين من و مامان رو مى بره خونه. راستى شماره ات را بهم بده، باهات تماس مى گيرم.
-امشب خونه ام، فردا صبح برمى گردم بيمارستان، كلاس دارم.
شماره را روى يك تكه كاغذ نوشتم و دادم به دست سپيده. رويا و افشين انتهاى راهرو ايستاده بودند و با هم حرف مى زدند.
-از طرف من از مادرت خداحافظى كن، نمى خواهم مزاحم حرف زدنشون بشم.
-باشه، حتماً، برو استراحت كن، ديروز هم آريا نگذاشت درست و حسابى بخوابى، از قيافه ات معلومه كه خيلى خسته اى، رعنا رفت؟
-نه، رفته بالا پيش شوهرش، ديگه كارى ندارى؟
-نه، به سلامت.
رفتم خانه، بدجورى خسته بودم، بدون كوچكترين حركتى با لباس افتادم روى تخت. خيلى زود خوابم برد. وقتى بيدار شدم بعدازظهر بود. يك كمى خانه را مرتب كردم و مختصر غذا خوردم. مامان تماس گرفت و نيم ساعتى با هم حرف زديم. از حمام بيرون آمدم كه رعنا تماس گرفت و گفت براى شام منتظر است. ساعت يك نصف شب بود كه از پيش عليرضا و رعنا برگشتم. اصلاً خوابم نمى برد، يكى از كتاب هاى شاملو را برداشتم و با خودم بردم توى تختخواب.
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالى
تا چند؟ تا چند؟
ورق خواهد خورد؛ ... .
صبح خيلى دير از خواب بيدار شدم. وقتى رسيدم بيمارستان نيم ساعت بود كه دكتر رستمى تدريسش را شروع كرده بود. از آنجائى كه دكتر رستمى خيلى خوش اخلاق بود به علت تأخيرم سرزنش نشدم. بعد از درس رفتم از بيرون يه دسته گل زيبا براى آقاى احتشام خريدم و برگشتم. خوشبختانه وقت ملاقات تازه شروع شده بود و جز سپيده و رويا و افشين هنوز كسى براى ديدن آقاى احتشام نيامده بود.
وقتى وارد اتاق شدم افشين جواب سلامم را به كوتاهى داد و از در بيرون رفت. سپيده گل ها را از من گرفت و گذاشت توى گلدان. رويا هم تند و تند داشت من را به شوهرش معرفى مى كرد، تمام زندگى من را مى دانست، حتماً سپيده برايش تعريف كرده بود. آقاى احتشام خيلى از من تشكر كرد. خيلى مهربان بود، با اين كه شمرده و خشك صحبت مى كرد ولى هر چى كه بود رفتارش از رفتار افشين خيلى بهتر بود. چند دقيقه بعد افشين آمد داخل اتاق و خودش را روى مبل انداخت. اصلاً حرف نمى زد، به نقطه نامعلومى نگاه مى كرد. فقط بعضى وقت ها به روى پدرش يا رويا جون لبخند كوتاهى مى زد، جواب سئوال بقيه را خيلى مختصر مى داد، خسته به نظر مى رسيد. به او اعتناء نمى كردم، نمى خواستم خيال كند كه آرزو دارم با او هم صحبت بشوم. خودم را نسبت به او بى تفاوت نشان دادم اين طور مطمئناً زودتر به نتيجه مى رسيدم. تقريباً مى شود گفت كه رفتار خودش را پيش گرفته بودم. تمام مكالمه ما خلاصه شده بود توى سلام و خداحافظ كه از طرف افشين خيلى كوتاه و مختصر بود.
ده روز به همين منوال گذشت، حال آقاى احتشام بهتر شده بود، من و سپيده روزبروز صميمى تر مى شديم و بيشتر ساعت هاى روز را با هم بوديم. رابطه ام با رويا هم خوب بود. آقاى احتشام به من لقب دخترم را داده بود و با عطوفت با من برخورد مى كرد، ولى ميانه ام با افشين اصلاً خوب نبود، از من دورى مى كرد، به من نگاه نمى كرد، طورى برخورد مى كرد كه اصلاً انگار وجود ندارم. جواب سلامم را هم به زور مى داد، خيلى برايم سخت بود، نمى دانستم بايد با او چه كار كنم!؟ چطور سر حرف را با او باز كنم؟! وقت ملاقات خودش را گم و گور مى كرد، چون اقوام و آشناها مى آمدند عيادت پدرش؛ رفتارش به من نشان داد كه بايد خيلى زحمت بكشم تا به آرامش برسانمش، زحمت بكشم تا به زندگى عادى برگردد و از انزوا دربيايد. يعنى مى توانستم!؟
وقتى آقاى احتشام مرخص شد دسته گل زيبائى خريدم و رفتم عيادتش، آدرس را قبلاً از سپيده گرفته بودم. خانه فوق العاده زيبائى بود در فرمانيه، وقتى وارد شدم اولين چيزى كه نظرم را جلب كرد ماشين افشين بود كه جلوى ساختمان پارك شده بود. خيلى خوشحال شدم كه خانه است. دلم برايش تنگ شده بود، دو روز بود كه نديده بودمش، سپيده آمد توى حياط استقبالم.
-چقدر دير كردى؟ دو ساعته منتظرم.
-ببخشيد، گل فروشى غلغله بود.
-چه گل هاى قشنگى! دستت درد نكنه.
-آريا كجاست؟
-خوابه، بيا بريم تو. خوش اومدى.
همراه سپيده وارد ساختمان شدم. طبقه همكف يك استخر بزرگ بود كه دو دست ميز و صندلى كنارش چيده بودند. از كنار استخر پله مى خورد به طرف بالا، وارد خانه كه شدم دهنم باز ماند، خانه با سليقه خاصى تزئين شده بود. افشين حق داشت، رويا واقعاً با سليقه بود. همه توى اتاق پذيرائى بودند. روياجون و آقاى احتشام با چند تا خانم و آقا كه آمده بودند عيادت آقاى احتشام. معلوم بود از آن كله گنده ها هستند، سپيده من را به آنها معرفى كرد، مهمان ها يك ساعت بعد رفتند، آن يك ساعت خيلى به من بد گذشت چون مى دانستم با وجود آنها افشين پيدايش نمى شود، در حالى كه ظاهرم را با لبخند مليحى حفظ كرده بودم توى دلم خداخدا مى كردم كه زودتر بروند.
وقتى مهمان ها رفتند آقاى احتشام از من عذرخواهى كرد و رفت تا استراحت كند. من و سپيده و روياجون دور هم نشستيم و نيم ساعتى حرف زديم. از افشين خبرى نشد. ديگر نمى توانستم بيشتر آنجا بمانم، داشت شب مى شد و ممكن بود آنها بخواهند شام بخورند!؟
وقتى براى خداحافظى از جايم بلند شدم رويا و سپيده به شدت اصرار كردند كه بايد شام پيش ما بمانى، من هم از خدا خداسته قبول كردم. دلم مى خواست آن شب افشين را ببينم، خجالت مى كشيدم از سپيده سراغش را بگيرم. وقتى صداى جيغ و داد آريا بلند شد تازه فهميدم كه وقتى خواب بود چه آرامشى داشتيم!؟ با سپيده، آريا را برديم توى حياط تا بازى كند، خودمان هم مشغول صحبت كردن شديم.
على آقا توى حياط بود، سپيده او را به من معرفى كرد، از ديدنش خوشحال شدم، فهميدم كه هنوز با خانواده آقاى احتشام زندگى مى كنند، على آقا قيافه بامزه اى داشت، قدش خيلى كوتاه بود و صورتش پر از چروك هاى عميق بود، خصوصاً روى پيشانيش! طبق نوشته هاى افشين على آقا سن زيادى نداشت ولى خيلى شكسته به نظرم رسيد.
هنوز چند دقيقه اى نگذشته بود كه رويا از روى تراس سپيده را صدا كرد، تلفن كارش داشت، وقتى سپيده رفت چند دقيقه ايستادم و به بازى آريا نگاه كردم. داشت از سر و كول على آقا بالا مى رفت. آن بيچاره هم هيچ نمى گفت. فقط به آريا لبخند مى زد. وقتى ديد بيكار ايستاده ام و تماشا مى كنم به من گفت:
-من مواظب آريا هستم، شما تشريف ببريد بالا، هوا داره كم كم سرد مى شه، اين بچه هم وقتى از بازى كردن خسته شد خودم مى يارمش بالا.
