Nimrooz
Vol. 18, No. 921, February 23, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۲۱ - جمعه ۴ اسفند ۱۳۸۵
محمود كيانوش
جان و جانها
دكتر محمود شفيعى (كيوان)
قسم

محمود كيانوش
جان و جانها
خوشا جانى كه در پهناى گيتى
يكى داند همه جانهاى گيتى؛
چو بيند يك دلِ غمگين به امروز
هراسش گيرد از فرداى گيتى!

دكتر محمود شفيعى (كيوان)
قسم
قسم به آن لب ميگون و ديدگان خمار
كه روز من زفراقت شده است چون شب تار!
اسير عشق تو از هست و نيست آزاد است
نياز نيست به اغيار چون كه باشد يار
يگانه يى تو به حُسن و جمال در همه شهر
ولى زمهر بدورى و از وفا به كنار!
مرا ز دامن وصل تو دست كوتاه است
هزار حيف كه زان نخل حسرت آمد بار!
ز دست هجر تو بس شكوه ها به دل دارم
چه گويمت چو مرا نيست رخصت ديدار؟
رخش به جلوه ز مهر و زماه برده گرو
قدش به ناز شكسته ست سرو را بازار!
سرشته در همه اعضاش جوهر خوبى است
نهفته در همه دلهاست عشق آن دلدار
مه دو هفته خجل از مه گريبانش
زشرم عارض او لاله داغدار و نزار!
نرسته سرو چو بالاى او به رعنائى
به حُسن و لطف نيايد گلى چو آن رخسار
وصال آن مه نا مهربان ميسر نيست
مگر به خواب، اگر بخت من بود بيدار!
جفاى يار تحمل كنم به عشق و اميد
ولى ز جور، رقيبم نمانده صبر و قرار
خوش است خاطر «كيوان» مدام در غم عشق
مباد فارغ از اين غم درون من يك بار!

نعمت الله ذكائى بيضائى
بناى محبت

به جز هواى تو در سر مرا هوائى نيست
تو را ز ناز به حال من اعتنائى نيست
به سرو قد و گل سورى رخت نازم
كه سرو و سورى اين باغ را بقائى نيست
بناى عشق و محبت به دهر باد آباد
كه برقرار جز او در جهان بنائى نيست
نماند بى خبر از راز عشق او دل من
بدان رسيد كه اين درد را دوائى نيست
بنائيم زچه مى خواند مدعى با آنك
درون ناى وجودم جز او نوائى نيست
زلاله زار معانى صفاى دل طلبم
كه لاله و گل ايام را صفائى نيست
ذكائى اهل وفا را به جان هواخواه است
كه جز وفا افق عهد را ذكائى نيست

محمدعلى مصاحبى (عبرت نائينى)
نقطه عشق

عاشقان پا به سر عقل نه اكنون زده اند
در ازل كوس جنون بر سر گردون زده اند
نقطه عشق ز فهم حكما بيرون بود
لاجرم پاى از آن دايره بيرون زده اند
تا كه بر مقصدشان راه زنان ره نبرند
رهروان، نعل در اين مرحله وارون زده اند
شمه اى بود ز حال دل ديوانه ما
آن مثل ها كه ز شيدائى مجنون زده اند
بنده پير مغانم كه گدايان درش
پاى همت به سر مخزن قارون زده اند
اهل دل عمر نبردند به سر بى مى لعل
وجه مى تا شده ممكن، كم و افزون زده اند
ساقى و مطرب و (عبرت) شده همدست بهم
دوش بر لشكر اندوه شبيخون زده اند

از حسين وفائى
داغ گل

به كوى عشق پريشان و بيقرار منم
نشسته در ره هر باد چون غبار منم
به غير سايه آوارگى پناهم نيست
چنين كه در غم عشق تو بيقرار منم
سبك ركاب تراز ابر نو بهار توئى
شكسته پاى تراز بوته هاى خار منم
مده به باد چو خاكسترم كه از تب عشق
به بزم همنفسان آتشين شرار منم
تو چون نسيم گريزان شدى و آن كه چو خاك
نشست بر سر راهت به انتظار منم
خزان عمر من آمد به روزگار شباب
گلى كه داغ نصيبش شد از بهار منم
طنين شعر (وفائى) بهر كران پيچيد
ز شور عشق تو رسواى روزگار منم

خاقانى شروانى
سوگند

بدو ميگون لب پسته دهنت
بسه بوس خوش فندق شكنت
بزره پوش قد تيروشت
به كمان كش مژه تيغ زنت
به حرير تن و ديباى رخت
به ترنج بر و سيب ذقنت
بدو نرگس، بدو سنبل، بدو گل
نو بر سرو صنوبر فكنت
به گهرهاى تر از لعل لبت
بحلى هاى زر از سيم تنت
به فروغ رخ زهره صفتت
به فريب دل هاروت فنت
به بناگوش تو و حلقه گوش
بدو زنجير شكن بر شكنت
به سرشك تر و خون جگرم
بسته بيرون و درون دهنت
به شرار دل و دود نفسم
مانده بر عارض و جعد شكنت
به نياز دل من در طلبت
بگداز تن من در حزنت
به نشانى كه ميان من و تست
نوش مرغان و نواى سخنت
كه مرا تا دل و جانست به جاى
جاى باشد بدل و جان منت
دوست تر دارمت از هر دو جهان
دوست تر دارم از خويشتنت

حسينعلى منشى كاشانى
كفن دزد نخستين

شنيدستم كه عيارى كفن دزد
به شهرى بود در ايام پيشين
كفن از مردگان مى كند و مى برد
كفن ها برده بود از خلق چندين
ز سود اين عمل هر ماه و هر سال
معاش خويش را مى كرد تأمين
همه از دست او بودند دادى
كه ملعونست و مردود است و بى دين
قضا را مرد بعد از سال چندى
رهائى يافت، از آن شغل ننگين
كفن دزد دگر گرديد پيدا
كه غير از كار آن دزد بدآئين
به موتى كار ديگر نيز مى كرد
كه بر آن كار لعنت باد و نفرين
چو مردم با خبر گشتند، ديدند
بسى آن دزد بهتر بود از اين
همه يك لحظه مى گفتند با هم
كه رحمت بر كفن دزد نخستين

رحمت موسوى
جلوه موزون

هر گاه كه آن جلوه موزون نگرد كس
گوئى به افسونگر گردون نگرد كس
از سرو كند ياد، ز فيض قد نو خيز
هر گه، كه بر آن مصرع موزون نگرد كس
فرقى نبود، شيفته دارد طلب عشق
يا اين كه به من، يا كه به مجنون نگرد كس
عالم شود آئينه مخمورى و مستى
خم را اگر از چشم فلاطون نگرد كس
آگاه شود، از غم تنهائى يعقوب
هر گاه بر اين چشم پر از خون نگرد كس
در سادگى لفظ نگنجد، به جز اندوه
بى ربط نگردد، چو به مضمون نگرد كس
پا بند خيال اين همه نتوان شدن اى دل
از آينه هم گاه، به بيرون نگرد كس
(رحمت) سخن «نجدى» شاعر دل من سوخت
بر سوخته خوبست كه افزون نگرد كس

رهى معيرى
شمع مجلس افروز

خيال انگيز و جان پرور چو بوى گل سراپائى
ندارى غير ازين عيبى، كه ميدانى كه زيبائى
من از دلبستگى هاى تو با آئينه دانستم
كه بر ديدار طاقت سوز خود عاشق تر از مائى
به شمع و ماه، حاجت نيست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلس افروزى، تو ماه مجلس آرائى
منم ابر و توئى گلبن، كه مى خندى چو مى گريم
توئى مهر و منم اختر، كه ميميرم چو مى آئى
مراد ما نجوئى، ورنه رندان هوس جو را
بهار شادى انگيزى، حريف باده پيمائى
مه روشن، ميان اختران پنهان نمى ماند
ميان شاخه هاى گل، مشو پنهان كه پيدائى
كسى از داغ و درد من نپرسد تا نپرسى تو
دلى بر حال زار من نبخشد تا نبخشائى
مرا گفتى: كه از پير خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرمايد، چه فرمائى؟
من آزرده دل را كس گره از كار نگشايد
مگر اى اشك غم امشب تو از دل عقده بگشائى
(رهى) تاوارهى از رنج هستى ترك هستى كن
كه با اين ناتوانى ها به ترك جان توانائى

حسين بيضائى (ادب)
حاصل صيادى

در دام تو افتاده ام آزاديم اين است
مى گريم از اين غم همه شب شاديم اين است
تا بست پر و بال مرا دست خيالت
از قيد جهان رستم و آزاديم اين است
هر چند كه آبادى من ورد زبانهاست
ويران شدم از هجر تو، آباديم اين است
پر شد به غمت دامنم از سنگ ملامت
از وصل همان وعده كه مى داديم اين است
در كوى تو سرگشته زدست دل خويشم
آن كس كه رها كرد در اين واديم اين است
گمراهى ما را سبب از خلق چه پرسى
آشفته گيسوى توام، هاديم اين است
آهو نگهى عاقبت افكند به دامم
در دشت جنون حاصل صياديم اين است
در عشق دگر صحبت استادى ما نيست
بازيچه طفلان شدم، استاديم اين است
بيهوده (ادب) صيد معانى نتوان كرد
لطف سخن و طبع خدا داديم اين است

رهى معيرى
لاف محبت

ترا خبر ز دل بيقرار بايد و نيست
غم تو هست، ولى غمگسار بايد و نيست
اسير گريه بى اختيار خويشتنم
فغان كه در كف من اختيار بايد و نيست
چو شام غم، دلم اندوهگين نبايد و هست
چو صبحدم، نفسم بى غبار بايد و نيست
مرا زباده نوشين، نمى گشايد دل
كه مى به گرمى آغوش يار بايد و نيست
درون آتش از آنم كه آتشين گل من
ترا چو پاره دل، در كنار بايد و نيست
به سرد مهرى باد خزان نبايد و هست
به فيض بخشى ابر بهار بايد و نيست
چگونه لاف محبت زنى؟ كه از غم عشق
ترا چو لاله دلى داغدار بايد و نيست
كجا به صحبت پاكان رسى؟ كه ديده تو
بسان شبنم گل، اشكبار بايد و نيست
(رهى) به شام جدائى چه طاقتى است مرا؟
كه روز وصل دمى را قرار بايد و نيست

رهى معيرى
شعله سركش

لاله ديدم روى زيباى توام آمد به ياد
شعله ديدم، سركشى هاى توام آمد به ياد
سوسن و گل، آسمانى مجلسى آراستند
روى و موى مجلس آراى توام آمد به ياد
بود لرزان شعله شمعى در آغوش نسيم
لرزش زلف سمن ساى توام آمد به ياد
در چمن پروانه اى آمد، ولى ننشسته رفت
با حريفان قهر بى جاى توام به ياد
از بر صيد افكنى، آهوى سرمستى رميد
اجتناب رغبت افزاى توام آمد به ياد
پاى سروى، جويبارى زارى از حد برده بود
هاى هاى گريه در پاى توام آمد به ياد
شهر پر هنگامه از ديوانه اى ديدم، (رهى)
از تو و ديوانگى هاى توام آمد به ياد

پرويز خائفى
نياز جوانه

بيهوده مانده ايم، شگفتا فسانه چيست؟
جز غم نماند، ماندن ما را بهانه چيست؟
طوفان سهمگين بلا در گمينگه است
در رهگذار مرگ، غم آشيانه چيست؟
دريا دليم و غرقه زورق شكسته ايم
تا بيكرانگى است دريغ كرانه چيست؟
تصوير كهنه ئيست فريبنده روزگار
دلبسته ايم، اين هوس كودكانه چيست
اى لب خموش كو دل دردآشناى دوست؟
بيگانه ايم، زمزمه عاشقانه چيست؟
افسوس جاودانه خزانى است روزگار
اى خسته جان درخت، نياز جوانه چيست؟
هنگام هاى هاى غريبانه گريه هاست
اى بى ترانه چنگ، به از اين بهانه چيست
بگذار تازيانه دژخيم سرنوشت
ما را تنى نمانده، غم تازيانه چيست

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •