|
تهيه و تنظيم: پژواك
از لابلاى متون
زنده ياد على اكبر داور از نگاه مرحوم گلشائيان (بخش سوم)
چگونه قضيه محاكمه من ختم به خير شد؟ و نصايح داور به من چه بود؟
(به انگيزه هفتادمين سالگرد خودكشى مرحوم داور- ۲۰ بهمن ۱۳۱۵)
در شماره پيش مطلب به آنجا رسيد كه به علت مقالاتى كه گلشائيان عليه دادگسترى با اشاره به سوابق سوء بعضى قضات عدليه در روزنامه مشفق سرخ مى نوشت به كوشش بعضى از مقامات قضائى تصميم به تعقيب و محاكمه وى گرفته شد. او هم براى مجهز بودن در محكمه با مراجعه به پرونده شمارى از قضات عدليه و سوابق محكوميت و اتهامات آنها مداركى جمع آورى كرد كه در دفاع از خود در دادگاه مورد استفاده و استناد قرار دهد.
اينك بقيه ماجرا:
«فردا صبح ميرزامهدى شريعت زاده كه وكيل عمومى استيناف بود با آقاى شيخ محمد بروجردى مدعى العموم (دادستان) استيناف به اتاق پرسنل (كارگزينى) عدليه (محل خدمت گلشائيان) آمده و شروع كردند به تهديد من. ميرزامهدى گفت: جوان، تو زنديق هستى كه به ساحت قضات هتاكى مى كنى. آقاشيخ محمد هم گفت: يا سفيهى يا ترا ديگران تحريك كرده اند. من كه عصبانى بودم گفتم: «تاكنون من به طور كلى نسبت به قضات نوشته ام اما از امروز به اسم و رسم خواهم نوشت و به ميرزامهدى گفتم امشب مجبورم قضيه پنجهزار تومان رشوه اى را كه از عليزاده راجع به محاكمه نفت با روس ها گرفته اى و بر لَهِ عليزاده رأى داده اى در روزنامه بنويسم. ميرزامهدى خيلى عصبانى و ضمناً دست پاچه شد چون حقيقت داشت. آقا شيخ محمد چون ديد قضيه اين طور است كوتاه آمد. ضمناً در عدليه يك عده جوان هائى بودند از ديپلمه هاى مدرسه سياسى از قبيل مرحوم ميرزاسيدكاظم صدر، سيدغلامحسين خان خوشبين، پيرزاده و مرحوم آقامصطفى حائرى، اين ها هم مجلسى تشكيل داده و مرا تحريك كردند و منصورالسلطنه را نيز تهديد كردند كه حق محاكمه مرا نداريد. در اينجا ناگفته نماند كه چون برادرم تازه وارد دربار شده بود و با مرحوم تيمورتاش وزير دربار كار مى كرد، آقايان خيال كردند من به پشتيبانى دربار چيز مى نويسم. در هر صورت نمى دانم از ترس آبرو بود كه من پرونده را درج نكنم يا از ترس شاه و دربار. چند روز بعد آقايان در اتاق منصورالسلطنه جلسه اى كردند. آقاى حاج سيدنصرالله تقوى و مرحوم ذكاءالملك (فروغى) هم بودند و از من خواستند كه مقاله اى در روزنامه بنويسم كه در عدليه قضات خوبى هم هستند و همه بد نيستند و خلاصه اين كه نه من از گفته هاى خود عدول كنم و نه مقالات را دنبال كنم. من هم چون اطمينانى به نتيجه نداشتم منتظر چنين فرصتى بودم. موافقت كردم و قضيه ختم شد. در نتيجه من به اسرار و سوابق قضات و كارمندان عدليه آشنا شدم.
خلاصه، من وقتى شرحى به داور نوشتم با داشتن چنين سوابقى بود. چند روزى گذشت، روزى بعدازظهر آقاى مظاهر برادرزن داور كه بعد رئيس كارگزينى شده بود به منزل من امد و گفت وزير به من گفته به شما ابلاغ كنم كه فردا صبح ساعت ۱۰ برويد سر پل رومى باغ شميران، ايشان را ملاقات كنيد و هر اطلاعى كه از شما مى خواهند بدهيد. كارتى هم از داور به من داد براى اين كه ژاندارم جلوگيرى نكند و وارد باغ شوم. فردا صبح ساعت ۱۰ به شميران رفتم. نوكر داور حسن خان مرا زير چادر برد. مدتى نشستم، داور آمد با كت و شلوار و كلاه پهلوى، چون تازه قرار بود اشخاص كلاه پهلوى سر بگذارند و كت و شلوار خاكسترى بپوشند. بعد از تعارف پرسيدند چرا هنوز كلاهت را عوض نكرده اى و سردارى در تن دارى؟ گفتم به چشم عوض مى كنم. اصرار كردند كه حتماً بايد زودتر كلاه پهلوى بگذاريد.
سپس پرسيدند شما چه اطلاعى از سوابق قضات داريد. جريان فوق را مشروحاً براى ايشان نقل كردم. اظهار كردند پرونده استخدامى راست است كه حكايت از سابقه اشخاص مى كند ولى چه بسا اشخاصى هستند كه پرونده استخدامى آنها خيلى مرتب و صحيح است ولى شخصاً آدم هاى خوبى نيستند. (مرحوم داور در اين موقع دلايل خود را براى استخدام مجدد بعضى از قضات پيشين كه سابقه چندان درخشانى نداشتند بيان كرد كه چون كمى مفصل است از نقل آن صرف نظر شد- پژواك) آنگاه گفتند: تو جوانى و هنوز وارد سياست و كار نشده اى. اولاً انسان وقتى كار بزرگى را به دست گرفت، اگر بخواهد وارد اين ريزه كارى ها شود هيچوقت موفق نمى شود. مثل معمارى است كه وقتى پى ساختمانى را كند به فكر گل كارى و نقاشى زيرزمين افتاد اين بنا را نمى تواند تمام كند. ولى اگر يك مرتبه اسكلت بنا را ريخت و زير شيروانى برد بعد مجال ريزه كارى دارد، حالا من يك اساسى را برهم ريختم. در اين كار مثل يك بنائى كه انسان بخواهد از عوامل جديد و مصالح قديم كار كند ناچار ريخت و پاش خواهد داشت. اين تشكيلات هم البته بى ريخت و پاش نيست. ممكن است به اشخاصى بى جهت صدمه بخورد و ظلم بشود و به اشخاصى بى جهت كمك بشود، ولى نه من مجال اين مطالب كوچك را دارم و نه مى خواهم وارد اين جزئيات شوم. من دست به يك كار بزرگى زده ام كه همينطور يك عده ظاهراً اظهار رضايت مى كنند، ولى در باطن همه با من مخالفند، چون توقعات اشخاص حد ندارد و هر چه به آنها كمك مى كنم باز توقع دارند. شاه هم شخصى است كم حوصله و كم كم مى بينم حوصله اش دارد تنگ مى شود، بنابراين ناچارم هر چه زودتر تشكيلات را تمام كنم و از طرفى در قضيه اختيارات ناچار شدم توقعات و كلاه را قبول كنم والا تمديد اختيارات عملى نمى شد، چون بايد با اين آقايان كار كنم، به اتكاى يك نفر شاه نمى شود. اين هاست سر اين كه من ناچارم گاهى اشخاصى را انتخاب كنم كه در نظر خرده بين امثال شما نبايستى انتخاب كرده باشم. بعد به من گفتند تو در اداره تهيه قوانين چه مى كنى؟ گفتم: هيچ! پرسيدند پس منصورالسلطنه چه مى كند؟ گفتم به كار خودش مشغول است و اداره تهيه قوانين يك مكتب خانه بى معنى است.
خلاصه ندانستم چه موجب شد كه وقتى ايشان به من گفتند ميل دارم تو از نزديك با من كار كنى، من بى مقدمه قبول كردم، بدون اين كه هيچگونه تقاضا يا خواهشى نسبت به وضعيت خودم بكنم. فقط گفتم چون ضعيفم و تازه از ناخوشى برخاسته ام استدعا دارم سر ساعت ظهر اجازه دهند به منزل بروم. از جا كه برخاستم به من گفتند: مطالبى كه به تو گفتم مطالبى نيست كه به كسى گفته شود و چون ترا خيلى صاف ديدم اين مطالب را گفتم ولى براى خودت نگاه دار. (الان هم وقتى فكر مى كنم واقعاً نمى دانم چه طور شد كه داور وزير مقتدر عدليه به من عضو كوچك بى پارتى دو ساعت حاضر شدند اين مطالب را بگويند... ولى از همان روز طورى صداقت و صراحت لهجه داور در من مؤثر شد كه من با آن خُلق تنگ و بى علاقگى نزد ايشان رفتم و يك نفر فدائى بيرون آمدم و اين احساسات را خدا شاهد است تا روز مرگ آن مرد نسبت به او داشتم و هيچوقت هم تا زنده ام فراموش نخواهم كرد.» (ادامه دارد)
(برگرفته از خاطرات مرحوم عباسقلى گلشائيان مندرج در جلد چهارم يادداشت هاى دكتر قاسم غنى).
توضيح: (خاطرات گلشائيان كه از نزديك سال ها با مرحوم داور همكارى كرده در مورد ويژگى ها و طرز كار آن مرحوم بسيار جالب است، لذا يكى دو بخش ديگر از لابلاى متون را به نقل خاطرات گلشائيان ويژگى خواهيم داد.)
|