اى كه مى پُرسى به اصرارِ تمام:
بنده، زشكى، در افاضاتِ كلام
با چه شكل و شيوه بازى مى كنم،
در چه طرزى نكته سازى مى كنم؟
راست خواهى، اهلِ بازى نيستم،
در پى مردم نوازى نيستم!
بذله گويى در سرشتِ بنده نيست،
در خميرم مايه اى از خنده نيست!
عمرِ خود را پاك ضايع مى كنم،
دائماً سيرِ وقايع مى كنم!
بر خلافِ ميل، چشم و گوشِ من
منفذى دارد به عقل و هوشِ من:
ناروايى چون در اين منفذ خزد،
مار گردد، استخوانم را گزد:
آتشش گيرد سراپاى مرا،
بيشتر سوزاند آنجاى مرا!
چون خرِ ماتحت نوشادُر زده،
گُر گرفته، گُر كشيده، گُر زده،
در درونم مى دوم جفتك زنان،
مى رود از دستِ من ديگر عنان:
در سكوتم مى كشم فريادها
از پليديها و از بيدادها؛
مى كنم آنوقت سوى آسمان
چشمهاى خسته ام را يكزمان؛
پس بر آيد از گلويم ناله اى،
ناله اى تلخ از دلِ جزغاله اى؛
لعنتى كرده به شيطان الرّجيم،
گويم: «اى الّلهِ رحمن الرّحيم،
اى به عرشِ خود نشسته بى خيال،
كرده بر خود بى خيالى را حلال،
ظاهراً اين رقمِ تقديرها،
علّتِ كمبودها، تقصيرها،
از ازل شخصِ تو نه، ما بوده ايم،
صانع و طرّاحِ دنيا بوده ايم!
از تو مى پرسم، بده فوراً جواب
كه همين است آنچه مى ديدى به خواب»؟
پيش از آنكه «كُن» بگويى ناگهان
تا «يكُن» گردد به آنى اين جهان،
مى زدى حدس اين بساطِ ننگ را؟
قتل و دزدى و زنا و جنگ را؟
بى مدارِ اعتدالى در ميان،
كارها افراط و تفريطِ عيان؟
يا ستمكش بودن و مُردن به رنج،
يا ستمگر، كام راندن روى گنج؟
گر نبودى، اى خداوندِ قدير،
در حدودِ انتظارِ خود خبير،
طرحِ خوبت در عمل معيوب شد،
از چه شيطان اين ميان مغضوب شد؟
ما و شيطان را در اين تقصير نيست،
كرده اى، خود كرده را تدبير نيست!
گويم اينها را، ولى آخر خدا
كِى نظر دارد به خير و شرّّ ما؟
آنچه روى اين زمين، از خوب و بد،
خيزد و بر نوعِ انسان بگذرد،
هيچكس جُز ما در آن مسئول نيست،
پس بشر را در جهان تكليف چيست؟
مى كنم انديشه تا چشمم سياه
مى شود، مى خيزد از دل دودِ آه!
مى نشينم، روى كاغذ با قلم
نيشها بر خلقِ عالم مى زنم!