|
پيرايه يغمايى- بشنو اين نى...
گيريد ز كودكان نشانم...
يادى از عباس يمينى شريف
|
|
پيرايه يغمائى
|
اگر كودكان امروز، بسيار بيشتر از كودكان ديروز داراى حقوق و احترام اند، بايد آن را مديون نخستين كسانى باشند كه عمرشان را هزينهى پرورش انديشه و ذوق آنان كرده اند، كه پيشگام آنها عباس يمينى شريف است. هر چند در آن زمان كسان ديگرى هم بودند كه كم و بيش براى كودكان شعر سرودند و قصه نوشتند، اما به جرأت مى توان گفت كه يمينى شريف تنها كسى بود كه اين كار را حرفه اى كرد و تمامى زندگى اش را در اين راه مايه گذاشت.
عباس يمينى شريف متخلص به «يمينى» در سال ۱۲۹۸ در محلهى پامنار تهران چشم به جهان گشود در پنج سالگى به همراه خانواده خود به دهكده دربند در نزديكى تهران رفت و در همان جا به مدرسه و مكتب سپرده شد. زندگى در روستا، يمينى شريف را به دوستى با طبيعت، گياهان و جانوران برانگيخت و ذوق و احساس را در وى پرورش داد و از طرفى چون از خانواده اى با فرهنگ بود، از همان زمان با شعرهاى حافظ و سعدى و مولوى آشنا شد، آنها را مى خواند و به حافظهى نيرومند خود مى سپرد. همسايگى با فرخى يزدى، شاعر مبارز هم از ديگر انگيزه هاى بزرگ او براى روى آوردن به شعر بود، چرا كه فرخى يزدى بجز انتشار شعرهايش در نشريه ها، آواز خوانى را نيز به كار گرفته بود تا روزهاى تعطيل در دربند شعرهاى سياسى و انتقادى او را براى مردمى كه به گردش مى آمدند، با آواز بلند بخواند. چون اين آوازه خوان سواد نداشت، فرخى، يمينى شريف را كه آن زمان كودكى ده ساله بود، مأمور كرده بوده بود كه كنار آواز خوان بنشيند و با صداى آهسته شعرها را براى او بخواند و سپس آواز خوان آن ها را با صدايى رسا به آواز بخواند و شنوندگان را به شور و حال آورد، بدين ترتيب يمينى شريف با انديشه هاى جارى زمان و شعر هاى روز هم آشنا شد.
يمينى شريف از كلاس پنجم دبستان با بهره گيرى از آنچه در خانه و مدرسه و مكتب و مسجد اندوخته بود شعر گفتن را آغاز كرد. در سال ۸- ۱۳۱۷ شمسى، با هدف آموزگارى وارد دانشسراى مقدماتى تهران شد و در آنجا بود كه پى برد در كشورهاى ديگر براى كودكان كتاب هاى زيادى منتشر مى شود و اين آغاز آشنايى اش با فرهنگ كودكان بود. او پس از خواندن برخى از اين آثار، به اين باور رسيد كه بايد كتاب ها، نشريه ها و شعرهاى ويژه اى براى كودكان و نوجوانان، در مورد آنان و در خور درك و انديشهى آنان و در پيرامون زندگى روزانهى آنان، با زبانى ساده نوشته شود. بنابر اين، تصميم گرفت كتاب هاى كودكان را از زبان هاى ديگر به فارسى- براى كودكان ايرانى- ترجمه كند. نخستين ترجمه او از كتاب «ابران و تيتانيا» از افسانه هاى پريان، بسيار مورد پسند قرار گرفت. و نيز از همين زمان بود كه سرودن شعر كودك را آغاز كرد. «ستاره» و «ماده غاز» نام نخستين شعرهاى كودكانهى او بودند كه در شماره هاى چهارم و نهم مجله «سخن» به چاپ رسيدند.
يمينى شريف در سال ۱۳۳۲ ش. براى گذراندن دوره كارشناسى ارشد آموزش و پرورش در «نيچرز كالج كلمبيا» به امريكا رفت و با آموزش هاى نو در آنجا، به اين باور رسيد كه بايد شيوه آموزش خواندن و نوشتن در ايران دگرگون شود. كتاب كلاس اول دبستان تأليف او، به نام كتاب «دارا و آذر» كه سال ها نخستين كتاب آموزشى كودكان ايران به شمار مى رفت، دستاورد اين باور بود. در سال ۱۳۳۶ با همراهى همسرش دبستان «روش نو» را باز كرد كه بعدها به يك مجتمع آموزشى از كودكستان تا پايان دوره راهنمايى گسترش يافت و تا سال ۱۳۵۸ به كار ادامه داد.
يمينى شريف در سال هاى پايانى زندگى به بيمارى سختى دچار شد، اما واقعيت بيمارى خود را پذيرفت و با آخرين نيرويى كه در او مانده بود، آخرين كتاب را هم به نام «شهر ناپديدان» براى كودكان نوشت، اما متأسفانه نتوانست شاهد چاپ آن باشد.
وى بعد از يك گذران پربار و باصفا، سرانجام در آذرماه ۱۳۶۸ ديده برهم نهاد و بنا به خواست خودش اين دوبيتى بر سنگ گورش حك شد:
من نغمه سراى كودكانم / شادست ز مهرشان روانم/ عباس يمينى شريفم / گيريد ز كودكان نشانم
روانش شاد و يادش جاودانه باد!
و اينك با نام جاودانگى و نيز براى بازگشت به دوران خوش كودكى يكى از سروده هاى او را با هم زمزمه مى كنيم:
شد ابر پاره پاره، چشمك بزن ستاره،
ديدى كه دارمت دوست، تابان شدى دوباره
شب ها چراغ راهى، روشن به مثل ماهى
تابنده و قشنگى، الماس تاج شاهى
در روز ناپديدى، شب مايه اميدى
در ابرهاى تيره، چون نقطه سپيدى
من خوابم و تو بيدار، من بى خبر تو هشيار
وقتى كه راحتم من، هى كار ميكنى كار
شد ابر پاره پاره، چشمك بزن ستاره
ديدى كه دارمت دوست، كردى به من اشاره
ياد هاى موميايى
سينا حافظى
موميايى مى كنم يادت را
تنم را تابوت
پنهانت مى كنم
از هجوم روزمره گى
و آثار افكار جذامى
مى كاوم
پنهانى ترين حفره هاى بودن را
و خاكت مى كنم
در نهانى ترين دريچه
در پستوى سلول هاى خاكسترى.
پانزده زخم بر سينه دارم...
نام ناظم حكمت براى كارگران بسيارى از نقاط جهان آشناست. اشعار او به زبان هاى گوناگون از جمله زبان فارسى برگردان شده، اگر چه نتوانسته آنطور كه بايد و شايد با توده هاى كارگرى در ايران رابطهى نزديك برقرار كند، اما رود خروشانى كه در ميان واژگان اين شعر ها موج مى زند و به پيش مى تازد، مى تواند آرمان هاى تمام كارگران جهان را در خود بپيچاند و يكى كند.
ناظم حكمت در سال ۱۹۰۲ در «سلانيك» شهرى در خط مرزى يونان و تركيه چشم به جهان گشود. او پس از اتمام دورهى متوسطه وارد ارتش شد، اما بعد از چندى از ارتش اخراج گرديد. پس به مسكو رفت و در رشتهى اقتصاد سياسى به تحصيل پرداخت و بعد از به پايان بردن تحصيلات خود، راهى تركيه گرديد.
زندگى عاطفى، سياسى و شاعرانهى او سرشار از پيچ و خم ها و شور و هيجان هائى است كه در اين مجال كوتاه نمى گنجد. شايد اين اشاره كافى باشد كه او دوازده سال از عمرش را در زندان هاى استانبول، آنكارا، چانكرى و بورسا گذرانيد و پس از آزادى هم از آنجا كه عوامل حكومت لحظه اى از تعقيبش دست نمى كشيدند؛ دسيسه هاى بسيار براى كشتنش طراحى كردند.
ناظم حكمت از دوازده سالگى به سرودن شعر روى آورد و شعر او نيز مانند زندگى اش شورمند و سرشار از نشيب و فراز بود. انقلاب واقعى در زبان شاعرانهى او بى شك تحت تأثير شعرهاى شاعر بزرگ شوروى سوسياليستى آن زمان «ولاديمير ماياكوفسكى» اتفاق افتاده است. او با رها كردن شعر خود از بند قافيه و به كار گرفتن وزن تازه اى در شعر، سبك نوينى در شعر معاصر تركيه بوجود آورد كه نقطهى عزيمت شاعران بعد از خود گشت.
يكى از مشهورترين شعرهاى ناظم حكمت «قلب من» نام دارد كه به ياد «مصطفى صبحى» رهبر حزب كمونيست تركيه و چهارده تن از يارانش سروده شده كه كشتى آنان توسط عوامل حكومتى نزديك بندر ترابوزان گلوله باران شد و اينك آن شعر:
قلب من
پانزده زخم بر سينه دارم...
آب هاى تيره چون مارهاى سياه و لغزان،
بر زخم هاى سينه ام پيچيده است.
و درياى تيره
-اين آب هاى خون آلود-
قصد جانم را دارد...
قصد جانم را دارد،
اين آب هاى تيرهى خون آلود...
دلم باز مى تپد.
دلم باز خواهد تپيد.
پانزده زخم بر سينه دارم
از پانزده نقطه، سينه ام را شكافتند؛
به اميد آنكه در پى اين اندوه،
دلم ديگر، هرگز نتپد
دلم باز مى تپد!
دلم باز خواهد تپيد... !
گربهى عابد
از حافظ هر چه بگوييم، كم گفته ايم
اى كبك خوش خرام! كجا مى روى؟ بايست!
غره مشو كه گربهى عابد نماز كرد
دربارهى «گربهى عابد» در اين بيت بعضى ها بر اين باورند كه حافظ اشاره به داستان گربهى متعبد و كبكنجير در كليله و دمنه دارد. استاد مجتبى مينوى نيز بر اين باور بود، چنانكه در كليله و دمنهى به تصحيح خود (چاپ ۱۳۴۳/ص۲۰۸) ذيل حكايت كبكنجير نوشته است: «شعر معروف خواجه حافظ شيرازى ظاهرا ً مربوط به اين حكايت است: اى كبك خوش خرام! كجا مى روى؟ بايست...» .
به هر حال سه گربهى عابد ريايى در اين شعر متهم اند: گربهى عماد فقيه، گربهى كليله و دمنه و گربهى عبيد زاكانى.
دكتر پرويز خانلرى بيشتر از همه ظنّش به گربهى عبيد مى رود و عقيده دارد كه عبيد آن را نماد شخصيت امير مبارزالدين خلق كرده، و حافظ هم در مورد امير مبارزالدين همين گونه قضاوت را داشته است. دكتر خانلرى اضافه مى كند كه عبيد در بيتى ديگر هم به كنايه و تصريح اين گربه را به مبارزالدين نزديك مى كند: «ناگهان گربه جست بر موشان/چون مبارز به روز ميدانا»
دو بازار مهم
در تهران قديم
۱- بازار بزازها
يكى از بازار هاى مهم در تهران قديم بازار بزاز ها بود كه قسمت اعظم آن هنوز هم باقى است. اين بازار در گذشته از انتهاى خيابان ناصر خسرو فعلى شروع مى شد و تا ميدان محمديه (= اعدام) امتداد مى يافت. طول آن را تا پنج كيلومتر نوشته اند. در بازار بزازها انواع و اقسام پارچه هاى نخى و پشمى و ابريشمى، از قبيل پاچه هاى چيت، چلوار، متقال، كتان، كرباس، ململ (نوعى پارچهى نخى لطيف و نازك و معمولا ً سفيد)، ماهوت (پارچه اى ضخيم تمام پشم، نرم، كمى براق، با سطح پرز دار)، كريشه (پارچهى سبك نخى داراى گل هاى برجسته)، كلوكه (پارچه اى نخى كه بيشتر براى چادر مشكى بكار مى رفت)، مخمل، حرير، كرپدوشين (يا كربدوشين پارچه اى از خانوادهى كرپ كه از ابريشم خام بافته مى شد)، آغبانو (پارچه اى نازك و پنبه اى كه بيشتر براى چارقد و چادر به مصرف مى رسيد)، تور، فاستونى، گاواردين (نوعى پارچهى معتبر و مرغوب انگليسى كه بيشتر به مصرف كت و شلوار مردانه مى رسد)، وال، دبيت (پارچه اى نخى كه بيشتر آستر لباس و رويهى لحاف مى شد و نوع على اكبرى آن از همه مرغوب تر بود. ) حاج على اكبر شخصى بود كه دبيت را به كارخانه هاى دبيت بافى لندن سفارش مى داد. اطلس، مخمل هاى كاشان، زربفت هاى يزد (زربفت هائى كه به دست زنان زردشتى يزد بافته مى شد)، بورسا (=بروسا يكى از بنادر معروف تركيه است كه محصولات ابريشمى آن شهرت جهانى داشت)، شال هاى كشمير (اين شال ها را به تقليد از شال هاى كشمير با پشم شتر در كرمان مى بافتند)، پارچه هاى زرى دوزى شدهى اصفهان، قدك نخى قزوين، عباى لار و بسيارى از چيز هائى از اين دست به معرض فروش گذاشته مى شد مشتريان اين بازار بيشتر خانم ها بودند كه دسته دسته به مغازه ها هجوم مى آوردند، پارچه اى را قيمت مى كردند و بعد وارد مغازهى ديگرى مى شدند و دوباره قيمت مى كردند و چانه مى زدند و سر انجام هم ممكن بود آن را نخرند. از اين رو مغازه داران سعى مى كردند مشتريان واقعى (بخر) خود را بشناسند و با آنها با زبان چرب و نرم ترى گفتگو كنند و چنانكه معمول شان بود جنس را به چند برابر قيمت آب كنند.
روانشاد جعفر شهرى در كتاب تهران قديم (طهران قديم، ج ،۳ ص ۲۳۳) مى گويد: «به بازار بزاز ها، بازار بد ذات ها هم مى گفتند زيرا بى ايمانى با خون فروشندگان آن عجين شده و پايبند هيچ مذهب و آيينى نبودند. اين بازار چرخ سياست مملكت را مى چرخانيد و پول هاى كلاً نى كه از جانب ارباب و صاحب مى رسيد اول در اين بازار تقسيم مى شد. بازار بزازها در وضع سياسى آن زمان تأثير كلى داشت و باز و بسته بودنش مى توانست شهر را به آشوب بكشد، يا آرام كند. فروشندگان آن بسيار حقه باز بودند و در اين بازار حتا اگر كسى جنسى را به ثلث قيمت هم مى خريد، باز سرش كلاه رفته بود.»
۲- بازار امير
اين بازار در ادامهى بازار بزازها قرار داشت و اصلا ً در بسيارى از كتاب ها، از جمله كتاب تهران در گذشته و حال صفحهى ۱۴۷ بازار بزاز ها و بازار امير را يكى مى داند و با هم تفاوتى نمى گذارد.
كتاب دارالخلافهى طهران، در شرح اين بازار مى نويسد:
بازار امير يادگار امير كبير، صدر اعظم بزرگ ناصر الدين شاه است. وقتى كه او به دسيسهى اجانب مغضوب و به كاشان تبعيد شد، چون احساس كرد كه مرگش نزديك است، وصيت نامه اى نوشت و در آن ثلث اموال خود را به حاج شيخ العراقين كه از مجتهدان معروف تهران بود واگذار كرد تا به مصرف امور خيريه برساند. پس از مرگ وى وصيتش اجرا گرديد و شيخ عبدالحسين از محل يك سوم اموال او مسجد و مدرسه اى ساخت كه هنوز هم در انتهاى بازار ارسى دوزها باقى است و براى ادارهى مسجد و مدرسه نيز بازار امير را وقف كرد. به اين بازار، بازار خياط ها نيز مى گويند و علت آن اين است كه در گذشته معروف ترين خياط هاى پايتخت در آن راسته بودند و بدون استفاده از چرخ خياطى كه هنوز وارد نشده بود، با نخ و سوزن لباس و پوشاك مى دوختند. بعد ها مظفر الدين شاه كه از سفر فرنگ بازگشت يك خياط قفقازى را با خود به تهران آورد كه ده دستگاه چرخ خياطى به همراه داشت و لباس درباريان را با ماشين خياطى مى دوخت. اين عمل، ابتدا با مخالفت عده اى از روحانيون رو به رو شد ولى بعد با آن موافقت كردند و اندك اندك استفاده از چرخ خياطى در بازار خياط ها باب شد.
من يا ما؟ ...
روزى «دوك اديمبورگ» همسر ملكهى انگلستان متوجه شد كه سيگارهاى برگ گران قيمت او زودتر از موعد معين تمام مى شود. شكش به يكى از خدمتگزاران رفت و فهميد كه او گاه و بيگاه به سيگارهاى او ناخنك مى زند، پس او را صدا كرد و گفت:
- جيمز من متوجه شده ام كه...
جيمز كه از قضيه بو برده بود، حرف دوك را بريد و گفت
- قربان، جنابعالى فرموديد «من» درحالى كه والاحضرت دوك هميشه بايد بفرمايند «ما» !
دوك لبخندى زد و گفت:
- بسيار خوب جيمز، ما زياد سيگار مى كشيم!
ميعاد مرگ
«مير على» از امراى بزرگ و مقرب «شاهرخ تيمورى» بود. او دايم زر بسيار به رسم قرض به مردم فقير بى مايه مى داد، به ميعاد مرگ ميرزا شاهرخ.
بدگويان و حسودان خبر به شاهرخ رساندند، شاهرخ او را بخواست و با غضب بدو گفت:
- عجيب است كه دولت تو به من استوار است و تو به مرگ من مشتاقى!
ميرعلى پرسيد:
- سلطان اين معنى از كجا دريافته اند؟
شاهرخ گفت:
- از آنجا كه قرض بسيار به ميعاد مرگ من، به مردم درويش مى دهى!
مير على گفت:
- آرى... درست است، اما من براى اين به ميعاد قرض مى دهم كه قرض داران دائم در دعاى دوام تو باشند تا قرض باز نبايد دادن.
شاهرخ را از اين جواب، عظيم خوش آمد و قرب او زياده كرد!
لطايف الطوايف
|