Nimrooz
Vol. 18, No. 922, March 2, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۲۲ - جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵
دكتر مصطفى الموتى
روزشمار زندگى سردار اسعد بختيارى
حاج عليقلى خان (پدر)، جعفر قلى خان (پسر)
۱-حاج عليقلى خان بختيارى فرزند حسينقلى ايلخان در چهارمحال بختيارى متولد شد و به ادبيات فارسى و فرانسه آشنا گرديد. پدرش به دستور ظل السلطان مسموم گرديد ولى او از محافظين كاخ سلطنتى گرديد و هنگام ترور ناصرالدينشاه از محافظين او بود.
۲-حاج عليقلى خان مدتى در اروپا به سر برد و در پاريس چند جلد كتاب ترجمه كرد و با مشروطه خواهان همراهى نمود و با همكارى سپهسالار تنكابنى تهران را فتح كرد و محمدعليشاه را ساقط نمودند. سپهسالار رئيس الوزراء و سردار اسعد وزير كشور شد و به او پيشنهاد گرديد (نايب السلطنه) شود كه نپذيرفت. ولى مجلس يك لوحه طلائى در تجليل از خدماتش به او تقديم داشت.
۳-جعفرقليخان سردار اسعد پسر او كه رضاشاه هنگام خدمت در نظام زيردست او بود از پايه گذاران سلطنت پهلوى شد و سال ها وزير جنگ و وزير پست و تلگراف گرديد و از نزديكان سرسلسله پهلوى به شمار مى رفت كه در سفرها اغلب همراه رضاشاه بود و در بازى هاى ورق و تخته نرد با رضاشاه شركت داشت.
۴-جعفرقليخان سرداراسعد در سفر رضاشاه به مازندران به طور ناگهانى در حالى كه سمت وزير جنگ را داشت بازداشت گرديد و به زندان قصر منتقل شد كه در اين باره مطالب مختلف نوشته شده و از قرار معلوم رضاشاه به او سوءظن يافته بود كه مى خواهد با كودتائى او را بركنار سازد. سرانجام در زندان قصر به طرز رقت بارى به حيات او خاتمه داده شد.
***
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه محاكمه و اعدام صدام حسين- بخش ۱۶
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
عبدالودود شيخلى، سفير و رئيس تشريفات وزارت خارجه عراق، در الجزيره سخنان اعليحضرت را براى صدام حسين ترجمه مى كند.
شيخلى يكى از معدود شخصيت هاى شيعه مورد اعتماد صدام بود.
درباره او طى نوشتارهاى بعدى سخن خواهيم گفت.

دكتر مصطفى الموتى
روزشمار زندگى سردار اسعد بختيارى
حاج عليقلى خان (پدر)، جعفر قلى خان (پسر)
۱-حاج عليقلى خان بختيارى فرزند حسينقلى ايلخان در چهارمحال بختيارى متولد شد و به ادبيات فارسى و فرانسه آشنا گرديد. پدرش به دستور ظل السلطان مسموم گرديد ولى او از محافظين كاخ سلطنتى گرديد و هنگام ترور ناصرالدينشاه از محافظين او بود.
۲-حاج عليقلى خان مدتى در اروپا به سر برد و در پاريس چند جلد كتاب ترجمه كرد و با مشروطه خواهان همراهى نمود و با همكارى سپهسالار تنكابنى تهران را فتح كرد و محمدعليشاه را ساقط نمودند. سپهسالار رئيس الوزراء و سردار اسعد وزير كشور شد و به او پيشنهاد گرديد (نايب السلطنه) شود كه نپذيرفت. ولى مجلس يك لوحه طلائى در تجليل از خدماتش به او تقديم داشت.
۳-جعفرقليخان سردار اسعد پسر او كه رضاشاه هنگام خدمت در نظام زيردست او بود از پايه گذاران سلطنت پهلوى شد و سال ها وزير جنگ و وزير پست و تلگراف گرديد و از نزديكان سرسلسله پهلوى به شمار مى رفت كه در سفرها اغلب همراه رضاشاه بود و در بازى هاى ورق و تخته نرد با رضاشاه شركت داشت.
۴-جعفرقليخان سرداراسعد در سفر رضاشاه به مازندران به طور ناگهانى در حالى كه سمت وزير جنگ را داشت بازداشت گرديد و به زندان قصر منتقل شد كه در اين باره مطالب مختلف نوشته شده و از قرار معلوم رضاشاه به او سوءظن يافته بود كه مى خواهد با كودتائى او را بركنار سازد. سرانجام در زندان قصر به طرز رقت بارى به حيات او خاتمه داده شد.
***
003825.jpg
الموتى
سردار اسعد بختيارى
حاج عليقلى خان (پدر)، جعفرقلى خان (پسر)
اين پدر و پسر از ايل بختيارى نقش بسيار مهمى در تاريخ معاصر ايران داشته اند. حاج عليقلى خان (پدر) در كنار سپهسالار تنكابنى از اصفهان با نيروى خود عازم تهران شد و به مجاهدين اعزامى از گيلان به رهبرى سپهسالار تنكابنى پيوست و با تصرف تهران محمدعليشاه به سفارت روس پناه برد و از سلطنت خلع شد. به همين جهت اين دو شخصيت در استقرار مشروطيت نقش مهمى داشته خود و بستگان آنها در دوران بعد از مشروطيت به مشاغل مهمى رسيده اند. سپهسالار تنكابنى رئيس الوزراء و حاج عليقلى خان سردار اسعد وزير كشور گرديد. به همين جهت مجلس شورايملى اين لوحه طلائى را كه تصويب كرده بود به حاج عليقلى خان سردار اسعد تقديم داشت.
ذيقعده ۱۳۲۷- مجلس شوراى ملى- از فداكارى ها و مجاهدت غيرتمندانه حضرت حاجى عليقلى خان سردار اسعد و امراء و افراد ايل جليل بختيارى كه به آزادى ايران از قيد اسارت و رقيّت ارباب ظلم و عدوان منتج گرديد و از شاق و متاعبى كه براى تأمين سعادت و استقلال ايران تحمل فرمودند تشكرات صميمى عموم ملت ايران را تقديم مى نمايد و تأييدات الهى را در تكميل اقداماتى كه در راه آزادى و آسايش ملت ايران كرده اند براى آن وجود محترم از خداوند متعال مسئلت مى نمايم. رئيس مجلس شوراى ملى.
ابراهيم صفائى مى نويسد:
حاج عليقلى خان بختيارى (سردار اسعد) چهارمين فرزند حسينقلى ايلخانى در (چهارمحال) بختيارى متولد شده است. به مناسبت هوش و ذكاى فطرى بيش از ساير فرزندان مورد توجه بود. فارسى و ادبيات زبان فرانسه را فراگرفت. ظل السلطان به دستور ناصرالدينشاه حسينقلى خان و دو فرزند او را دستگير و شخص او را مسموم ولى فرزندانش را آزاد كرد. وقتى ظل السلطان معزول گرديد برادر بزرگتر رئيس ايل و عليقلى خان فرمانده سواران بختيارى شد كه در التزام ركاب شاه بودند. عليقلى هنگام قتل ناصرالدينشاه ملتزم ركاب بود و تا رسيدن مظفرالدين شاه از تبريز حفاظت كاخ هاى سلطنتى را به عهده داشت. بعداً به هند و اروپا سفر كرد و در مكه خانه خدا را زيارت نمود. در مراجعت مى گفت (يا بايد در فرنگستان بود يا در كوه هاى بختيارى) .
هنگام اقامت در پاريس چند جلد كتاب ترجمه كرد. پس از بمباران مجلس توسط محمدعليشاه انجمنى كه با كوشش معاضدالسلطنه پيرنيا در پاريس تشكيل شده بود سردار اسعد را تشويق كردند كه براى حفظ مشروطيت به تهران بيايد. سردار اسعد به لندن رفت. ادوارد برون او را متوجه عزل محمدعليشاه ساخت. چند بار بين تهران و اروپا سفر كرد و با همكارى سپهدار تنكابنى تهران را فتح و محمدعليشاه را خلع نمود. قدرت اصلى و قواى جنگى را سردار اسعد در اختيار داشت كه از سلحشوران بختيارى بودند.
در كابينه سپهدار وزير داخله شد و بعد نماينده مجلس گرديد و عازم اروپا شد. هنگام طرح مسئله نيابت سلطنت به او هم پيشنهاد شد ولى نپذيرفت.
ولى وقتى ناصرالملك نايب السلطنه گرديد چون اكثراً نايب السلطنه در اروپا به سر مى برد همه كارها با سردار اسعد بود.
فرزند او جعفرقليخان (سرداراسعد) در زمان رضاشاه با وضع تأسف آورى درگذشت. فرزند ديگر او اميرجنگ كه با برادرش در زندان به سر مى برد و پس از شهريور ۲۰ از زندان آزاد و به وكالت مجلس انتخاب گرديد. در دوره چهارده رئيس سنى مجلس بود. حاج عليقلى خان در دوم مهرماه ۱۲۹۶ شمسى درگذشت.
دوستعلى خان معيرالمالك چنين مى نويسد:
افراد ايل رشيد بختيارى در خدمتگزارى و جنگ آورى ممتاز بودند و در دوره صفوى و بعد از آن جنگ هاى نمايان كرده و رشادت ها بروز داده اند.
حسينقلى خان ايلخانى بزرگ، فرزند جعفرقلى خان بختيارى، داراى سه برادر و شش پسر بود. برادرها حاج امامقلى خان ايل بيگى مطلق، رضاقلى خان و مصطفى قليخان ناميده مى شدند. پس از فوت حسينقلى خان حاج امامقلى خان سمت ايلخانى و رضاقلى خان سمت ايل بيگى يافت و مصطفى قلى خان در جوانى درگذشت.
فرزندان حسينقلى خان ايلخانى بدين قرارند: اسفنديارخان سردار اسعد، نجفقلى خان صمصام السلطنه، اميرقلى خان (اولاد ذكور نداشت و تنها داراى دو دختر بود). حاج عليقلى خان سرداراسعد، حاج خسروخان سردار ظفر و يوسف خان اميرمجاهد.
حسينقلى خان ايلخانى در اواخر عمر به مناسباتى گرفتار حبس شاهزاده ظل السلطان شد و پس از مدتى به ناروا به قتل رسيد. پس از او يكى از پسرهايش اسفنديارخان دچار همان سرنوشت شد ولى به همت ميرزاعلى اصغرخان اتابك از زندان رهائى يافت و مورد مراحم شاهانه قرار گرفت.
حاج عليقلى خان سرداراسعد از رجال اواخر دوره ناصرى بود. ناصرالدينشاه به ايل بختيارى علاقه بسيار داشت و رؤساى آنها را گرامى مى شمرد. حاج عليقلى خان غير از مواقعى كه براى رسيدگى به امور ايل در بختيارى به سر مى برد بقيه اوقات را با يكصد سوار زبده در ركاب شاه بود.
در شرح حال اتابك گفته شد كه ناصرالدينشاه سالى يك روز براى ناهار به پارك او مى رفت و در آن روز وزراء و رجال و حكام پيشكش هائى از مسكوك زر و طاقه شال و اسب و غيره تقديم مى كردند. سردار اسعد معمولاً در اين قبيل موارد اسب تقديم مى كرد. يكى از سال ها پيشكش او عبارت بود از دو توسن بادپاى كم نظير يكى كهر آلاپاچه و ديگر قزل گلگون كه فوق العاده مورد توجه قرار گرفت. شاه همانجا يك سردارى ترمه با تمثال همايون از درجه دوم به سرداراسعد ارزانى داشت و محسن ميرزاى اميرآخور را گفت تا اسب كهر را براى سوارى آينده آماده سازد.
دو سال قبل از تيرخوردن ناصرالدينشاه روزى صمصام السلطنه و سردار اسعد يكى از بستگان خود مرتضى قليخان صمصام را كه در آن زمان جوانى نورس بود براى معرفى به حضور آوردند. شاه با او قدرى صحبت داشته بعد امر كرد كه از آن پس پيوسته در خدمت باشد.
***
جعفرقلى خان بختيارى (پسر) در استقرار سلطنت پهلوى و تحكيم سلطنت رضاشاه نقش مهمى داشت. مدتى حاكم خراسان و كرمان شد. پنج بار وزير پست و تلگراف و پنج بار وزير جنگ شد.
همه جا دوشادوش رضاشاه قرار داشت. خيلى ها او را (سوگلى) رضاشاه مى دانستند. در مواردى كه هيچكس جرأت نداشت مطلبى را با رضاشاه درميان بگذارد، او آنقدر به سر سلسله پهلوى نزديك بود و محرميت داشت كه بى پرده مطالب را به شاه مى گفت و حل مشكل مى كرد.
سرتيپ صفارى براى نويسنده چنين نقل كرد:
در قصر بابل همه در خدمت شاه بوديم. شاه با سردار اسعد و چند تن ديگر به صرف ناهار پرداخت. بعد از ناهار هم رضاشاه و سرداراسعد با هم چند دست تخته نردبازى كردند. سپس شاه براى استراحت به اطاق خواب رفت. من و سرداراسعد و چند تن ديگر از ملتزمين ركاب در اطاق ديگرى مشغول صحبت بوديم. رئيس شهربانى مازندران نزد من آمد و زيرگوشى پرسيد سرداراسعد كدام است؟ با انگشت اشاره كردم و گفتم چه كار داريد؟ آهسته گفت امر فرموده اند توقيف شود. نزد سرداراسعد رفت و مراتب را گفت و با احترام از او خواست كه سوار ماشين شهربانى بشود. در حالى كه شاه در اطاق خواب بود در ميان حيرت و تعجب و نگرانى همراهان، سردار اسعد به شهربانى برده شد.
بعد از خواب رضاشاه آمد و همراهان صف كشيده بودند. جاى سرداراسعد هم خالى بود. انگار نه انگار كه اتفاقى افتاده است و يكى از محترم ترين همراهان شاه كه تا چند لحظه قبل به صورت نزديكترين دوست با او تخت نردبازى مى كرد به زندان رفت.
***
خسرو معتضد از قول سرتيپ حسن سهيلى چنين مى نويسد:
روز ۲۶ آبان ۱۳۱۲ بعد از مرگ تيمورتاش طبق معمول هر سال رضاشاه عازم دشت گرگان گرديد تا در مراسم اسب دوانى شركت كند. فروغى نخست وزير و گروهى از وزراء همراه بودند. در پايان مراسم رضاشاه خندان و خوشحال گفت چون بايد بروم بهتر است سرداراسعد وزيرجنگ جوائز را به برندگان مسابقه بدهد. اين امر حسادت حضار را جلب كرد كه مى گفتند افتخار بزرگى نصيب سرداراسعد شده است. همان شب در قصر سلطنتى پس از شام رضاشاه و سرداراسعد و قوام الملك و دكتر احياءالملك شيخ و دكتر اميراعلم به بازى ورق پرداختند. در حين بازى رضاشاه به يكى از حضار گفت: برو ببين تلگراف تهران رسيده است؟ وقتى جواب مثبت بود به اطاق ديگر رفت و تلگرافات را گرفت و خواند و در مراجعت به بازى ورق ادامه داد. شاه چند ليره به سرداراسعد باخت و بازى خاتمه يافت.
صبح روز بعد شاه از سفر به بهشهر صرفنظر كرد و به بابل رفت و در قصر سلطنتى اقامت گزيد. همراهان دچار تعجب شده و در بابل به منزل بزرگ سرداراسعد وزير جنگ وارد شدند. سرداراسعد به اطاق استراحت رفت تا بعد حضور شاه شرفياب شود. در اين موقع سرهنگ سهيلى رئيس شهربانى به سرداراسعد گفت: طبق امر ملوكانه بازداشت هستيد. هر چه سرداراسعد خواست علت توقيف را بداند گفته شد ما مأموريم و معذور... .
سپس سرداراسعد را با اتومبيل سيمى در ميان چشمان حيرت زده اطرافيان شاه به تهران بردند و از تهران نيز راهى زندان قصر شد. قوام الملك به رضاشاه پيغام داد كه او با سرداراسعد ارتباطى ندارد چون مورد عنايت شاه بوده خود را به او بسته بود.
***
سرلشگر على اكبر ضرغام در سالنامه دنيا چنين مى نويسد:
ميرزارضا افشار برايم نقل كرد كه وقتى والى اصفهان بودم شبى در منزل يكى از سران بختيارى ميهمان شدم. پس از شام يكى از حضار به من گفت فردا صبح (كلك رضاشاه كنده خواهد شد). جريان را پرسيدم او در حال مستى گفت فردا كه رضاشاه عازم مازندران است توسط عده اى از سربازان بختيارى كه در لباس چوپانى درآمده و مسلح به مسلسل مى باشند در جنگل هاى نزديك چالوس ماشين شاه را به مسلسل بسته و او را خواهند كشت. من فوراً كسالت را بهانه كرده از ميهمانى خارج شده با سختى و بدى وضع ارتباطات توانستم با تهران تماس بگيرم و تقاضاى حركت فورى براى گزارش فوق العاده اى كنم. همان شب حركت كرده و صبح زود قبل از حركت رضاشاه خود را به تهران رسانيده و جريان را مشروحاً بيان كردم. رضاشاه به من فرمودند تو فوراً خود را به اصفهان برسان و كوچكترين اظهارى راجع به اين مسافرت نكن. پس از حركت من فوراً سرلشگر كريم آقا بوذرجمهرى اضار شد و رضاشاه جريان را با او در ميان مى گذارد و مى گويد (من بدانم و تو. همين الان با چند نفر افسر مورد اعتماد و چند كاميون سرباز به اسم امنيت راه حركت كن و من در ميهمانخانه گچسر مى مانم و منتظر نتيجه اقدامات و تحقيقات شما هستم). پس از رفتن بوذرجمهرى رضاشاه با ملتزمين ركاب كه يكى از آنها سرداراسعد بختيارى وزير جنگ بود حركت مى كند. در گچسر مى گويد هواى خوبى است كمى استراحت كرده چاى مى خوريم. آنگاه سرداراسعد را احضار مى كند و مى گويد (بيا با هم تخته بازى كنيم تا شانست را متحان كنم. ) معمولاً رضاشاه با سرداراسعد و سپهبد نقدى تخته نردبازى مى كرده است. مشغول بازى مى شوند تا نزديك ظهر كه سرلشگر بوذجمهرى مى رسد و تقاضاى شرفيابى مى كند. در اطاق ديگر جريان را مشروحاً به عرض مى رساند و مى گويد قضيه حقيقت دارد. عده اى دستگير و عده اى هم كشته شده اند. رضاشاه بدون اين كه عكس العملى نشان بدهد به طرف مازندران حركت مى كند و در آنجا باز هم با سرداراسعد تخته بازى مى كند و دستور توقيف او و سران بختيارى را مى دهد.
عجب آن كه با كشف قضيه توسط افشار كه او را قبلاً ارتقاء مقام مى دهند و به وزارت راه منصوب مى كنند ولى بعداً مانند تيمورتاش برايش پرونده اختلاس و ارتشاء درست كرده به حبس ابد و انفصال ابد از خدمات دولتى محكوم مى گردد.
مخبرالسلطنه مى نويسد: من از سرداراسعد جز صميميت نسبت به پهلوى نديديم. بعدها در ملاقات با شاه شنيدم كه محرمانه اسلحه به بختيارى وارد شده مى خواهند محمدحسن ميرزا را بياورند. شهوت رانى از اين بيشتر نمى شود.
سردار اسعد و قوام الملك تا آخرين لحظه با شاه بوده و مورد مهربانى قرار داشتند. خبر توقيف آنها مثل بمب در شهر تركيد. روزبروز از اعتماد مى كاهد.
***
با اين طرز (پاى مصنوعى) مثلث (داور- تيمورتاش) كه پس از (نصرت الدوله) به (سرداراسعد) اختصاص داده شده بود از بين رفت.
از اين جهت او را پاى مصنوعى مى گفتند كه تيمورتاش و داور با او مشورتى نمى كردند و او به صورت ظاهر عضو مثلث بود ولى عملاً نقشى نداشت.
سرداراسعد از پايه گذاران سلطنت پهلوى بود و سردار سپه هم يكبار گفته بود (من سرباز ساده اى بوده ام كه سرداراسعد در آذربايجان به من خيلى محبت كرده است. )
به هر صورت برادران و پسرعموهاى او بازداشت و از اميرجنگ اسعد برادر و اميرحسين ايلخان پسرعموى او سلب مصونيت شد. همين جريانات موجب شد كه ديگر بختيارى ها مورد غضب رضاشاه قرار گرفته تا شهريور ۱۳۲۰ وضع نامطلوبى داشتند.
حسن مرسلوند مى نويسد: وقتى سردار اسعد بختيارى را زندانى كرده بودند او را در اطاق كوچكى جنب مستراح جاى دادند و دستور اين بود كه هيچ كمكى به او نشود. كليه لباس هايش را گرفته او را با پيژاما روى سمنت مرطوب مى خواباندند. غير از نان و آب غذائى نداشت. بعضى از دوستان از سوراخ مستراح به او غذائى مى دادند كه شعرى به اين مضمون سرود:
نه طاقت تحمل زندان و نه شكيب
آفت شده است بر سر و جانم، لسان من
از سختى زمانه و از جور روزگار
گشتند دزد و قاتل و سارق، كسان من
(تفويض) يا كه (جبر) ندانم چه حكمت است
سوراخ مستراح شده روزى رسان من!
***
بعد از شهريور ۲۰ كه محاكمه عمال ۲۰ ساله در كاخ دادگسترى شروع شد حبيب الله پور رضا به وكالت از سرداراسعد چنين گفت: پزشك احمدى قاتل اصلى سرداراسعد بختيارى است همچنين سرهنگ مصطفى راسخ نيز متهم است كه در شب دوم فروردين ۱۳۱۳ در غذاى سرداراسعد سم ريخته و تصادفاً سرداراسعد از مرگ نجات يافته است ولى سه چهار نفر ديگر كه غذاى مسموم را خورده اند مريض و مفلوج شدند از جمله خيرالله گماشته او فوت كرده است.
در تاريخ بين ۲۵ تا ۲۸ اسفند ۱۳۱۲ تصميم به قتل سرداراسعد گرفته شد. بدواً در نظر بود كه با مسموم نمودن غذا و آشاميدنى هائى كه از منزل او مى رسد او را از بين ببرند. سرهنگ راسخ دستور مى دهد كه غذاى سرداراسعد را به اطاق او ببرند. سه روز اول خيلى عادى گذشت ولى سرهنگ راسخ روز اول فروردين غذاى سرداراسعد را مسوم كرد ولى سرداراسعد توجه يافت و از خوردن غذا و آشاميدنى امتناع نمود. با اين طرز سرداراسعد از دوم تا ششم فروردين از خوردن غذاهائى كه از اطاق رئيس زندان مى آمد خوددارى كرد و از نان و خرمائى كه يكى ديگر از زندانيان (على مردان خان) برايش مى فرستاد تغذيه مى نمود. چون سرهنگ راسخ نتوانست نقشه خود را عملى كند مقرر شد سرداراسعد را از زندان مركزى به زندان موقت منتقل سازند و غروب روز ششم فروردين اين انتقال صورت گرفت و به يكى از دخمه هاى زندان موقت آورده شد. بدوا مقرر بود كه با تزريق انژكسيون سمى و يا خوراندن سم به زندگى او خاتمه دهند. پزشك احمدى همراه سلطان جعفرخان و دو پاسبان به اطاق سرداراسعد مى روند ولى سرداراسعد استنكاف مى كرد كه آنها غذاهاى او را قطع كردند كه چهار شبانه روز غذا به او نرسيد كه وقتى بدن كاملاً ضعيف شد پزشك احمدى با انژكسيون به آن دخمه رفت كه وقتى سرداراسعد او را ديد گفت: (انالله و انااليه راجعون) كه با تزريق انژكسيون به حيات او پايان داده شد.
جريان امر از نامه هائى كه به خط سرداراسعد با چوب كبريت و مايعى كه شايد موى سر بوده و لاى آستركيف توالت او به دست وراثش رسيده اين امر را نشان مى دهد كه در دادگاه خوانده شد.
***
ارسلان خلعت برى در دادگاه محاكمه متهمين دوره رضاشاه كه پزشك احمدى را عامل اجراى قتل ها مى دانست گفت در اين دوره افرادى نظير مدرس، سرداراسعد، فرخى يزدى، دكتر ارانى، خانبابا اسعد، تيمورتاش، نصرت الدوله فيروز، وكيل الملك ديبا، شيخ خزعل را از بين برده اند. پزشك احمدى براى قتل افرادى نظير سرداراسعد و تيمورتاش انعامش صدتومان بود ولى براى افراد غير معروف ده الى پانزده تومان مى گرفت.
پزشك احمدى با يك دست به زندانيان آمپول هوا مى زد و در دست ديگر تسبيحى داشت و دعا مى خواند و ثواب آن را نثار روح شهداى خودش مى كرد.
ارسلان خلعت برى گفت: از روزى كه پرتقال مسموم به سرداراسعد دادند حالت استفراغ وقى به او دست داد و متوجه جريانات شد. پاسبان مستحفظ زندان گفته اطاق او بوى عفونت شديد مى داد و تمام لباس هاى سرداراسعد آلوده به كثافات خودش شده بود. من به ياد عادت سرداراسعد افتادم كه هر روز يك دست پيراهن و زيرجامه نو مى پوشيد و پيراهن و زيرجامه قبلى را به مستخدمين مى بخشيد. براى چنين شخصى آيا عذاب و شكنجه بالاتر از اين مى شود قائل شد كه چهار روز در ميان مدفوع و كثافات خودش غوطه بزند. خلاصه سرداراسعد تا چند روز هر آن منتظر آمدن ميرغضب بود. سرانجام اين جلاد پزشك احمدى رسيد و كار را انجام داد. در آخرين لحظه گفت: (اى بى شرف آمده اى همان عملى را كه با تيمورتاش كرده اى با من بكنى؟) آخرين تمناى سرداراسعد از اين جانى اين بود طورى آمپول را تزريق كند كه جان كندن زياد طول نكشد. آن بى رحم به اين خواهش هم توجه نكرد.
پاسبان ها گفته اند كه بعد از رفتن پزشك احمدى سرداراسعد مثل اسب خرخر مى كرد. بلى آن صدائى كه در ميدان هاى جنگ مشروطيت به صداى شير تشبيه مى شد در دقايق آخر عمر به خرخر اسب شباهت پيدا كرده است.
وزير جنگ ايران موقع ورود به زندان موقت اسمش در دفتر به عنوان (ولگرد) نوشته مى شود و هنگام جان كندن مست لايعقل تا جنايت جنايتكاران زير پرده بماند. ولى با وجود اين كه ديوارهاى شهربانى و زندان را از آهن و سنگ و سيمان ساخته بودند تا صداى جنايت از آن بيرون نرود ولى ثابت شد كه اسرار اين جنايات مخفى نمانده و اين چنين فاش شده است.
(از نكات جالب اين كه در اين محاكمه نقش دو نفر خيلى جالب است. يكى سردار اسعد بختيارى فرزند حاجى عليقلى بختيارى و ديگر ارسلان خلعت برى نوه سهپسالار تنكابنى كه پدران آنها دوشادوش هم در خلع محمدعليشاه اقدام كردند. حال فرزند يكى از آنها در زندان كشته شد و نوه ديگرى وكالت او را عهده دار گرديده است. )
درباره حاج عليقلى خان سرداراسعد به جلد سوم ايران در عصر پهلوى (از صفحه ۲۰۸ تا ۲۱۱) و راجع به جعفرقلى خان سرداراسعد به جلد اول ايران در عصر پهلوى (از صفحه ۳۶۴ تا ۳۶۹) مراجعه فرمائيد.

دكتر رضا قاسمى
در حاشيه محاكمه و اعدام صدام حسين- بخش ۱۶
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
عبدالودود شيخلى، سفير و رئيس تشريفات وزارت خارجه عراق، در الجزيره سخنان اعليحضرت را براى صدام حسين ترجمه مى كند.
شيخلى يكى از معدود شخصيت هاى شيعه مورد اعتماد صدام بود.
درباره او طى نوشتارهاى بعدى سخن خواهيم گفت.
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
-ديدار سرنوشت ساز اعليحضرت فقيد و صدام حسين در جريان كنفرانس سران اوپك در الجزيره، در چه شرايط و اوضاع و احوالى صورت گرفت؟
-نظرى به سير روابط ديپلماتيك ايران و الجزاير.
-چرا اعليحضرت تنها به اين سفر رفتند و وزراى مسئول ملتزم ركاب شاه نبودند؟
-چگونه پرزيدنت بومدين رئيس جمهورى الجزاير و عبدالودود شيخلى رئيس تشريفات وزارت خارجه عراق (ديپلمات شيعه عراقى كه همراه صدام بود) نقش مترجم رابين رهبران ايران وعراق ايفا مى كردند.
-هنگامى كه هوارى بومدين رهبر الجزاير در ميان بهت و حيرت سران اوپك توافق رهبران ايران و عراق را اعلام كرد همه حاضران به ويژه سران كشورهاى عرب ساحل خليج فارس شادمان شدند و به طرفين شادباش گفتند.
-متن اعلاميه ششم مارس ۱۹۷۵ الجزيره از چه قرار بود و چه نكات عمده اى در برداشت؟
***
ديدار سرنوشت ساز:
اعليحضرت فقيد روز ۱۲ اسفند ماه سال ۱۳۵۳ به دعوت هوارى بومدين رئيس جمهورى الجزاير براى شركت در كنفرانس سران كشورهاى توليد كننده نفت (اوپك) به الجزيره عزيمت نمودند.
همانگونه كه در نوشتارهاى پيشين يادآور شدم زمينه تفاهم بين ايران و الجزاير با دعوت از پادشاه فقيد در سال ۱۹۷۲ براى شركت در جشن هاى دهمين سال استقلال الجزاير فراهم شد ولى اعليحضرت به دلايل پيش گفته شخصاً در آن مراسم شركت نكردند و قائم مقام وزير امورخارجه (مرحوم سلطان احمد ميرفندرسكى) به نمايندگى از سوى ايران در آن آئين شركت كرد كه نگارنده نيز همراه ايشان بود.
از آنجا كه الجزاير نقش كليدى را در رفع اختلافات تاريخى ايران و عراق عهده دار شد بى مناسبت نيست كه به تاريخ روابط ديپلوماتيك ايران و الجزاير به اجمال اشاره شود:
-در جولاى ۱۹۶۲ كه الجزاير به استقلال رسيد مرحوم حسين زمان زاده شهريار يكى از ديپلومات هاى عاليرتبه وزارت امورخارجه روز دهم آبان ماه ۱۳۴۱ خورشيدى به عنوان سفير فوق العاده در جشن استقلال آن كشور شركت نمود ولى هنوز دولت ايران در الجزاير سفارت نداشت.
-در مهرماه ۱۳۴۳ سفارت ايران در الجزيره تأسيس شد و مرحوم ركن الدين آشتيانى از آن تاريخ تا شهريور ۱۳۴۷ به عنوان سفير در آن كشور انجام وظيفه نمود- رزيدانس (محل اقامت سفير) در دوره تصدى مرحوم آشتيانى خريدارى شد.
-از مهر ۱۳۴۷ تا شهريور ماه ۱۳۴۹ آقاى هوشنگ رضوى و از آذرماه ۱۳۴۹ تا آذرماه ۱۳۵۲ مرحوم جهانگير تفضلى سفارت ايران در الجزاير را عهده دار شدند.
-از آذرماه ۱۳۵۲ تا شهريور ماه ۱۳۵۷ آقاى اسد صدرى و از آن تاريخ تا وقوع انقلاب اسلامى آقاى كاظم شيواى رضوى (فقط به مدت پنج ماه) در الجزاير به عنوان سفير خدمت كردند.
البته وقتى در نهم آذرماه ۱۳۵۰ نيروهاى ايران در جزاير تنب و ابوموسى پياده شده و حاكميت ايران بر اين جزاير اعاده شد. روابط ايران و الجزاير به سبب مشاركت الجزاير با عراق در امر شكايت از ايران به شوراى امنيت، رو به سردى گذاشت، سفير ايران چندى به تهران فراخوانده شد و هنگامى كه نگارنده و مرحوم ميرفندرسكى براى شركت در جشن دهمين سالگرد استقلال الجزاير به آن كشور رفتيم سفارت ايران در سطح كاردار اداره مى شد و عليرضا صداقت به عنوان كاردار در آن نمايندگى انجام وظيفه مى كرد. ولى پس از مذاكرات هيأت ايرانى با مقامات الجزاير در جريان اين سفر، كه يخ سردى روابط فيمابين شكسته شد مرحوم جهانگير تفضلى به الجزيره بازگشت و تا آذرماه ۱۳۵۲ در مقام خود باقى ماند.
پس از وقوع انقلاب اسلامى اشخاص مختلفى اكثراً از بيرون كادر سابق وزارت امورخارجه به عنوان كاردار و سفير در آنجا خدمت كردند كه نيازى به ذكر نام آنها نيست.
هوارى بومدين رئيس شوراى انقلاب و رئيس جمهورى الجزاير يك ماه قبل از سفر اعليحضرت به الجزيره (دقيقاً در تاريخ ۱۹ بهمن ماه ۱۳۵۳) طى مصاحبه اى با خبرنگاران داخلى و خارجى به روابط ايران و الجزاير اشاره كرد و گفت: «ما خود را از ايران و ايران را از خود مى دانيم.» بى گمان اين اظهار مودت آميز و بى سابقه رهبر يك كشور تندروى عرب درباره ايران در تصميم اعليحضرت فقيد براى قبول دعوت بومدين وشركت در كنفرانس سران اوپك مؤثر بود.
سفر پادشاه فقيد به الجزاير به خلاف تمام سفرهاى رسمى اعليحضرت به خارج از ايران بدون همراهى و ملازمت وزراى مربوطه و شخصيت هاى عاليرتبه صورت گرفت. وزيرخارجه (مرحوم خلعت برى) و وزير كشور (جمشيد آموزگار كه در تمام جلسات اوپك نمايندگى ايران را برعهده داشت) در اين سفر همراه اعليحضرت نبودند. علت اين تصميم پادشاه بر هيچكس معلوم نشد تنها حدسى كه مى شد در اين باره زد اين بود كه شاه با نقش مؤثرى كه در سازمان اوپك و بالا بردن بهاى نفت ايفاء كرده بود مى خواست در كنفرانس سران كشورهاى عضو اوپك شخصاً ميدان دار عرصه مذاكرات و تصميمات باشد و ضمناً در مذاكراتش با صدام حسين عملاً ابتكار گفتگو و اتخاذ تصميم نهائى را داشته باشد و چنين وانمود كند كه در تصميماتى كه وابسته به مصالح ملى ايران است به مشير و مشار نيازى ندارد.
مراسم استقبال
هنگامى كه اعليحضرت وارد فرودگاه الجزاير شد بومدين شخصاً از ايشان استقبال كرد و پادشاه را به سالن تشريفات فرودگاه هدايت نمود و چندى با ايشان به تنهائى مذاكره كرد. چند لحظه بعد هواپيماى حامل صدام حسين به زمين نشست و معاون شوراى فرماندهى انقلاب و قدرت بالقوه و بلا منازع عراق مورد استقبال رئيس كل تشريفات كاخ جمهورى الجزاير قرار گرفت و به سوى سالن تشريفات هدايت شد و بومدين در مدخل سالن به استقبال او رفت و صدام را نزد اعليحضرت برد و مذاكرات سه جانبه و مقدماتى را در همان فرودگاه با طرفين آغاز نمود- مشكل مذاكرات سه جانبه حضرات اين بود كه صدام به زبان هاى انگليسى و فرانسه آشنائى نداشت و بومدين كه با اعليحضرت به زبان فرانسه صحبت مى كرد گفتگوى خود با پادشاه را به عربى براى صدام ترجمه مى كرد و سخنان صدام را به فرانسه براى شاه نقل مى نمود و در لحظاتى كه ساير رهبران كشورهاى توليد كننده نفت وارد مى شدند و بومدين ناگزير بود كه از آنها استقبال كند عبدالودود شيخلى رئيس تشريفات وزارت خارجه عراق (كه شيعه بود و مقام سفارت داشت) و صدام را در اين سفر همراهى كرده بود صحبت هاى صدام حسين را به انگليسى براى اعليحضرت ترجمه مى كرد و بالعكس.
اين مذاكرات مقدماتى با حسن استقبال طرفين انجام شد و پادشاه ايران و صدام حسين دست يكديگر را فشردند و ادامه مذاكرات به فرصت بعدى موكول شد.
براى اين كه خوانندگان بدانند كه اين ديدار در چه جوّى صورت گرفت كمى به عقب برمى گرديم و رويدادهاى مرزى را در اين برهه از زمان مرور مى كنيم:
مذاكرات رهبران دو كشور در چه شرايطى صورت گرفت؟
با وجود آن كه گزارش نماينده ويژه دبيركل سازمان ملل متحد (لوئيس و كمان مونز) درباره حاصل ديدار او از نقاط مرزى طرفين، در خرداد ماه سال ۱۳۵۳ رسماً انتشار يافت و اعلام شد كه طرفين با آتش بس و عقب كشيدن نيروهاى خود از نقاط مرزى مورد تعارض موافقت كرده اند، دولت بعثى عراق حريم اين توافق را پاس نمى داشت و گهگاه در نقاط مرزى حادثه آفرينى مى كرد. از جمله در تاريخ ۲۲ مرداد ماه ۱۳۵۳ نيروهاى عراق مرز ايران را در قصرشيرين زير آتش توپخانه گرفتند و در نتيجه شمارى از نيروهاى مرزى ايران كشته شدند. اين تجاوز موقعى صورت گرفت كه يك هيأت ديپلماتيك ايرانى به رياست آقاى صادق صدريه مديركل سياسى آسيا و آفريقاى وزارت خارجه و عضويت اينجانب و آقاى داريوش بايندر در استانبول براى تدوين دستور مذاكرات وزراى خارجه طرفين (كه قرار بود در ۲۸ دى ماه همان سال در استانبول يكديگر را ملاقات كنند) با يك هيأت بلندپايه عراقى به رياست طالب شبيب وزيرخارجه اسبق و سفير وقت عراق در آلمان غربى مشغول مذاكره و تبادل نظر بود.
در ۲۷ آذرماه ۱۳۵۳ نيروى هوائى عراق در نزديكى منطقه مهران به مرز ايران تعرض كردند كه با آتش توپخانه نيروهاى ايران مواجه شدند و دو هواپيماى متجاوز عراقى سقوط كرد.
در ۲۸ دى ماه وزراى خارجه طرفين (مرحوم خلعت برى و سعدون حمادى) در استانبول براى حل اختلافات موجود تبادل نظر كردند و به لزوم آتش بس و تدارك زمينه مناسب جهت مذاكرات بعدى و حصول توافق مرضى الطرفين تأكيد ورزيدند، با اين حال در ۲۰ بهمن ۱۳۵۳ بار ديگر نيروهاى عراقى به يك رشته تجاوز مرزى در حوالى منطقه مهران مبادرت نمودند كه قواى مرزى ايران حملات آنان را دفع نمود.
در اين فواصل برخورد بين نيروهاى عراق و اكراد در شمال اين كشور رو به افزايش گذاشته بود و حدود هفتاد هزار كرد عراقى به ايران پناهنده شده بودند و دولت ايران براى تأمين زندگى آنان از لحاظ مسكن و خوراك و پوشاك اعتبارى در حدود ششصد و پنجاه ميليون تومان تأمين كرده بود. در چنين جوى بود كه اعليحضرت فقيد براى شركت در كنفرانس سران اوپك و در كنار آن ملاقات و گفتگو با صدام حسين رهبر بالقوه عراق عازم الجزاير شد.
در زمينه مسائل نفتى
در زمينه مسائل نفتى نيز اين مقدمه در خور ذكر است كه در آبان ماه آن سال هنرى كيسينجر وزيرخارجه آمريكا و همسرش براى يك ديدار خصوصى به ايران آمدند و اعليحضرت در تاريخ ۱۲ آبان به اتفاق كيسينجر در يك مصاحبه مطبوعاتى اعلام داشت كه ايران پيشنهاد مى كند كه قيمت نفت به سود مصرف كننده كاهش يابد و افزود ما مى خواهيم سود كمپانى ها را به ۵ سنت در هر بشكه محدود كنيم و آنها جز قبول چاره اى ندارند.
متعاقب اين نظريه بود كه روز ۱۳ اسفندماه سران اوپك در كنفرانس الجزاير چهار شرط را به شرح زير براى تثبيت قيمت نفت پيشنهاد كردند:
۱-تضمين ارزش پولى بهاى نفت توسط غرب.
۲-حمايت از سرمايه گذارى هاى خارجى اعضاى اوپك.
۳-اصلاح نظام پولى جهان.
۴-كمك وسيع براى احياى اقتصادى كشورهاى در حال توسعه.
از آنجا كه بحث ما در مورد مناسبات ديپلوماتيك طرفين ايران و عراق است به مقوله مصوبات كنفرانس اوپك بيش از اين وارد نمى شويم و به مذاكرات رهبران ايران و عراق كه با وساطت مؤثر رئيس جمهورى الجزاير انجام يافت مى پردازيم:
در آخرين جلسه سران اوپك، هوارى بومدين رهبر الجزاير در ميان بهت و تعجب حاضران خطاب به رؤساى كشورهاى شركت كننده اعلام داشت: «خوشوقتم به اطلاع شما برسانم كه روز گذشته يك توافق كلى بين دو كشور برادر ايران و عراق براى پايان دادن به اختلافات آنها حاصل شد.»
اعلام اين مطلب مورد استقبال شركت كنندگان در كنفرانس به ويژه سران كشورهاى عربى در منطقه خليج فارس و جزيرة العرب كه هميشه از برخوردهاى مسلحانه ايران و عراق نگران بودند قرار گرفت و با ابراز رضايت و شادمانى و كف زدن حضار مواجه شد.
متعاقباً در تاريخ ۶ مارس ۱۹۷۵ اعلاميه مشترك مذاكرات ايران و عراق انتشار يافت. اين اعلاميه چون پايه و اساس كليه قراردادها و توافق ها و پروتكل هاى بعدى گرديد عيناً در زير نقل مى شود:
متن اعلاميه الجزيره مورخ ۶ مارس ۱۹۷۵:
«هنگام جلسات سران اوپك در پايتخت الجزاير به ابتكار پرزيدنت هوارى بومدين، اعليحضرت شاهنشاه ايران و جناب آقاى صدام حسين معاون شوراى فرماندهى انقلاب عراق در دو نوبت با يكديگر ملاقات كردند و به تفصيل درباره مناسبات ايران و عراق به مذاكره پرداختند. اين مذاكرات كه در حضور پرزيدنت بومدين انجام گرفت آميخته از صراحت و اراده صادقانه دو طرف براى دست يافتن به يك راه حل قطعى و پايدار جهت كليه مسائل معوقه ميان دو كشور بود و طرفين با رعايت اصل احترام به تماميت ارضى و تجاوزناپذيرى مرزها و عدم دخالت در امور داخلى يكديگر تصميم گرفتند:
۱-مرزهاى زمينى خود را براساس پروتكل قسطنطينه مورخ سال ۱۹۱۳ و صورتجلسات كميسيون تعيين مرز مورخ سال ۱۹۱۴ تعيين كنند.
۲-مرزهاى آبى خود را براساس خط تالوگ تعيين نمايند.
۳-طرفين امنيت و اعتماد متقابل را در امتداد مرزهاى مشترك خود برقرار خواهند ساخت و بدين ترتيب متعهد مى شوند كه در مرزهاى خود يك كنترل دقيق و مؤثر به منظور قطع هرگونه رخنه و نفوذ كه جنبه خرابكارانه از هر سو داشته باشد اعمال كنند.
۴-طرفين توافق كرده اند كه مقررات فوق عواملى تجزيه ناپذير جهت يك راه حل كلى بوده و در نتيجه بديهى است كه نقض هر يك از مفاد مواد فوق مغاير با روحيه توافق الجزيره خواهد بود.
دو طرف با پرزيدنت بومدين در تماس دائم باقى خواهند ماند و پرزيدنت بومدين در صورت لزوم براى اجراى تصميمات متحده كوشش برادرانه به عمل خواهد آورد.
اعليحضرت شاه ايران و آقاى صدام حسين تصميم گرفته اند روابط سنتى حسن همجوارى و دوستانه خود را به ويژه در راه حذف و رفع كليه عوامل منفى در مناسبات خويش از طريق تبادل نظر مداوم درباره مسائل مورد علاقه مشترك و ايجاد همكارى متقابل برقرار سازند.
طرفين رسماً اعلام مى دارند كه منطقه بايد از هرگونه دخالت خارجى مصون بماند. به منظور تعيين نحوه كار، كميسيون مختلط ايران و عراق جهت پياده كردن و اجراى تصميمات متخذه به توافق مشترك تشكيل خواهد يافت.
وزيران امورخارجه ايران و عراق با حضور وزير امورخارجه الجزاير در تاريخ ۱۵ مارس ۱۹۷۵ در تهران اجتماع خواهند كرد و طبق خواست دو طرف، نماينده الجزاير در كليه جلسات كميسيون مختلط ايران و عراق دعوت خواهد شد.
كميسيون مختلط دستور و روش كار خود را تعيين خواهد كرد و در صورت لزوم به طور متناوب در بغداد و تهران تشكيل جلسه خواهد داد.
اعليحضرت شاه ايران دعوتى را كه از سوى پرزيدنت حسن البكر براى انجام يك ديدار رسمى از عراق از ايشان به عمل آمده است با مسرت پذيرفته اند. تاريخ انجام اين ديدار با توافق مشترك بعداً تعيين خواهد شد. از سوى ديگر آقاى صدام حسين پذيرفته اند در تاريخى كه بعداً از سوى طرفين تعيين خواهد شد از ايران ديدار رسمى به عمل آورند.
اعليحضرت پادشاه ايران و آقاى صدام حسين از پرزيدنت هوارى بومدين كه با الهام از احساسات برادرانه و بى نظرانه تماس هاى مستقيم رهبران عالى دو كشور را تسهيل كرده و بدين لحاظ به ايجاد يك اصول نوين در مناسبات ميان ايران و عراق و به نفع مصالح عالى آينده منطقه كمك كرده اند صميمانه سپاسگزارى كردند.
الجزيره- به تاريخ ششم مارس ۱۹۷۵».
تفسير مُفاد اين اعلاميه و پى آمدهاى آن را به شماره آينده موكول مى كنيم. (ادامه دارد)

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
مقاله هاى ايران
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   مقاله هاى ايران   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •