Nimrooz
Vol. 18, No. 921, February 23, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۲۱ - جمعه ۴ اسفند ۱۳۸۵
گزارش دو پژوهشگر دانماركى- بخش پنجم
پليس جهانگردى، عين كاگ ب
ماموريت در تهران
ترجمه على اوحدى
نزديكى هاى نيمه شب، جايى از اتومبيل پياده مى شويم و به زيرزمين يك ساختمان غير مسكونى فرو مى شويم. اينجا وحيد، در دوسال گذشته شركت يك نفره ارتباطى خود را اداره كرده است؛ دو اتاق لخت، بدون پنجره، فقط و فقط بتون، يك فرش و البته چراغ هاى چشمك زن كه به دو ميله آهنى، چپ و راست به سقف آويزان است. يك سلوى كلاسيك RAF. روى زمين، دور سه فنجان چاى مى نشينيم (نيلسن نمى نوشد) يك گيلاس از مرباى دست ساخت مادر بزرگ و يك قوطى آبى شير، با محتواى «ودكاى آلمانى»! به سلامتى! و برنامه اصلى رو مى شود:
بيژن و وحيد مى خواهند با ما دور ايران بچرخند؛ «ما يك اتوبوس مى خريم»! اين را وحيد مى گويد و البته منظورش از ما، «شما» ست! ما، اروپايى ها يك اتوبوس مى خريم و همراه جوان ها (انقلابيون)، بطرف شمال (تهران) مى رانيم! و بعد...، و غيره و غيره. به اندازه كافى جالب است، و البته وحشى (هيجانى)! «ما» پيش از آخرين فنجان ودكا مى پرسيم؛ واقعاً «شما» وقت و امكانش را داريد؟ تحصيلتان چه مى شود؟ (و شايد آينده تان!). وحيد بى تفاوت است. براى او بهرحال امكانى نيست. هيچ واقعيتى بدون «نت» وجود ندارد. همين كه كامپيوترش را داشته باشد، راضى ست. او «گروپ- ياهو»ى خودش را تشكيل داده، و «اتاق انقلاب» مناسب خودش را دارد، و نت غير دولتى و آزاد كه در همه ايران گسترده است. پس آماده است تا همين فردا حركت كند. بيژن اما چند امتحان ديگر دارد، يكى دو پروژه كه بايد قبول شود، آن وقت در كنار ما خواهد بود. خوب! غيراز اين چه مى شد گفت؟ اين ما بوديم كه همه چيز را شروع كرديم، كه مى خواستيم دنيا را دگرگون كنيم، و «نو» را آزاد كنيم!
روز بعد، طبق قرار، رأس ساعت ۱۲ در محوطه هتل ملاقات مى كنيم. شب پيش يا صبح زود، وحيد يك اثر «كلاسيك آوانگارد» خلق كرده: يك ساعت ديوارى قديمى را با پرچم «ابتكار اروپايى» رنگ آميزى كرده! معنى اش چيست؟ شايد نماد شمارش معكوس براى انقلاب! مثل ساعت ميدان تايمز كه قرن را شمارش معكوس مى كرد! ولى اين ساعت كار نمى كند! بهر حال نه فعلاً. ما هم كه هنرمند نيستيم. پس بهتر است از فرصت استفاده كنم و كمى بخوابيم. اعلام كرديم كه خريد اتوبوس را چند روزى عقب مى اندازيم. ما براى رفتن هنوز كاملاً آماده نشده ايم. اين سه ايرانى هوشيار و آماده براى هرچه، تنها يكى دو كار انجام نداده دارند. در حالى كه «اروپايى ها» با عجله آخرين تكه نانشان را مى بلعند، سه «كادر» سازمان ما در شهر گم مى شوند. هنوز بيست دقيقه نگذشته كه به محوطه باز مى گردند. سلام مى كنيم و دست تكان مى دهيم اما آنها سرى كوتاه تكان مى دهند و پشت «اطلاعات» هتل گم مى شوند! دو سه مرد هم آن دور و بر مى پلكند. ولى نبايد خبر ناجورى باشد. بهرحال اينجا هتل است و آدم ها «مى روند و مى آيند». صدا مى زنيم؛ وحيد! مجتبى! بيژن! عادت كرده ايم كه «دستور اروپاييان» يك قانون محرز است. چند دقيقه بعد مترجم سر ميز ما ظاهر مى شود و مى گويد دوستان ما در «اطلاعات»، پشت درهاى بسته، تحت بازپرسى پليس جهانگردى هستند! «و آن آقايان..» بدون اشاره يا نگاهى به سه مرد معمولى كه در محوطه، چاى مى نوشند و به جايى خالى در فضا نگاه مى كنند، «...هم پليس جهانگردى هستند»!
از جا بر مى خيزيم و بطرف اتومبيل مى رويم. آن سه مرد هم «اتفاقى» به دنبال ما مى آيند. ده دقيقه بعد، تحت محافظت «اتفاقى» آقايان در راه «دفتر مركزى» هستيم. آن سه مرد (نمايندگان ساده حكومتى)، مهربان بنظر مى رسند. لباس شخصى پوشيده اند و ميانه سال اند. تنها چيز غير معمول در آنها اين است كه برخلاف بقيه ايرانى ها به ما سلام نمى كنند. اسمى هم كه ندارند. (توضيح: در دانمارك، هركس و در هر موقعيتى، حتى اگر جلاد شما باشد، اول سلام مى كند، دست مى دهد، نامش را مى گويد! و بعد هم حتما توضيح مى دهد كه كارش چيست و چگونه انجام مى دهد. مثلا چگونه قرار است سر شما را ببرد. و طبق قانون حقوق شما را هم گوشزد مى كند كه اگر اعتراضى داريد، مى توانيد به كجا و كجا مراجعه كنيد!).
اتومبيل ها (اتفاقى) در يك كوچه بن بست نگهميدارند. ما پياده مى شويم و «برده» مى شويم (شايد هم ماييم كه آنها را مى بريم؟) داخل ساختمان كوتاهى كه دست كم سى و هفت سال است تعمير به خود نديده. وارد يك دفتر مى شويم كه شبيه دفتر نيست. تنها يك اتاق با كمى مبل و اثاثيه، اجناسى كه در يك شپش بازار (بازار دست دوم فروشى) هم قابل فروش نيستند: يك كاناپه چرمى سوراخ دار، با دو صندلى و دو ميز زهوار در رفته و يك ميز تحرير هرگز جلا داده نشده، يك ماشين تحرير برقى، يك ساعت (كه قرن هاست خوابيده) و... يك گرامافون؟ (اين ديگر براى چه) روى ديوار چند پلاكات از تخت جمشيد، آرامگاه مقدس در يزد و (ناسلامتى ما در دفتر «پليس جهانگردى» هستيم، نه؟) و off course دو عكس اجبارى هم از دو پير مرد ريشو روى ديوار!
پشت ميز، رئيس (البته با ته ريش)، مثل يك مسلمان انقلابى، نشسته، دست ها را به هم گره زده و به سقف نگاه مى كند. سلام مى كنيم و مى نشينيم و منتظر مى مانيم. منتظر چه؟ رئيس؟
مرد پشت ميز، رئيس اصلى نيست! لابد اين يكى وظيقه اش «همنشينى» با جلب شدگان است تا رئيس بيايد. براى اطلاع، يا شايد وقت گذرانى، نامه به رئيس جمهور ايران را به او مى دهيم. مى خواند و سر تكان مى دهد. لابد خوشش آمده! خوب، بعد؟ دوباره دست ها را به هم گره مى زند و به سقف نگاه مى كند. يك مرد جوان در لباس تمرين (ورزشى) چاى مى آورد. چاى سرد مى شود. بر مى خيزيم و تازه درمى يابيم كه مى توانيم آزادانه دور و بر بچرخيم. بيرون، زير يك نيم سقف، در حياط «زندان موقت»، يك ميز پينگ پنگ هست. چرا نه؟ راكت ها را بر مى داريم و شروع مى كنيم به بازى. انگار هيچ كدامشان تا به حال به «اين مساله» فكر نكرده بودند. با اولين ضربه توپ، تمام مقررات «مركز» از حيز انتفاع مى افتد و تمام «آمرين» پيش مى آيند و مى خواهند بازى كنند. آن «نه رئيس» از جايش بر مى خيزد و نابردبارانه در اطراف مى چرخد. در ميانه اين اوضاع، «رئيس اصلى» سر مى رسد. با قيافه اى كاملا «پسا انقلابى»! لباس پشمى، ريش پروفسورى نا متوازن و كفش معمولى بى صدا، طورى كه «آن دو اروپايى» متوجه آمدنش نمى شوند. آنها اول با معاون، بعد با معاون معاون و بالاخره با قهوه چى بازى مى كنند. وقتى دوباره وارد دفتر مى شوند، رئيس (رئيس الروسا) در حال ديدن ويدئوهاى گرفته شده «ماموريت» ما بر روى مونيتور كوچك دوربين است.

بازپرسى وحشتناك:
رئيس يك سخن رانى يك ساعته، «مشابه محلى» سخن رانى هاى فيدل كاسترو، انجام مى دهد. حتى فرصت به ترجمه هم نمى دهد و مترجم به تكان دادن سر اكتفا مى كند. براى «رئيس» چندان مهم نيست كه «اروپايى ها» بدانند او چه مى گويد. مهم اين است كه او «گفته» باشد. نيلسن با آن بينى برآمده و صداى زيرش سعى مى كند به «نماينده رژيم» چيزى بگويد اما هيچ «ارتباطى» ميان «دو قاره» برقرار نمى شود.
نيلسن از كوره در مى رود و از ترس اين كه وقت و حق «آزادى بيان» اش از دست برود، و احتمالن زندگى اش، فرياد مى زند؛ «اما...» . ولى هيچ راه و روزنى نيست. ناگهان باطرى رئيس تمام مى شود و با معاونين روى «مونيتور دوربين» خم مى شوند. نيم ساعت ديگر فيلم «تداركات انقلاب ما» را تماشا مى كنند. «آنها» دقيق مى شوند، توجه دارند، عميق! بعد از سفر دور دنيا، بعد از گذشتن از گالرى هاى دانماركى و غير دانماركى، تياترها و سينماها و رسانه ها، كم كم باور مى كنيم كه بالاخره اينجا «پوبليكوم ايده آل» خود را يافته ايم. (نمايندگان رژيم ايران در جهانگردى يزد، كناره كوير، در جنوب ايران، با دقت و علاقه فيلم هاى ما را دنبال مى كنند!)
در پايان، مترجم ژاله و دوربين چى ميثم موظف مى شوند سندى را امضاء كنند كه در آن قسم مى خورند (انشاء الله) كه ديگر در جمهورى اسلامى ايران هرگز از جعبه فلزى يا «آن پرچم سپيد با سوراخى در وسط» فيلم نگيرند. بعداز انتظارى طولانى و چهار ساعت بازداشت، بالاخره اجازه مى يابيم كه برويم. (شايد هم امشب، شب «اتيش بازى» * ست و رئيس بايد زود به خانه برود!) دوربينمان را بر مى داريم و سعى مى كنيم اسم رئيس را بفهميم، اما انگارى ندارد! بيرون مى آييم و در «بن بست بى ناف» رها مى شويم. خود را داخل اتومبيل مى كشانيم و از يزد به سوى «آزادى» مى رانيم.
و آن سه جوان دوستمان؟ هيأت مديره شعبه «ابتكار» در يزد؟ چه بر سر آنها خواهد آمد؟ آنها مى توانستند نقش هاى اصلى اين داستان باشند. آنها بودند كه بخاطر «ابتكار» ما از طرف هم وطنانشان دستگير شدند و بازجوئى شدند. بر خلاف ما، آنها به واقع چيزى داشتند- جايى در دانشگاه، آينده اى در ايران، و شايد يك زندگى- كه از دست بدهند. چرا آنها به «مركز» نيامدند؟ كجا رفتند؟ چه شدند؟ سعى كرديم زنگ بزنيم اما تلفن مجتبا كه هميشه زنگ مى زد، ناگهان «بسته» بود. و وحيد: خانه نيست! و بيژن را در راه خروج از شهر، مى بينيم. مى گويد؛ حالش خوب است. مى خندد. مى گويد؛ جدى نبود! «See you in Tehran». اما حقيقت ندارد چون ما ديگر هرگز بيژن را نمى بينيم.
پايان بدى نبود، نه! سه جوان ايرانى قربانى «رمانس انقلاب اروپايى» ها شدند و ناپديد گشتند. حقيقت، واقعيت هميشه جايى آن وسط هاست، يا اصلاً نيست. آن سه «كادر»، بى ترديد ترسيده بودند. از آن «مردان بى ناف»، از رژيم! امتحانات بيژن هم بود، و پولش البته. شايد توانش را نداشت، يا زمانش را كه با ما به تهران بيايد. شايد اصلاً مايل به آمدن نبود. چه اهميتى دارد؟ اروپايى ها هميشه مى آيند، انقلاب هم راه دورى نمى رود. و وحيد؟ او واقعاً در تهران پيدايش شد. خوب، اين ديگر حكايت ديگرى ست.
---
*در اصطلاح روزمره دانماركى ها «آتيش بازى» در خانه، معادل «شب جمعه»ى خودمان است.
منبع: سايت نامه هاى ايرونى

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •