برآشفته و خشمگين گفت:
-خيلى پوست كلفتى و طاقت كرگدن دارى... بنده كه در اين سن و سال، به جهت- شايد- حفظ اين ته مانده ى حس و عقل و چشم و گوش، در اين ته مانده ى اندك عمر، به شدت از اخبار رسانه هاى خارج و داخل بر كنار است و لاجرم از تحولات؟! فرهنگى؟! و سياسى؟! ام القرا هم بى خبر....
عزيزمن! چه تحولاتى؟!... ايران بنده و سركار تازه «درست» شده... يعنى رسيده به آن چه مى خواسته و مى خواهد و لياقتش را دارد... هيجده ميليون رأى دادند... مى گوئى نفهميدند؟... بسيار خوب، پس مشمول صفت محجور مى شوند كه «آقايان» فرمودند!...
به من بفرما كه در قاطبه ى كل هموطن در خارج، چقدر آدم متحول شده ى فرهنگى- سياسى مى بينى، برخوردار از آزادى و امكانات فرهنگى- سياسى خارج؟!... خيال مى كنى چرا ايستگاه هاى راديوئى خارج- كه بنده زمانى مى گرفت و حالا نمى گيرد- امت اسلام را بسته اند به موسيقى!! بند تنبونى و باباكرمى؟!... حالا به سركار كه از همان دوران مدرسه هم الكى خوش بودى و اميدوار و هى چشم به آينده داشتى و بعد هم كه در حزب طراز نوين! هى نوشتى و سرودى كه خورشيد خواهد آمد.... بايد در اين سن و سال كه هر دو همسانيم بگويم... خفته را خفته كى كند بيدار؟!....
با هم جور هستيم عزيزم، در داخل و خارج... بگذر از هفده تا، هفتاد تا، هفتصد تا روشنفكر فهيم سطح بالا... اينها- غير ما وضع اليه- هستند... خارج در تبعيدند و داخل هم به طريق اولى و گاه محكوم به دق مرگ يا خودكشى به سبب نفرين تولد در سرزمينى خاص... كوروش و اردشير درازگوش رو هم كى ديده و كى شنيده؟... شايد اصلاً چاخان اند؟!.... تازه اگر هم زمانى بوده اند، ربطى به امت امروز در صحنه ى! داخل «قمه زن چيره دست» و «ملتمس چاه جمكران» و در خارج «قر كمرى لس آنجلسى» ندارند...
جون به جونت بكنند مازندرونى هستى با همان سادگى و صفاى ولايتت كه ياد باد... هميشه بروبومش آباد باد... على على داداش... حق يارت...
***
تمام سال هاى مدرسه را با هم گذرانيده ايم و گوهرى است كم نظير... مى توانيم به خود آئيم و با كردارمان و با همتى كه از سر گردون توان گذشت، جواب اين خشم مقدس برخاسته از درد را بدهيم؟!... برايش خواندم:
گفت حافظ لُغز و نكته به ياران مفروش
آه از اين لطف به انواع عتاب آلوده
شرنگ