Nimrooz
Vol. 18, No. 921, February 23, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۲۱ - جمعه ۴ اسفند ۱۳۸۵
پيرايه يغمايى- بشنو اين نى
با هنرمندان جوان...
003900.jpg
پيرايه يغمائى
اگر گذارتان به اين نشانى aksnevesht. com در اينترنت بيافتد، در آنجا عكس هائى خواهيد يافت كه نمى توانيد به سادگى از كنارشان بگذريد، در اين عكس ها نيروى نهفته اى وجود دارد كه آميزه اى از احساس و زيبايى و رنگ و اندوه و شادى است كه بيننده را شگفت زده مى كند و عجيب تر اينكه خالق اين عكس ها- پوريا ضرابى- فقط هجده سال دارد.
پوريا ضرّابى در هجدهم آذرماه ۱۳۶۷ در تهران چشم به جهان گشود. پدر و مادر او از همان كودكى استعداد و گرايش وى را در زمينه هاى هنرى دريافتند، چنانكه او را در شش سالگى براى فراگيرى هنر نقاشى به استاد «پدرام خسرو نژاد» سپردند و او از همان كودكى با توجه به گرايش هاى درونى، سبك كوبيسم و آبستره را مورد توجه خود قرار داد.
پوريا تا يازده سالگى- يعنى در طى پنج سال- انواع گوناگون نقاشى از جمله نقاشى رنگ روغن روى بوم و كاغذ، آبرنگ، گوآش، مداد رنگى، نقاشى سياه قلم و نيز چاپ به روى كاغذ را تجربه نمود كه خود لذت بخش ترين آنها را چاپ به روى كاغذ مى داند. اما به اين بسنده نكرد و بر آن شد كه در ديگر زمينه هاى هنرى هم استعداد خود را بيازمايد، بنابراين وارد جهان موسيقى و گرافيك با كامپيوتر و كاريكاتور شد و در اين زمينه ها نيز از خود استعداد بارزى نشان داد.
شانزده ساله بود كه روح شورمندش متوجه هنر عكاسى شد كه اگر چه آن را از آغاز دوست مى داشت، اما هرگز بطور جدى درباره اش نيانديشيده بود پس با پشتوانه تجربه هاى پدرش- كه او هم در اين هنر به صورت حرفه اى كار كرده بود- پا به جهان عكاسى گذاشت. پوريا خود در اين باره مى گويد: «يك روز بطور اتفاقى عكسى از كارهاى پدرم را ديدم و تكنيك به كار رفته در آن، چنان چشمم را گرفت كه تصميم به فراگيرى فنون عكاسى، به صورت تجربى- آزمون و خطا گرفتم و از آن پس به دنبال اين انگيزه، با سايت» akkasee. com «آشنا شدم و به صورت مستمر به فراگيرى فنون بيشتر در عكاسى پرداختم و اين فراگيرى را با دقت و علاقهى بسيار دنبال كرده و مى كنم.»
پوريا در تيرماه ۱۳۸۴ يك فتوبلاگ شخصى را با عنوان «aksnevesht. com» راه اندازى نمود و از دى ماه همين سال به عكاسى ديجيتال روى آورد و در حال حاضر به صورت ديجيتال و آنالوگ (=نگاتيو) هنر عكاسى را ادامه مى دهد.
او خود مى داند راه هنر، راهى دشوار و دور و دراز است و براى اينكه عكاسى بى مانند شود، بايد اين راه ناهموار را براى خود هموار كند، اما نگران نيست چون اين را نيز مى داند كه هنوز بسيار جوان است و آينده را در مشت دارد
به همراه اين نوشتار كوتاه با شما عزيزان يكى از عكس هاى شگفت انگيز پوريا را به تماشا مى نشينيم. اين عكس «چراغ ها» نام دارد و تصوير چند چراغ روشن نارنجى را بر زمينه سربى مِه آلوده نشان مى دهد. جهت عكس بسيار متفاوت است و برخورد رنگ هاى نارنجى و سربى، بيننده را به فضاى زنده قابل درنگى مى برد. در مورد «چراغ ها» پوريا، خود مى گويد: «عكس چراغ ها را در فروردين ۱۳۸۵ حوالى منطقه كوهين (جاده رشت) گرفتم. تمام جاده را مه غليظى گرفته بود و حالت چراغ ها در ميان اين مه سنگين چشمم را جلب كرد و بدينگونه اين عكس متولد شد.»
براى اين هنرمند جوان كه فرداى بهترى را به ايران هديه خواهد داد، آرزوى موفقيت بيشتر داريم.
دست هايش توانا و گام هايش عاشقانه تر باد!
• Foggy lights • ۸ Comments & Info •
• Previous • Current • Next •
چراغ ها...
Foggy lights •
بى بى طلا
نگاه م. آزاد به شعر «بى بى طلا» از فرخ تميمى:
شعر فضا، رنگ، فصل، تنهايى است. اين شعر تصويرگرا (ايماژيست) است، كه برداشت حسى ملموسى از تنهايى در قفس و فرصتى براى پرواز، پرواز قنارى از قفس و ذهن شاعر با يكديگر هم ذات مى شوند. رنگ زرد كه رنگى است گرم و زنده كه معمولا ً در تبليغات بازرگانى از آن بهره مى گيرند، در اين همه حجم اتاق را فرا مى گيرد؛ پرواز آواز قنارى زرد مى شود، گل ياس زرد در گلدان گوشه اتاق، به هنگام برف ريزان بهمن مى شكفد و از اندوه، شادى زاده مى شود. شعر تميمى، شعرى شهرى است. در حريم شعر او واژه هائى شاعرانه مى شود كه بطور متعارف شاعرانه تلقى نمى شود.
و اينك شعر:
در روزهاى برفى بهمن
ببرك (۱)
از پيش چشم ما، همه گم شد
بى بى طلا (۲)
پى جفتش
از تركه قفس
تا لاله چراغ ديوارى،
پرواز كرد
*
حجم اتاق
آواز زرد شد
*
اردى بهشت
از روى برف هره گذر كرد،
توى اتاق،
يك خرمن شكفته گل زرد باز كرد.
پانويس:
۱- ببرك (= نام گربه شاعر)
۲- بى بى طلا (= نام قنارى)
مايا
مايا يكى از مفاهيم اساسى و تفكر و فلسفه هند است. مايا نه واقعى است و نه غير واقعى، نه وجود است و نه عدم. مايا شكاف بين ظهور هستى و استتار آن است.
داستان زير مربوط به «نارادا» يكى از قهرمانان اساطيرى هند است كه در پى نيروى معجزه آساى ماياست.
نارادا پس از رياضت هاى طاقت فرسا، توجه «ويشنو» را به خود جلب كرد و ويشنو بر او ظاهر شدو از او خواست كه حاجتش را بيان كند.
نارادا گفت: اى سرور كائنات نيروى معجزه آساى «مايا» ى خود را به من نشان بده.
ويشنو هيچ نگفت و او را همراه خود به صحراى خشك و سوزانى برد. هر دو سخت تشنه شده بودند. از دور دهكده اى ديده مى شد. ويشنو از نارادا خواست كه برايش آب بياورد.
نارادا به سوى دهكده شتافت. در خانه اى را زد و ناگهان در آستانه در، دختر زيبايى نمايان شد. نارادا آنجنان محو جمال او گشت كه مأموريتش را از ياد برد و به دنبال دختر به داخل خانه رفت. گويى كه اهل خانه همه در انتظارش بودند. نارادا در ميان اين جمع ماند و بعد از مدتى دختر زيبا را از پدرش خواستگارى كردو دخترك به همسرى او درآمد. دوازده سال تمام از اين ماجرا گذشت و نارادا صاحب سه فرزند گرديدو چون پدر همسرش در گذشت، نارادا وارث دارايى او شد.
در سال دوازدهم باران شديدى باريد و رودها از هر طرف طغيان كردند و سيل سراسر ناحيه را گرفت. نارادا شبانگاهان با دستى همسر و با دست ديگر دو فرزند بزرگتر را گرفت و كودك كوچك را هم روى شانه اش گذاشت و به راه افتاد. گرداب هاى گِل آلود آنها را غافلگير كرد. پاى نارادا لرزيد، كودك كوچك از شانه اش افتاد و در گرداب ناپديد شد. نارادا دو فرزند ديگر را رها كرد و دنبال كودك گمشده دويد، اما كار از كار گذشته بود. موج ديگرى طغيان كرد و اين بار دو فرزند ديگر نيز ناپديد شدند. نارادا پيش از آنكه بتواند چاره اى بيانديشد، دريافت كه همسرش نيز محو شده است. پس پريشان و هراسناك فرياد بر آورد و مانند ببرى زخمى در جستجوى آشيانه بر باد رفته اش هر سو مى دويد، تا اينكه آب او را نيز با خود برد و ديگر چيزى نفهميد.
پس از چندى چون چشم بگشود خود را تنها و بيكس در ساحلى گل آلوده يافت. بد بختى هايش را به ياد آورد و به گريه افتاد. ناگهان صداى دلپذيرى را شنيد كه مى گفت: اى فرزند اينك يك ربع ساعت است كه در انتظار آب هستم، آيا برايم آوردى؟
نارادا به خود آمد و به جاى سيل و آب، خود را در همان صحراى سوزان مشاهده كرد و ويشنو را ديد كه با لبخند اسرار آميزى به او مى گويد: اينك راز «مايا» ى مرا درك كردى؟
از فرمايشات سيد محمد على جمالزاده در مورد زن!
