نخ قرمز: سازمان «ابتكار اروپايى» به نيابت از سوى شهروندان اروپا، نامه اى به رئيس جمهور احمدى نژاد نوشته كه در آن اروپاييان در مورد «برقرارى يك ديالوگ در باره تناقضات موجود در جهان» به شهروندان ايرانى جواب مثبت داده اند. و اكنون ما، باب نيلسن و توماس آلتايمر، در راه تهرانيم، به اين اميد كه شخصن نامه را به دست رئيس جمهور ايران برسانيم. اما همان گونه كه آمريكايى ها مى گويند؛ تلاش ما براى همكارى با مردم ايران در جهت يك «انقلاب» است. در جعبه ما «ماموريت ايران»، ما «موضوعات خطرناك منفجره» اى با خود آورده ايم تا آنها را در جهت «هدف خود» آزاد سازيم: توپ فوتبال، الكل، موزيك، رقص، تراكت، يك پرچم وووو. ما اخيرن در شهر يزد، بى هيچ شكست و لرزشى (در فيلم ويدئويى «دوربين مخفى» از بازپرسى چهارساعته از ما قابل مشاهده است) زنده، آزاد شديم. به همين جهت مى پنداريم كه توان آن را داريم تا به «غيرممكن» ها بپردازيم. در راه تهران، جايى كه آن «انقلاب واقعى» در نهايت بايد «آزاد گردد»، در توقفى كوتاه در شهر قم، مكه ايرانى ملاها، در ميدان بزرگ شهر، پيش روى مرقد مقدس، يك نمايش «بازى فوتبال» برپا كرديم كه در كمتر از دو دقيقه چند صد مرد و پسر را وادار كرد تا خدايشان را رها كنند و در عوض توپ فوتبال را تعقيب كنند. البته به حد و مرزى كه اسلام را «سكولاريزه» كنيم، نرسيديم. گروهى از مأموران امنيتى (مخفى) خواستند ما را دستگير و دوربينمان را توقيف كنند. از آنجا كه ناگهان شايعه اى در «صفوف» مردم رخنه كرد كه توماس آلتايمر، بازيگر حرفه اى «رئال مادريد» است، اوضاع دگرگون شد و روساى محلى رژيم ترجيح دادند بجاى «يك اعتراف»، «يك امضاء» بگيرند!
ما با رسيدن به تهران، لبالب از «شهامت انقلابى» بوديم. در يك آپارتمان در ساحل سوم، شماره ،۹۰ در شمال غرب تهران مستقر شديم. يك «دوربين كنترل» خريديم و در سالن آپارتمان نصب كرديم و يك آگهى دستى و اينترنتى (ويروسى) تهيه كرديم كه در آن شهروندان تهرانى را به ديدار در آپارتمان، تشويق كرديم تا براى يك همكارى «ايرانى- اروپايى»، براى «رخداد نهايى»، واقعه اى كه ما را به يك «انقلاب تازه» رهنمون باشد، علامتى براى شروع «فضايى تازه»، براى ظهور «نو» و «جديد»، برنامه ريزى كنيم! در اين اعلاميه متذكر شديم كه واقعه مزبور در يكى از روزهاى آينده در تهران رخ خواهد داد. زمان و مكان هنوز معلوم نيست. به اين وسيله همه ايرانيان براى اين همكارى در برنامه ريزى به آپارتمان ما دعوت مى شوند.
مكان: بلوار مطهرى شمالى، شهرك غرب، بلوار دريا، نرسيده به پل مديريت، ساحل سوم، شماره ،۹۰ آپارتمان ۴
براى تنظيم وقت ملاقات، لطفا با شماره ۰۹۱۲۳۱۳۰۹۵۹ و يا اى ميل: euinit@bluebottle. com تماس بگيريد.
با اميد بزرگ براى آينده مشتركمان
توماس آلتايمر و باب نيلسن
آگهى دستى توسط وحيد، يكى از روساى شعبه تازه تاسيس سازمان «ابتكار» در يزد، كه در تهران به ما پيوسته بود، و دوستش مجيد، با آرايش تازه شان (آنها با سشوار دستى آرايش تازه اى براى خود ترتيب دادند) بين دوستانشان در چندين دانشگاه تهران پخش شد. يك طراح محلى پذيرفت تا آگهى را در نت پخش كند.
اولين ملاقات كننده، عصر روز بعد به ديدار ما آمد. در بهترين (يا بدترين؟) شكل «سنت انقلابى»، مهمانان به محض ورود به اتاق، تحت پوشش ويدئويى (از روى ديوار) قرار مى گرفتند تا به اين وسيله «توطئه گران عليه انقلاب» را به «ميل خود» تشخيص بدهيم. ما، «آن دو اروپايى» معتقديم كه اين سنت نيكويى ست!
اما در اين مرحله از كار، «قاره» ها از هم فاصله گرفتند: نامه ما به رئيس جمهور ايران-از نظر خودمان يك نامه روشن و قاطع، شامل نظريه ده خطى در مورد «نقش آتى اروپا در صحنه جهانى» ست (البته باضافه يك جمله بندى دراز جانبى براى تشويق پرزيدنت به ديالوگ) اين نامه اما از جانب بسيارى از ايرانيان، از هنرمند گرفته تا «دانشجويان برپا خاسته» و «ملا فاضل»، آخوند مشهور و «مردان ناشناس رژيم» در ايستگاه پليس يزد، به عنوان يك پيشنهاد مشعشع، نشانه اى شكيل در مورد خواست خالصانه و صادقانه «اروپاييان» براى صلح و «گفتگو ميان تمدن ها»، پذيرفته شد. اما آگهى دستى به شكلى كاملاً مخالف عمل كرد و تنها نظر كنجكاوان را برانگيخت. به مجردى كه خود را باز مى يافتند، كلمه «انقلاب» آنها را نيش مى زد ( «جيز» مى كرد!). اگرچه ما در «ورشن فارسى» مطلب، اين كلمه را بصورتى ملايم تر، با واژه اى تقريبن نامشخص، چيزى در حد و حدود «تعويض» يا «تغيير» مطرح كرده بوديم اما مهمانان ايرانى، بهرحال خود را ناگهان در «منطقه ممنوعه» مى يافتند چرا كه «انقلاب»، ملك طلق رژيم است! همه مى پرسيدند؛ «حادثه مشخص» يعنى چى؟ منظورتان از «آن اتفاق تعيين شده» چيست؟ ما پاسخ مى داديم كه اين به شما و ما بستگى دارد كه در همكارى به كجا برسيم. بياييد با هم يك برنامه براى آينده مشترك دنياى خودمان بريزيم. اما نه! اين هم زياد بود.
خلاصه اين كه ما با آگهى دستى، به واقع از «خطوط قرمز» عبور كرده بوديم. حتى عاصى ترين و انقلابى ترين ايرانى ها، كم و بيش غير داوطلبانه، ناخواسته يا ناآگاهانه «تعادل» خودشان را بر لب «اين خطوط» نگه مى دارند (يك عادت سنتى). بدون كلاه ايمنى نبايد سوار «امواج جهانى شدن»، در نحوه زندگى، فرهنگ، رسانه ها، مصرف و حتى خود واقع گرايى و «كارير» شد. مرز «گفتگو» درباره هنر، «ازادى» و خيلى چيزها در فضاى بسته شخصى، پشت درها مى ماند. يك «دگرگونى از پيش تعيين شده» يا برنامه ريزى براى جامعه نوين، «هميارى» ووو چيزهايى نيستند كه به راحتى بشود در باره اش حرف زد. (افكار، در درون آدم هاى ساكت، مطمئن تر و سالم تر مى مانند).
«من وقتى نامه شما به رئيس جمهور را خواندم، فكر كردم» ما «مى رويم تا درباره هنر و فيلم و ادبيات صحبت كنيم». اين را مهمان شماره ۴ گفت؛ يك فيلمساز مستند، بگذاريد او را «ايكس» بناميم. «ما نمى خواهيم در مورد سياست صحبت كنيم». او روى «ما» چنان فشار مى آورد كه انگار نماينده قاطبه اهالى ايران است. بعد هم مودبانه خواهش كرد تا «ورود او» را از نوار ويدئو پاك كنيم (طرف اصلا اينجا نيامده و نبوده است!) بعد هم خواست كه «C. V.» (كوريكولوم ويتا)ى خودش را كه روز قبل به ما داده بود، بسوزانيم (او هرگز ما را نديده است!)، و رفت! يكى دو روز بعد به او تلفن كرديم و خواهش كرديم كه در صحنه اى كه تنها ما «دو اروپايى» ديده مى شويم، «همان حرف» ها را از پشت دوربين (تنها صدا) از ما بپرسد؛ مثلا اين كه؛ شما (ما) اروپايى ها به چه منظور از «مرزها» گذشته ايد (ايم) و چطور و چطور. اول در مورد يك جشنواره فيلم مستند و اين كه مى خواهد ما را به آن دعوت كند، صحبت كرد و بعد هم يك جمله ديگر گفت: چيزى در اين حدود كه؛ شايد «آنها» دارند به ما گوش مى دهند،... و قطع كرد!
از سايت نامه هاى ايرونى