فراز و فرود تمدن هاى باستانى ايران پيش از دوران معاصر- ۶
پادشاهى هخامنشى را بايد برآمده از اتحاد پارسيان و مادها دانست كه هر دو از اقوام مهاجر از آسياى ميانه هستند. پيشينه هر دو قوم به آريائى هائى مى رسد كه پس از ادوارى اُسكان در آسياى ميانه، بعداً به شعُب متفاوت تقسيم شدند. برخى راهى هند و برخى راهى ايران و گروهى نيز به ارمنستان و سپس از آنجا به نواحى يونان و روم راه سپردند.
كوروش را از آن جهت به دير مُغان، كُنِشت و معابد بابل عزيز مى دارند كه اجازه داد تا اقوام تحت فرمان، نيايشگاه ها، باورها و آئين هاى خود را برقرار نگاه دارند. او يوغ بردگى را از گردن بسيارانى از مردم دربند برداشت. كوروش شاه در دنياى آن زمان تا بدانجا ارج نهاده مى شد كه نامش شانزده بار در تورات به نيكى برده شده است.
نقش برجسته ها و كتيبه ها و الواح گِلى بسيارى از دوران باشكوه هخامنشيان برجاى مانده است. باستانشناسان دانشگاه شيكاگو در سال ۱۹۳۳ از محوطه تخت جمشيد، حدود ده هزار لوح گِلى يا سُفالى كشف كردند. اين لوحه ها تصويرى جامع از نظام ادارى ارائه مى دهند. اين لوحه ها عمدتاً مربوط به امور سازماندهى و سيستم ادارى در امپراطورى هخامنشى اند. موضوعاتى مانند جيره خوراك روزانه كارگرانى كه در ساخت مجتمع تخت جمشيد شركت داشتند، در اين الواح رقم زده شده است. بخش عمده اى از اين الواح توسط دانشگاه شيكاگو (مؤسسه شرق شناسى) ترجمه و در مجموعه اى مفصل منتشر گشته است.
از يادگارهاى برجاى مانده، وصيت نامه داريوش خطاب به پسرش خشايارشا است كه در بخشى از آن چنين مى خوانيم:
«جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها بكوشد و راه نگهدارى اين كشورها آن است كه در امور داخلى آنها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم بشمارد... كانالى كه من مى خواستم بين شط نيل و درياى سرخ به وجود بياورم هنوز به اتمام نرسيده و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگانى و جنگى خيلى اهميت دارد. تو بايد آن كانال را به اتمام برسانى و عوارض عبور كشتى ها از آن كانال نبايد آنقدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتى ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند.»
***
كوروش كبير برخى مستعمرات يونان در آسياى صغير مانند سيليسيا در جنوب تركيه امروز را به زير سلطه امپراطورى ايران كشيد. بعد از او، داريوش شاه سرزمين ليدى در غرب تركيه امروز را تسخير كرد.
در زمان داريوش و پس از او در زمان خشايارشا (۴۶۵-۴۸۶ ق. م) ايران و يونان وارد در جنگ هائى با يكديگر شدند. نه داريوش و نه پسرش هيچكدام از عهده پيروزى ماندگارى در جنگ با يونان برنيامدند.
در زمان داريوش اول مستعمرات يونانيان در آسياى صغير زير فرمان امپراطورى هخامنشى قرار گرفت. در پى آمد، از آنان خواسته شد كه باج بپردازند و تعهد كنند كه در ارتش ايران خدمت سربازى به جاى مى آورند.
مستعمرات در برابر اين مطالبات، سر به طغيان برداشتند. آتن و برخى از دولت- شهرهاى ديگر در سرزمين يونان به يارى آنها برخاستند.
ارتش داريوش شاه، آتش فتنه را خاموش كرد و گوشمالى سختى به گردنكشان داد. پس از فرونشاندن آشوب ها، داريوش در پايتخت شاهنشاهى در شوش فرمان به فتح يونان داد.
فرمان او به اجرا درآمد و سپاه پارسيان تا مقدونيه پيشروى كرد، ولى، به علت كشتى شكستگى و خرابى ها، حركت به سوى جنوب در آنجا متوقف شد و سپاه ناچار به بازگشت شد. اين واقعه به سال ۴۹۲ ق. م رخ داد. پس آنگاه، داريوش شاه سُفرائى به دولت- شهرهاى يونان فرستاد و از آنها خواست كه فرمان او را گردن نهند و به رسم تسليم، مقدارى از آب و خاك يونان را به عنوان هديه به فرستادگان تقديم كنند.
يونانيان از چنين درخواست نابخردانه اى به خشم آمدند و جمله سفرا و نمايندگان را كشتند و آنها را به داخل گودال ها و چاه ها سرنگون كردند. پاسخ آنها اين بود: خاك و آبى كه مطالبه كرديد؛ بفرمائيد هر چقدر مى خواهيد؛ خود برداشت كنيد. داريوش شاه در واكنش به اين حادثه (۴۹۰ ق. م) فرمان به اعزام سپاهى بزرگ داد. ترابرى اين سپاه توسط ناوگانى برآمده از ۶۰۰ كشتى صورت گرفت.
نقشه از اين قرار بود كه سپاه ايران به بندر ماراتن در شبه جزيره يونان وارد و از آنجا از راه زمين به سوى آتن راه به پيش بگشايند. ارتش آتن پس از اطلاع، به فوريت آماده جنگ شد و رو به سوى ماراتن نهاد. در اين اثناء، فرمانده ارتش دونده اى را راهى اسپارت كرد تا خبر را برساند و نيروهاى كمكى درخواست شود. اين دونده به مدت دو شبانروز مداوماً دويد و خبر را به اسپارت رسانيد. اسپارت ها گفتند كه دست اندركار موسم جشن هاى مذهبى خود هستند و تا بدر كامل ماه نمى توانند اقدام به ارسال يا اعزام كمك كنند. اين دونده در رفت و برگشت، حدود ۱۵۰ كيلومتر را دويده بود. نام دوُى ماراتن از آن زمان به ميان آمد و در بازى هاى المپيك ثبت شد.
بارى سپاه ايرانيان پس از ورود به بندرگاه ماراتن، در مسير حركت به سوى آتن از قواى يونانى شكست سنگينى خورد و حدود ۶۴۰۰ كشته بر جاى نهاد. اين روياروئى جنگى پايان كار، منتهى، نبود. داريوش شاه فرصت لشگركشى ديگرى را در حيات خود نيافت. او در وصيت نامه اش، اما، از پسرش مى خواهد كه كار با يونانيان را يكسره كند. در وصيت نامه داريوش شاه چنين آمده است:
«اكنون من سپاهى به طرف مصر فرستاده ام تا اين كه در اين قلمرو، نظم و امنيت برقرار كند. ولى فرصت نكردم سپاهى به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برسانى. با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند.»
منظور داريوش شاه از فجايعى كه يونانيان مرتكب شده اند، احتمالاً همان كشتار نمايندگان اعزامى از دربار ايران است. ده سال پس از شكست ماراتن، در دوران سلطنت خشايارشا، آتش جنگ با يونان دوباره افروخته گرديد.
خشايارشا سپاهش را آنسوى دريا در خاك يونان پياده و آن را خود به سوى آتن رهبرى كرد. سپاهيان ايران پس از تسخير آتن و ورود بدان از هيچگونه ويرانگرى فروگذار نكردند.
پس از اين شكست، اتحاد دولت- شهرهاى يونان اقدام به گردآورى سپاهى واحد و تحت يك فرمان كرد. در اين جهت، سپاه دولت- شهرهاى متحد در آبراهى بنام سالاميس كه فاصله چندانى از آتن نداشت تجديد سازمان يافت.
جنگ دريائى در اين تنگه آبى ميان دو قواى ايران و يونان درگرفت و قواى ايرانى متحمل شكست شد. خشايارشا پس از شكست، قوايش را عقب كشيد. مع الوصف، يكى از فرماندهانش را در محل با بخشى از سپاه باقى گذاشت تا مقدمات حمله را براى سال بعد مهيا كند.
در حمله متعاقب نيز قواى ايرانى شكست خورد. اين شكست كه در سال ۴۷۹ ق. م اتفاق افتاد، نقطه پايانى بر خطر مهيبى گذاشت كه از جانب ايرانيان متوجه يونان شده بود. از آن پس، از شدت خطر حمله از جانب ايران به مراتب كاسته شد.
جنگ هاى بى حاصل ايرانيان با يونانيان نه تنها قواى نظامى را تحليل برد؛ بلكه فشار مالياتى را بر مردم بالا برد. ايضاً ساتراپ هائى كه ايرانى نژاد نبودند؛ ولى تحت فرمان امپراطورى درآمده بودند، مى بايد باج بيشترى مى پرداختند تا هزينه هاى جنگى تأمين شود. از سوى ديگر، جنگ هاى پياپى بر نفرت يونانيان از ايرانيان افزود. نتيجه ضعف قواى درونى و افزوده شدن بر اتحاد يونانيان در قبال خطر هخامنشيان، در بزنگاه تاريخ همانا لشگركشى اسكندر مقدونى بود كه شيرازه سلطنت و حكومت در ايرانزمين را از هم دريد.
پس از فروپاشى امپراطورى هاى ايران و يونان، بعدها اشكانيان در طول پادشاهى خود به مدت ۲۷۰ سال با روميان در وضعيت جنگى به سر بردند. پس از اشكانيان، در اواخر عهد ساسانى نيز اين حالت رقابتى و جنگاورى مشابهاً با امپراطورى روم تجديد شد. در دوران خسروپرويز، ارتشيان خسته از جنگ و مردم ناراضى از حكومت بودند. دست در دست هم، شرايطى ايجاد شد كه سپاه اسلام به سهولت دروازه هاى شهرها را يكى پس از ديگرى در نجد ايرانزمين فتح كرد.
***
اينك براى چندمين بار در تاريخ، حكومت در ايران بر آن است كه تمدن غربى را درهم شكند و سركردگى جهانى را از آن خود سازد. حكومت اسلامى ايران مى خواهد بديلى در كره ارض بنام نظام امانت و ولايت بر اريكه قدرت بنشاند.
حكومت اسلامى در ايران كه نمى تواند مشكلات جامعه را گره گشائى كند و به لحاظ محدوديت هاى ايدئولوژيكى از برآوردن انتظارات رفاهى و آزاديخواهى هاى شهروندى مردم برنمى ايد، ناتوانى هاى خود را فرافكنى مى كند و آن را به پاى تمدن جديد و مراكز توسعه آن در آمريكا و اروپا مى نويسد. به مثابه نقش وارو زدن؛ اين رژيم كه خود از نونگرى و پيوستن به جهان جديد ترسان است، خود را مدافع مستضعفين جهان به خصوص گروه هاى تروريسم اسلامى مى بيند كه از تمدن جديد احساس بيگانه شدگى و مظلوميت مى كند. طبق ايدئولوژى اين رژيم، مسلمانان با دخالت غرب و فرهنگ فردگرايانه آن از صراط مستقيم منحرف و مسخ شده اند. در شرايطى كه رهبران آنها، سياستمداران خود فروخته اى انگاشته مى شوند كه در خدمت مدنيت جديد عمل مى كنند، رژيم دينى در ايران داعيه رهبرى مسلمانان جهان را دارد.
رژيم دينى با برانگيختن احساسات دينى مردم و با بازخوانى اساطير و قهرمانى گرى هاى دينى، هوادارانش را وادار به اجراى عمليات استشهادى و جهاديگرى مى كند. با احساس مظلوم نمائى و سرمشق قرار دادن اسطوره امام حسين، حاكمان دينى در ايران پيروانشان را به اجراى خشونت عليه دگرانديشان و اقليت هاى دينى و قومى برمى انگيزند. در اين راستا، عوامل جمهورى اسلامى مليشياى شيعه را در عراق آموزش هاى جنگى مى دهد و اسلحه و مهمات در اختيار آنها قرار مى دهد.
در فضاى ضديت و ستيز عليه آمريكا و اسرائيل، انواع تئورى هاى توطئه به كار گرفته مى شود تا ثابت شود كه غرب خودكامه عمل مى كند و تنها هدفش غارت منابع و ثروت ممالك اسلامى است. رژيم دينى در ايران نمى تواند بديل تمدنى ايجاد كند. نبرد آن با مراكز تمدنى، نبرد ميان تمدن ها نيست؛ بلكه صرفاً كارزارى است ميان پيشرفت و ارتجاع.
مواضع اين رژيم در مورد زنان و ساير اديان بس غير ليبرال و حتى ارتجاعى است. آنها نمى خواهند كه كشورهاى اسلامى مدرنيزه و دمكراتيزه شوند. آنها حكومت دينى ايران را نسخه اى تجويز مى كنند براى همه كشورهاى اسلامى.
براى مدرنيت و مدنيت جديد، سياست هاى تحريك آميز عليه تمدن جديد را بايد ترك گفت و ارزش هاى جهانشمول مدرنيته را پذيرا شد. برقرارى يك جامعه باز و كثرت گرا در ايران، همسو با مراكز تمدنى در جهان امروز، همانا راهبردى است كه حول آن آحاد مردم و همه اقوام ساكن در فلات ايرانزمين بايد متحد عمل نمايند.
(ادامه دارد)