نويسنده (بانو داريا اليويه)- ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
يكى از سربازها رفت و معاون فرمانده بازداشتگاه را كه مردى بلند قامت و تنومند و آرام و متين و يكى از سكنه كشورهاى بالت بود آورد.
«كشورهاى استونى و ليتوانى را كنار درياى بالتيك واقع شده است بنام كشورهاى بالت ميخوانند و اين كشورها در آن موقع جزو خاك روسيه بوده و بعد جزو خاك شوروى شد- مترجم. »
آن مرد كه درجه سروانى داشت بعد از اينكه آمد و تحقيق كرد گفت رسيدگى به اين موضوع از صلاحيت من خارج است و فقط ژنرال «لپارسكى» رئيس بازداشتگاه، ميتواند در اين خصوص تصميم بگيرد و من متاسفم كه تا موقع بازگشت ژنرال، «زيرا بيرون رفته» بايد شما، «موراويف» و شما، «آنن كو» را توقيف كنم.
ولى باور كنيد كه اگر لزوم رعايت انضباط نمى بود من اين كار را نمى كردم وخيال شما از حيث خانم آسوده باشد براى اينكه او را به منزل خواهم رسانيد.
افسر مزبور بقول خود عمل كرد و آن دو نفر را توقيف نمود و شاهزاده خانم «آلكساندرا» را با احترام به منزل وى رسانيد و چون در آن منطقه در شعاع يكصد كيلومترى طبيب يافت نمى شد يك قابله را براى معالجه خانم «آلكساندرا» آوردند زيرا قابله، كار طبيب را هم انجام مى داد.
ژنرال «لپارسكى» آن روز جهت بازديد بازداشتگاه رفته بود وقتى وارد بازداشتگاه مزبور شد از مشاهده وضع بازداشتگاه حيرت كرد و هم متوحش گرديد.
زيرا در آنجا در هر اطاق عده اى از محبوسين، مانند يك عده مرغ و خروس كه آنها را در يك مرغدارى جا بدهند زندگى ميكردند وسقف اطاق ها بقدرى كوتاه بود كه محبوسينى كه قامت بلندتر داشتند نميتوانستند در اطاق بايستند حتى در اين اطاق ها، پس از اينكه محبوسين از كار مراجعت ميكردند در را بروى آنها قفل مى نمودند.
«لپارسكى» وقتى اطاق هاى بازداشتگاه را ديد، زير سيبل هاى كلفت خود غريد و گفت اين ها محكوم بحبس ابد بااعمال شاقه هستند ولى كسى آنها را محكوم بسياه چال نكرده و اين اطاق ها بدتر از سياه چال است زيرا در سياه چال ميتوان تكان خورد و محبوسينى كه در اين اطاق ها زندگى مى كنند قدرت تكان خوردن را ندارند.
يكى از چيزهائى كه سبب تاثر «لپارسكى» گرديد اينكه طورى از محبوسين كار مى كشيدند كه وقتى كار تمام مى شد محبوسين ديگر توانائى نداشتند كه حركت كنند در روزهاى بلند تابستان از طلوع فجر تا غروب آفتاب يعنى تقريباً هيجده ساعت محبوسين را بكار واميداشتند.
باز اگر در كارهاى معدن از محبوسين استفاده مينمودند چيزى بود ليكن از محبوسين براى استخراج معدن تصويب كرده بودند و محبوسين بدبخت را بكارهاى شاق ولى بدون فايده ميگماشتند.
فرمانده جديد منطقه «چيتا» در آن روز بعد از اين كه بازداشتگاه دوم را ديد به منزل زوجه دو نفر از محبوسين بنام خانم «ولكونسكى» و خانم «تروبترز كويه» رفت.
از هشت ماه قبل آن دو زن كه به سيبرى آمده بودند تا اين كه شريك زندگى شوهران خود شوند در يك اطاق زندگى ميكردند.
وقتى كه ژنرال وارد اطاق آن دو زن شد آن دونفر مشغول سوزن زدند بودند و ژنرال در نظر اول توانست كه وضع زندگى محقر آن دو زن را از نظر بگذراند و ديد كه در آن اطاق دو تختخواب سفرى كهنه قرار گرفته و يك بخارى آهنى، براى فصل زمستان، آن جا نهاده اند و وسط اطاق يك جعبه بزرگ بنظر ميرسيد كه هم ميز غذا خورى است و هم اشكاف زيرا آنها اثاث خانه خود را درون جعبه ميگذاشتند.
دو زن شاهزاده و اشرافى پيراهنى از پارچه نخى تيره رنگ در برداشتند ولى حتى در آن لباس زيبائى و شكوه آنها به نظر مى رسيد و معلوم ميشد كه از عوام الناس نيستند ژنرال از مشاهده آن دو زن جوان و زيبا در آن اطاق محقر، خيلى ناراحت شد.
خانم ها وقتى ژنرال را ديدند مانند محبوسى كه مقابل زندانبان برخيزد به پاخاستند ولى هيچكدام حرف نزدند و به ژنرال تعارف نكردند كه بنشيند.
ژنرال كه اميدوار بود كه آنها بوى تعارف نشستن كنند ديد كه هيچ حرفى نمى زنند سرفه اى كرد و گفت خانم ها من آمده ام كه راجع به مسائل ادارى با شما صحبت كنم.
خانم «تروبيزكويه» گفت آقاى ژنرال لابد شما آمده ايد كه بدانيد كه آيا ما از مقررات ادارى مربوط به خودمان اطلاع داريم يا نه؟ و سپس مانند شاگردى كه در كلاس درس مقابل معلم مى خواهد درس خود را پس بدهد با لحن تمسخر چنين شروع كرد.
«زنى كه زوجه يك محكوم سياسى است ميخواهد كه در كنار شوهر خود زندگى كند بايد هر نوع مقررات مربوط به زندگى.»
ژنرال جلوى او را گرفت و گفت شاهزاده خانم محترم من به شما اطمينان ميدهم كه براى اين موضوع نيامده بودم ولى آيا ضرورى است كه ما سر پا وايستاده صحبت كنيم؟
شاهزاده خانم جوان گفت آقاى ژنرال از اين قرار شما براى ملاقات دوستانه نزد ما آمده ايد؟
ژنرال گفت بلى خانم و من آمده ام كه احترامات خود را بشما تقديم كنم.
دو زن جوان نظرى بهم انداختند و با يك حركت، روى يكى از دو تختخواب محقر نشستند و به ژنرال تعارف كردند كه روى چهار پايه اى كه در اطاق بود بنشيند و شاهزاده خانم «تروبتركويه» گفت آقاى ژنرال، سلف شما هر وقت كه اين جا مى آمد لباس رسمى شغل خود را ميپوشيد زيرا او، جز براى امور مربوط به كارهاى ادارى اين جا نمى آمد وقتى شما آمديد ما فكر كرديم كه مثل او براى كارهاى ادارى آمده ايد و انتظار يك ملاقات دوستانه را نداشتيم.
ژنرال گفت شاهزاده خانم محترم، من اگر در سن پطرزبوگ يا مسكو، بكاخ شما مى آمدم، براى، ملاقات شما لباس مى پوشيدم و به همين جهت در اين جا نيز لباس رسمى در بر نمودم زيرا شما شاهزاده خانمى بزرگوار هستيد و چه اينجا باشيد و چه در سن پطرزبوگ شخصيت شما يكى است.
با اينكه ژنرال با ادب و تواضع صحبت كرد دو زن جوان، نظرى مبادله كردند و بهم فهمانيدند كه نبايد تسليم شد زيرا آن دو زن، بعد از يكسال كه در سيبرى سكونت كردند، به تجربه آموختند كه رفتار فرمانده سابق بازداشتگاه بآنها ثابت كرد كه نبايد فريب الفاظ را خورد زيرا ممكن است تواضع و ادب، مقدمه اى براى فريب دادن آنها باشد با اين كه قيافه و طرز برخورد ژنرال «لپارسكى» نشان مى داد كه بايد مردى شريف باشد، آن دو خانم، از خود ميپرسيدند كه اگر اين مرد شريف است پس اين جا چه مى كند؟
آيا يك افسر محترم ارتش تزار حاضر مى شود كه در اقصاى سيبرى زندگى كند و شغل زندان بانى را داشته باشد و حال كه اين مرد حاضر شد اين سمت را آن هم در سيبرى دور از تمام مركز تمدن بپذيرد آيا نبايد گفت كه او هم مانند فرمانده سابق بازداشتگاه است.
چون خانم ها سكوت كرده بودند ژنرال گفت خانم، منظور من اين است كه بين ما و شما، يك اعتماد متقابل بوجود بيايد زيرا بدون اعتماد متقابل، ما نمى توانيم حسن تفاهم پيدا كنيم.
سپس خطاب به خانم ديگر گفت شاهزاده خانم «ولكونسكى» من با پدر بزرگوار شما از قديم دوستى داشتم و هرگز مناسبات خود را با اين مرد عاليقدر فراموش نمى كنم و متاسفم كه پيش آمدهاى روزگار سبب گرديده كه من دختر او را در اينجا ببينم.
شاهزاده خانم «ولكونسكى» گفت آقاى ژنرال خواهش ميكنم كه در مورد مسائل خصوصى و خانوادگى صحبت ننمائيد زيرا وضع ما در اينجا، و وظائف شما، مانع از اين است كه بتوان مسائل خصوصى و خانوادگى را مطرح كرد.
ژنرال از اين حرف مكدر شد ولى نرنجيد براى اينكه مى فهميد، هر زن ديگرى كه به جاى آن دو نفر بودند، همين طور بدگمان مى شدند و نيز به خود گفت اين دو زن، دو ماده شير هستند كه نميتوان آنها را به سهولت رام كرد.
بعد با لحن رسمى گفت خانم ها، معذرت ميخواهم از اينكه اشاره اى بع سوابق دوستى با خانواده شما كردم و اما علت آمدن من به اينجا اين است كه مى خواهم به شما اطلاع بدهم كه شما به زودى از اينجا خواهيد رفت.
خانم «تروبتزكويه» گفت لابد، آقاى ژنرال قصد داريد كه ما را به روسيه برگردانيد زيرا حضور ما در اينجا توليد مزاحمت كرده، چون سبب شده كه شوهران ما با رفاهيت زندگى كنند و نامه هائى كه ما را از اينجا به روسيه مى فرستيم به تزار و افسران ارتش و اشراف مى فهماند كه محكومين واقعه دسامبر، هنوز فراموش نشده اند و با اين كه قوانين و آئين نامه هاى سخت در مورد آنها اجراء ميشود، زنده هستند.
ژنرال گفت نه خانم، ما شما را به روسيه بر نمى گردانيم بلكه قصد داريم كه شما و محبوسين را از اينجا به منطقه «چيتا» بفرستيم زيرا در نقطه مزبور؛ وضع كار محبوسين و زندگى آنها و شما بيش از اينجا قابل تحمل است.
شاهزاده خانم «تروبتز كويه» پرسيد كه آيا بعد از اين كه از اين جابه منطقه «چيتا» منتقل شديم خواهيم توانست با شوهران خود در يك جا زندگى كنيم.
ژنرال گفت نه خانم آن زن گفت آقاى ژنرال ما كه زن هستيم تا امروز بتمام تعهدات خود نسبت به دولت عمل كرده ايم در صورتى كه دولت امپراتور روسيه به تعهدات خود نسبت به ما عمل نكرده است.
روزى كه مااز روسيه حركت كرديم بما گفتند كه هرگاه زن ها بخواهند در بازداشتگاه با شوهران خود زندگى كنند، اجازه زندگى مشترك بآنها داده مى شود اين گفته صريح دولت امپراتورى روسيه بود و ما به اتكاى اين قول از روسيه حركت كرديم و هر كس مى دانست كه اين دروغ چقدر قباحت دارد و چگونه سبب تزلزل يك دولت بزرگ مثل دولت امپراتورى روسيه ميشود.
يك دولت نبايد قولى آنهم بزنها... زن هائى كه جزواتباع خود هستند بدهد و بعد زير قول خود بزند.
ژنرال گفت خانم متاسفانه آنچه شما ميگوئيد صحيح است و شما نتوانسته ايد كه با شوهر ان خود زندگى كنيد ولى علت اين كه دولت نتوانسته به قول خود وفا كند اين است كه جا براى سكونت شما در بازداشتگاه نيست و امروز خود محبوسين جاى كافى ندارند تا چه رسد باين كه زنهاى خود را در بازداشتگاه جاى بدهند ولى بعد از اينكه عمارت جديد بازداشتگاه ساخته شد مى توان زن هاى محبوسين راطورى در بازداشتگاه جا داد كه بتوانند با شوهران خود زندگى كنند و تا عمارت مزبور ساخته شود شما هم مثل خانم هائى كه اينك در «چيتا» هستند نزد اهالى زندگى خواهيد نمود.
زن جوان پرسيد آيا در «چيتا» طبيبى براى معالجه محبوسين و ديگران يافت ميشود؟
ژنرال گفت نه ولى من اميدوارم كه يك طبيب براى منطقه «چيتا» بياورم.
زن جوان گفت شما ميتوانيد از يكى از محبوسين بنام دكتر «وولف» كه طبيب است استفاده كنيد ولى اين مرد در دوره حكومت سلف شما پيوسته در سياه چال بسر مى برد و وقتى او را از سياه چال بيرون مى آوردند براى اين بود كه وادار به اعمال شاقه نمايند و از اين جهت او را به سياه چال مى فرستادند كه چرا درصدد معالجه محبوسين برمى آيد واگر دكتر «وولف» نبود و شوهرم را معالجه نميكرد او بطور حتم ميمرد.
ژنرال گفت من دكتر «وولف» را ميشناسم و مى دانم يك دانشمند بزرگ است، ولى نمى توانم اجازه بدهم كه در اينجا طبابت كند براى اين كه مقررات بازداشتگاه در اين خصوص صريح است و قدغن شده كه صاحبان حرفه و مشاغل از حرفه خود استفاده ننمايند ولى با اين كه نميتوانم به او اجازه طبابت بدهم وى را به سياه چال نخواهم فرستاد.
خانم ولكونسكى گفت شما كه خواهان بهبود وضع زندگى محبوسين خود هستيد خوب است كه گزارشى براى پايتخت بنويسيد و بگوئيد كه لازم است به محبوسينى كه طبيب هستند اجازه طبابت بدهند.
ژنرال گفت خانم شما از من يك در خواست شاق ميكنيد؟
زن پرسيد براى چه؟
ژنرال گفت براى اينكه من تازه وارد اينجا شده كار را از سلف خود تحويل گرفته ام در اين مدت كم بدون مراجعه به پايتخت و كسب اجازه از امپراتور كارهائى كرده ام كه يكى از آنها عبارت از انتقال محبوسين از اينجا به «چيتا» است.
اقدام ديگر اين كه باز بدون كسب موافقت كامل مركز، تصميم گرفته ام كه در اين جا براى سكونت محبوسين بنا بسازم حال اگر بخواهم از امپراتور اجازه بگيرم كه محبوسينى كه داراى صلاحيت طبى هستند طبابت كنند بطور حتم توليد خشم خواهد كرد و امپراتور اگر مرا محبوس نكند معزول خواهند نمود براى اينكه در دربار روسيه، كسى قبول نخواهد كرد كه من براى خيرخواهى اين در خواست را كرده ام، بلكه همه خواهند گفت من طورى با دشمنان امپراتور مساعدت ميكنم كه به آنها اجازه ميدهم كه طبابت كنند.
خانم «تروبتز كويه» گفت آقاى ژنرال شما از محبوسين براى كارهاى دشوار استفاده مى كنيد و به آنها گفته ايد كه اگر كسى آهنگرى و نجارى بداند حاضريد كه از هنر او استفاده نمائيد در اين صورت براى چه از هنر يك طبيب استفاده نمى كنيد؟
آيا هنر يك پزشك بقدرى هنر يك آهنگر و نجار ارزش ندارد؟
ژنرال گفت: خانم هنر يك پزشك خيلى با ارزش تر از هنر يك آهنگر و نجار است و به همين جهت به پزشكى كه محكوم شده اجازه طبابت نميدهند براى اين كه پزشك وقتى اجازه طبابت گرفت با تمام محبوسين وهمه افسران و نگهبانان بازداشگاه و عموم سكنه محلى دوست ميشود و در تمام آنها نفوذ معنوى پيدا ميكند و چون دائم با همه كس در تماس است از تمام اسرار آنها آگاه مى گردد آن وقت اگر اين مرد بخواهد مبادرت به شورش يا فرار خود و ديگران كند از تسهيلاتى استفاده مينمايد كه آهنگر يا نجار نميتوانند از آنها استفاده كنند به همين جهت مقررات ادارى بازداشگاه اشتغال به حرفه طبابت را براى محكومى كه طبيب است قدغن مينمايد ولى نجار و آهنگر اگر مشغول كار خود باشند خطرى توليد نمى كنند.
خانم «تروبتز كويه» گفت بسيار خوب آقاى ژنرال، حال كه مقررات ادارى دست و پاى شما را بسته و نمى توانيد كه با محبوسين مطابق انصاف رفتار نمائيد طبق اصول شرافت رفتار كنيد.
ژنرال گفت من هم براى اين به سيبرى آمده ام كه با محبوسين طبق اصول شرافت رفتار شود.
خانمها براى اداى تشكر سر را تكان دادند.
ژنرال گفت خانم چون اشخاص را بايد از روى عمل آنها مورد قضاوت قرارداد و نه از روى حرفشان، من اكنون چيزى نمى گويم و فقط از شما درخواست مى كنم كه قدرى صبر داشته باشيد.
چون در اينجا كه وسائل محدود است و مقررات ادارى هم دست و پاى مرا به نسبت زياد بسته نمى توان كارهاى را در مدتى كم، به انجام رسانيد ولى اميدوارم كه بتوانم به تدريج بر مشكلات غلبه كنم.
وقتى ژنرال از خانم ها خداحافظى كرد و به «چيتا» مراجعت نمود از واقعه خشونت و بى شرمى گروهبان «دوبى نين» مطلع گرديد.
به محض اينكه از اين واقعه مستحضر شد «آنن كو» را آزاد نمود و بعد نزد خانم «موراويوف» كه بيمار بود رفت و از او معذرت خواست و گفت خانم من بشما قول ميدهم كه تا روزى كه من رياست اينجا را دارم اين واقعه تجديد نخواهد شد، من بايد از خيلى از سربازها كه حاضر نشدند امر گروهبان خود را به موقع اجرا بگذارند متشكر باشم زيرا اگر آنها امر گروهبان را اجراء ميكردند و اقعه اى پيش مى آمد كه من وقتى فكر آن را ميكنم بر خود ميلرزم.
خانم «موراويوف» وقتى ديد كه فرمانده جديد بازداشگاه از حال او ميپرسد چشم هاى خود را كه با حلقه سياه محاط شده بود متوجه او كرد و گفت آقاى ژنرال از شما متشكرم و اميدوارم كه در عوض احوال پرسى از من، كارى بكنيد كه وضع زندگى شوهرم و ساير محبوسين بهتر شود.
وقتى ژنرال از اطاق محقر خانم «موراويوف» مراجعت كرد، در دل گفت خدايا من نميدانم كه اين زن مؤدب و نجيب زندگى در اين جهنم را چگونه تحمل خواهد كرد و چرا بايد اين مقررات دشوار در زندگى بشر به وجود بيايد كه اين نوع زن ها براى وفادارى نسبت به شوهر، مجبور شوند اينگونه زندگى ها را تحمل نمايند.
پانزده روز، بعد از آن روز، دو شاهزاده خانم كه در بازداشگاه «بلاگو واتك» زندگى مى كردند، برحسب دستور فرمانده بازداشگاه با ارابه عازم «چيتا» شدند.
روزى كه قرار بود از آنجا، عزيمت كنند و خود را به «چيتا» برسانند يكمرتبه ديگر به قبرسانى كه گردشگاه آنها به شمار مى آمد رفتند.
اين قبرستان، در آن منطقه با دفن محبوسين بوجود آمده بود و زن ها، هر روز صبح زود به آن قبرستان مى رفتند زيرا ميدانستند كه محبوسين را براى كار كردن از كنار آن قبرستان ميگذرانند و آنها ميتوانند شوهران خود را ببينند.
خانم ها آن اندازه كه علاقه داشتند خود را به شوهران خود نشان بدهند خواهان ديدار آنها نبودند زيرا مى دانستند، كه يگانه وسيله تسلاى شوهران بدبخت، ديدن آنهاست.
آنها در گوشه اى از قبرستان مى ايستادند و صف محكومين به اعمال شاقه را مشاهده مى كردند و ميديدند با اين كه بامداد است مردها از فرط خستگى پاها را روى زمين مى كشند كه مستحفطين كه تفنگ در دست دارند بانك ميزنند كه عجله كنيد كه زودتر به محل كار برسيم.
محبوسين از دور خانم ها را ميديدند و خانمها شوهرانشان و كسانى كه آنها را در روسيه مى شناختند با اشاره سر به آنها تعارف ميكردند و پس از اينكه محبوسين از نظر ناپديد مى شدند آن شاهزاده خانم ها، براى اهل قبور فاتحه مى خواندند و مى گفتند ما هم روزى در اينجا خواهيم خوابيد.
آن روز، كه مى بايد از آنجا به منطقه «چيتا» حركت كنند، فرصت نكردند كه منتظر عبور محبوسين باشند و ميدانستند كه محبوسين هم بيست و چهار ساعت ديگر به «چيتا» منتقل خواهند شد ولى از اين جهت به قبرستان رفتند كه با اهل خاك وداع كنند و به آنها بگويند كه ما مى رويم ولى نه براى اينكه از سيبرى خارج شويم بلكه از اين جهت كه درمنطقه «چيتا» سكونت نمائيم و بعد از مرگ در قبرستان «چيتا» خواهيم خوابيد.
آنوقت دو زن جوان سوار ارابه شدند و راه «چيتا» را پيش گرفتند و چون با سرعت راه مى پيمودند، هنگام عصر به «چيتا» رسيدند.
فصل بيستم
كنت «آنن كو» جارو كش كوچه بازداشتگاه
بعد از ورود به «چيتا» دريگانه كوچه آن شهر، چشم آنها بيك مرد روستائى افتاد كه مشغول جارو كشى بود و خواستند كه نشانى منزل خانم «موراويف» را از او بگيرند.
مرد روستائى يك پيراهن تيره رنگ از نوع پيراهنى كه دهقانان روسى مى پوشند و يك نوع بلوز ساده است در برداشت و به جاى كمربند طنابى بكمر بسته بود و شلوارى وصله دار و گشاد و متورم در پاى او ديده مى شد به مناسب بزرگى كفش با ناراحتى قدم برميداشت.
وقتى ارابه خانم ها بوى نزديك گرديد ديدند كه ريشى طلائى رنگ و انبوه دارد و كلاهى مثل كلاه قرقيزى ها بر سر نهاده و كوچه را جارو ميزند.
همين كه صداى ارابه، روستائى مزبور را متوجه خانم ها كرد، سر را بلند نمود و لحظه اى بهت زده آن دو را نگريست و بعد با صدائى بلند گفت نميدانم خواب مى بينم يا بيدار هستم...
آيا شما شاهزاده خانم «تروبتز كويه» هستيد؟ خواهش ميكنم كه مرا بخانم كه تصور مى نمايم خانم «ولكونسكى» ميباشند معرفى كنيد.
آن دو زن وقتى ديدند كه آن روستائى كهنه پوش و ژوليده ريش آنها را ميشناسد مبهوت گريدند و خانم «تروبتز كو» گفت آقا شما كه هستيد خوهش
مى كينم كه خود را معرفى كنيد.
مرد روستائى جارو را بزمين انداخت و بحال خبر دار ايستاد و گفت افتخار دارم كه ستوان سابق سپاه «شواليه گارد» كنت «آنن كو» را بشما معرفى كنم.
خانم «تروبتز كويه» وقتى ديد كه آن مرد روستائى نتراشيده و نخراشيده، با آن ريش انبوه ستوان «آنن كو» است متوجه شد كه هر گاه ابراز تاسف كند قلب آن جوان را كه به قدر كافى مجروح هست، مجروح تر خواهد كرد و بزور خود را وادار به خنديدن و شوخى نمود و خطاب به خانم ديگر گفت ستوان «آنن كو» بهترين رقاص «والس» را تماشا كنيد؟
خانم جوان طورى مى خنديد كه خنده او به «آنن كو» و زن ديگر سرايت كرد و بعد آن سه نفر، طورى شروع به صحبت نمودند گوئى در يكى از سالو هاى مسكو و سن پطرزبورگ يا يكى از گردشگاه هاى ييلاقى بهم رسيده اند.
يك مرتبه يك نگهبان كه ديد «آنن كو» با دو زن مشغول صحبت است آمد كه ببيند چه خبر است و «آنن كو» به خانم ها گفت خواهش مى كنم كه زود برويد زيرا اين مرد كه مى آيد مزاحم ما خواهد شد.
زن ها ارابه را به حركت درآوردند و دور شدند و «آنن كو» هم جاروئى را كه به زمين انداخته بود برداشت و بروفتن كوچه مشغول گرديد.
خانم ها طورى از ديدن «آنن كو» با آن وضع و لباس حيرت كرده بودند كه فراموش نمودند نشانى منزل خانم «موراويوف» را از وى بپرسند با اينكه آدرس منزل خانم «موراويوف» را نمى دانستند آن را پيدا كردند منزل خانم «موراويوف» آخرين خانه آن كوچه و مقابل بازداشگاه بود به طورى كه خانم مشاراليها وقتى پنجره اطاق خود را ميگشود ميتوانست كه محبوسين را در صحن بازداشتگاه ببيند.
خانم «موراويوف» در آنجا با خانم «ناريشكين» كه او هم زوجه يكى از محبوسين بود زندگى ميكرد.
اين خانم وقتى وارد سيبرى شد و با خانم «موراويوف» هم منزل گرديد بدوا سرسنگين بود و با خانم «موراويوف» نمى جوشيد ولى بعد بر اثر معاشرت چون دريافت كه خانم «موراويوف» زنى رئوف و متواضع است با وى گرم گرفت.
وقتى دو خانم تازه وارد، وارد منزل دو خانم ديگر شدند، آنها را در بر گرفتند و بوسيدند ولى هيچ يك گريه نكردند و بعد در خصوص زندگى خود صحبت كردند و خانم «موراويوف» پنجره اطاق را گشود وصحن بازداشگاه را به خانم هاى تازه وارد نشان داد و هر يك از محبوسين را معرفى ميكرد و ميگفت نگاه كنيد اين مرد «اوديوفسكى» شاعر است ولى براى نوشتن اشعار خود نه قلم دارد و نه كاغذ و هر چه شعر مى سرايد براى دوستان خود ميخواند و آنها هم كه قلم و كاغذ ندارند اشعار را حفظ ميكنند.
ديگرى كه مردى است طلائى مو و پيوسته تكان ميخورد «بستوجوف» است كه يك دانشمند فيزيك و هم هنرمند است، اين مرد ميتواند تابلوهاى زيبا ترسيم كند و در آزمايشگاه به تحقيقات فيزيكى ادامه بدهد ولى چون داراى وسائل نقاشى و تحقيقات لابراتوارى نيست اوقاتش را صرف نجارى و آهنگرى و قفل سازى مينمايد و كارهاى نجارى و آهنگرى او طورى مورد توجه قرار گرفته كه حتى نگهبانان زندان هم نمى توانند از كارهايش بى نياز باشد.
هر اسمى كه از طرف خانم «موراويوف» بر زبان آورده ميشد در حافظه خانم «تروبتز كويه» خاطره اى را تجديد ميكرد زيرا وى تمام اشراف
«سن پطرزبورگ» و مسكو را مى شناخت.
خانم «موراويوف» بعد از اينكه محبوسين را به دوستان جديد خود معرفى كرد گفت خانم ها ملاحظه كنيد اين جا زندان است ولى محبوسين طورى با هم زندگى مى كنند كه گوئى در يك محفل انس بسر ميبرند زيرا در آنجا كه محبت وجود داشته باشد زندان از بين ميبرند...
بيست و چهار ساعت بعد از ورود خانم ها به «چيتا» اولين دسته محبوسين از منطقه «بلاگوداتسك» وارد منطقه چيتا شدند و در بازداشگاه آنها سكونت كردند با اينكه جاى محبوسين بر اثر ورود آنها تنگ شد، ولى از اينكه دوستانى جديد پيدا كرده اند خوشوقت بودند.
در بين محبوسين جديد كه وارد «چيتا» شدند كسى نبود كه در يك رشته عملى يا هنرى مطالعات نداشته باشد، در بين آنها نويسنده و نژادشناس مورخ و فيلسوف و دانشمند فيزيك و شيمى وجود داشت و محبوسين از صحبت با آنها لذت ميبردند.
بايد متوجه بود كه در آن دوره، يگانه حرفه شاهزادگان و اشراف روسى را حرفه سپاهى تشكيل ميداد و هر مرد، كه جزو طبقه اشراف به شمار مى آمد در مدرسه نظامى تحصيل ميكرد و افسر ميشد ولى هر يك از آنها، غير از حرفه سپاهى به پيروى از ذوق، خود را به يكى از علوم و هنرها مشغول ميكردند، و چون روى ذوق و قريحه دنبال علم يا هنر ميرفتند اكثراً، در آن رشته ها پيشرفت مى نمودند.
تزار، امپراتور روسيه، وقتى دستور توقيف اين عده را صادر كرد و آنها را به سيبرى فرستاد روسيه را از عده اى از افرادى كه از نظر علمى و هنرى مفيد بودند محروم نمود، ليكن تزار اين محروميت را احساس نميكرد، و برعكس خشنود بود كه يك عده دانشمند و هنرور را دور كرده است زيرا همانطور كه عالم از جاهل و افراد با ذوق از مردم بى ذوق ميگريزند، جاهل نيز از عالم نفرت دارد، براى اينكه هم سخن او نيست.
از اين گذشته تزار مى فهميد كه براى حفظ قدرت خود بايد صاحبان مغزهاى بزرگ وارباب ذوق را معدوم يا دور كند تا اينكه آنها نتوانند در اقبال قدرت اوقدرتى بوجود بياورند.
غافل از اينكه تجمع يكدسته از مردان متفكر و دانشمند در نقطه اى دور افتاده مثل سيبرى سبب مى شود، كه آنها باوجود فقدان كتاب، بر اثر تبادل آراء نيروى فكرى و معنوى خود را تقويت نمايند و يك كانون قوى جهت آزادى خواهى بوجود بياورند.
***
«پولين» بعد از اينكه از «ويازما» مراجعت كرد تصور مى نمود كه جواز مسافرت به سيبرى براى او صادر ميشود.
ولى روزها و هفته ها گذشت و جواز صادر نشد در صورتى كه هم امپراتور با مسافرت او به سيبرى موافقت كرده بود و هم مصادر مسئول امور روسيه.
در حالى كه «پولين» منتظر دريافت جواز بود جنگ روسيه و ايران پيش آمد و اين جنگ طورى حواس امپراتور و درباريان را بخود مشغول كرد كه كسى، فكر «پولين» بدبخت را نمى نمود.
فصل بهار گذشت و تابستان فرا رسيد و دختر كوچك «پولين» بر اثر گرما بيمار شد و كنتس آنن كو هم كه از گرماى مسكو رنج مى برد تصميم گرفت كه به ويلاى ييلاقى برود. اين ويلا همان بود كه پولين بعد از اين كه با آنن كو آشنا شد يك تابستان در آن بسر برد و هر گوشه اى از ويلاى مزبور جنگل هاى اطراف يكى از خاطرات گذشته زن جوان را تجديد ميكرد.
«پولين» نمى خواست كه به ويلا برود ولى لزوم پرستارى از دختر كوچكش او را وادار نمود كه به اتفاق كنتس «آنن كو» در ييلاق سكونت كند.
كنتس «آنن كو» كه با وجود پيرى تفريح و خوشگذرانى را دوست داشت بعد از ورود به ييلاق، دستور داده بود كه هفته اى يكمرتبه جشن هاى روستائى اقامه كنند و دختران و زنهاى دهاتى برقصند و انتظار داشت كه «پولين» هم در رقص شركت كند ولى «پولين» دل و دماغ شركت در رقص و تفريح را نداشت و اين موضوع زن پير را از «پولين» ناراضى كرد، يك روز كنتس «آنن كو» وارد اطاق «پولين» شد و ديد كه وى مشغول بستن يك صندوق كوچك است و مشاهده نمود كه زن جوان اشيائى فراهم كرده كه در آن صندوق براى «آنن كو» بفرستد.
كنتس از مشاهده آن اشياء اخم كرد و گفت كسى كه در سيبرى به سر ميبرد اين اشياء را ميخواهد چه كند؟
«پولين» گفت در سيبرى هم انسان بايد زندگى كند زن پير جواب داد شما زحمت بى فايده مى كشيد زيرا اين اشياء را به او نمى دهند و بعد از ورود به سيبرى آنها را ضبط خواهند كرد.
ساناز فرجى
همقفس
فرداى آن شب، روز پركارى داشتم، صبح مستقيم به دانشكده رفتم و بعد از آن عازم بيمارستان شدم. تا آخر شب هم با مامان و بچه ها آپارتمان جديد را نظافت كرديم. هر روز كه مى گذشت مامان وسائل بيشترى را بسته بندى مى كرد، خيلى با دقت و با سليقه، وقتى بيشتر وسائل جمع شد اصلاً باور نمى كردم كه آن همه خرت و پرت داشته باشم.
سه روز بعد وسائل را بار كاميون كرديم، آقاى افشار و سعيد پسرش هم به كمك آمده بودند، وسط هاى كار بوديم كه سر و كله عليرضا هم پيدا شد و با وجود سه مرد، كارها خيلى زود انجام شد. وقتى سعيد آخرين جعبه را برد پائين، نگاهى به خانه خالى كردم، دلم گرفت، شروع كردم به قدم زدن توى خانه، با آخرين نگاه ها مى خواستم زواياى خانه را به خاطرم بسپارم، حس مى كردم كه دلم را دارم آنجا مى گذارم. جاى خالى گلدان ها، راحتى ها، ميز، تختخواب، پرده ها، همه و همه دلم را به درد مى آورد. جلوى پنجره ايستادم و به بيرون نگاه كردم، يعنى با رفتن من از آن خانه همه چيز تمام مى شد؟ نه... زير لب زمزمه كردم:
من و خورشيد را هنوز
اميد ديدارى هست
هر چند، روز من
آرى
به پايان خويش نزديك است...
-هيوا نمى ياى؟ همه پائين منتظرن.
عليرضا بود، با دلخورى گفتم:
-ميام، فقط يكى، دو دقيقه.
آمد كنارم رو به پنجره ايستاد:
-تو چى رو دارى از ما مخفى مى كنى؟
-چطور مگه؟... اصلاً اين طور نيست كه تو فكر مى كنى.
-آخه يه خونه تخليه كردن كه اين همه غصه نداره، راستشو بگو.
-نه باور كن، چيزى نيست، فقط از اين خونه خيلى خاطره دارم.
-خب از اونجام خاطره پيدا مى كنى، خيالت راحت باشه، من و رعنا استاد خاطره ساختنيم، اصلاً بچه مون رو مى ديم همون جا تو بزرگش كنى، چطوره؟
با تعجب نگاهش كردم.
-مگه خبريه؟
خنديد و گفت:
-آره، البته هنوز يك ماه و نيمه، دكترش گفت احتمال سقط بچه خيلى زياده، توكل به خدا، هر چى خدا بخواد، ولى دكترش اميدوارى داد، گفت اين شروع خوبيه، همين دو روز پيش فهميديم، رعنا حسابى ذوق زده است.
-چرا به من چيزى نگفت؟
-دلش نمى خواد فعلاً كسى چيزى بدونه، مى گه تا مطمئن نشديم كه بچه موندنيه به كسى نگيم، منم دهن لقى كردم و به تو گفتم ولى تو به روى خودت نيار، باشه؟
سرم را تكان دادم و گفتم:
-آخرين خبر خوش رو هم توى همين خونه شنيدم.
عليرضا زد روى پيشونيش.
-اى كاش توى اون يكى خونه بهت مى گفتم.
وقتى وسائل را توى خانه جديد تخليه كرديم آقاى افشار و سعيد رفتند. سعيد همان روز همه را به عروسى اش دعوت كرد. هنوز يك ماه مانده بود ولى سعيد مى خواست از مامان و ديگران قول بگيرد كه حتماً عروسى اش بيايند.
بعد از رفتن آنها همه مان دو، سه ساعتى استراحت كرديم. عليرضا پيشنهاد كرد شام برويم بيرون. همه موافق بودند، رفتيم سر راه رعنا را از بيمارستان برداشتيم و همگى رفتيم دربند. شب بدى نبود، ولى من خيلى پكر بودم. گرچه همه اش مى خواستم وانمود كنم كه خوشحالم. آن شب وقتى عليرضا ما را جلوى خانه پياده كرد، بى اختيار رفتم و از كنار زنگ ها جعبه پستى را پيدا كردم. كليد انداختم توى قفلش، خالى بود...
حضور مامان باعث شد كارها خيلى زود تمام شود، تا سرم را چرخاندم ديدم همه چيز سر جاى خودش است. شب بود، همه خواب بودند، روى راحتى لم دادم، خوابم نمى برد. فكرم خيلى مشغول بود، سيگارى روشن كردم و غرق افكارم بودم كه مامان آمد. سريع سيگارم را خاموش كردم. مامان آمد و روى راحتى روبروم نشست.
-نمى خواى ترك كنى؟
-وا، مامان! مگه من معتادم؟
-اعتياد به سيگارم اعتياده ديگه، خودت رو گول مى زنى؟
-هميشگى نيست، فقط وقتائى كه زيادى تو فكرم، مى كشم.
-فكر چى؟
-هيچى... يعنى همه چى... زندگى، آينده.
-نمى خواى سر و سامونى به زندگيت بدى؟ تنهائى بس نيست؟
-هنوز جفتم رو پيدا نكردم.
-اين كدوم جفته كه پيداش نمى شه؟
-كسى كه نيمه ديگه من باشه، هر روز با نگاه هم روزمون رو شروع كنيم، از گرماى وجود هم انرژى بگيريم، تا ابد، تا جائى كه بودن ما نيست بشه...
-وا! اين چرت و پرت ها چيه مى گى؟
خنده ام گرفت. حرف هاى افشين را برايش مى گفتم، طفلك جا خورده بود، خيال مى كرد ديوانه شده ام.
-از ما گفتن، ديگه بيست و پنج سالته، پس فردا مى تُرشى مى گى چرا بهم نگفتى، تا تنور داغه بچسبون. الان جوونى و هزار تا هواخواه دارى، پس فردا از ريخت و قيافه مى افتى، من شونزده سالم بود كه زن بابات شدم، تا اومد خواستگاريم مادر و پدرم شوهرم دادن، مى ترسيدن روى دستشون بمونم، والله حق داشتن، اگه بابات منو نمى گرفت هيچكس از جونش سير نشده بود كه شوهر من بشه...
همانطور كه مامان داشت حرف مى زد احساس كردم پام بدجورى خواب رفته. در حالى كه به حرف مامان گوش مى كردم آرام آرام مى زدم روى پايم، مامان با تعجب نگاهى بهم كرد و گفت:
-چى كار مى كنى؟
-پام خواب رفته.
-يواش بزن مادر يه موقع بدخواب نشه!
از خنده ريسه رفتم، مامان هميشه يك چيزهائى مى گفت كه به عقل جن هم نمى رسيد. آن شب با مامان كلى گفتيم و خنديديم. يكى، دو روز بعد از رفتن مامان و ديگران زندگى من به روال عادى برگشت، درس و كار. كم كم داشتم به خانه جديد عادت مى كردم. آن سال هم هاله دانشگاه قبول نشد و بعد از اين كه توى عروسى سعيد با برادرش حميدرضا آشنا شد كلاً قيد درس و دانشگاه را زد. تقريباً سه هفته بعد از عروسى سعيد، هاله و حميدرضا هم نامزد كردند. حميدرضا پسر خوبى است، يك پسر خوش قيافه و جذاب كه تحصيلات عاليه ندارد ولى عوضش درك و شعور بالائى دارد، فقط دو سال از من بزرگتر است ولى خيلى فهميده است. توى يك شركت مخابراتى پيش پدرش، آقاى افشار، كار مى كند. شغل همسر آينده هاله براى تمام اعضاى خانواده مان كه علاقه زياد هاله را به تلفن مى دانستند خنده دار بود.
مامان از ازدواج هاله راضى بود. با اين كه هيچ دخالتى توى انتخابش نكرد ولى وقتى هاله موافقت خودش را اعلام كرد، خيلى خوشحال شد. چون آن اواخر هاله براى اذيت كردن مامان و بابا سنگ تموم گذاشته بود. پدر و آقاى افشار تصميم گرفتند سال بعد برايشان عروسى بگيرند، تا آقاى افشار كمى آمادگى پيدا كند و هم پدر جهيزيه را كامل كند. هاله به آرزوى ديرين خودش مى رسيد و بعد از عروسى در تهران زندگى مى كرد.
فصل دهم
با شروع سال آخر دانشگاه درس هايم خيلى سنگين تر شد. وقت سر خاراندن هم نداشتم. رعنا سه ماهه حامله بود كه بچه اش را از دست داد. با اين كه آمادگى قبلى داشت ولى خيلى ضربه خورد. يكى، دو هفته خيلى پكر بود منتها خودش را جمع و جور كرد و اين بار مصمم تر از قبل به درمانش ادامه داد.
اواسط پائيز بود. يك شب كه شيفت اورژانس بودم يك بيمار آوردند كه سكته كرده بود. حالش خيلى خراب بود. تقريباً نيم ساعت طول كشيد تا توانستيم از بحران نجاتش بدهيم بعدش هم سريع توى بخش مراقبت هاى ويژه بسترى اش كرديم. وقتى از اتاق بيرون آمدم خانواده اش كه به شدت ناراحت بودند دورم را گرفتند. يك خانم جا افتاده كه به نظرم آمد همسرش باشد، با يك دختر و پسر جوان كه سر و وضع خوبى داشتند.
-خانوم دكتر حال پدرم چطوره؟
-فعلاً كه خوبه، نگران نباشيد. سكته قلبى كرده، خوشبختانه خطر رفع شد. فعلاً بايد تحت مراقبت باشه تا متخصص معاينه اش كنه.. خودتون رو ناراحت نكنيد، مشكل خاصى نيست، كارهاى پذيرش رو كرديد؟
دختر ر كرد به پسر جوان و سئوال مرا تكرار كرد:
-افشين، كاراى پذيرش رو كردى؟
-آره، من برم ماشين رو يه جا پارك كنم، همون جورى ولش كردم جلوى بيمارستان.
يكهو تنم داغ شد. افشين داشت لحظه به لحظه دورتر مى شد. مادر و دختر يك چيزهائى به هم مى گفتند كه اصلاً نمى شنيدم. بلافاصله به دختر گفتم:
-اسم مريض چيه؟
-هوشنگ احتشام.
مغزم تير كشيد، خودش بود. همان گمشده اى كه سال ها دنبالش مى گشتم.
با لبخند محوى به انتهاى راهرو نگاه كردم. افشين بود كه داشت توى نقطه ديدم لحظه به لحظه ريزتر مى شد. بلندقد و چهارشانه، چقدر به نظرم پر ابهت آمد! باور كردنى نبود، يعنى بالاخره پيدايش كرده بودم؟!
دلم مى خواست دنبالش بروم و به او بگويم كه هم قفسش من هستم، بگويم تمام تهران را به دنبالش گشته ام، بگويم كه...
از آن خانم ها عذرخواهى كوتاهى كردم و دنبال افشين رفتم. با سرعتى كه شبيه به دويدن بود. لحظه اى كه آرزويش را داشتم رسيده بود، افشينى كه آن همه دنبالش مى گشتم آنجا بود.
گنگ بودم، فكرم درست كار نمى كرد، يعنى كارى كه مى خواستم بكنم درست بود؟ آن هم توى چنين موقعيتى كه پدرش سكته كرده بود؟ ناخودآگاه سرعت قدم هايم كم شد. از روبرو شدن با او وحشت كردم، بين دو نيروى متضاد سير مى كردم. اميد و ترس.
به خودم گفتم:
-«تو به خاطر توقعى كه از دنيا دارى مى ترسى، توقع دارى افشين را داشته باشى و تمام عشقت را نصيبش كنى براى همين مى ترسى، مى ترسى كه حاضر نشه بهت اين فرصت را بدهد.»
از كجا معلوم كه افشين منو مى پذيرفت؟ اصلاً توى اون دو سال و نيم ممكن بود هزار تا اتفاق افتاده باشه وقتش نبود، بايد صبر مى كردم، نمى دانم چرا اين تصميم را گرفتم كه فعلاً به افشين چيزى نگويم، شايد اگر كس ديگرى جاى من بود بى درنگ همه چيز را به او مى گفت ولى به هر حال من به اين نتيجه رسيدم كه فعلاً سكوت كنم.
بعد از اين كه يكى، دو ساعتى به قول افشين مثل مرغ سر كنده اين در و آن در زدم توى يك فرصت كوتاه برگشتم سمت بخش مراقبت هاى ويژه. آن خانم جا افتاده كه حتماً رويا بود به تنهائى نشسته بود روى صندلى و آهسته آهسته اشك مى ريخت. رفتم كنارش:
-اجازه دارم كنارتون بنشينم؟
نگاهى به من انداخت و گفت:
-خواهش مى كنم بفرمائيد.
نشستم، رويا صورت قشنگى داشت. با اين كه افشين نوشته بود كه سن و سال بالائى دارد ولى از ظاهرش اصلاً مشخص نبود. اندام برازنده اى داشت، يك دانه موى سفيد روى سرش ديده نمى شد و مانتو و روسرى شيكى پوشيده بود. مى خواستم يك جورى سر حرف را با او باز كنم.
-بچه هاتون رفتند؟
-الان برمى گردند. دخترم بچه اش رو خونه تنها گذاشته بود، رفتند بيارنش.
-چى شد كه اين اتفاق افتاد؟
-نمى دونم والله، شوهرم سابقه بيمارى قلبى نداشته، امشب وقتى اومد خونه حالش اصلاً خوب نبود، تازه خوابيده بود كه ديدم گلوش خِرخِر مى كنه، شانس آوردم بچه ها خونه بودند زود رسونديمش بيمارستان، شما هم خيلى زحمت كشيدين، نمى دونم چه جورى ازتون تشكر كنم.
-خواهش مى كنم، وظيفه بود.
-شما پزشك عمومى هستيد؟
-هنوز يك سال از درسم مونده.
-تورو خدا شوهرم خوب مى شه؟ اگه يه بلائى سرش بياد چى كار كنم؟ نكنه بازم سكته كنه؟
دوباره شروع كرد به گريه كردن، ياد نامه هاى افشين افتادم كه نوشته بود رويا خيلى شوهرش را دوست دارد. دلم برايش سوخت، به خاطر مردى كه نسبت به روابط زناشوئى اهميت زيادى قائل نبود و نمى شد درست و حسابى اسم شوهر رويش گذاشت چه اشكى مى ريخت.
-نگران نباشيد، همه چى تحت كنترله، مشكلى پيش نمى ياد.
رويا همان طور سرش را انداخته بود پائين و گريه مى كرد. تكيه دادم به صندلى و چشمهايم را بستم، يكهو با صداى افشين عين برق گرفته ها پريدم.
-روياجون، خبرى نشد؟
-نه، سپيده كجاست؟
-توى ماشينه، داره به آريا شير مى ده. اون بچه هم امشب خيلى بى تابى مى كنه.
افشين حتى نيم نگاهى هم به من نكرد. انگار كه اصلاً وجود نداشتم. خيلى خشك و بى تفاوت بود. توى آن چند ثانيه اى كه با رويا مشغول حرف زدن بود نگاهش كردم. صورت مردانه اى داشت با موهاى مشكى لخت و پوستى گندمگون، فوق العاده خوش تيپ بود. صداى گرفته اى داشت كه خيلى به ظاهرش مى آمد.
-من تا صبح بيمارستانم، اگه كارى داشتين، صدام كنين.
-ممنونم خانم دكتر، اسم شما چيه؟
-اصلانى.
رفتم سمت اورژانس، يك ربع بود كه سپيده را توى راهرو مى ديدم، بچه اش به شدت گريه مى كرد. رفتم پيشش.
-چرا بى تابى مى كنه؟
-فكر كنم دل درد گرفته، شربتش رو نياوردم.
-بيارش توى اتاق، من بهش شربت مى دم.