|
دكتر مصطفى الموتى
روزشمار زندگى سردار اسعد بختيارى
حاج عليقلى خان (پدر)، جعفر قلى خان (پسر)
۱-حاج عليقلى خان بختيارى فرزند حسينقلى ايلخان در چهارمحال بختيارى متولد شد و به ادبيات فارسى و فرانسه آشنا گرديد. پدرش به دستور ظل السلطان مسموم گرديد ولى او از محافظين كاخ سلطنتى گرديد و هنگام ترور ناصرالدينشاه از محافظين او بود.
۲-حاج عليقلى خان مدتى در اروپا به سر برد و در پاريس چند جلد كتاب ترجمه كرد و با مشروطه خواهان همراهى نمود و با همكارى سپهسالار تنكابنى تهران را فتح كرد و محمدعليشاه را ساقط نمودند. سپهسالار رئيس الوزراء و سردار اسعد وزير كشور شد و به او پيشنهاد گرديد (نايب السلطنه) شود كه نپذيرفت. ولى مجلس يك لوحه طلائى در تجليل از خدماتش به او تقديم داشت.
۳-جعفرقليخان سردار اسعد پسر او كه رضاشاه هنگام خدمت در نظام زيردست او بود از پايه گذاران سلطنت پهلوى شد و سال ها وزير جنگ و وزير پست و تلگراف گرديد و از نزديكان سرسلسله پهلوى به شمار مى رفت كه در سفرها اغلب همراه رضاشاه بود و در بازى هاى ورق و تخته نرد با رضاشاه شركت داشت.
۴-جعفرقليخان سرداراسعد در سفر رضاشاه به مازندران به طور ناگهانى در حالى كه سمت وزير جنگ را داشت بازداشت گرديد و به زندان قصر منتقل شد كه در اين باره مطالب مختلف نوشته شده و از قرار معلوم رضاشاه به او سوءظن يافته بود كه مى خواهد با كودتائى او را بركنار سازد. سرانجام در زندان قصر به طرز رقت بارى به حيات او خاتمه داده شد.
***
|
|
الموتى
|
سردار اسعد بختيارى
حاج عليقلى خان (پدر)، جعفرقلى خان (پسر)
اين پدر و پسر از ايل بختيارى نقش بسيار مهمى در تاريخ معاصر ايران داشته اند. حاج عليقلى خان (پدر) در كنار سپهسالار تنكابنى از اصفهان با نيروى خود عازم تهران شد و به مجاهدين اعزامى از گيلان به رهبرى سپهسالار تنكابنى پيوست و با تصرف تهران محمدعليشاه به سفارت روس پناه برد و از سلطنت خلع شد. به همين جهت اين دو شخصيت در استقرار مشروطيت نقش مهمى داشته خود و بستگان آنها در دوران بعد از مشروطيت به مشاغل مهمى رسيده اند. سپهسالار تنكابنى رئيس الوزراء و حاج عليقلى خان سردار اسعد وزير كشور گرديد. به همين جهت مجلس شورايملى اين لوحه طلائى را كه تصويب كرده بود به حاج عليقلى خان سردار اسعد تقديم داشت.
ذيقعده ۱۳۲۷- مجلس شوراى ملى- از فداكارى ها و مجاهدت غيرتمندانه حضرت حاجى عليقلى خان سردار اسعد و امراء و افراد ايل جليل بختيارى كه به آزادى ايران از قيد اسارت و رقيّت ارباب ظلم و عدوان منتج گرديد و از شاق و متاعبى كه براى تأمين سعادت و استقلال ايران تحمل فرمودند تشكرات صميمى عموم ملت ايران را تقديم مى نمايد و تأييدات الهى را در تكميل اقداماتى كه در راه آزادى و آسايش ملت ايران كرده اند براى آن وجود محترم از خداوند متعال مسئلت مى نمايم. رئيس مجلس شوراى ملى.
ابراهيم صفائى مى نويسد:
حاج عليقلى خان بختيارى (سردار اسعد) چهارمين فرزند حسينقلى ايلخانى در (چهارمحال) بختيارى متولد شده است. به مناسبت هوش و ذكاى فطرى بيش از ساير فرزندان مورد توجه بود. فارسى و ادبيات زبان فرانسه را فراگرفت. ظل السلطان به دستور ناصرالدينشاه حسينقلى خان و دو فرزند او را دستگير و شخص او را مسموم ولى فرزندانش را آزاد كرد. وقتى ظل السلطان معزول گرديد برادر بزرگتر رئيس ايل و عليقلى خان فرمانده سواران بختيارى شد كه در التزام ركاب شاه بودند. عليقلى هنگام قتل ناصرالدينشاه ملتزم ركاب بود و تا رسيدن مظفرالدين شاه از تبريز حفاظت كاخ هاى سلطنتى را به عهده داشت. بعداً به هند و اروپا سفر كرد و در مكه خانه خدا را زيارت نمود. در مراجعت مى گفت (يا بايد در فرنگستان بود يا در كوه هاى بختيارى) .
هنگام اقامت در پاريس چند جلد كتاب ترجمه كرد. پس از بمباران مجلس توسط محمدعليشاه انجمنى كه با كوشش معاضدالسلطنه پيرنيا در پاريس تشكيل شده بود سردار اسعد را تشويق كردند كه براى حفظ مشروطيت به تهران بيايد. سردار اسعد به لندن رفت. ادوارد برون او را متوجه عزل محمدعليشاه ساخت. چند بار بين تهران و اروپا سفر كرد و با همكارى سپهدار تنكابنى تهران را فتح و محمدعليشاه را خلع نمود. قدرت اصلى و قواى جنگى را سردار اسعد در اختيار داشت كه از سلحشوران بختيارى بودند.
در كابينه سپهدار وزير داخله شد و بعد نماينده مجلس گرديد و عازم اروپا شد. هنگام طرح مسئله نيابت سلطنت به او هم پيشنهاد شد ولى نپذيرفت.
ولى وقتى ناصرالملك نايب السلطنه گرديد چون اكثراً نايب السلطنه در اروپا به سر مى برد همه كارها با سردار اسعد بود.
فرزند او جعفرقليخان (سرداراسعد) در زمان رضاشاه با وضع تأسف آورى درگذشت. فرزند ديگر او اميرجنگ كه با برادرش در زندان به سر مى برد و پس از شهريور ۲۰ از زندان آزاد و به وكالت مجلس انتخاب گرديد. در دوره چهارده رئيس سنى مجلس بود. حاج عليقلى خان در دوم مهرماه ۱۲۹۶ شمسى درگذشت.
دوستعلى خان معيرالمالك چنين مى نويسد:
افراد ايل رشيد بختيارى در خدمتگزارى و جنگ آورى ممتاز بودند و در دوره صفوى و بعد از آن جنگ هاى نمايان كرده و رشادت ها بروز داده اند.
حسينقلى خان ايلخانى بزرگ، فرزند جعفرقلى خان بختيارى، داراى سه برادر و شش پسر بود. برادرها حاج امامقلى خان ايل بيگى مطلق، رضاقلى خان و مصطفى قليخان ناميده مى شدند. پس از فوت حسينقلى خان حاج امامقلى خان سمت ايلخانى و رضاقلى خان سمت ايل بيگى يافت و مصطفى قلى خان در جوانى درگذشت.
فرزندان حسينقلى خان ايلخانى بدين قرارند: اسفنديارخان سردار اسعد، نجفقلى خان صمصام السلطنه، اميرقلى خان (اولاد ذكور نداشت و تنها داراى دو دختر بود). حاج عليقلى خان سرداراسعد، حاج خسروخان سردار ظفر و يوسف خان اميرمجاهد.
حسينقلى خان ايلخانى در اواخر عمر به مناسباتى گرفتار حبس شاهزاده ظل السلطان شد و پس از مدتى به ناروا به قتل رسيد. پس از او يكى از پسرهايش اسفنديارخان دچار همان سرنوشت شد ولى به همت ميرزاعلى اصغرخان اتابك از زندان رهائى يافت و مورد مراحم شاهانه قرار گرفت.
حاج عليقلى خان سرداراسعد از رجال اواخر دوره ناصرى بود. ناصرالدينشاه به ايل بختيارى علاقه بسيار داشت و رؤساى آنها را گرامى مى شمرد. حاج عليقلى خان غير از مواقعى كه براى رسيدگى به امور ايل در بختيارى به سر مى برد بقيه اوقات را با يكصد سوار زبده در ركاب شاه بود.
در شرح حال اتابك گفته شد كه ناصرالدينشاه سالى يك روز براى ناهار به پارك او مى رفت و در آن روز وزراء و رجال و حكام پيشكش هائى از مسكوك زر و طاقه شال و اسب و غيره تقديم مى كردند. سردار اسعد معمولاً در اين قبيل موارد اسب تقديم مى كرد. يكى از سال ها پيشكش او عبارت بود از دو توسن بادپاى كم نظير يكى كهر آلاپاچه و ديگر قزل گلگون كه فوق العاده مورد توجه قرار گرفت. شاه همانجا يك سردارى ترمه با تمثال همايون از درجه دوم به سرداراسعد ارزانى داشت و محسن ميرزاى اميرآخور را گفت تا اسب كهر را براى سوارى آينده آماده سازد.
دو سال قبل از تيرخوردن ناصرالدينشاه روزى صمصام السلطنه و سردار اسعد يكى از بستگان خود مرتضى قليخان صمصام را كه در آن زمان جوانى نورس بود براى معرفى به حضور آوردند. شاه با او قدرى صحبت داشته بعد امر كرد كه از آن پس پيوسته در خدمت باشد.
***
جعفرقلى خان بختيارى (پسر) در استقرار سلطنت پهلوى و تحكيم سلطنت رضاشاه نقش مهمى داشت. مدتى حاكم خراسان و كرمان شد. پنج بار وزير پست و تلگراف و پنج بار وزير جنگ شد.
همه جا دوشادوش رضاشاه قرار داشت. خيلى ها او را (سوگلى) رضاشاه مى دانستند. در مواردى كه هيچكس جرأت نداشت مطلبى را با رضاشاه درميان بگذارد، او آنقدر به سر سلسله پهلوى نزديك بود و محرميت داشت كه بى پرده مطالب را به شاه مى گفت و حل مشكل مى كرد.
سرتيپ صفارى براى نويسنده چنين نقل كرد:
در قصر بابل همه در خدمت شاه بوديم. شاه با سردار اسعد و چند تن ديگر به صرف ناهار پرداخت. بعد از ناهار هم رضاشاه و سرداراسعد با هم چند دست تخته نردبازى كردند. سپس شاه براى استراحت به اطاق خواب رفت. من و سرداراسعد و چند تن ديگر از ملتزمين ركاب در اطاق ديگرى مشغول صحبت بوديم. رئيس شهربانى مازندران نزد من آمد و زيرگوشى پرسيد سرداراسعد كدام است؟ با انگشت اشاره كردم و گفتم چه كار داريد؟ آهسته گفت امر فرموده اند توقيف شود. نزد سرداراسعد رفت و مراتب را گفت و با احترام از او خواست كه سوار ماشين شهربانى بشود. در حالى كه شاه در اطاق خواب بود در ميان حيرت و تعجب و نگرانى همراهان، سردار اسعد به شهربانى برده شد.
بعد از خواب رضاشاه آمد و همراهان صف كشيده بودند. جاى سرداراسعد هم خالى بود. انگار نه انگار كه اتفاقى افتاده است و يكى از محترم ترين همراهان شاه كه تا چند لحظه قبل به صورت نزديكترين دوست با او تخت نردبازى مى كرد به زندان رفت.
***
خسرو معتضد از قول سرتيپ حسن سهيلى چنين مى نويسد:
روز ۲۶ آبان ۱۳۱۲ بعد از مرگ تيمورتاش طبق معمول هر سال رضاشاه عازم دشت گرگان گرديد تا در مراسم اسب دوانى شركت كند. فروغى نخست وزير و گروهى از وزراء همراه بودند. در پايان مراسم رضاشاه خندان و خوشحال گفت چون بايد بروم بهتر است سرداراسعد وزيرجنگ جوائز را به برندگان مسابقه بدهد. اين امر حسادت حضار را جلب كرد كه مى گفتند افتخار بزرگى نصيب سرداراسعد شده است. همان شب در قصر سلطنتى پس از شام رضاشاه و سرداراسعد و قوام الملك و دكتر احياءالملك شيخ و دكتر اميراعلم به بازى ورق پرداختند. در حين بازى رضاشاه به يكى از حضار گفت: برو ببين تلگراف تهران رسيده است؟ وقتى جواب مثبت بود به اطاق ديگر رفت و تلگرافات را گرفت و خواند و در مراجعت به بازى ورق ادامه داد. شاه چند ليره به سرداراسعد باخت و بازى خاتمه يافت.
صبح روز بعد شاه از سفر به بهشهر صرفنظر كرد و به بابل رفت و در قصر سلطنتى اقامت گزيد. همراهان دچار تعجب شده و در بابل به منزل بزرگ سرداراسعد وزير جنگ وارد شدند. سرداراسعد به اطاق استراحت رفت تا بعد حضور شاه شرفياب شود. در اين موقع سرهنگ سهيلى رئيس شهربانى به سرداراسعد گفت: طبق امر ملوكانه بازداشت هستيد. هر چه سرداراسعد خواست علت توقيف را بداند گفته شد ما مأموريم و معذور... .
سپس سرداراسعد را با اتومبيل سيمى در ميان چشمان حيرت زده اطرافيان شاه به تهران بردند و از تهران نيز راهى زندان قصر شد. قوام الملك به رضاشاه پيغام داد كه او با سرداراسعد ارتباطى ندارد چون مورد عنايت شاه بوده خود را به او بسته بود.
***
سرلشگر على اكبر ضرغام در سالنامه دنيا چنين مى نويسد:
ميرزارضا افشار برايم نقل كرد كه وقتى والى اصفهان بودم شبى در منزل يكى از سران بختيارى ميهمان شدم. پس از شام يكى از حضار به من گفت فردا صبح (كلك رضاشاه كنده خواهد شد). جريان را پرسيدم او در حال مستى گفت فردا كه رضاشاه عازم مازندران است توسط عده اى از سربازان بختيارى كه در لباس چوپانى درآمده و مسلح به مسلسل مى باشند در جنگل هاى نزديك چالوس ماشين شاه را به مسلسل بسته و او را خواهند كشت. من فوراً كسالت را بهانه كرده از ميهمانى خارج شده با سختى و بدى وضع ارتباطات توانستم با تهران تماس بگيرم و تقاضاى حركت فورى براى گزارش فوق العاده اى كنم. همان شب حركت كرده و صبح زود قبل از حركت رضاشاه خود را به تهران رسانيده و جريان را مشروحاً بيان كردم. رضاشاه به من فرمودند تو فوراً خود را به اصفهان برسان و كوچكترين اظهارى راجع به اين مسافرت نكن. پس از حركت من فوراً سرلشگر كريم آقا بوذرجمهرى اضار شد و رضاشاه جريان را با او در ميان مى گذارد و مى گويد (من بدانم و تو. همين الان با چند نفر افسر مورد اعتماد و چند كاميون سرباز به اسم امنيت راه حركت كن و من در ميهمانخانه گچسر مى مانم و منتظر نتيجه اقدامات و تحقيقات شما هستم). پس از رفتن بوذرجمهرى رضاشاه با ملتزمين ركاب كه يكى از آنها سرداراسعد بختيارى وزير جنگ بود حركت مى كند. در گچسر مى گويد هواى خوبى است كمى استراحت كرده چاى مى خوريم. آنگاه سرداراسعد را احضار مى كند و مى گويد (بيا با هم تخته بازى كنيم تا شانست را متحان كنم. ) معمولاً رضاشاه با سرداراسعد و سپهبد نقدى تخته نردبازى مى كرده است. مشغول بازى مى شوند تا نزديك ظهر كه سرلشگر بوذجمهرى مى رسد و تقاضاى شرفيابى مى كند. در اطاق ديگر جريان را مشروحاً به عرض مى رساند و مى گويد قضيه حقيقت دارد. عده اى دستگير و عده اى هم كشته شده اند. رضاشاه بدون اين كه عكس العملى نشان بدهد به طرف مازندران حركت مى كند و در آنجا باز هم با سرداراسعد تخته بازى مى كند و دستور توقيف او و سران بختيارى را مى دهد.
عجب آن كه با كشف قضيه توسط افشار كه او را قبلاً ارتقاء مقام مى دهند و به وزارت راه منصوب مى كنند ولى بعداً مانند تيمورتاش برايش پرونده اختلاس و ارتشاء درست كرده به حبس ابد و انفصال ابد از خدمات دولتى محكوم مى گردد.
مخبرالسلطنه مى نويسد: من از سرداراسعد جز صميميت نسبت به پهلوى نديديم. بعدها در ملاقات با شاه شنيدم كه محرمانه اسلحه به بختيارى وارد شده مى خواهند محمدحسن ميرزا را بياورند. شهوت رانى از اين بيشتر نمى شود.
سردار اسعد و قوام الملك تا آخرين لحظه با شاه بوده و مورد مهربانى قرار داشتند. خبر توقيف آنها مثل بمب در شهر تركيد. روزبروز از اعتماد مى كاهد.
***
با اين طرز (پاى مصنوعى) مثلث (داور- تيمورتاش) كه پس از (نصرت الدوله) به (سرداراسعد) اختصاص داده شده بود از بين رفت.
از اين جهت او را پاى مصنوعى مى گفتند كه تيمورتاش و داور با او مشورتى نمى كردند و او به صورت ظاهر عضو مثلث بود ولى عملاً نقشى نداشت.
سرداراسعد از پايه گذاران سلطنت پهلوى بود و سردار سپه هم يكبار گفته بود (من سرباز ساده اى بوده ام كه سرداراسعد در آذربايجان به من خيلى محبت كرده است. )
به هر صورت برادران و پسرعموهاى او بازداشت و از اميرجنگ اسعد برادر و اميرحسين ايلخان پسرعموى او سلب مصونيت شد. همين جريانات موجب شد كه ديگر بختيارى ها مورد غضب رضاشاه قرار گرفته تا شهريور ۱۳۲۰ وضع نامطلوبى داشتند.
حسن مرسلوند مى نويسد: وقتى سردار اسعد بختيارى را زندانى كرده بودند او را در اطاق كوچكى جنب مستراح جاى دادند و دستور اين بود كه هيچ كمكى به او نشود. كليه لباس هايش را گرفته او را با پيژاما روى سمنت مرطوب مى خواباندند. غير از نان و آب غذائى نداشت. بعضى از دوستان از سوراخ مستراح به او غذائى مى دادند كه شعرى به اين مضمون سرود:
نه طاقت تحمل زندان و نه شكيب
آفت شده است بر سر و جانم، لسان من
از سختى زمانه و از جور روزگار
گشتند دزد و قاتل و سارق، كسان من
(تفويض) يا كه (جبر) ندانم چه حكمت است
سوراخ مستراح شده روزى رسان من!
***
بعد از شهريور ۲۰ كه محاكمه عمال ۲۰ ساله در كاخ دادگسترى شروع شد حبيب الله پور رضا به وكالت از سرداراسعد چنين گفت: پزشك احمدى قاتل اصلى سرداراسعد بختيارى است همچنين سرهنگ مصطفى راسخ نيز متهم است كه در شب دوم فروردين ۱۳۱۳ در غذاى سرداراسعد سم ريخته و تصادفاً سرداراسعد از مرگ نجات يافته است ولى سه چهار نفر ديگر كه غذاى مسموم را خورده اند مريض و مفلوج شدند از جمله خيرالله گماشته او فوت كرده است.
در تاريخ بين ۲۵ تا ۲۸ اسفند ۱۳۱۲ تصميم به قتل سرداراسعد گرفته شد. بدواً در نظر بود كه با مسموم نمودن غذا و آشاميدنى هائى كه از منزل او مى رسد او را از بين ببرند. سرهنگ راسخ دستور مى دهد كه غذاى سرداراسعد را به اطاق او ببرند. سه روز اول خيلى عادى گذشت ولى سرهنگ راسخ روز اول فروردين غذاى سرداراسعد را مسوم كرد ولى سرداراسعد توجه يافت و از خوردن غذا و آشاميدنى امتناع نمود. با اين طرز سرداراسعد از دوم تا ششم فروردين از خوردن غذاهائى كه از اطاق رئيس زندان مى آمد خوددارى كرد و از نان و خرمائى كه يكى ديگر از زندانيان (على مردان خان) برايش مى فرستاد تغذيه مى نمود. چون سرهنگ راسخ نتوانست نقشه خود را عملى كند مقرر شد سرداراسعد را از زندان مركزى به زندان موقت منتقل سازند و غروب روز ششم فروردين اين انتقال صورت گرفت و به يكى از دخمه هاى زندان موقت آورده شد. بدوا مقرر بود كه با تزريق انژكسيون سمى و يا خوراندن سم به زندگى او خاتمه دهند. پزشك احمدى همراه سلطان جعفرخان و دو پاسبان به اطاق سرداراسعد مى روند ولى سرداراسعد استنكاف مى كرد كه آنها غذاهاى او را قطع كردند كه چهار شبانه روز غذا به او نرسيد كه وقتى بدن كاملاً ضعيف شد پزشك احمدى با انژكسيون به آن دخمه رفت كه وقتى سرداراسعد او را ديد گفت: (انالله و انااليه راجعون) كه با تزريق انژكسيون به حيات او پايان داده شد.
جريان امر از نامه هائى كه به خط سرداراسعد با چوب كبريت و مايعى كه شايد موى سر بوده و لاى آستركيف توالت او به دست وراثش رسيده اين امر را نشان مى دهد كه در دادگاه خوانده شد.
***
ارسلان خلعت برى در دادگاه محاكمه متهمين دوره رضاشاه كه پزشك احمدى را عامل اجراى قتل ها مى دانست گفت در اين دوره افرادى نظير مدرس، سرداراسعد، فرخى يزدى، دكتر ارانى، خانبابا اسعد، تيمورتاش، نصرت الدوله فيروز، وكيل الملك ديبا، شيخ خزعل را از بين برده اند. پزشك احمدى براى قتل افرادى نظير سرداراسعد و تيمورتاش انعامش صدتومان بود ولى براى افراد غير معروف ده الى پانزده تومان مى گرفت.
پزشك احمدى با يك دست به زندانيان آمپول هوا مى زد و در دست ديگر تسبيحى داشت و دعا مى خواند و ثواب آن را نثار روح شهداى خودش مى كرد.
ارسلان خلعت برى گفت: از روزى كه پرتقال مسموم به سرداراسعد دادند حالت استفراغ وقى به او دست داد و متوجه جريانات شد. پاسبان مستحفظ زندان گفته اطاق او بوى عفونت شديد مى داد و تمام لباس هاى سرداراسعد آلوده به كثافات خودش شده بود. من به ياد عادت سرداراسعد افتادم كه هر روز يك دست پيراهن و زيرجامه نو مى پوشيد و پيراهن و زيرجامه قبلى را به مستخدمين مى بخشيد. براى چنين شخصى آيا عذاب و شكنجه بالاتر از اين مى شود قائل شد كه چهار روز در ميان مدفوع و كثافات خودش غوطه بزند. خلاصه سرداراسعد تا چند روز هر آن منتظر آمدن ميرغضب بود. سرانجام اين جلاد پزشك احمدى رسيد و كار را انجام داد. در آخرين لحظه گفت: (اى بى شرف آمده اى همان عملى را كه با تيمورتاش كرده اى با من بكنى؟) آخرين تمناى سرداراسعد از اين جانى اين بود طورى آمپول را تزريق كند كه جان كندن زياد طول نكشد. آن بى رحم به اين خواهش هم توجه نكرد.
پاسبان ها گفته اند كه بعد از رفتن پزشك احمدى سرداراسعد مثل اسب خرخر مى كرد. بلى آن صدائى كه در ميدان هاى جنگ مشروطيت به صداى شير تشبيه مى شد در دقايق آخر عمر به خرخر اسب شباهت پيدا كرده است.
وزير جنگ ايران موقع ورود به زندان موقت اسمش در دفتر به عنوان (ولگرد) نوشته مى شود و هنگام جان كندن مست لايعقل تا جنايت جنايتكاران زير پرده بماند. ولى با وجود اين كه ديوارهاى شهربانى و زندان را از آهن و سنگ و سيمان ساخته بودند تا صداى جنايت از آن بيرون نرود ولى ثابت شد كه اسرار اين جنايات مخفى نمانده و اين چنين فاش شده است.
(از نكات جالب اين كه در اين محاكمه نقش دو نفر خيلى جالب است. يكى سردار اسعد بختيارى فرزند حاجى عليقلى بختيارى و ديگر ارسلان خلعت برى نوه سهپسالار تنكابنى كه پدران آنها دوشادوش هم در خلع محمدعليشاه اقدام كردند. حال فرزند يكى از آنها در زندان كشته شد و نوه ديگرى وكالت او را عهده دار گرديده است. )
درباره حاج عليقلى خان سرداراسعد به جلد سوم ايران در عصر پهلوى (از صفحه ۲۰۸ تا ۲۱۱) و راجع به جعفرقلى خان سرداراسعد به جلد اول ايران در عصر پهلوى (از صفحه ۳۶۴ تا ۳۶۹) مراجعه فرمائيد.
|