ماجراى زن اتابك در تمام منايع تأييد شده است.
از جمله صاحب روضه الصفا نيز از اين ازدواج ياد كرده مى نويسد: «اتابك پسر جهان پهلوان كه در آن زمان حاكم تبريز بود به قلعه النجق گريخته، خاتون خويش ملكه دختر سلطان طغرل سلجوقى را در شهر گذاشته و در شهر اثنين و عشرين و ستمائه (۶۵۲ ه) سلطان جلال الدين به ظاهر تبريز نزول كرده به محاصره مشغول شد.
روزى ملكه بر بارو رفت و چشمش بر شهريار عالى مقدار افتاد، سلطان عشق بر شهرستان بدن او استيلا يافت و داعيه ازدواج باطنش سر برزده دعوى كرد كه شوهر او را طلاق داده است. قاضى قوام الدين بغدادى چون ميدانست كه دعوى بى معنى است التفات به آن نميكرد.
ديگر از ارباب ديانت كه او را عزالدين قزوينى ميگفتند گفت كه اگر منصب قضا مفوض به من شود اين مواصلت به اتمام رسانم، خدمتش را قاضى ساختند و او ملكه را در سلك ازدواج سلطان كشيده، شهر به او سپرد و سلطان متمكن گشته، تبريزيان مراسم تهنيت به تقديم رسانيدند و چون اين خبر به اتابك رسيد بر فور از غصه جان داده حكومت اتابكان به نهايت انجاميد.»
دكتر باستانى پاريزى نيز با اشاره به اين واقعه، چه نيكو مطلبى آورده است.
او ميگويد: «... واقعا» وقتى اين نوع هواسرانى ها را آدم مى بيند، از آدمى بودن خود شرمسار است و باين فكر مى افتد كه، اولاً چرا آدم شد و ميش و بز و گربه و حتى مرغ كوچكى به اسم بلبل نشد كه فقط فصل معينى ناچار به عشقبازى يا صريحتر بگويم رفع حوائج جنسى خود باشد و در ساير فصول سال لااقل از چنگ اين ديو اخلاق خوار محفوظ بماند و به كار و زندگى خود برسد.
ثانياً اين فكر پيش مى آيد كه چطور است كه آدميزاد به اندازه يك گاو و يك خر پابند اصول نيست كه وقتى نو ماده آنها شكم دار و حامله باشد لااقل وقتى به او ميرسد، پوز خود را به هوا بلند نكند!
در مورد غلامبارگى سلطان جلال الدين نيز بد نيست مطلبى بياوريم.
ميگويند: «جلال الدين غلامى داشت قلج نام كه فوق العاده محبوب سلطان بود، اتفاقاً غلام را مرگ فرا رسيد، سلطان در اين واقعه بسيار گريست و يكباره زمام خوددارى و اختيار عقل از كف او بدر رفت و حركاتى كه از هيچ عاقلى سر نزده بود، او را در پيش چشم خردمندان و امرا و سران لشكرى خفيف و پست كرد و آن اين كه امرداد تا لشكريان و امرا پياده در تشييع جنازه غلام حاضر شوند و نعش او را از محلى كه تا تبريز چند فرسخ بود پياده همراهى كنند و خود او نيز مقدارى از اين فاصله را پياده آمد تا بالاخره به اصرار امرا و وزير خود بر اسبى نشست.
چون نعش به تبريز رسيد، امر داد تا اهالى به جلوى تابوت بيرون آيند و بر آن ندبه و زارى كنند و كسانى را كه در اين عمل قصور كرده بودند از خود دور نمود.
علاوه بر اين حركات ناپسند، جنازه آن غلام را به خاك نسپرد، بلكه هر جا ميرفت آن را با خود ميبرد و بر مرگ او ميگريست و بر سر و صورت خود مى زد، از خوردن و آشاميدن خوددارى ميكرد، همينكه جهت او چيزى خوردنى يا آشاميدنى مى آوردند، مقدارى از آن را براى غلام ميفرستاد و كسى جرأت آن نداشت كه بگويد غلام مرده، چه اگر كسى اين نكته را بر زبان مى آورد به قتل مى رسيد، بلكه خوردنى يا آشاميدنى مرحمتى سلطان را پيش او ميبردند و بر گشته ميگفتند، قلج زمين خدمت ميبوسد و ميگويد به مرحمت سلطان حالم از پيش بهتر است.»
اين حركات سفيهانه، بيشتر امرا را از جلال الدين متنفر ميكرد و با وجود اينكه كمال رشادت و جلادت را در دفع دشمنان بكار ميبرد، اما به خاطر همين سوء سياست و عشرت پرستى كارى از پيش نمى برد، آنچنانكه در مدت ده سال بسيارى از نقاط ايران را پايكوب سم ستوران مغول كرد.
چگونگى استقرار قوم مغول در ايران
ايران به حكم موقعيت جغرافيايى خود و واقع شدن بين شرق و غرب، از ديرباز مورد توجه اقوام مهاجم بوده است.
وحشيان زردپوست شمالى كه در دشت هاى توران و سيبرى از سير دريا تا اقيانوس كبيرسكونت داشتند، به علت نامساعد بودن محيط زندگى خود، و فقر و احتياج غالباً به قصد غارتگرى به ممالك اطراف، مثل ايران و چين حمله ميكردند و اين حملات در دوره باستان مخصوصاً در عصر اشكانيان و ساسانيان نيز هميشه موجب ناراحتى مردم و حكومت ها و سلاطين ايران بوده است.
در دوره بعد از اسلام، نفوذ و مداخله تركان زردپوست ادامه يافت و عده اى از آنان به قسمت هاى شرقى ايران مهاجرت كردند و به دين اسلام گرويدند و به عنوان غلام يا سپاهى در دستگاه هاى حكومتى ايران و حيطه قدرت خلفا نفوذ كردند.
در زمانيكه عالم اسلام، از هر طرف مورد تهديد و تعرض بود، در هيچيك از ممالك اسلامى يكنفر پادشاه مقتدر يا فرمانفرماى مدبر وجود نداشت كه با زور بازو يا به نيروى عقل از پيش آمدن اين سيل هاى خانه براندازجلوگيرى كند و نگذارد ممالكى كه چشم و چراغ دنياى آن عصر بود پايكوب سم ستوران وحشى ترين قبايل آن زمان گردد، بلكه برعكس زمام اختيار مسلمين در دست خليفه بى كفايت و مغرضى مثل الناصرلدين الله و پادشاه غافل بى تدبيرى مانند سلطان محمد خوارزمشاه بود كه اغراض شخصى و خصومت هاى فردى ايشان بالاخره آتشى در عالم برافروخت كه، خاندان هر دو را به باد داد و دود آن چشمه فروزنده تمدن مشرق را يكباره كور كرد.
چنگيز كه نام مغولى او تموچين است حدود سال ۵۴۹ هجرى در مغولستان تولد يافت.
پدرش يسوكاى بهادر رئيس و خان قبيله قيات از قبايل مغول بود. مغول به دو دسته جنگلى و صحرايى كه چادر نيشين بودند تقسيم ميشد.
كار قبايل جنگلى ماهيگيرى و صيد حيوانات، و كار قبايل دوم دامدارى بود.
در قرن هفتم هجرى، در جريان مبارزه داخلى بين اعيان چادرنشين كه به فئودال تبديل شده بودند، تموچين پيروزى نمايانى كسب كرد و به مقام خانى و رياست قبيله رسيد.
چنگيز كه علاقه بسيارى داشت تا با ايران دوره خوارزمشاهى روابط سياسى و اقتصادى داشته باشد، طى مبادله ايلچيان و سفيران حسن نيت معاهده اى منعقد نمود كه ضمن آن طرفين تعهد كرده بودند كه دوستان يكديگر را دوست و دشمنان هم را دشمن مشترك خود بدانند.
پس از عقد اين قرار داد، در حدود ۴۵۰ الى ۵۰۰ نفر از بازرگانان مغول با امتعه و كالاهاى گرانبها به شهر اترار روى آوردند.
در اين موقع امير اترار شخصى بود بنام اينالجق، معروف به غاير خان كه با تركان خاتون مادر خوارزمشاه بستگى داشت.
اين مرد بى تدبير، كه چشم طمع به مال بازرگان دوخته بود به خوارزمشاه اعلام كرد كه آنها به قصد جاسوسى به ايران آمده اند.
با آنكه خوارزمشاه جواب داده بود كه مواظب اعمال آنها باشد، غاير خان بدون آنكه به عاقبت كار بينديشد، عموم بازرگانان مغول را به غير از يك نفر كه فرار كرد كشت و اموال آنها را ضبط نمود.
پس از آنكه چنگيز به وسيله بازرگان فرارى از اين واقعه شوم خبردار شد، سه نفر نماينده نزد خوارزمشاه فرستاد و ضمن اعتراض بر اين عمل وحشيانه، غايرخان را نزد خود فراخواند ولى خوارزمشاه به علت نزديكى غايرخان با سران سپاه و تركان خاتون، وى را به چنگيز تسليم نكرد بلكه فرستادگان چنگيز را كشت و با اين اقدام جنون آميز، مقدمات حمله وحشيانه مغول را به ايران و ديگر ممالك اسلامى فراهم نمود.
لازم به ياد آورى است كه اباقا و جانشينان ديگر هولاكو را كه از تاريخ مرگ او تا انقراض اين سلسله در ايران سلطنت كرده اند سلسله سلاطين مغول يا ايلخانان ميگويند و سلسله ايشان چون ديگر چندان ارتباطى با خوانين مغولستان نداشته و زير حكم دربار قراقروم نبوده، سلسله مستقلى محسوب ميشود، و از تاريخ جلوس اباقا در سال ۶۶۳ به بعد به تدريج نفوذ مغول و حكم خوانين اصلى مغولستان در ايران از ميان ميرود و جانشينان هولاكو راه و رسم سلاطين ايران را پيش ميگيرند و در حقيقت يك طبقه از پادشاهان اين مملكت به شمار ميروند.
موقعيت زنان در عهد مغول وجانشينان آنها
بگفته مورخان، وضع موقعيت زنان نزد مغولان به مراتب آزادانه تر از جوامع عرب بوده است.
خاتونان و بانوان مغول حجاب و روگيرى نداشتند، حتى بعد از گرويدن به اسلام نيز خانوم هاى مغول كمتر به موضوع حجاب توجه نمودند.
در اين زمينه، نويسنده زندگانى شاه اسماعيل صفوى از حكايات مسطور در كتاب صفوه الصفا مطلبى آورده است كه عيناً نقل ميشود.
«... امين الدين گفت در زاويه شيخ نشسته بودم، ناگاه بغداد خاتون معشوقه و همسر پادشاه ابوسعيد بيامد.
شيخ روى بگردانيد و او گفت: در خانه برو پيش زنان.
اما فايده نداشت، او در آمد و به طرف ديگر بنشست.
شيخ پشت به او كرد و روى با وزير كرد.
و چون سفره آوردند، شيخ يك لقمه به سلطان ابوسعيد داد و يك لقمه به وزيرش غياث الدين.
بغداد خاتون نيز التماس كرد و شيخ التفات نميكرد.
پادشاه با وزير به اشارت التماس ميكرد كه شيخ لقمه اى به بغداد خاتون دهد.
پس بناچار شيخ بدست چپ يك لقمه از پس پشت بداشت تا به بغداد خاتون دهند، آنگاه روى مبارك به سلطان ابوسعيد كرد و فرمود: فرزند، اگر ترا گناهكارى در زندان باشد آن گناهكار شفاعت ديگرى تواند كرد؟ شاه گفت: نه.
شيخ گفت: اكنون خداى تعالى گفته است كه به روى نامحرم نظر كردن حرام است و خدمت سلطان پيش ما بدان آمده است كه دعائى كنم از بهر شما، و چون من به نامحرم نظر كرده و گناهكار باشم دعاى گناهكار چگونه مستجاب آيد؟»
آنگاه نويسنده كتاب براى روشن شدن مفهوم اين حكايت توضيح ميدهد كه
«... خاتونان و بانوان مغول بدون حجاب در انظار ظاهر ميشدند، خصوصاً بغداد خاتون كه چون معشوقه و صنم دلرباى سلطان ابوسعيد بود و سلطان وى را با رنج و كوشش فراوان از شوهر نخستين مطلقه گردانيد و به ازدواج خويش درآورد... با در نظر گرفتن چنين احوالى البته اهميت رفتار شيخ و بى اعتنايى وى را نسبت به بغداد خاتون درست تر ميتوان تصوير نمود.»
همسران بزرگان مغول، خصوصاً زنان اصلى فرمانروا، براى خود خيمه اختصاصى داشتند و به زنان قسمت هائى از املاك سلطنتى و غنائم جنگى داده ميشد.
زنان مغول، نه تنها وقتى كه رسماً فرمانروا بودند، بلكه حتى در مواقع ديگر نيز در امور دولت دخالت ميكردند.
زنان خانواده خان نه تنها سفراى خارجى را به حضور مى پذيرفتند، بلكه در مراسم انتخاب خان هم شركت ميكردند.
موقعيت ممتازى كه زنان نزد مغولان داشتند، در ايران بى تأثير نبود، چنانكه كلاويخو در سفرنامه خود ضمن گفتگو از خصوصيات تبريز مى نويسد: در بعضى از كاروانسراها كه در آنها وسيايل و لوازم آرايش و عطريات زنانه فرخته ميشود، زنان به دكان ها و حجره هاى آنان ميآيند تا از آنها بخرند، زيرا اين زنان عطر و روغن زياد به كار ميبرند.
بطور كلى، زنان حرمسراى مغولان و تيموريان نيز خلاف دوره هاى قبل، از حقوق و آزادى هاى بيشترى برخوردار بودند.
در ضيافت هاى بزرگ دربارى، خانم هاى دربار همواره حاضر بودند و يا پس از حمله مغول به ايران، بطور محسوس از شدت فشار برخى طبقات به زنان كاسته شد.
در ياساى چنگيزى به لزوم همكارى زن و شوهر و رفع اختلافات داخلى خانواده ها اشاره رفته است.
زنان را وظيفه اين بوده كه در قبال شوهر، تربيت و تنظيم خانه و مراقبت و پذيرايى از مهمانان، نگهدارى از اموال خانواده، ساختن ظروف، چيدن پشم، بافتن پارچه، دوختن لباس، دوشيدن شير، درست كردن غذا، و نگهدارى گله و از اين قبيل كارها را به عهده بگيرد.
از جمله تعاليم چنگيز درباره وظايف زنان در قبال شوهر باز هم مطالبى در منابع مختلف آمده كه طبق آن، زن بايد كه چون شوهر به شكار و لشكر برنشسته، او خانه را آراسته و مرتب دارد، چناكه چون ايلچى يا مهمان به خانه فرود آيد، همه چيز به ترتيب ببيند، و آتش نيكو ساخته، مايحتاج خان پرداخته باشد. لاجرم نيكنامى شوهر پيدا گردانيده باشد، و نام او بلند كرده و در محافل چون كوه سرافراز گشته. نيكى مردان از نيكى زنان معلوم شود و اگر زن بد و بى سامان باشد، و بى رأى و تدبير، بدى مرد از او معلوم شود.
گويا در دوره مغول مهريه زنان بسيار بوده و اين كار مشكلاتى در خانواده ها بوجود ميآورد، و در هنگام بروز اختلافاتى كه منجر به جدايى ميشد نيز زياد بودن كابين، مرد را ناچار به ساختن با زن ناسازگارش ميكرد.
«پس از حمله مغول و استقرار حكومت ايلخانان، در دوره پادشاهى غازان، براى پايان دادن به اختلافات زناشويى و تسهيل در امر طلاق، غازان خان تصميم ميگيرد، مهريه و كابين زنان را تا ميزان زيادى تقليل دهد.
غازان ميگفت: اگر ميزان مهر سنگين باشد، مرد از بيم پرداخت مهريه جرأت نميكند زن ناسازگار خود را طلاق گويد و در نتيجه ناچار ميشود عمرى به اكراه و بى ميلى با زن خود سر كند.
به همين مناسبت او ميزان كابين را به نوزده دينار و نيم تقليل داد تا هيچ چيز مانع طلاق و جدايى زن و شوهر ناسازگار نگردد.
به عقيده غازان، زن و شوهرى كه يكديگر را دوست دارند، به صد حيلت و اجبار، جدا كردن آنان ممكن نيست، ولى اگر كسى در دوستى و موافقت زنى متردد باشد، بى گفتگوى و انديشه و مانع از او جدا تواند شد، و نيز مردم را فرزندان باشند و موونت ايشان بر پدران بود.
چون مال پدر به كابين زن مستهلك گردد و چه پرورش و مايحتاج فلان كار ايشان از كجا باشد.
اين نكته را نيز ناگفته نگذاريم كه در ميان ايلخانان مغول، غازان خان... زمام نفس خود را كاملاً در دست داشت و هيچ حركتى كه نماينده شهوترانى او باشد، از او سر نزده، بلكه كسانى را كه مرتكب بى ناموسى ميشدند، به شدت مورد موخذه قرار ميداد...
ماركوپولو كه مدتى بين قبال مختلف زيسته و از نزديك با زندگى آنان آشنايى پيدا كرده است، اظهار نظر ميكند كه زنان مغول از لحاظ عفت و عصمت و وفا و وظيفه شناسى، در برابر شوهران تالى ندارند.
بيوفايى از نظر ايشان عيب بزرگ اخلافى محسوب ميشود.
در مقابل، شوهران نيز نسبت به زنان خود صديق و مهربانند. به اين جهت هميشه در خانواده ها صلح و صفا برقرار است.
از دهان زن ها هرگز حرف زشت شنيده نميشود، پاكدامنى و حجب و حياشان شايان توجه و قابل تحسين است، و خرجشان براى مردها زياد نيست، برعكس وجود آنها از لحاظ كارهايى كه در خانه ميكنند، براى مردها پر در آمد است.
روى همين اصيل وقتى مردى زن جديدى ميگيرد، به پدر زن خود هديه اى ميدهد كه همپايه جهيزيه است.
ماركوپولو اضافه ميكند كه: زنان آنچه را كه براى شوهر و خانه شان لازم است، ميخرند و آنچه بايد بفروشند، ميفروشند.
اسباب خانه و ترتيب آن، تمام و كمال در دست زن است، و در نتيجه، آنها اشياء جزئى كه در زندگى ساده صحرانشينى مورد استفاده مى باشند ميسازند.
در ميان مغولان وظيفه زن بطور جداگانه مشخص بوده است.
در مورد شغل زنان آمده است كه راندن عرابه ها، قرار دادن چادرهاى متحرك روى عرابه ها، و همچنين برپا داشتن آنها، دوشيدن گاوها، درست كردن كره و پنير، دباغى پوست حيوانات و دوختن آنها با ريسمان به عهده ايشان بوده است.
زنان كفش و پوتين و انواع لباس ها را ميدوختند، نمد مالى نيز ميكردند، و اطاقك ها و خانه ها را با آن مى پوشانيدند و در اين كارها بسيار ماهر بودند.
طبق ياساى چنگيزى، هنگامى كه مردان عازم جنگ و نبرد مى شدند، زنانى كه در اردو مى ماندند همه كارهايى را كه مردان به عهده داشتند نيز مى بايست انجام ميدادند.