از او تشكر كردم و رفتم. وقتى وارد ساختمان شدم ديدم افشين مغموم و گرفته روى صندلى هاى كنار استخر نشسته و سيگار مى كشد. نگاه كوتاهى به من كرد و جواب سلامم را آهسته و سرد داد. به او نزديك شدم و گفتم:
-مى توانم بنشينم؟
نگاه معنى دارى به من كرد و بعد از چند ثانيه گفت:
-شما كار ديگه اى ندارين؟
لحن سئوالش تمسخرآميز بود ولى من خودم را براى حملاتش آماده كرده بودم، بى تفاوت به سئوالش روى صندلى روبرويش نشستم.
-نه، كار خاصى ندارم، چرا تنها نشستين؟ از چيزى ناراحتين؟
-شما روانشناسى؟
-نه، همينطورى پرسيدم.
-مى خواستم تنها باشم. براى همين اومدم اينجا ولى با وجود شما نشد.
اين هم از متلك سوم، به خودم گفتم بفرما هيوا خانوم، همين را مى خواستى؟ آرام از جايم بلند شدم و رفتم سمت پله ها كه با صداى آهسته اى گفت:
-معذرت مى خوام.
ولى من به راهم ادامه دادم و رفتم بالا. چه قلب مهربانى داشت؟!
حتى حاضر نشد با حرف هايش ناراحتم كند، لحن كلامش خيلى به دلم نشست، خيلى دلم مى خواست همان لحظه برگردم و بگويم افشين من همان همقفس تو هستم. يا نه بهتر بگويم افشين تو آن نامه ها را براى من فرستادى. نه دومين جمله از اولى هم افتضاح تر بود.
آن شب افشين با ما شام خورد. فكر مى كردم بعد از عذرخواهى دم استخر رفتارش با من بهتر بشود ولى سخت اشتباه مى كردم چون همه چيز مثل قبل بود. افشين سر شام يك كلمه هم صحبت نكرد. فقط شنونده بود، شنونده بدون عكس العمل!
سپيده سر شام گفت:
-راستى پدر، هيوا هم مثل شما كتاب خونه.
-به به، از شخصيتش كاملاً پيداست، بيشتر چه كتاب هائى مى خوانى دخترم؟
آهسته پاسخ دادم:
-كتاب هاى فلسفى و رمان هاى تاريخى، البته شعر هم زياد مى خونم.
آقاى احتشام باز پرسيد:
-كتاب هاى فلسفى مثل چى؟
-كشكول، چنين گفت زرتشت... .
-و رمان هاى تاريخى؟
-كنيز ملكه مصر، مارى آنتوانت... .
-از كتاب چنين گفت زرتشت چيزى هم دستگيرت شد؟
-كتابش خيلى سنگينه، هر صفحه اى رو مجبور شدم ده بار بخوانم تا يه چيزى ازش بفهمم، با اين كه تا حالا چندين بار خوندمش فكر نمى گنم چيزى سر درآورده باشم.
آقاى احتشام لبخندى زد و گفت:
-آفرين، كتاب هاى خوبى مى خونى. اگه امانت دار خوبى باشى مى تونى از كتابخونه من استفاده كنى.
-ممنونم، باعث افتخارمه.
رويا معترضانه وارد بحث شد و گفت:
-وا، هوشنگ! پس چرا نمى ذارى من از كتاب هات به دختر دوستم امانت بدم؟
-آخه عزيز من كتاب هائى كه اون مى خواد من ندارم. يه بار اومد غرش طوفان رو برد، هنوز دو جلدش رو نخونده بود كه برگردوند، كتاب خون نيست كه! تازه وقتى كتاب هارو برگردوند ديدى كه چه بلائى سرشون آورده بود!
-خب، بچه اس!
-همين ديگه، خودت دارى مى گى بچه اس، وقتى بزرگتر شد روى چشمم، هر چى خواست ببره بخونه، به شرطى كه سالم ببره، سالم بياره.
سپيده در پاسخ پدر گفت:
-پدر، خيالتون از بابت هيوا راحت باشه، با سليقه اس، خال به كتابهاتون نميندازه.
آقاى احتشام بعد از شام كتابخانه اش را به من نشان داد. يك اتاق نسبتاً بزرگ كه دور تا دورش قفسه كتاب بود، كتاب هاى نفيسى داشت. خودش از ميان آنها يكى را انتخاب كرد و به من داد، به او گفتم، كه چون درس هايم سنگين است و سر كار هم مى روم نمى توانم زود برگردانم. قبول كرد ولى اكيداً توصيه كرد كه امانت دار خوبى باشم تا بتوانم از همه كتاب هايش استفاده كنم. بعد از اين كه آمديم توى پذيرائى ديدم افشين غيبش زده است، مى دانستم كه ديگر پيدايش نمى شود، يكى، دو ساعتى با سپيده و روياجون نشستيم و صحبت كرديم. از لابلاى صحبت هاى سپيده فهميدم افشين، آريا را برده بيرون. آن شب نرگس را هم ديدم. خانم فوق العاده مهربانى بود، رويا و سپيده اصلاً با او مثل خدمتكار برخورد نمى كردند. از رفتارشان خوشم آمد.
هنوز عادتم را ترك نكرده بودم، به محض اين كه مى رسيدم خانه پست را نگاه مى كردم ولى هميشه خالى بود، بايد هم خالى مى بود، كسى را نداشتم تا به من نامه بدهد، اگه اميد به نامه هاى افشين داشتم كه بيهوده بود! او حالا ديگر پيش خانواده اش بود و حتماً قضيه نامه ها را فراموش كرده بود. لزومى نداشت كه بى خودى اميد داشته باشم.
آن شب كلى با خودم حرف زدم، از خودم بدم مى آمد. دست روى دست گذاشته بودم كه چه بشود؟ چه چيزى را مى خواستم ثابت كنم؟ بالاخره بايد يك جور سر حرف را با افشين باز مى كردم يا نه؟ ولى آخر او خودش نمى خواست حتى يك كلمه با من صحبت كند؛ اى كاش افشين از من خوشش مى آمد! همان جورى كه با ستاره شب و روزش را گم كرده بود؛ اى كاش با ديدن من متحول مى شد! اى كاش مى فهميد كه آرزويش را دارم! اى كاش... اى كاش... از اين اى كاش گفتن ها به جائى نرسيدم و بى هدف چشمم را روى صفحات كتابى كه دستم بود چرخاندم!
اوائل زمستان بود كه سپيده عزم رفتن كرد، به خاطر پدرش بيشتر ايران مانده بود و ديگر احساس مى كرد نمى تواند دورى فرامرز و مارى را تحمل كند، يك شب كه منزل آقاى احتشام بودم همه را دعوت كردم كه چهار، پنج روز قبل از رفتن سپيده بيايند خانه ام. رويا و سپيده سريع قبول كردند، ولى آقاى احتشام همان موقع گفت: «كه كلى كارهاى عقب افتاده دارد و نمى تواند قول صددرصد بدهد» وقتى تمام سرها به سمت افشين برگشت بى تفاوت نگاهى به ما كرد و گفت:
-اميدوارم بهتون خوش بگذره.
آن روز خيلى زود از خواب بيدار شدم. بيكار بودم و فرصت كافى براى تدارك ديدن داشتم. براى شام رعنا و عليرضا هم دعوت بودند، عليرضا نمى توانست بيايد ولى رعنا از صبح آمد و با هم رفتيم خريد. ساعت تقريباً پنج بعدازظهر بود كه تمام كارها را كرديم. شام حاضر بود.
خانه كاملاً مرتب و ظرف هاى شام روى ميز چيده شده بود.
ساعت هشت شب آقاى احتشام و رويا و سپيده آمدند، آريا هم همراهشان بود، از اين كه آقاى احتشام دعوتم را قبول كرده بود بى نهايت خوشحال شدم. سر شام بوديم كه تلفن مهمى به آقاى احتشام شد و مجبور شد برود.
سپيده با ناراحتى گفت:
-كاش لااقل پدر شامش را كامل مى خورد.
رويا جواب داد:
-حتماً پاى يه قرار مهم در ميون بوده، امان از دست هوشنگ، وضع جسميش كه تعريفى نداره، دست از كارخانه هم برنمى داره. شرمنده تو هم شديم هيواجون.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
مقاله هاى ايران
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   مقاله هاى ايران   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •