فراز و فرود تمدن هاى باستانى ايران پيش از دوران معاصر-۵
آئين مزديسنا روايتى را در باب مسئوليت كلى بشر افاقه مى كند كه تداعى گر سخن اگزيستانسياليسم در باب اصالت انسان است. از نقطه نظر اين آئين، بشر مسئول وجود زندگى خويش است. اين بدان معناست كه آدمى بار امانت خويش مى كشد و تقدير را خود رقم مى زند.
بنابراين مسئوليت در ديانت زرتشت مقوله اى است جهانشمول و دربرگيرنده كل بشريت. به عبارت ساده تر، هر فردى مسئوليتى فراگير در قبال تماميت بشريت به عهده دارد. آئين مزديسنا، سُرور و دُرستكارى را بشارت مى داد. بر مبناى آموزه هاى آن، سرنوشت بشر نه در كف اختيار خدايان، كاهنان، رمالان و فرعون منشان؛ بلكه در دست هاى انسان هاى راست پندار، راست گفتار و راست كردار قرار داشت. پيروان آن آئين، مناديان اراده و اختيار آزاد آدمى بودند و كار و فعاليت و بهينه سازى را مى ستودند.
تحت انديشه هاى زرتشت، در آستانه تاريخ، در فلات ايرانزمين تمدنى برپا شد كه اساس آن بر آموزش هاى زندگى شهرى استوار بود. دست كشيدن از شكارچى گرى و اسكان گزيدن در مناطق مستعد كشاورزى و دامدارى، راهبردى بود كه از خرد مزديسنائى برخاست. از ابعاد و مقادير كوچ نشينى در نجد ايرانزمين، در نتيجه، فروكاسته شد. بر مبناى آموزه هاى مزديسنائى، اسكان و شهرنشينى باليدن گرفت و از ابعاد زندگى متحرك؛ يعنى فرهنگ عشايرى و ايلياتى، فروكاهيده شد. با اين همه، سرزمين ما از گزند اقوام متحرك و فرهنگ عشيرتى و خشن آن در طول تاريخ تا دوران مدرن (يعنى تا جنبش مشروطيت) هرگز دمى نياسود.
***
در دوره هخامنشيان، داريوش اول (متولد ۵۲۲ ق.م) امپراطور پهناور ايران را به بيست ساتراپ در تشكيلات ادارى تقسيم كرد و رتق و فتق هر ساتراپ به عهده يك والى نهاده شد. در آن عهد و قرار، ساتراپ به معنى استان بود. برخى تاريخ شناسان، تعداد استان ها را تا ۱۲۷ برشمرده اند.
در اين راستا، سرزمين ايلام و مركز آن شوش، به صورت يك ساتراپ درآمد و نام آن به «هُوَج» تغيير يافت. سرزمين هاى آسياى ميانه به عنوان ساتراپ سَكا، پانزدهمين استان را در شاهنشاهى هخامنشى تشكيل مى داد. در زمان هخامنشيان، سكائيان مردم آريائى كوچنده اى بودند كه تا قلب اروپا را در نورديده بودند. در نابسامانى هاى متعاقب مرگ ناگهانى كمبوجيه و در دوره اى كه مُغ مردى بنام گئوماتا به دروغ خود را برديا پسر كوروش و برادر كمبوجيه خواند، برخى از ساتراپ ها به انديشه كسب استقلال در ورطه ماجراجوئى درغلطيدند.
همانطور كه گفته شد، در آن روزگاران، هر قسمت از ايران ويچ در حيطه فرمانروائى ساتراپى مى گنجيد. در رأس هر ساتراپ، شاه و يا فرمانده اى قرار داشت كه نسبت به مركز قدرت و شاهنشاهى وفادار مى بود. بنابراين، شورش در ساتراپ ها و سر از فرمان شاهنشاه گردانيدن، عملى محسوب مى شد خيانت بار و مستوجب مجازات. داريوش اول پس از نشستن بر مسند پادشاهى، ناآرامى ها را خوابانيد و واليان ليديه و مصر را نسبت به قدرت امپراطورى اطمينان خاطر بخشيد. او خود به مصر سفر كرد و معابد خدايان مصرى را مرمت نمود.
پايه هاى تمدنى هخامنشيان در زندگى شهرى بر آموزه هاى مزديسنائى استوار گرديد. به كار گرفتن يك سيستم سرتاسرى بنام «پيك-چاپار» يكى از دست آوردهاى اين شاهنشاهى در امر ارتباطات و مواصلاتى مى باشد. هخامنشيان رسم آشوريان و مادها را در بهم مرتبط كردن مراكز حكومتى (ساتراپ ها) تكميل كردند.
در اين راستا، شاهراه «سارد» خط ارتباطى مهمى بود كه ليديه (در غرب تركيه امروز) را به شوش پايتخت ايران پيوند مى داد. قاصدان چالاك در چاپارخانه ها آماده بودند تا هر آينه امر اطلاع رسانى را به سرعت عملى سازند.
همچنين ابداع زين و ركاب، كه در امر جنگ و پدافند واجد اهميت بسيار بود، توسط مادها، كه اسبان زُبده و تيزرو تربيت مى كردند، صورت گرفت. استفاده از سواره نظام در ارتش هخامنشيان، پيشرفت ديگرى بود در امر نظامى گرى كه تمدن هاى شهرى را از گزند حملات اقوام ايلياتى مصون نگاه مى داشت.
اشكانيان يا پارتيان همان سكائيان هستند كه از آسياى ميانه برخاستند و زمام امور را پس از هخامنشيان به دست گرفتند. آنها به زبان پهلوى سخن مى گفتند و اشك آباد پايتخت آنان مى بود. پارتيان رسم پهلوانى را بزرگ مى داشتند. آنان جنگجويانى زبردست بودند كه مُردن در جنگ را رستگارى مى پنداشتند. شيوه تيراندازى پارتى و نيز اصطلاح جنگ هاى پارتيزانى كه زبانزد عام و خاص است يكى از يادگارهاى رزمى پارتيان محسوب مى شود.
اشكانيان تيره اى برخاسته از نژاد و زبان ايرانى بودند كه مانند سُغديان و خوارزميان يكجانشين بودند. آنها در عين حال، پيوندهاى نژادى نزديكى نيز با سكائيان يا تورانيان داشتند. مع الوصف اشكانيان با سكائيان هماره در دوره پادشاهى خويش در كارزار به سر مى بردند.
پس از شكست مهيب ايرانيان از سپاه يونانيان (اسكندر مقدونى) در ۳۳۰ ق.م، حدوداً به مدت دو قرن جنگى ميان ايرانزمين و امپراطورى غرب صورت نگرفت. اولين جنگ ميان ايران و روم در يكمين سده پيش از ميلاد در دوره اشكانيان صورت گرفت. سپس در سده سوم ميلادى، كشمكش ميان دو امپراطورى شدت گرفت. اين كشمكش ها موجب تضعيف پادشاهى اشكانى شد و نهايتاً يكى از عوامل سقوط آن در ۲۲۴ ميلادى محسوب مى شود.
در بخشى از سده سوم و دوم پس از ميلاد، نواحى شمالى بين النهرين زير سلطه امپراطورى روم قرار گرفت. شمال بين النهرين همانجاست كه در ديرينه باستان، امپراطورى آشور از آن برخاسته بود. از آن پس، سوداى جهانگشائى و رقابت در پادشاهى ساسانى ادامه پيدا كرد. سقوط دو امپراطورى ايران و روم در قرن هفتم ميلادى، نقطه پايانى بر كشاكش قدرت و بر نظريه سياسى حكومت در عهد باستان گذاشت. در عهد ساسانيان سياست و حكومت مقوله اى نبود كه مردمان عادى را با آن كارى باشد. حكومت كردن امرى بود در حيطه اختيار و به عهده بخشى از اشراف كه به صورت موروثى از نسلى به نسل ديگر منتقل مى شد. در آن دوران، وابستگى هاى خونى و خانوادگى تعيين كننده جايگاه افراد در جامعه بود. به عبارت ديگر فرديت محلى از اعراب نداشت. شايستگى و حتى نبوغ افراد، عنصرى تعيين كننده در روابط و در كسب مدارج اجتماعى محسوب نمى گرديد. آنچه فرد را در موقعيت و مرتبت اجتماعى خاص ميخكوب مى كرد، نه قابليت ها و كنش هاى او؛ بلكه نام و پيوند خانوادگى او و هويتى بود كه جامعه در تعلق تغيير ناپذير او به سيستم طبقاتى، برايش رقم زده بود.
ساسانيان پس از نشستن بر اريكه قدرت، با سه مسأله اساسى در طول پادشاهى خود مواجه بودند.
۱-پس از شكست اشكانيان، ارمنستان تهديدى مستقيم براى ساسانيان محسوب مى شد.
چرا كه در ارمنستان، اشكانيان همچنان به بقاى حكومت خود ادامه دادند. پس از قرن چهارم ميلادى ارمنيان مسيحيت را پذيرا شدند و بدين نحو از پشتيبانى كنستانتين امپراطور روم، كه مسيحيت را آئين رسمى امپراطورى اعلام كرده بود، برخوردار گشتند. آتش جنگ بين ايران و روم در پادشاهى ساسانى، غالباً از ناحيه ارمنستان دامن زده مى شد. بايد خاطرنشان ساخت كه ارامنه همانا آريائى هائى بودند كه با پيوستن به مسيحيت، به تدريج، پيوندهاى فرهنگى و زبانى خود را با مردمان فلات ايران گسستند و استقلال ارضى يافتند.
۲-افكار و عقايد مسيحيت از حدود مرزهاى غربى، عقايد زرتشتى را به چالش مى طلبيد. اردشير بابكان سر سلسله دودمان ساسانى، آئين مزدائى را با روش حكومتدارى درآميخت و بدين نحو بر اقتدار مؤبدان زرتشتى و موقعيت طبقاتى آنان افزود.
در زمان ساسانيان، مؤبدان زرتشتى مانند تنسر سختگيرى بسيارى را بر مردمان روا مى داشتند. برخلاف اشكانيان كه خدايان همه اديان را محترم مى شمردند و مردم را در انتخاب و اجراى مراسم آزاد مى گذاشتند، ساسانيان بر قدرت مركزى و اقتدار آن از يك طرف و بر شدت تحكمات عقيدتى از طرف ديگر افزودند. اشكانيان كه ريشه ايلياتى و كوچ نشينى داشتند، نوعى سياست عدم تمركز را برمى تابيدند. ساسانيان، منتهى خواستار حكومتى متمركز و پر قدرت بودند.
۳-عليرغم ممنوعيت ها، عقايد مانوى در ايرانزمين طرفداران زيادى پيدا كرد. بدعت جديدى كه مانويان در اوان دوره ساسانى بنيان نهادند، اصول و مبانى عقيدتى زرتشتيان را به چالش مى كشيد.
مانويان در شرق كشور و به خصوص در شمال شرقى ايران يعنى در خراسان بزرگ نفوذ داشتند. پس از قلع و قمع مانويان، نفوذ مانويسم تحت نام زندقه به ادامه خود تا مدت ها بعد از استيلاى اسلام و تا عهد عباسيان ادامه يافت.
در مرزهاى باخترى، در آنجا كه پادشاهى ايران با امپراطورى روم همسايه مى گرديد، انواع اديان و اعتقادات تازه و قديمى در ارتباطات متقابل با يكديگر قرار داشتند. دين ميترائى و دين زروانى در كنار ديگر اديان و اعتقادات اساطيرى، سيما و بنيان آئين زرتشت را در نواحى غربى، دستخوش تغييرات بسيار ساخته بود.
(ادامه دارد)