Nimrooz
Vol. 18, No. 922, March 2, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۲۲ - جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵
زمين و كتابِ مقدّس
در هزار و نُهصد و هشتاد و چار
جايزه صلحِ نوبِل با افتخار
گشت تقديمِ كشيشى صلحخواه،
از جنوبِ آفريقاى سياه؛
نامِ او «دِزموند توتو»، در بيان
همچو طوطى، راستى، شكّر زبان؛
مى زند بانگِ مساواتِ سفيد
با سياه، امّا كجا باشد اميد
كه سفيدانِ مسيحى بشنوند
شِكوه كاكا سياهى دردمند؟
از زمانِ انبياء الاوّلين
كه يهودان را مسجّل گشت دين،
قومِ ايشان را خداى مهربان
برگزيد از بينِ اقوامِ جهان؛
مابقى را جزوِ قاذورات خواند،
اين عنايت معتبر بر جاى ماند!
چون به الطافِ خدا مخصوص شد
قومِ موسى، رفته رفته لوس شد!
فارغ از احكامِ تورات و زبور،
دين و دل را باخت در فسق و فجور!
رفت دنبالِ گناهانِ كبير
تا كه شد در دستِ روميها اسير؛
زجرديد و خفّت و خوارى كشيد،
كافر از او خوب بيگارى كشيد؛
باز هم در خوابِ غفلت ماند و ماند،
اسبِ شهوت در جهالت راند و راند!
جام صبرِ يهوه چون لبريز شد،
آتشِ خشمش زِ عصيان تيز شد،
گفت يحيى را: «بزن فريادِ حقّ
بر سرِ اين قومِ لوسِ كلّه شق!
هر كه شد بيدار، تعميدش بده،
با كلامِ خويش امّيدش بده؛
گو: مسيح، آن منجى موعودتان،
كه هميشه انتظارش بودتان،
خواهد آمد تا شما را رستگار
سازد و بخشد دوباره اعتبار!»
رفت يحيى، داد كرد و جيغ كرد،
حرفهاى يهوه را تبليغ كرد
عدّه اى هم بينوا و ژنده پوش،
مانده محروم از بساطِ عيش و نوش،
بيمناك از بانگ و تهديدش شدند،
رفته، خيس از غسلِ تعميدش شدند
چونكه مى انداخت يحيى بى حساب
پتّه هاى نانجيبان را بر آب،
فاش مى گفت از زنا و از فساد،
عاقبت در كنجِ زندان اوفتاد!
حاكمِ رومى، زناكارِ كبير،
بر همه دزدان و قوّادان امير،
داشت در قصرش يكى نادخترى:
دخترى رشكِ پرى در دلبرى،
قصرِ دل از رقصِ او پُر ولوله،
شهرِ عقل از عشوه اش در زلزله؛
سوخته در آرزوى او همه،
نامِ اين جادوى شهوت «سالومه»؛
پيشِ او حاكم گلويش گير بود،
پا به پا مى كرد و در تدبير بود
تا كه اُمّ السّالومه، يعنى زنش،
روحِ فتنه سازِ شيطان در تنش،
خواست از يحيى بگيرد انتقام،
گفت شوهر را كه: «اى جوياى كام،
هست اين موضوع روشن بر همه
كه به دل دارى هواى سالومه!
خواهى او را همچو جان در بر كشى،
جامِ وصلش را بگيرى، سر كشى!
او به شرطى با تو همبستر شود
كه تنِ يحيى جدا از سر شود!»
پس سرِ يحيى جدا شد از تنش،
ماند از او باقى پيامِ روشنش!
بعد از او آمد مسيح و ساز كرد
نغمه عشق و بسى اعجاز كرد:
مرده از او زنده در تابوت شد،
زنده از رفتارِ او مبهوت شد؛
داد در هرجا مريضان را شفا،
از محبّت گفت و از صلح و صفا،
از مساواتِ بشر، از خاص و عام،
اجتناب از كشتن و از انتقام،
در بشارت قصّه و تمثيل گفت:
نكته هاى تازه در انجيل گفت:
تا به ضدّش فتنه ها انگيختند،
عاقبت او را به دار آويختند!
ماند مفهومِ پيامِ او نهان
بر بسى از پيروانش در جهان
از پيامش قرنهايى بر گذشت،
منشأ تغييرِ اصلاحى نگشت:
با ستمگر دست را شمشير شد،
با ستمكش پاى را زنجير شد،
تا پيامِ او به آفريقا رسيد،
قصّه را از شخصِ «توتو» بشنويد:
اين مسيحِ آفريقاى سياه
همچنان كه از دلِ پُر درد آه
مى كشيد و چهره او مى شكفت
با تبسّمهاى زهرآلود، گفت:
كه: «مبلّغهاى عيساى سفيد،
چون رسالتشان به آفريقا كشيد،
در كفِ ايشان فقط انجيل بود،
در كفِ ما ساده دلها بيل بود:
صاحبِ آب و زمين بوديم ما،
بى خبر از كارِ دين بوديم ما
تا كه آن دين آورانِ مستطاب
بر سرِ منبر گشودند اين كتاب؛
خواستند از ما كه در وقتِ دعا،
سر فرو افكنده در پيشِ خدا،
چشمهامان بسته باشد، گوش باز،
دستها بر سينه تا ختمِ نماز!
چون نماز آمد به پايان، باز شد
چشمها، بر ما عيان اين راز شد
كه عجب! ما مانده ايم و اين كتاب،
برده اند عاليجنابان خاك و آب!»

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
مقاله هاى ايران
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   مقاله هاى ايران   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •