-متأسفانه خير، من يك بار هم نديدمشون، وقتى اومدم اينجا خونه خالى بود.
-از بنگاه خونه رو خريديد؟
نه، پدرم توسط يكى از دوست هاش خونه رو از آقاى احتشام خريد.
-مى توانم با پدرتون صحبت كنم؟
-هفت ماه پيش فوت كردند.
وا رفتم، چند لحظه مات و متحير نگاهش كردم و گفتم:
-خدابيامرزه.
-ممنونم، خواهش مى كنم، تشريف بياريد تو.
-نه مرسى، بفرمائيد.
گل ها را گرفتم طرفش، تشكر كرد و از من گرفت، خداحافظى كردم و رفتم خونه. به خودم فحش مى دادم. نمى توانستم خودمو ببخشم، اگر حماقت نكرده بودم و زودتر رفته بودم سراغ مهرداد اون جورى نمى شد. روى چه حسابى بى فكرى كردم ممكنه بعد از پيدا كردن افشين از اين كه رفتم پيش مهرداد دلخور بشه؟ متأسفانه ديگه تموم شد. تنها اميدى كه برام باقى مونده بود پيشخدمت تريا كلبه بود.
آن شب موقع خواب به زندگى مهرداد و ستاره فكر كردم. يعنى ستاره فهميده براى چى داره سختى مى كشه؟ مهرداد متوجه شده بود كه چه گناهى كرده كه حالا مستوجب اين همه بلاست؟ كاش لااقل امروز كه به اينجا رسيدن بشينن و خوب فكر كنن كه چه اشتباهى مرتكب شدن.
چند روز بعد مامان اينا از شمال آمدند. توى اون چند روز سعى كردم كم كم وسيله ها را بسته بندى كنم، خونه شده بود عين بازار شام. رفتم پائين كمك مامان اينها، هاله و سوده داشتند به مامان كمك مى كردند تا وسيله هاشون را از تاكسى بيارن پائين.
سوده كوچكترين عضو خانواده است كه چهارده سالش بود. همه اش سرش توى كتاب و دفتر بود. خيلى آرام و سر به راه، درست برعكس هاله، هاله خيلى شيطون بود، از درس و مدرسه فرار مى كرد. با اين كه به درس علاقه اى نداشت به اصرار مامان و بابا مى رفت كلاس كنكور ولى به جاى درس بيشتر به فكر آرايش و مُد روز بود. هاله و سوده درست نقطه مقابل من بودند. مامانم خيلى بذله گو و شوخه. هيكل گوشتى و چاقى داره با يك قد كوتاه كه بيشتر بامزه اش كرده. حتى توى لحظه هاى سخت زندگيش هم سعى مى كنه بخنده. مامان و بابا هيچوقت دعواهاشون بيشتر از يكى، دو ساعت طول نمى كشه چون از حركات و طرز حرف زدن مامان يكهوئى خنده شون مى گيره. بابا ارتشيه، به خاطر شخصيت نظاميش از مامان خيلى جدى تر به نظر مى رسه، ولى هيچوقت نمى تونه توى خونه در مقابل مامان گارد بگيره.
وقتى اومديم بالا، مامان نگاهى به سر و وضع آشفته خونه كرد و گفت:
-اينجارو نگاه كن! شتر با بارش گم مى شه.
-ببخشيد مامان! نمى تونستم دست روى دست بذارم و منتظر شما باشم.
-آخه تو اين كاره نيستى مادر، اصول اسباب كشى رو بيا از من ياد بگير، به خاطر بابات يه دور، دور ايران رو گشتيم.
-خوبه ديگه، بابا باعث شد يه ايران گردى حسابى كنيد.
بابا اكثراً از اين شهر به اون شهر منتقل مى شد، چهار سال آخر كارش را وى يكى از شهرهاى ساحلى شمال خدمت كرد. ديگه داشت بازنشسته مى شد. آنها تصميم داشتند حتى بعد از بازنشستگى بابا همون جا بمانند. بابا تمام سرمايه اش آنجا بود، يكى، دو تا خونه و يه تيكه زمين كه از زحمت سى ساله اش خريده بود. مامان رفت توى آشپزخانه و بعد از چند ثانيه با پاكت سيگارم برگشت.
-چشمم روشن، ديگه علنى اش كردى؟ پينوكيو بعد از چهل و هشت قسمت آدم شد، تو هنوز آدم نشدى؟
نگاه شرمزده اى به مامان كردم و پاكت را از او گرفتم و انداختم توى كشوى جاكفشى. مامان اينها مى دونستند كه تك و توك سيگار مى كشم ولى علنى نبود. به روى خودشان نمى آوردند، خيلى خجالت كشيدم، مامان به خاطر وجود سوده و هاله بحث را كش نداد. سر شام هاله گفت:
-هيوا، امشب نمى ريم بيرون؟
مامان يكهو پريد وسط و گفت:
-نخير، تهران نيومديم كه بگرديم، كلى كار داريم.
از سوده پرسيدم:
-سوده امتحان ها چطور بود؟
-خيلى خوب بود.
اين باراز هاله پرسيدم:
-امتحان دانشگاه تو چه روزيه؟
-يك ماه ديگه، شايد هم كمتر، همه اش تقصير مامانه، كاش شهر اول را تهران مى زدم. اون موقع مى اومدم پيش تو.
مامان بلافاصله پاسخ داد:
-ديگه چى؟ توى شهرستان به اون كوچيكى نمى تونم كنترلت كنم، بفرستم تهران به امان كى؟
-مگه من بچه ام مامان؟ تازه هيوا كه اينجاست، مى موندم پيش هيوا، اصلاً چرا هيوا تهران درس مى خونه؟ مگه خونش از من رنگين تره؟
-بله كه رنگين تره، اگه رنگين تر نبود توى اين شش سال هزار تا دسته گل به آب مى داد، مى بينى كه مثل خانوم نشسته و درسش رو مى خونه.
-شما همچين حرف مى زنيد كه كسى ندونه خيال مى كنه من بلاى آسمونيم.
-كاش بودى، اون وقت دلم نمى سوخت، از بلاى آسمونى هم فاجعه ترى.
بحث مامان و هاله داشت بالا مى گرفت كه گفتم:
-هاله، فكر مى كنى امسال قبول بشى؟
مامان كه هنوز عصبانى بود فرصت نداد هاله جواب بده:
-اين جورى كه اين خانم پيش مى ره دوقوز آبادم قبول نمى شه.
هاله عصبى شد و من و سوده خنديديم. بعد از شام هاله و سوده خودشون را با تلويزيون سرگرم كردند و من رفتم توى آشپزخانه كمك مامان. داشت ظرف ها را مى شست.
-مامان شما چرا؟ تورو خدا برو كنار، خودم مى شورم.
-نمى خواد مادر جون، خودم شستم، چهار تا تيكه ظرف كه من بمير و تو بمير نداره.
دو تا چائى ريختم و با مامان نشستيم پشت ميز ناهارخورى. مامان يه نگاهى به هاله و سوده كرد كه داشتند با كنترل تلويزيون ور مى رفتند.
-پاشيد، بايد بريد بخوابيد كه فردا صبح كلى كارريخته سرمون.
هاله و سوده با دلخورى بلند شدند و رفتند توى اتاق. رفتار هاله برام عجيب بود، تا حالا نديده بودم كه بى چون و چرا به حرف مامان گوش بده.
-مامان بالاخره تصميم گرفتيد شمال بمونيد؟
-آره مادر، عادت كرديم. خونه زندگيمونو همون جا سر و سامون داديم. بابات مى خواد بعد از بازنشستگى بره توى كار خونه سازى. با همون تيكه زمين شروع مى كنه، سرگرم مى شه، سى سال از صبح تا غروب رفته سر كار، نمى تونه توى خونه بشينه. منم اين جورى راحت ترم، به آب و هواى شمال عادت كردم، من و پدرت ديگه سنى ازمون گذشته، بيايم لاى اين همه دود كه چى بشه؟ بگيم تهرون زندگى مى كنيم؟ تهرونى هستيم؟!
خنديدم و گفتم:
-نه، هر جور راحتين. هنوز با هاله مثل قديم مشكل دارين؟ به نظرم آروم تر شده.
-نه مادر، خيالت جمع، هنوز همون آتيش به جون گرفته ايه كه بود. توى اين دو، سه ماهه بدترم شده.
-نديده بودم به اين زودى بخوابه، وقتى شما بهش گفتى بى چون و چرا رفت توى اتاق.
-برو يه نگاه توى اتاق بنداز، اگه پاى تلفن نباشه اسمم رو عوض مى كنم.
باخنده بلند شدم و به جاى خالى تلفن بى سيم نگاه كردم. دكمه اش سبز بود، معلوم بود كه هاله توى اتاق مشغوله. خنديدم و برگشتم سر جام.
-ديدى گفتم؟ آخرشم بايد يه كاميون تلفن مهرش كنم. من نمى دونم دانشگاه به چه درد اين دختره مى خوره؟ عوضش اگه منشى يا تلفنچى بشه كلى كارش مى گيره. اهل درس و مشق كه نيست. مى ترسم همين روزا بند و آب بده. از ريختش نمى بينى؟ كدوم بى پدرى رو ديدى كه مثل اين ورپريده لباس بپوشه؟ مانتوهاشو اونقدر تنگ و تونگ مى گيره كه گاهى وقتا نفس منم بند مى ياد، چه برسه به خودش. به خدا از دستش خسته شديم. نمى دونم اين بى شرف به كى رفته؟ نمى تونيم زياد توروش وايستيم. سركش كه هست يكهو ديدى دست دوست پسرش رو گرفت و آورد خونه. پدرت مى گه باهاش مدارا كن، وقتى از در خونه مى زنه بيرون دلم آشوب مى شه. مى گم نكنه هوس فرار به سرش بزنه، مى دونى كه؟ مُد شده تا پدر و مادر مى گن بالاى چشمت ابرو، دختره وسايلش رو جمع مى كنه و در ميره، از اين هاله هم هر چى بگى برمياد.
-حالا پسره كى هست؟
-يه بى سر و پا، يه قرون نمى ارزه، چند ماه پيش پشت شيطون بازار مچشونو گرفتم. پسره تا منو ديد فلنگ و بست ولى هاله انگار نه انگار كه اتفاقى افتاده، اون جا بهش هيچى نگفتم ولى شب كه پدرت اومد كلى باهاش حرف زديم، پدرت يكى، دو روز بعد رفت با پسره صحبت كرد، شهر كوچيكه، مى دونى كه! يكى رو بخواى پيدا كنى يكى، دو روزه مى تونى. پسره به پدرت قول داده دور و بر هاله پيداش نشه. به اين ورپريده هم گفتيم دختر من، شهر كوچيكه، آبرودارى كن، بذار فردا، پس فردا رومون بشه تو چشم مردم نگاه كنيم. چند روزى خوب بود ولى دوباره همون آش و همون كاسه. ديگه خودمون رو زديم به خريت، جلوى اين ياغى رو كه نمى شه گرفت. بذار لااقل بدونم كدوم قبرستونى مى ره و بر مى گرده، اين جورى لااقل خيالمون راحته كه سرش و توى خونه خودش مى ذاره زمين، الهى داغش به دلم بمونه.
مامان خيلى عصبانى بود. هميشه وقتى از هاله حرف مى زد نمى توانست جلوى خودش را بگيره، فحش مى داد و نفرين مى كرد.
-مى خواهى من باهاش حرف بزنم؟
-نه مادر، قربون دستت، بذار لااقل از يكى حساب ببره، من و باباتو كه مى شوره و مى ذاره كنار.
-يعنى بهتون بى احترامى مى كنه؟
-بى احترامى كه شاخ و دم نداره، مگه حتماً بايد فحش بده كه بشه بى احترامى؟ هر چى مى گيم هم جوابى مى كنه، گوشش هم به حرفهامون بدهكار نيست، شديم كنيز حلقه به گوش خانم.
-اختيار داريد مامان، اين چه حرفيه، اقتضاى سنشه، يه كمى بزرگتر بشه خودش آروم مى گيره.
-خدا از زبونت بشنوه، ديگه برو بگير بخواب. مگه فردا نبايد برى بيمارستان؟
-چرا، ولى خيلى زود برمى گردم. كليد آپارتمان جديدرو گرفتم فردا اول مى ريم اونجارو تميز كنيم.
-باشه مادر، ياعلى...
مامان هيكل گوشتيش رو به زحمت از صندلى بلند كرد و استكان ها رو برد توى آشپزخونه.
هميشه هم صحبت خوبى براى من بود. دوست داشتم جريان افشين را همون شب براش تعريف كنم. ولى اين كار فقط حس دهن لقى ام را ارضاء مى كرد، با خودم گفتم كه چى بشه؟ هنوز كه چيزى معلوم نيست، مگه مامان كارآگاه خصوصى من بود كه بتونه توى تهرانى به آن بزرگى افشين را واسه من پيدا كنه؟ ياد حرف مامان افتادم با خودم گفتم كاش من هم مجبور بودم توى يه شهر كوچيك دنبال افشين بگردم، آن جورى حتماً پيداش مى كردم.