به مناسبت نزديك شدن به روز جهانى زن
... آخر من وقتى پانزده ساله بودم از ايران خارج شدم و آمدم بيروت و بعد آمدم اينجا، همسايه ما، اسمش امين التجاره بود، دختركى داشت به اسم ملكه كه من عاشق او بودم. به پدر و مادرم گفته بودم ملكه را براى من نگاه بداريد. پدرم چند ماه بعد از اينكه از ايران آمدم بيرون كشته شد.
اولين سفرى كه رفتم ايران، مادرم صدايم كرد و گفت ملكه آمده به ديدنت. لذت بردم. آمده بيرون و ديدم آن دختر هشت نه ساله، شده به قدر يك گاو! شوهر هم كرده و دو سه تا بچه دور و برش هست. تا مرا ديد گفت: شوهر كردم. من هم شكر كردم!
پدرم آن دو سه ماهى كه كاغذ مى نوشت، نوشته بود كه كاغذى را كه به ياد ملكه نوشته بودى پيدا كرديم ومن و مادرت مى خوانيم و مى خنديم. چه بگويم اينطور شد كه من در همين اروپا زن گرفتم.
... ... ... . .
... ... ... ...
زن آخر من فارسى را بقدرى خوب ياد گرفته بود كه گاهى من از او مى پرسيدم و او غلط هاى مرا اصلاح مى كرد. فرانسه مى دانست. آلمانى، انگليسى، فارسى. چهار زبان مى دانست. چرا من اين زن را نگيرم كه چهار زبان مى داند و بروم زنى را بگيرم كه بى سواد باشد؟ مثل همانهايى كه به شما گفتم. زن مهم تر است يا پيراهن؟ زن خيلى مهم تر از پيراهن است، تمام كارهاى خانه دارى را زن من مى دانست. اتو كشى، غذا، دوخت و دوز. تمام اتو كشى لباس من و خودش را، خودش مى كرد. حتا لباس هاى خودش را خودش مى دوخت و...
برگرفته ازكتاب لحظه اى وسخنى/با سيد محمد على جمالزاده/ص۲۵۴و ۲۵۶
مستى و راستى
عربى را پرسيدند:
«شراب گرم را چه مى ناميد؟»
گفت: «گرم مى»
گفتند: «چون سرد شود چه خوانيدش؟»
گفت: «ما مجال ندهيم كه سرد شود!»
عبيد زاكانى
اگر... .
ز گلپايگان رفت شخصى به اردو
كه قاضى شود، صدر راضى نمى شد
به رشوت خرى داد و بستد قضا را
اگر خر نمى بود، قاضى نمى شد!
مير عبدالحق استرآبادى
آزمون شاعرانه
وقتى در مجلس اتابك سعدبن زنگى، بابا افضل كرمانى مورد امتحان شاعرانه قرار گرفت، چنانكه به او چهار كلمه عدس، نخود، ماش و برنج دادند و از او خواستند كه با آنها يك رباعى بسازد و هر يك را در يك مصراع به كار ببندد. بابا افضل بى درنگ سرود:
تا خال عدس شكل، شبيخون آورد،
غلطان چو نخود، ز چشم من خون آورد
سوداى دو چشم ماش گون تو مرا
از پوست، برنج واره بيرون آورد
پرسه در وبلاگ ها
و اين باردستبردى به وبلاگ «باغ شقايق» مى زنيم و غزل زيباى زير را از «هوروش نوابى» براى شما به ارمغان مى آوريم:
زمانه پر شده از صحبت شما و دوچشمت
چقدر فاصله افتاد بين ما و دو چشمت
چه ادعاى عجيبى است از وفاى تو گفتن
چه نسبتى است ميان تو و وفا و دوچشمت؟
به روى صفحه ذهنم نشسته درد نهانى
ميان بهت شب وذكر ياخدا ودوچشمت
شبى به خواب من آ تاكه بشنوم و ببينم
نوا و نغمه خوب بيا بيا و دوچشمت
هميشه گفته ام اى كاش صاف وساده بمانى
خدا كند نشوند آشنا ريا و دوچشمت
به باغ آمدم و روى قد سرو تو ديدم
دو گونه مثل دو برگ اقاقيا و دوچشمت
شدم اسير تو ديگر رها شدن نتوانم
قسم به عالم بالا به كبريا و دوچشمت
به دلسپردگى ام هيچ بوده پاسخى ازتو؟
من و هميشه سوال چرا چرا و دوچشمت
طبيب گفته كه ديگر پى علاج نباشم
كه نيست رابطه بين من وشفا و دوچشمت

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •