|
(تهيه و تنظيم: پژواك)
از لابلاى متون
زنده ياد على اكبر داور از نگاه مرحوم گلشائيان (بخش دوم)
-چگونه حكم انتصابم را كه داور امضاء كرده بود به عنوان اعتراض پس فرستادم؟
-قضيه محاكمه من چگونه ختم به خير و منتفى شد؟
(به انگيزه هفتادمين سالگرد خودكشى مرحوم داور- ۲۰ بهمن ۱۳۱۵)
دومين ملاقات با داور
«... روز ششم ارديبهشت ۱۳۰۶ يادداشتى به امضاى آقاى موسوى به من رسيد كه وزير عدليه مرا احضار كرده است. بنده به واسطه كسالتى كه داشتم تا روز ۹ ارديبهشت نتوانستم بيرون بردم. روز نهم به عدليه رفتم. ديدم هنگامه اى است. قريب دو هزار نفر در حياط عدليه از پيرو جوان در اتاق ها و توى حياط و باغ هستند و همه يا دعوت شده بودند يا از اعضاى قديم عدليه بودند يا از جوان هاى اروپا رفته كه براى كار آنها را خواسته بودند ولى هنوز تكليفشان معين نبود. شخصى هم به اسم آقاى مظاهر اكرم السطان كه مى گفتند برادر زن داور و پسر مرحوم شيخ محسن خان مشيرالدوله است رئيس كابينه (رئيس دفتر وزير) شده بود كه او را هم من نمى شناختم. خلاصه آن روز را معطل شدم و چون حال نداشتم به خانه برگشتم. دو روز بعد مجدداً مرا خواستند، وقتى رفتم بعد از چندى معطلى كه وارد اتاق وزير شدم، ديدم داور پشت ميز نشسته و يك طرف اتاق هم آقاشيخ محمد بروجردى مستشار ديوان تميز بود. وارد شدم نشستم پرسيدند چه سابقه و تحصيلاتى دارم. به ايشان گفتم. گفتند براى شما كارى در نظر گرفته ايم. حكم شما خواهد رسيد و ضمناً پرسيدند چرا اين چند روز نرفتم ايشان را ببينم. گفتم مريض سخت بودم. در هر حال نه من پرسيدم براى چه كار نه ايشان گفتند. بيرون كه آمدم اشخاصى را ديدم كه هر كدام رتبه هاى پنج و شش و هفت قضائى داشتند. خيلى تعجب كردم و يقين كردم كه قطعاً رتبه من هم در همين رديف است. چون من قبل از تشكيلات داور در عدليه رتبه ۴ ادارى داشتم و براى رتبه ۵ هم كميسيون، ترفيع مرا تصويب كرده بود. در هر حال عصر در منزل حكمى براى من آوردند كه با رتبه ۳ قضائى به سمت عضويت على البدل محكمه ابتدائى تهران منصوب شده ام. حكم را پس فرستاده و يك يادداشت شخصى هم فرستادم كه من حاضر براى كار كردن به اين ترتيب نيستم و اگر با همان رتبه خودم مرا در اداره تهيه قوانين كه منصورالسلطنه رئيس آن بود استخدام مى كنند قبول مى كنم والا خير. دو روز بعد حكمى به من رسيد كه با همان رتبه سابق در اداره تهيه قوانين مشغول شوم. در آن اداره هم متجاوز از چهل نفر رتبه ۵ و ۶ و ۷ و ۸ اشخاصى بودند كه هيچ سابقه نداشته فقط چند صباحى اروپا بودند و من در آن اداره با اين عمل كه با من شده بود و ديدن اين اشخاص، چون كارى هم نداشتم هر روز در حياط عدليه با مخالفين داور به متلك گوئى مشغول بودم و اميد داشتيم كه داور موفق نشده و عدليه دوباره به صورت سابق برگردد. خلاصه داور در اين مورد تمام احساسات مرا تغيير داده و او را يك تيپ ماجراجوى هوچى دانستم. در ملاقات سومى كه از او كردم اين مطلب را صريحاً به ايشان گفتم و جوابى كه به من داد ضمن آن ملاقات تشريح خواهم كرد.
سومين ملاقات من با داور:
چند ماهى از تشكيلات عدليه گذشت. اختيارات اوليه داور تمام شد. سه ماه (ديگر) از مجلس خواست تصويب شد. هر روز يك عده تازه وارد استخدام شدند. ادارات و محاكم عدليه پر بود از قضات جوان و پير بى سابقه و با سابقه. بيشتر تشكيلات شبيه به آش شله قلمكار بود كه هيچ تناسبى با هم نداشتند. قدماى عدليه و يك عده از تازه واردين مأيوس بودند. هيچكس اميد نداشت با اين ترتيب عدليه سر بگيرد. من هم از وضع خودم ناراضى بودم و با ناراضى ها هم آواز. اداره تهيه قوانين از همه جا بدتر بود. يك عده اعضاى غير متجانس دور هم جمع و از صبح تا عصر به چاى خوردن و خنديدن و مسخره كردن مى گذشت. چون اتاق هاى اداره زير عمارت اداره تقاعد (بازنشستگى) بود، اعضاى ماليه به صدا درآمده بودند. منصورالسلطنه كه رئيس اداره بود در يك اتاق تنها نشسته و مشغول ترجمه قانون تجارت و جزاى فرانسه بود و از اين بابت قرار بود دولت پنج هزارتومان به او بدهد.
در ميان اعضاء اشخاصى هم داشتيم مثل مظفر فيروز پسر نصرت الدوله، سلمان اسدى پسر مصباح السلطنه اسدى نايب التوليه آستان رضوى، ابوالحسن ميرزا پسر شعاع السلطنه، حسين منشور، ابراهيم زند....
در هر صورت وضع ادارات ما بسيار خراب و بد بود. اگر كارى هم در آنجا مى شد، مثلاً ترجمه اسناد و مدارك، تمام غلط و بى معنى بود. به طور مثال يك براتى روزى آوردند در آنجا ترجمه شود. نظام الدين امامى پسر امام جمعه خوئى كه بعد در نفت جنوب مستخدم شد و حاليه مديركل وزارت دارائى است آن را ترجمه كرده بود به اين شكل:
«خوب براى سيصد هزار!» و اين ترجمه را تصديق رسمى كرده و به محاكم فرستاده بودند. در اين گير و دار روزى در روزنامه اعلانى از طرف مرحوم داور بود كه چون تشكيلات عدليه ولايات و تهران بايد تكميل شود هر كس اطلاعاتى نسبت به اعضاى قديم عدليه دارد اگر داور را مسبوق كند خدمتى به كشور كرده است.
من كه از اين اوضاع ناراحت و نگران بودم و اطلاعات كاملى از سوابق قضات عدليه داشتم كاغذى با پست شهرى نوشتم خطاب به آقاى داور كه اگر واقعاً اين اعلان صحت دارد من اطلاعاتى دارم كه ممكن است اطلاعات خود را بگويم. اينجا ناچارم چند سطرى معترضه بنويسم كه علت اين كه من اطلاعاتى نسبت به اعضاى قديم عدليه داشتم چيست؟
در سال ۱۳۰۵ مقالاتى در روزنامه هاى تهران بر عليه عدليه شروع به نوشتن شد كه بعدها فهميديم دستور دولت و شاه بوده است. من هم در آن موقع كه جوان بى تجربه احساساتى بودم شروع كردم در روزنامه شفق سرخ كه دشتى مى نوشت مقالاتى تحت عنوان «چرا عدليه خراب است و راه اصلاح آن چيست؟» مسلسل نوشتن و خلاصه در آنجا شروع كردم حمله به قضات اعم از ابتدائى و استيناف و تميز و وكلاى عدليه صريحاً نسبت اخاذى و رشوه خوارى به آنها دادن. منصورالسلطنه كفيل عدليه بود. قضات عدليه كه با منصورالسلطنه ميانه خوبى نداشتند اين مقالات را از ناحيه ايشان دانستند، (چون فكر انحلال عدليه و تشكيلات جديد بعداً فهميدم از اواسط سال ۱۳۰۵ شروع شده بود و بدواً به خود منصورالسلطنه تكليف شد كه قبول نكرده بود) و از وزارت عدليه جداً خواستار شدند كه مرا تعقيب جزائى كند. آقاى شيخ محمد بروجردى از طرف قضات استيناف و آقاى حاج شيخ اسماعيل از طرف قضات ابتدائى و آقاى معين السادات و سيدهاشم از طرف وكلا نمايندگى گرفتند.
روزى آقاى منصورالسلطنه را ملاقات و اين تقاضا را رسماً از ايشان نمودند. من در آن وقت در پرسنل (كارگزينى) عدليه با آقاى جواد عامرى كار مى كردم و مأمور تنظيم تعرفه پرسنلى مستخدمين عدليه و گذراندن سابقه خدمت قضات در اداره تقاعد بودم. آقاى منصورالسلطنه مرا احضار و مدتى تشدد و تغير كرده و گفتند ترك اين مقالات را بكنيد والا محاكمه مى شويد. من به عوض ترك اين مقالات بر شدت و صراحت آن افزودم. قرار شد مرا محاكمه كنند، منتهى آقاى منصورالسلطنه به آقايان گفت چون خود آقايان مدعى هستيد نمى توانيد قاضى بشويد، براى اين كار بايد راه حلى پيدا كرد و قرار شد از وزارتخانه هاى ديگر اعضائى براى عضويت محكمه دعوت شوند. من كه اين موضوع را شنيدم يك روز جمعه به اداره رفتم و از صبح تا فردا صبح در اداره ماندم و خلاصه اى از پرونده تمام قضات عدليه و سابقه محكوميت و اتهاماتى كه داشتند جمع آورى كردم كه براى محاكمه در دست داشته باشم.
فردا صبح ميرزامهدى شريعت زاده برادر ميرزااحمدخان شريعت زاده كه وكيل عمومى استيناف بود با آقاى شيخ محمد بروجردى مدعى العموم (دادستان) استيناف به اتاق پرسنل عدليه آمده و شروع كردند به تهديد من.
ميرزامهدى گفت: جوان تو زنديق هستى كه به ساحت قضات هتاكى مى كنى. آقاشيخ محمد هم گفت: يا سفيهى يا ترا ديگران تحريك كرده اند. من كه عصبانى بودم گفتم: تاكنون من به طور كلى نسبت به قضات نوشته ام، اما از امروز به اسم و رسم خواهم نوشت و به ميرزامهدى گفتم امشب مجبورم قضيه پنج هزار تومان رشوه اى را كه از على زاده راجع به محاكمه نفت با روس ها گرفته اى و برله عليزاده رأى داده اى در روزنامه بنويسم. ميرزامهدى خيلى عصبانى و ضمناً دست پاچه شد چون حقيقت داشت. آقاشيخ محمد چون ديد قضيه اين طور است كوتاه آمد. ضمناً در عدليه يك عده جوان هائى بودند از ديپلمه هاى مدرسه سياسى از قبيل مرحوم ميرزاسيد كاظم خان صدر، سيدغلامحسين خان خوشبين، پيرزاده، مرحوم آقامصطفى حائرى... اين ها هم مجلسى تشكيل داده و مرا تحريك كردند و منصورالسلطنه را نيز تهديد كه حق محاكمه مرا نداريد. در اينجا ناگفته نماند كه چون برادرم تازه وارد دربار شده بود و با مرحوم تيمورتاش وزير دربار كار مى كرد، آقايان خيال كردند من به پشتيبانى دربار چيز مى نويسم. در هر صورت نمى دانم از ترس آبرو بود كه من پرونده را درج نكنم يا ترس از شاه و دربار. چند روز بعد آقايان در اتاق منصورالسلطنه جلسه اى كردند. آقاى حاج سيدنصرالله تقوى و مرحوم ذكاءالملك هم بود و از من خواستند كه مقاله اى در روزنامه بنويسم كه در عدليه قضات خوبى هم هستند و همه بد نيستند و خلاصه اين كه نه من از گفته هاى خود عدول كنم و نه مقالات را دنبال كنم.
من هم چون اطمينانى به نتيجه نداشتم منتظر چنين فرصتى بودم، موافقت كردم و قضيه ختم شد. در نتيجه من به اسرار و سوابق قضات و كارمندان عدليه آشنا شدم...» (ادامه دارد)
(برگرفته از خاطرات مرحوم عباسقلى گلشائيان به شرح مندرج در جلد چهارم مجموعه يادداشت هاى دكتر قاسم غنى).
|