عياشى هاى جلال الدين خوارزمشاه
در ميان سلاطين خوارزمشاهى، در زمينه فسق و فجور و عيش و عشرت بى حد، از سلطان جلال الدين بيش از افراد ديگر اين خاندان نوشته ها بجا مانده كه ميتوانند از او در ميان سلسله اش چهره مشخصى ارائه دهند.
گر چه او شجاعت و شهامت و جنگاورى و ايستادگى اش در برابر مغول واقعا «قابل تحسين است، اما از جهات ديگر نميتوان با صفاتى كه در او وجود داشت مهر تأييد بر اعمالش نهاد.
او مردى خشن و سفاك و در عين حال شرابخواره، زنباره و غلامباره بود كه البته چنين كسانى در تاريخ كم نيستند و مانند جلال الدين بسيار ميتوان يافت، اما در موقعيتى كه او داشت، دست يازيدن به اين اعمال او را از اوج عزت و شجاعت، به حضيض ذلت و دنائت ميكشاند.
توجه جلال الدين خوارزمشاه به زنان از كارهايى است كه واقعاً در خور خرده گيرى است، زيرا او غير از زن يا زنانى كه پيش از مرگ پدر داشت، دختر امين ملك و دختر براق حاجب و دو دختر اتابك سعدبن زنگى را يكى پس از ديگرى، و خواهر سليمان شاه، و زن اتابك ازبك، و زن سابق اتابك جهان پهلوان و زوجه سابق انابك خاموش را گرفت و زوجه ملك اشرف دختر ايوانى گرجى را به تصرف در آورد.
البته ما تعداد كنيزكان و زنانى را كه نامشان درخور ذكر در تاريخ نبوده است نميدانيم، ولى همينقدر كه منشى وى مى نويسد، شاه به همخوابگى زنان حريص بود درين باب حدى نمى شناخت، كافى است كه به تقريب سخن از كثرت آنان بگوئيم.
اين موضوع تا آنجا كه مربوط به جلب دوستى و اتحاد با امير يا حاكم و سردارى ميشده، نه تنها عيبى نداشت، بلكه خردمندانه وعمل به احتياط شمرده ميشده است، و هميشه دختر دادن و دخترگرفتن ميان دو مرد مقتدر يا دو طايفه ايجاد دوستى و اتفاق ميكرده است.
اما افراط او در زن دوستى نكوهيده است، وانگهى در ميان زنانى كه سلطان جلال الدين از دختران اميران و فرمانروايان گرفت، تصرف ملكه دختر طغرل كه زوجه شرعى اتابك بود، با حيله اى مضحك و طلاق غير جايز كه مشروح آن خواهد آمد، زشتكارى محسوب ميگرديد، و از آن زشت تر همبستر شدن با زن ملك اشرف بود پس از فتح اخلاط.
يكى از ازدواج هاى مصلحتى جلال الدين با دختر سعدبن زنگى ازاتابكان فارس بود.
سعد كه در سال ۵۹۹ بر اتابك طغرل غلبه يافته و خود اتابك فارس شده بود، در سال ۶۱۴ تا حدود رى پيش آمد، اما مغلوب شد و تن به مصالحه داد.
در اين مصالحه از جمله قرار شد سعدين زنگى دختر خود ملكه خاتون را به سلطان جلال الدين منكبرنى عقد كند كه به اين عهد نيز وفا كرد.
جلال الدين زمانى كه در در صدد تهيه كشتى براى عبور از سند بود، از قفا قشون چنگيزى فرا رسيدند و فرصت يافتن كشتى و عبور از رود سند به او داده نشد، فقط يك كشتى شكسته با زحمت بسيار فراهم آمد كه آن را نيز سلطان براى عبور دادن مادر و زنان حرم خود اختصاص داد، اما آنهم بر اثر تلاطم امواج شكست و عبور از شط ممكن نگرديد.
...» مادر و زوجه و جماعتى از زنان حرم سلطان به شيون تمام از جلال الدين خواستند تا ايشان را براى آنكه به چنگ چنگيز نيافتند به قتل برساند، سلطان هم امر داد تا آن بيچارگان را در سند غرق كردند و بقيه حرم جلال الدين نيز به اسارت در آمده به مغولستان فرستاده شد.
از جمله زنان جلال الدين، يكى هم خواهر شهاب الدين سليمان شاه حاكم ايوه بود كه هنگام عبور از نواحى غربى كردستان، او نيز پس از مراجعت از هند و حمله به بغداد، در راه خود به طرف كرمان آمد، در آنجا دختر براق حاجب را در حباله نكاح كشيد و دو سه روزى شرايط دامادى بجاى آورده، برعزم شكار سوار شد و پيغام داد كه بر عزم عراق تصميم يافت.
آنگاه به فارس رفت و دختر ديگر اتابك سعدبن زنگى را به سلك ازدواج خود در آورد.
سلطان جلال الدين در سفر خود به گرجستان، قصد عزيمت به سوى نخجوان نمود.
گويند «علت رفتن او به آن طرف اين بود كه صاحبه شهر مزبور، اظهار ميل به قبول زوجيت سلطان كرده بود.
جلال الدين به نخجوان رفت و آن زن را به ازدواج خود در آورد و پس از چند روز توقيف در آنجا به اطراف حصار خلاط فرود آمد و در اوايل شوال ۶۲۶ آن شهر را در محاصره گرفت.
قبل از اينكه از يك واقعه تاسف آور در فتح اخلاط ياد كنيم، بهتر است ابتدا رفتن جلال الدين به تبريز ازدواج او با زن اتابك ازبك را بياوريم.
آذربايجان در اين ايام تحت حكمرانى اتابك ازبك، پسر اتابك محمد جهان پهلوان بود و او دختر طغرل سوم آخرين پادشاه سلجوقى را به زوجيت داشت و روزگار به شرابخوارى ميگذراند.
اتابك ازبك چون آگاه شد كه خوارزمشاه به حوالى تبريز رسيده است به گنجه گريخت و اختيار شهر بدست ملكه، زوجه او افتاد.
» ... سلطان به تبريز رسيد و شهر بند كرد.
در اين اثناء رئيس نظام الدين برادرزاده شمس الدين طغرائى كه در تبريز مالك رقاب بود به خدمت او رسيد و شهر هفت روز در محاصره ماند.
ملكه، اعيان و بزرگان شهر را دعوت كرد و گفت: سلطانى بزرگ شهر ما را در محاصر گرفته است و اتابك فرمانرواى ناحيه گريخته و مردم شهر پيداست كه ديرى مقاومت نتوانند كرد.
اگر مصلحت ببينيد از معاريف و قضات چند كس را بفرستيم و به شرط آنكه سلطان به حرم اتابك و متعلقان و خويشان او صدمه اى نرساند و آزارى به كس روا ندارد شهر بدو تسليم كنيم.
اكابر و اعيان با نظر ملكه موافقت كردند و قاضى القضاه عزالدين قزوينى را كه از علماى عصر و اعيان افاضل بود با جمعى از حاجبان نزد سلطان فرستادند و امان خواستند و پيمان گرفتند كه ملكه و متعلقات اتابك را آسيبى نرسد و آنان هر جا كه خواهند بروند.
سلطان پذيرفت و روز ديگر اعيان و اركان شهر با نثارها و پيشكش ها به خدمت رفتند و شهر را در رجب سال ۶۲۲ تسليم خوارزمشاه كردند، و ملكه را با جماعتى همراه دو خادم خاص خود تاج الدين قليج و بدرالدين هلال، بنا بدرخواست خود او او به شهر خوى فرستاد و متعرض متصرفات او نيز نشد. «
هنگام اقامت سلطان جلال الدين در تبريز، تنى چند از زنان شهر خوى از دختر طغرل زوجه اتابك پيام آوردند كه وى حاضر به ازدواج با اوست، و به وسيله شهود مطلقه بودن خود را از اتابك ازبك مدلل ميسازد.
سلطان به شرط اثبات طلاق پذيرفت.
آنگاه قاضى ورزقان از محال تبريز و چند تن ديگر شهادت دادند كه اتابك ازبك با غلامان خود عهد كرده بود كه اگر او را بكشد، ملكه از وى مطلقه و رها باشد، و چون پيمان شكست و غلام را كشت، بناچار طلاق واقع گشته است و تحقق يافته و ملكه از آن او نيست، و متعاقب اين احوال قاضى عزالدين قزوينى كه قاضى شهر بود به وقوع طلاق و قطعيت رهايى گواهى داد و ملكه به رسم نثار، مال بسيار به درگاه سلطان فرستاد و پادشاه او را به عقد ازدواج خويش در آورد.
آنگاه سلطان به شهر خوى عزيمت كرد و با وى هماغوش گشت و علاوه بر خوى دو شهر سلماس و اورميه را با توابع آنجا در عداد ابوابجمعى وى قرار داد.
گويند» اتابك ازبك چون خبر ازدواج او را با ملكه شنيد و دانست كه اصرار والحاح از زوجه او بوده است، سخت پريشان گشت و بيمار افتاد و پس از چند روز مرد. «
ناگفته نماند كه همه اين شهادت ها در مورد طلاق اين زن دروغ بوده و جلال الدين خود نيز نيك ميدانست كه آن زن مطلقه نيست و اين عشق، عشقى ناپاك است.
البته در اغلب منابع و كتب تاريخى، كثرت ازدواج جلال الدين را از كارهاى ناپسند او دانسته اند، اما به عقيده برخى جز چند مورد، بقيه وصلت ها به خاطر تحكيم روابط دوستى با ملوك و اميران و سرداران نامدار بوده است.
اما ازدواج جلال الدين با دخترطغرل را ننگى براى وى ميدانند، زيرا كه آن زن به حق منكوحه ديگرى بوده است و بايستى طبق قوانين شرع، زوج او به جدايى و طلاق رضا ميداد، نه اينكه شروط واهى را موجب رهايى سازند.
يعنى اينكه تنها اتابك ازبك ميتوانست ملكه دختر طغرل را طلاق گويد، نه قاضى ياوه گوى ابن الوقت.
جالب است با آگاهى از واقعه اى كه ذكرش رفت، اين را هم بدانيد كه همين عليا مخدره در زمان جنگ جلال الدين با مغول، با حاجب على
حسام الدين كه از جانب ملك اشرف حاكم اخلاط بود كنار آمد و عليه شوهر خود وارد عمل شد و خوى و مرند و نخجوان را نيز متصرف شد.
اما سلطان جلال الدين هم اين خاطره تلخ را فراموش نكرد، بلكه حادثه تاسف بار ديگرى آفريد و به انتقام اينكه حاجب على، زوجه وى را از راه بدر برده بود، وقتى شهر اخلاط را تسخير كرد، از جمله اسرايى كه در اين وقت بدست جلال الدين افتاد زوجه ملك اشرف يعنى دختر ايوانى سردار معروف گرجى بود.
سلطان به انتقام آنكه چرا حاجب على زن او را به اخلاط گريزاند، زن ملك اشرف را در حاليكه هنوز منكوحه شخص ياد شده بود به عنف در بستر كشيد و به همخوابگى خويش درآورد، و همينگونه وقايع آنهم در حال جنگ و گريز نام سلطان جلال الدين را زشت ساخت و از او نام بدى در تاريخ بجاى گذاشت.